مرا دنبال کنید

جستجوگر

موسیقی

  • برای شنیدن رادیو گلها اینجا کلیک کنید
  • سپس ویندوز مدیا پلیر را انتخاب نمایید

  • پیوندهای بیرونی

    نشر دهید - Share By

    حافظ و سلطان احمد ایلخانی در مجالس استقبال

    اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

    👈مقاله در وبگاه دایرة المعارف  

    جهت دانلود فایل PDF مقاله اینجا👈کلیک کنید

    👈خلاصه مقاله در روزنامه اطلاعات

    به این می اندیشم که چگونه باید این مقالت مهم را بیاغازم؟. قلمی خشک به اسلوب رایج در تحقیقات علمی یا خامه ای شاعرانه و مست از انعکاس حقایق تاریخی و ادبی نهفته در این تقریر؟. اهل فن نیک می دانند که تتبع و پژوهش در احوال شعر و ادب، خاصه در قرن هشتم هجری چیزی جز کند و کاو و تحقیق در عشق و چشمه های جوشان معرفت شاعران عاشق نیست. فطرت عشق در نخستین قدم، طریق ناهموار خود را به رهروان بسا آسان می نماید اما چو در دایرۀ پر پیچ و تاپ حوادث دهر و ورطۀ ژرف و زایندۀ اندیشۀ بزرگان گام می نهی؛ بردن گوهر مقصود به دفتر خویش را در یک مقصد ناپیدا؛ سهل نخواهی دید و لاجرم زود باشد که در عرصۀ بروز مشکل ها، شعر الا یا ایها الساقی را زیر لب بر خوانی.

    در مجالِ حاضر اما؛ حضور خلوتِ اُنس است و شاعران جمعند و موضوع سخن، معطوف به سلطان احمد بغدادی و دیوان مغفول مانده او در طول قرون و ادوار بلند تاریخی است. دیگر آنکه در کتاب تازه رسیده و پر دقیقۀ او با نام «هفت پیکر»؛ بسیار می توان رد پای متقدمین و معاصرین سلطان از رودکی سمر قندی تا یکایک شعرای نام آشنا یا گمنام قرن هشتم هجری را دید و درهای مجالس خیالی شاعران در دربار او را فراز کرد.

    در این فتح باب اما چو گوش هوش به پیغام این مقال کنید؛ فرجام کار باز به دولت بیدار خواجه حافظ شیرازی و نقشبند قضا در دیوان سحر انگیز او ختم می شود و تو را به دانستن عمیقتر خاستگاه عینی نظم شاعر و سرِّ زمینی آن اشعار دلالت خواهد داد.

    ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست، قصه مخوان

    کدام مَحرمِ دل ره در این حرم دارد؟

    با آنکه بیش از یک قرن از آغاز نهضت تتبعات و پژوهش های آکادمیک مدرن بر منابع نظم و نثر پارسی می گذرد و کتب یا دواوین غالبِ سخن پردازان و مشاهیر ایران توسط محققان و ادیبان معاصر با بهره از اسلوب های انتقادی و علمی جدید به زینت طبع آراسته گردیده است اما هنوز در کُنج کتابخانه های شخصی و عمومی هر روز نسخه ای از آثار نویسندگان و شاعران گمنام یا مغفول مانده ای کشف می شوند که یا به طور کلّی در گذار از کوران حوادث دهر رفته رفته از اذهان ابنای زمان فراموش شده اند یا توجه و امعان نظر در احوال و کار ایشان در ادوار پس از رحلتشان بنا بر دلایل سیاسی، مذهبی، اجتماعی و فرهنگی به قدری مختصر و کمرنگ است که در طی قرون مدید؛ آثار اینان را سرنوشت تلخی جز نسخ و فراموشی در پی نبوده است.

    ناصر بخارایی، جلال طبیب شیرازی، جهان ملک خاتون اینجو، شاه شجاع مظفری، سلطان احمد ایلخانی، شیخ غیاث الدین کُججی، سید جلال عضد یزدی، مولانا سعید هروی و بسیاری دیگر در قرن هشتم هجری در زمرۀ آنانی هستند که در سپهر سبز زبان پارسی چون اختران در پرتو خورشید بزرگانی چون خواجه حافظ شیرازی در حاشیه میدان سخن سرایی رفته رفته به سوی منزل خاموشان رفته اند و اگر سنت پسندیده تذکره نویسی و همت بلند تذکره نویسان، پژهشگران و عاشقان ادب و فرهنگ فارسی به همراه نسخ خطی نادر باقی مانده از آثار ایشان در کتابخانه های مختلف جهان نبود؛ بی تردید امروز هیچ نام و نشانی از این ادیبان و آثارشان در جایی به چشم نمی آمد.

    می دانیم که در قرون گذشته نیز مانند امروز؛ خریدار و سفارش دهنده آثار ناآشنا؛ نسبت به کتب مشهور و نام آشنا بسیار کمتر بوده است و جز کاتبان درباری که برای کتابخانه‌های سلطنتی شاهان منابع را استنساخ و کتابت می کردند در میان عامۀ مردم و محافل عمومی، معمولاً سفارشی برای نسخه برداری از آثار کمتر شناخته شده وجود نداشته و کاتبان را نیز رغبتی به بازنویسی آثار شاعران کم شهرت بنا به دلایل اقتصادی نبوده است. زیرا در عهد قدیم نیز کتبی چون دیوان حافظ یا کلیّات سعدی و شاهنامه فردوسی به سرعت و با قیمت مطلوب به فروش می رفتند اما بعنوان مثال؛ دواوینی چون دیوان ناصر بجه‌ای یا ابن یمین فریومدی در میان عموم مردم قطعاً سفارش دهنده و ابتیاع کننده کمتری داشته است.

    در این آسیب شناسی موجز به طور خاص در ارتباط با شاهان شاعر نیز ذکر این نکته را نباید از یاد برد که به دلیل تسلط امیر تیمور گورگانی (736-807 قمری) و فرزندانش از اواخر قرون هشتم و نهم هجری بر ایران، بی تردید نسبت به تبلیغ و نشر آثار و فضایل منسوب به اسلاف مظفری یا ایلخانی پس از انقراض این شاهان در عهد حکومت اخلاف تیموری، حساسیت سیاسی وجود داشته و از این رو است که کاتبان معمولاً رغبتی به نشر دواوین آنها از خود نشان نداده اند و به تدریج کلیات اشعار و نشانگان فضایل سلاطین ادیب گذشته نایاب شده است1.

    مهمترین عارضه ناشی از کمرنگ شدن و یا فراموشی دواوین سایر شاعران نزدیک یا معاصر به بزرگانی چون حافظ آن است که پس از چندی مراودات ادبی و شعری وی با ابنای ادیب او به ورطۀ فراموشی سپرده می شود و متعاقباً تأثیر و تأثر متقابل بین ایشان و زمینه‌ها و بسترهای فرهنگی و اجتماعی بسیار مهم حاکم بر زندگی ادبی یک شاعر در دوران پس از وی آنقدر بی اهمیّت و سطحی به نظر می آیند که در نگاه یک مخاطب عام و بی‌اطلاع از احوال خاص و عناصر ویژه اجتماعی غالب بر زندگی شاعر (Contextual ellements) پس از مشاهدۀ عمق فصاحت و بلاغت و حکمت نهفته در یک تولید ادبی؛ در چنان شگفتی و ناباوری شگرفی فرو می رود که زبان ناطقۀ انسانی را از خلق آن اثر عاجز می‏داند و سخن شاعر موصوف را منتسب به عوالم غیب و الهامات شهودی و ماورای طبیعی به وی تلقّی می نماید.

    نگارندۀ این سطور که سالیانی در حال تتبع ناتمام نسخ خطی دیوان حافظ شیرازی است در این مقام به هیچ وجه عزم آن ندارد تا از مقام و مرتبۀ بلند لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که بی شک یکی از بزرگترین شاعران آزادۀ تاریخ تمدن ایران است بکاهد و فره و اعتبار خدشه ناپذیر وی را در این مقام تخفیف دهد. اما پوشیده نخواهد بود که اگر بستر عمیقاً فرهنگی و ادبی حاکم بر ایران در سدۀ هشتم هجری برای نابغه‌ای چون حافظ مهیّا نمی‌بود هرگز دیوان شعری با این درجه از غنای معرفتی امروز در این گنبد دوّار برای ما به یادگار نمی ماند. در عین حال حافظ علیرغم شهرت عالمگیر در عهد حیاتش هرگز مانند دوره‌های پس از رحلت؛ یک شاعر اسرارآمیز و متصل به عوالم غیب شناخته نمی‌شد زیرا به دلیل شناخت مردم قرن هشت از شعر او و معاصران و متقدمانش در قرن هشتم و در دسترس بودن دواوین و آثار آنها تا زمان حیات حافظ؛ بی شک مخاطبان ادب پارسی در آن ایام می دانستند که حافظ قهرمان سرایش شعر در المپیک جمهوری ادبای عصر خویش است و این تولیدات هنری تجلی اوج مهارت، تعالی دانش و کمال هنر شاعری اوست که وی را سرآمد بزرگان همعصران وی نموده است. محمد گل اندام دوست و همدرس حافظ در شیراز که گردآورندۀ یا جامع دیوان خواجه پس از رحلت اوست در مقدمۀ مشهوری که بر دیوان وی نوشته در مورد حافظ می‌گوید: «بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب از جمع اَشتات غزلیاتش مانع آمدی». به عبارت ساده تر؛ گل اندام در این توصیف از اشتغال حافظ به تحقیقات و تتبعات عمیق در مطالعه منابع ادبی فارسی و عربی و تسلط او بر کتب سخن می‌گوید و این مطلب دلیلی است بر چرایی قهرمانی حافظ در رقابتهای ادبی بزرگ ادبای ایران.

    اما به تدریج در اعصار بعد بنا بر دلایل پیش گفته؛ نام، آثار و کتب معاصران حافظ نایاب و نادر می‎گردند و درک و فهم اندیشه و شعر او بدون وجود آبشخورهای تاریخی در فقدان منابع معرفی کنندۀ بسترهای فکری و انگیزشی وی کار را بر معما گشایی از شعر حافظ تا به امروز بسا مشکل کرده است.

    یکی از معاصرین شمس الدین محمد حافظ که مراودات و مراسلات ادبی مغفول ماندۀ بسیاری بین او و خواجه وجود دارد سلطان احمد ایلخانی فرزند سلطان اویس ملقب به احمد بغدادی (759-813 قمری) است. مدتی قبل؛ پس از آنکه تصاویر چند نسخه خطی اشعار سلطان احمد ایلخانی به دست نویسندۀ این سطور رسید، عزم بر آن گزید تا از فضایل ادبی این مَلِک هنرمند که جنبه های فرهنگی و ادبی شخصیت وی در پس ابرهای سیاه سیاسی و تاریخی، قرن ها مغفول مانده بود پرده بردارد و با معرفی نسبتأ تازه ای از وی؛ جزئیات روابط عمیق و نزدیک ادبی او با خواجه حافظ را شرح و روابط متقابل بین ایشان را اثبات نماید.

    در نگاه نخست آنچه مسلم بود آنکه با امعان نظر در شواهد و دلایل موجود، روابط حسنۀ ادبی و حُب متقابل بین ایشان از آنچه تاکنون به حافظ و شاه شجاع مظفری (733-786 قمری) نسبت داده اند نه تنها کمتر نبود بلکه بیشتر بود و لذا توضیح و تشریح آن برای علاقمندان به ادبیات پارسی و حافظ پژوهان بی شک موضوعی مهیج به شمار می آمد. تا آنکه در اثنی کار خبری فرخنده آمد که دیوان سلطان مذکور اخیراً به همت دکتر علی فردوسی و سرکار دکتر ساناز حبیبیان توسط شرکت سهامی انتشار به زینت طبع آراسته گردیده است. لذا با آنکه بخش اعظم این تحقیق به پایان رسیده بود با پیش بینی آنکه ممکن است در کتاب مطبوعۀ این سروران مطالب مقالت من  قبلاً مورد اشارت و پژوهش ایشان قرار گرفته باشد تا زمان بدست آوردن کتاب چاپی از نشر مقاله خویش از جهت این احتمالات امنتاع گردید.

    این دیوان ارزشمند با آنکه اخیراً از زیر چاپ بیرون آمده امّا به علت قلّت تعداد نشر؛ خیلی زود نایاب شده است. با این حال پس از آنکه نسخه ای از آن به دست آمد و مقدمۀ پژوهش محور و بسیار مفصل آن مورد مطالعه و مداقه قرار گرفت و نتیجه این بود که علیرغم ارزش علمی بسیار زیاد و تصحیح جامع و ارزشمندی که از آن بعمل آمده است اما دارای یک کاستی است. پس از تورق اوراق دیوان سلطان احمد بغدادی توسط هر صاحب نظری آنچه که توجۀ و تعجب وی را به خود معطوف می نماید؛ تأثیر و تأثر متقابل بین این پادشاه ادیب و دیگر متقدمان و معاصران وی، خاصه یکی از بزرگترین شاعران ادب پارسی خواجه حافظ شیرازی است. پیروی مکرر و فراوان از سنت استقبال و همچنین وجود مفاهیم و مضامین مشابه فکری بسیار نزدیک در اشعار و ابیات این هر دو شاعر تابدانجا است که اختصاص فصلی مستقل و مشروح برای شرح و بسط آن در مقدمه کتاب یا توضیح و اشارت در پانویس اشعار برای آن ضرورت داشت اما متاسفانه کار ارزشمند مصححان گرانمایه فاقد این مهم است. البته ایشان با اذعان به حضور حافظ در سطح و عمق دیوان سلطان احمد و مناسبات شعری بین این دو؛ موضوع سخن را به مقالۀ قدیمی مرحوم علامه محمد قزوینی با عنوان ((حافظ و سلطان احمد)) و کتاب مشهور مرحوم دکتر قاسم غنی با عنوان ((بحث در آثار و احوال حافظ)) عطف می دهند5 و سپس در یک بحث بسیار اجمالی به مطلع چند غزل انگشت شمار این دو شاعر که در مراسلات شعری آنها قابل شناسایی است بسنده می نمایند. حال آنکه اشارات مرحوم علامه قزوینی و دکتر غنی به دلیل عدم کشف دیوان سلطان احمد در عهد حیات این نامداران بسیار قلیل  است و تنها در بر دارندۀ دو غزل مشهور از حافظ در ارتباط با احمد ایلخانی می باشد. از آنجاییکه دکتر علی فردوسی خود حافظ شناس و کاشف نسخه خطی معتبر حافظ اعلی مرندی در کتابخانه بودلیان آکسفورد هستند؛ شرح و بسط عمیق موضوع مهم مراودات ادبی سلطان احمد و حافظ توسط استاد بی تردید موجب غنای علمی بیشتر خدمت شایسته فرهنگی و ادبی ایشان بود.

    امروزه نقد ادبی و تحلیل علمی آثار شعرا و نویسندگان با توجه به تکامل کمی و کیفی روزافزون داده های تاریخی و دسترسی بیشتر ما به منابع اصیل مرتبط با عهد و روزگار خالقان آثار فرهنگی نسبت به قرون گذشته، دیگر صرفاً معطوف به جنبه های زیبایی شناختی، فصاحت و بلاغت و سبک بیان و صنعت شناسی یا تفسیرهای ذهنی (Subjective) اثبات ناپذیر از قبیل ((لسان الغیب)) نامیدن یک شاعر نیست بلکه توسعۀ علوم و دانش های مرتبط با ادبیات از قبیل نسخه شناسی و تاریخ، آثار نویافته و اشخاص مفقودۀ جدیدی را به همراه شرایط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی حاکم بر دنیای گذشته بر ما کشف و هویدا می نمایند که امعان نظر و مطالعه تطبیقی آنها به معلوم شدن بسترهای تاریخی پیدایش یک اثر و ارایۀ تحلیل های اثبات پذیر عینی (Objective) منتهی خواهد شد. لذا پژوهش در تاریخ ادبیات و جامعه شناسی شعر و ادب در دوران ما، باید متّکی بر اسلوب های علمی جدید و اثبات پذیر باشد و از این رهگذر هیچ تجزیه و تحلیلی مستحکم تر از کشف تار و پود اتصالات افراد متأثر از هم و روابط و مراودات فرهنگی و ادبی ایشان در چهارچوب های تاریخی و اجتماعی و سیاسی نیست.

    در عهد گذشته به دلیل فقدان منابع معتبر تاریخی یا عدم اعتنای ابنای قدیم به منابع مغفول؛ مطالعات تطبیقی و برنامه‎های پژوهشی میان تحلیلی (Interdisciplinary) یا اصلاً وجود نداشت یا اگر بود به صورت بسیار کمرنگ و بی ارجاع در نزد تذکره نویسان؛ آمیخته با خرافه و داستان پردازی های ذهنی و بی‎اعتبار بود. لذا از این رو است که در مطالعات پژوهشی جدید در خصوص بزرگان ادب پارسی چون فردوسی و سعدی و حافظ و هر شاعر دیگری با توسل به منابع معتبر جدید تاریخی و تدقیق در مقتضیات سیاسی عصر ایشان برای شناخت واقعی تر از شخصیت و عظمت کار آنها ضرورت دارد.

    بنابراین آنچنان که گفته شد در خصوص نگرش تطبیقی به کار ادیبان مشهور در قرن هشتم هجری و در اینجا به طور خاص؛ سلطان احمد بغدادی و شمس الدین محمد حافظ که مراسلات و مراودات ادبی ایشان در ابعاد کمّی و کیفی بسیار قابل توجه و با‌ اهمیّت می باشند انجام یک بررسی جامع ضرورت بسیار داشت و از آنجا که مصححان ارجمند دیوان مذکور این مهم را به نحو مقتضی در کتاب وارد نکرده اند شاید این مقاله بسان مهمانی ناخوانده، مکملّی بر کار البته قابل تمجید ایشان باشد.

    در اینجا لازم به توضیح است که حجم کار در این نوشتار و اشعار استقبالی شاعران قرن هشتم که حافظ و احمد نیز در مجالس مجازی آنها صاحب کرسی و شعر هستند از نظر کمّی آنقدر زیاد است که می‌تواند موضوع یک کتاب حجیم مستقل از این مقالت باشد. لذا به اقتضای آنکه این نوشتار پیش از تبدیل شدن به کتابی جامع برای نشر مقدماتی در نشریات آماده گردیده رعایت؛ قاعده ایجاز سبب شد که اولاً به غیر از اشعار سلطان احمد که به طور کامل منعکس می گردد؛ در اشعار و غزلیات سایر شعرا تنها بسنده به مطلع غزل نماییم و در موارد با اهمیّت بسته به مورد کل غزل یا در صورت لزوم  دو یا سه بیت مهم دیگر از آن شاعر را نیز مورد اشارت قرار دهیم.

    دوماً از آنجائیکه چاپ این مقالۀ مفصل به صورت کامل در یک یا دو شماره از روزنامه میسر نیست لاجرم به همانند دیوان سلطان احمد در چند پیکر آنرا در بخش های متعدد به تدریج تکمیل و منتشر می گردد. اکنون آنچه از نظر می گذرد پیکر نخست نوشتار ماست که البته تحریریه محترم روزنامه می‎توانند هر پیکر را به اقتضای شرایط چاپ بنا به تشخیص، تلخیص فرمایند.

    باز هم از جهت الزام به قاعدۀ ایجاز در اینجا قصد پرداختن به ساختار دیوان سلطان احمد و تحلیل ادبی و فنی شعر او را نداریم  و علاقمندان را به مقدّمۀ تحلیلی دیوان چاپی وی ارجاع می دهیم اما به طور مختصر لازم به ذکر است که مصححان با توجه به آنکه معتبر ترین منابع موجود از دواوین سلطان احمد بغدادی را در اختیار داشته اند؛ با امعان نظر در شواهد و قراین و ادله مستدل؛ نام دیوان را که از هفت بخش علیحده تشکیل شده است؛ «هفت پیکر» معرفی نموده اند و استدلال محکمی را برای انتخاب این عنوان در دیباچه خویش آورده اند.

     نگارنده این سطور اما با توسل به منابع خطی ذیل بخش اصلی مقالت خویش را تنظیم کرده است و البته پس از دریافت کتاب مطبوعه نیز در ویرایش سخن خود از آن بهره بسیار جسته است.

    الف- نسخۀ خطی ناقص اما نفیس به شماره 98-ف/5 در کتابخانه انجمن حفظ آثار و مفاخر ملی ایران.این نسخه مجموعه نظم و نثری است که در سنه 834 هجری قمری یعنی حدود 21 سال پس از مرگ سلطان احمد نوشته شده و آثار چند شاعر مانند همام تبریزی، بساطی سمرقندی؛ رضا سبزواری و سلطان احمد ایلخانی را در خود دارد اما در کمال تأسف نسخه دارای افتادگی و پراکندگی در بخشی از اوراق است و دیوان سلطان احمد در آن کامل نیست.

    دوم نسخه اصیل شماره F1932.33 در گالری هُنری فِری یِر (Freer Gallery of Art) آمریکا است و مطابق اطلاعات مندرج در سایت گالری در عهد حیات سلطان احمد ایخانی و سال 1410 میلادی یا 812 قمری توسط کاتبان دربار وی؛ معروف بغدادی یا عبید الله تبریزی نوشته شده و دارای تذهیب و تزیینات بسیار زیبا و نفیس است اما کامل نیست.

    سوم نسخه کتابخانه موزه هنر ترک و اسلامی استامبول است که با شماره  ms.T.2046در پنجم شهر رمضان سنۀ 809 و عهد حیات سلطان احمد در بغداد توسط میرعبید الله ابن علی، کاتب سلطانی ( احتمالاً فرزند میر علی تبریزی) در دارالسلام بغداد نوشته شده و کامل می باشد است.

    در کنار نسخۀ فوق الذکر و برخی مجموعه ها و بیاض های خطی دیگر که به صورت محدود و پراکنده اشعاری از سلطان احمد ایلخانی را به یادگار گذاشته اند در اختیار بود. هرچند دوران حکومت او در عراق عرب و آذربایجان سرشار از شورش ها و جنگ های بزرگ بوده است و بیشتر زندگی وی در نبرد و آوارگی و گریز از دشمن سپری شده اما ظاهراً این نابسامانی ها مانع از توجه ویژۀ سلطان به فرهنگ و ادبیّات فارسی نبوده و دربار وی مأمن کاتبان و ادیبان و نقاشان و ترسیم گران و موسیقی دانان و هنرمندانی بی بدیل بوده است که همواره مورد حمایت و تشویق این شاه هنر پرور قرارگرفته اند. هرچند کشف شخصیّت و روحیّات فردی و تحلیل سیاسی این پادشه در تاریخ موضوع مستقیم این نوشتار نیست و خود نیازمند تدوین و تقریر یک رساله پژوهشی علمی مستقل  است اما به طور خلاصه باید خاطر نشان نمود که تناقضات و گزارشات ضد و نقیض فراوانی در منابع کهن در خصوص سلطان احمد مشاهده می شود که هویّت راستین او را در هاله ای از ابهام ناشی از تضادها فرو برده است. از آنجا که سلطان احمد دشمن و رقیب دیرینۀ تیمور لنگ بوده برخی شاید در تأثیر از تفوّق تیموریان در اعصار بعد اغرق کرده و او را فردی سفاک، ستمگر، ظالم، خونریز دانسته اند2و متقابلاً بعضی دیگر وی را در شجاعت و عدالت و فضیلت ستوده اند و بر خلاف امیر تیمور گورکانی؛ وی را متشرع و محتسب سیرت به شمار نیاورده اند. تقریباً در تمامی تذکره های موجود آمده است که  خواجه حافظ در زمره کسانی است که او را ستوده و در غزلی به مطلع «احمد الله علی معدلت سلطانی» به ستایش وی پرداخته است. در کنار حافظ سایر شاعران معاصر با وی نیز سلطان احمد ایخانی را مدح کرده اند؛ بعنوان مثال جهان ملک خاتون شاهزاده شاعره آل اینجو و برادر زاده شاه شیخ ابو اسحاق ((زنده تا اواخر دهۀ هشتم قرن هشت هجری))؛ قصیده ای به مطلع: (( آمد نسیم و بوی تو آورد سوی من/ بادا فدای جانِ نسیمِ تو جان و تن )) را در مدح  سلطان احمد سروده است و در این قصیده مانند حافظ با اشاره به عدالت سطان گفته است: (( احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوست/هر تیر را اساس محبّت سوی مِجَن/شاها درِ تو مقصد ارباب حاجت است/ رحمی بکن نظر به من ناتوان فکن)).

    به هر تقدیر امعان نظر در تراوشات فکری و مفاهیم نظری نهفته در در دیوانش تا حدی برای قضاوت در باب شخصیّت راستین احمد بغدادی که به گمان ما باید در چهارچوبه های اصل نسبیّت با در نظر داشتن اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی ولایات ایران درقرون هشتم و نهم هجری باشد؛ کارگشا خواهد بود.

    در منابع ادبی؛ مشهورترین منبعی که ضمن شرح احوال حافظ، اشارتی مختصر به سلطان احمد ایخانی  و مراودات وی با حافظ دارد تذکره مشهور دولتشاه سمرقندی(۸۴۲-۹۰۰ قمری) است. دولتشاه سلطان احمد را خلف الصدق پدرش سلطان اویس جلایر در دستگاه سلطنتی باشکوه و بسیط  می داند و می‌گوید که وی؛ پادشاهی هنرمند، هنر پرور و خوش طبع بوده است و در خطاطی و نقاشی و تذهیب و موسیقی و انواع هنرها استاد بوده و در روزگار دولتشاه یعنی بیش از نیم قرن پس از مرگ سلطان احمد در سنۀ 813 هجری قمری؛ هنوز تصانیف و نغمه پردازی های وی در میان مطربان و مُغنیان رواج داشته است. البته دولتشاه به رذایل اخلاقی وی نیز اشارت کرده و گفته است که با وجود چندان فضایل مردی قتال و نا اعتماد بود وگاه دماغ او خشکی کردی و بی جنایت مردمان اصیل را خوار می نمود3.

    گزارش دولتشاه در باب سلطان احمد را می توان تا حدودی معقول و مبتنی بر واقع پنداشت زیرا اولاً فاصله زمانی زیادی بین عهد او و دوران حیات سلطان احمد وجود ندارد که اخبار ایام سلطنت وی دگرگون یا فراموش شوند و دوماً کیفیّات نسخ خطی برجای مانده از کتابخانۀ سلطنتی او؛ تعالی و کمال هنرهایی مانند خطاطی و تصویر گری و تذهیب را در دربار وی نمایان می نمایند. همچنین او خود در اشعارش بارها به اصطلاحات فنی موسیقی و هنر اشاره کرده و از تسلط خود بر آنها پرده برداشته است.

    باز دولتشاه حکایت می کند که سلطان احمد را اعتقادی عظیم در حق خواجه حافظ بودی و حافظ را به بغداد طلب و دعوت داشتی و همواره خواجه را تفقد و رعایت احوال می کرد. اما حافظ هرگز از فارس به جانب بغداد رغبت نکردی و به خشک پاره‌ای نان در وطن مألوف خود قناعت نمودی و این غزل در مدح سلطان احمد به دارالسلام بغداد فرستاد:

     احمد الله علی معدلة السلطانی

    احمدِ شیخ اویسِ حسنِ ایلخانی

    تذکره خطی «روضة السلاطین»  به  شماره (supple-PERS 320) محفوظ در کتابخانه ملی فرانسه نوشته فخری ابن محمد امیر هروی احتمالاً در عهد سلطان ابوالفتح حسین غازی چهارمین پادشاه سلسلهٔ گورکانیان هند (مرگ در 1627 میلادی) در باب شاهان و ملوکی است که به نظم و شعر میل داشته اند نوشته شده است. نویسندۀ این کتاب با عاریت از گزارش دولتشاه در احوال هنری سلطان احمد ایلخانی در باب چهارم کتابش با عنوان؛ ((بیان احوال سلاطین عراق و روم که گاهی به نظر التفات به نظم می نموده اند))؛ پس از شاه شجاع مظفری به سلطان احمد ایلخانی در ورق 23 کتاب می پردازد و می گوید: « القصه پادشاه هنرمند بوده و اشعار عربی و فارسی را جواب می گفته است. در تصویر و تذهیب و خاتم بندی نظیر نداشته خطوط شش قلم را خوب می نوشته است. در علم موسیقی و ادوار بی بدل روزگار بوده است و کارهای او در این علم مشهور است و ملازم و شاگرد او بسیار بوده و در عدالت نوشیروان ثانی بوده است چنانکه حضرت حافظ در وصف او می گوید احمد الله علی معدلت سلطانی و غیره. اما آخر به افیون میل کرده و دماغش از قانون صحت منحرف شده و در کشاکش عساکر منصوره امیر تیمور به دست یوسف قرا ترکمان، گله بان پدرش به درجه شهادت رسید و طبعش در شعر بسیار ملایمت داشته و به شعرا و رندان مایل بوده است و خاطر او لحظه ای از عیش فارغ نبوده است و این مطلع او مشهور است: دلا گدایی و رندی ز پادشاهی به/ دمی فراغت خاطر ز هر چه خواهی به».

    نسخه خطی دیگری به شماره 2192-ف در کتابخانه ملی شیراز محفوظ است که مجموعه یا جنگ نظم و نثر فارسی است و علاوه بر اشعار بسیاری از شعرا در بخش دوم آن شرح احوال برخی از ایشان را با عاریت از سایر منابع مشهور ارایه شده است.البته خصیصۀ برجسته این کتاب آن است که در موارد محدودی اطلاعات تازه ای را نیز در خود جای داده. گردآورنده این مجموعه؛ در خصوص سلطان احمد ایلخانی در صفحه رقم 142 دستویس می گوید: « سلطان احمد بغداد در علم موسیقی و ادوار اصول صاحب وقوف بوده و چند نسخه درین علم تألیف کرده و خواجه عبدالباقر گیلانی ملازم او بوده و در این روزگار چندین تصنیف از کارها و عملهای وی پیش مطربان و مغنیان هست مثل؛ ضرب الفتح و مخمس ومائتين و ترکی ضرب، و فاخته ضرب و اکثر اصول مشکله مصنفش اوست و با این همه فضل و کمال مردی قتال و نا اعتمید بود و غیره».

    نخستین کسی که در عهد جدید به جنبۀ ادبی شخصیت سلطان احمد ایلخانی و ارتباط آن با شاعر بزرگ شیرازی معاصر وی حافظ توجه کرده است علامه محمد قزوینی است که در شماره اول مجلۀ «یادگار» در سال 1323 با ارایۀ شرحی مختصر با عنوان ((حافظ و سلطان احمد جلایر)) گفته است که حافظ هرگز به بغداد سفر نکرد و سلطان احمد نیز هیچگاه به موطن حافظ شیراز نیامده است و حافظ در غزلیّات خود یکبار به تصریح و یکبار بدون تصریح از سلطان مزبور یاد کرده است. در غزلی که مطلع آن این است:

    کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

    ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

    به قرینه مقطع این غزل که در آن اشاره به دارالسلطنه سلطان احمد می کند و می گوید ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز /خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) نظر به سلطان احمد داشته است. همچنین آنجا که گفته است ((شاه را بِه بود از طاعت صد ساله و زهد/قدر یک روزۀ عمری که درو داد کند))  ممکن است به سفاکی و ستم پیشکی سلطان مذکور اشاره کرده و او را نصیحتی داده باشد. علامه سپس به غزل «احمد الله علی معدلت سلطانی» می پردازد و و در پایان سخن خود؛ استدلال می کند که چرا صفت ((ایخانی))  برای سلطان احمد صحیح  است و بر صورت متأخر و اشتباه ((ایلکانی)) رجحان دارد.

    اما مهمترین نکته ای که در باب سلطان احمد در اینجا اشارت بدان ضرورت دارد آن است که او صرف نظر از نژاد مغول و تبار چنگیز خانی اش؛ از منظر فرهنگی پادشاهی مطلقاً ایرانی و پارسی گوی است که علیرغم حکومت در قلمرو عراق عرب (بغداد) عمیقاً فرهنگی پارسی دارد و دیوان قطور و پربار او سندی انکار ناپذیر از آن است که زبان نخست او زبان پارسی بوده است. زیرا قاطبۀ مطلق اشعار او به زبان دری است و اشعار عربی و ترکی منسوب به او در برخی جُنگ ها و نسخ متفرقه در مقابل دیوان هفت پیکر او در مقام قیاس به سان قطره ای در برابر دریای بیکران شعر پارسی ایجادی توسط وی می باشد. او همچنین خود را متعلق به خاک تبریز می داند و در بیان دلتنگی اش نسبت به موطن خود با استقبال از رودکی سمرقندی به سیاق شعر ((بوی جوی مولیان)) ابیات خوش و بلندی را سروده است که چند بیت از آن در اینجا نقل می گردد.

    باد کوی عاشقان آید همی

    از نسیمش بوی جان آید همی

    جان عاشق هر زمان بر یاد دوست

    چون صراحی بر زبان آید همی

    از نسیم صبحدم هر صبحدم

    بوی آذربایجان آید همی

    نالۀ تبریزیان آید به گوش

    دل از آن ناله طپان آید همی

    اما پس از این مقدمه با ارجاع خوانندگان محترم به دیباچه مفصل و ارزشمند نسخه چاپ شده «هفت پیکر» که پیشتر به معرفی آن پرداخته شد؛ به مهمترین بُعد ادبی و فرهنگی کتاب این پادشاه شاعر که همانا بررسی تطبیقی اشعار مهم وی که در مراودات ادبی بین او و خواجه حافظ  و سایر معاصرین ایشان بوده است پرداخته می شود و با احاله قضاوت نهایی به خواننده، تاثیر و تأثر متقابل بین آنها و اتمسفر فرهنگی و ادبی حاکم بر روابط شعرا در قرن هشتم هجری در مطمح نظر مخاطبان ارجمند این مقال قرار می گیرد.

    توجه به این نکته ضرورت دارد که بسیاری از شعرا نیز در اشعار مورد بحث این نوشتار، وارد در انجمن مراودات ادبی  حافظ - احمد هستند و در مجالسی خیالی که می توان بر اساس تعداد حاضران نامهای ثلاثه، اربعه، خسمه و قص علی هذا بدانها داد حاضر می باشند. البته باید توجه داشت که منابع ما در تشخیص تقدم و تأخر اشعار بسیار محدود و معطوف به برخی شواهد تاریخی و حدس و ظن و احتمالات است و لذا ممکن است حافظ  و احمد در مواردی بی خبر از دیگری هر دو به صورت مستقل به استقبال یک شاعر مشهور معاصر یا متقدم بر خویش رفته باشند و دیگری نیز به آن مجلس ورود کرده باشد. یا بی توجۀ به سرایش های مرتبط  توسط سایرین در یک وزن و یک قافیه یا در مضامین مشابه از یکدگر به صورت مستقل استقبال کرده باشند و حتی ممکن است که دیگران خود را در مجلس اختصاصی حافظ و احمد میهمان کرده باشند.

    هرچند جمیع منابع خطی موجود از سلطان احمد بغدادی که امروز از وی بر جای مانده حدوداً بین یک تا دو دهه بعد از رحلت خواجه حافظ کتابت گردیده اما دلایل و قراین بسیاری وجود دارد که این پادشاه از عنفوان عهد جوانی در هنر شاعری دارای کمالات بوده  است و در زمان حیات حافظ نیز او شاعری توانگر به شمار می آمده. بنابراین رای صائب آن است که غالب استقبالات وی از حافظ در دوره زندگانی و شهرت خواجۀ ما در شیراز بوده و و شواهد و قراین حکایت از آن دارد که سلطان پس از وفات حافظ چندان به استقبال او نرفته است. یکی از مهمترین دلایل این مدعی؛ وجود دو بیتی در دیوان سلطان است که با بهره از حروف ابجد، بهار سنۀ 792 هجری قمری در بغداد را وصف می کند و لذا او در این سال که مصادف با رحلت خواجه حافظ نیز می باشد در سی و سه سالگی خود شاعری توانا بوده است.

    آمد به چمن چو بلبل از مشتاقی

    گل کرد خطاب ایها العشاقی

    بغداد و بهار و سال ذال و بی و صاد (792)

    خوش موسم گل رسید هات ای ساقی

    در عین حال وجود اشارات مستقیم و غیر مستقیم متعدد به سلطان احمد در اشعار خواجه حافظ شیرازی و مضامین مشترک و غزلیات مجالس دوجانبۀ استقبالی آنها نیز دلیل دیگری بر شاعر بودن احمد بغدادی تا پیش از فوت حافظ است. با این مقدمات به سراغ دیوان سلطان احمد می رویم و هر آن کجا که اثری از ارتباط وی با حافظ را ببینیم در ادامۀ کار بلند این مقاله آنرا مورد تحلیل و تدقیق قرار خواهیم داد.

    حافظ در غزلی بدین مطلع می گوید:

    ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی

    در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

     

    سلطان احمد در همین وزن و قافیه می گوید:

    خورشید چرخ خوبی انوار لطف شاهی

    پاینده باد یار رب در عزّ و پادشاهی

    دانی چه فرق باشد از ماه تا به رویت؟

    چون آفتاب روشن از ماه  تا به ماهی

    بر حال زار بیدل آن چشم های سر مست

    در مذهب دو حاجب بالله که خوش گواهی

    چون عیش رخت بر بست غم را بهانه ای کرد

    اکنون در این غریبی ما مانده ایم و آهی

    آن یوسف زمن را وان گلبن چمن را

    بازش رسان به زودی یعقوب را الهی

    ور زانکه اشک رانم سیلاب دُر فشانم

    از روی لوح محفوظ بی شک برد سیاهی

    تجرید شو ز عالم گر مرد راه عشقی

    زیرا که نیست در عشق چون ترک هیچ راهی

    هرچند با اوزان، مضامین و قوافی متفاوت در دیوان برخی شعرا چون کمال خجندی ( وفات در سنه 803 قمری) و ابن یمین فریومدی (685-769 قمری) اشعاری وجود دارد اما پس از تدقیق در آنها بدون هیچ تردیدی می توان گفت که اشعار این شاعران جنبۀاستقبالی نداشته و در روابط ادبی مرسوم بین ادبا و مراودات استقبالی سروده نشده است. ولی پس از مقایسه غزل حافظ و سلطان احمد در‌می یابیم که این دو شعر نه تنها در قافیت و وزن شباهت تامه با یکدگر دارند بلکه با داشتن یک روح متجانس و هم مضمون؛ در استقبال از هم سروده شده اند. مرحوم دکتر قاسم غنی در دهه های دور گذشته و پیش از کشف دیوان سلطان احمد ایلخانی در کتاب ارزشمند خود با عنوان تاریخ عصر حافظ ضمن بحث در آثار، افکار و احوال او احتمال می دهند که این غزل در مدح شاه شجاع و در زمان سقوط حکومت برادر وی شاه محمود مظفری و رسیدن شاه شجاع به دروازه های شیراز توسط حافظ سروده شده باشد که با امعان نظر در غزل سلطان احمد و استقبال انکار ناپذیر موجود در آن باید پیکان مقصود حافظ را در این غزل از سمت شاه شجاع مظفری به سمت سلطان احمد ایلخانی تغییر جهت بدهیم.

     

    حافظ می گوید:

    منم که گوشۀ میخانه خانقاه من است

    دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

     

    سلطان احمد می گوید:

    منم که دامن عزلت گرفتگاه من است

    محل عشق به هر دو جهان پناه من است

    سپیده دم که ز سینه نفیر عشق برآرم

    سراچه‌ها ی معانی به گرد آه من است

    محبتی است مرا با تو سخت روحانی

    دروغ هیچ نگفتم خدا گواه من است

    به خاک پای عزیز تو می خورم سوگند

    که صبح و شام در این آستان جِباه من است

    اگر ز لطف درآیی شکنج زلف بجویی

    شکسته‌ای که بپرسی دل سیاه من است

     

    غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی (رحلت محتمل در 788 قمری)  
    شیخ الشیوخ و شاعر قرن هشتم آذربیاجان اهل کجج از نواحی تبریز نیز غزلی در همین وزن و قافیه در دیوان خود دارد4. او در روزگار سلطان اویس جلایری و فرزند او سلطان احمد، شیخ الاسلام تبریز بود و در تثبیت سلطنت سلطان احمد با بهره از نفوذ سیاسی خود نقش مهمی داشته است. با امعان نظر در دیوان وی کاشف بعمل می آید که بین شیخ کجج و خواجه حافظ نیز توجه متقابل و سنت استقبال شعری وجود داشته است. بعنوان مثل شیخ کجج غزلی دارد به مطلع: ((دل و جانم پر از محبت اوست/دیده روشن به نور طلعت او است)). لازم به ذکر است که برخی از منابع معتبر تاریخی در عهد تیموریان گفته اند که سلطان احمد بغدادی او را به قتل رسانده است. معین الدین نطنزی مورخ قرن نهم در کتاب منتخب التواریخ معینی که اندر سنه 817 کتابت گردیده به وجهی موجز در ذکر سیرت سلطان احمد بن شیخ اویس؛ می گوید: «او پادشاهی هنرمند، عاقل و بزرگ همت بود. بعد از برادر بر تخت نشست و از حدود مکۀ شریفه تا نهایت دربند باب الابواب به تصرف گرفت. چون به بغداد رفت زُنطاری (شجاعان) چند برانگیخت تا خواجه کججی را بکشت». به هر تقدیر شیخ کججی در غزل خویش که به دلیل اهمیّت آن به صورت کامل در اینجا منعکس می گردد؛ گفته است:

    به آستان عزیزت که آن پناه من است

    که جان و دل به تو دادم خدا گواه من است

    چو آستان درت هست کعبۀ مقصود

    گمان مبر که مغیلان حجاب راه من است

    به لطف و قهرم اگر خوانی و اگر رانی

    کجا روم که سر کوی تو پناه من است

    عجب بود که به دنیی و مُلک عقبی نیز

    به حسن لطف و ملاحت کسی چو شاه من است

    اگر زحال درونم تو را وقوفی نیست

    گواه ظاهر من جامۀ سیاه من است

    به زیر پای تواَم خاک نیست نقصانم

    که خاک پای تو بودن کمال جاه من است

    به جرم آنکه کجج دور ماند از آن حضرت

    بمرده ام من بیدل همین گناه من است

     

    حافظ راست:

    کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

    ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

     

    سلطان احمد بغدادی راست:

    قلم و دست تو روزی که زمن یاد کند

    خاطر خسته دلان با دو سخن شاد کند

    آدمی را نبود شیوه و اشکال پری

    این چنین شیوه یقین شد که پری زاد کند

    عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق

    هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند

    بدرد جامه به تن غنچه سوری آری

    عندلیب ار به چمن ناله و فریاد کند

    هر زمان خاطر من موج تحیّر بزند

    هر نفس دیدۀ من دجلۀ بغداد کند

    اوحدی مراغه ای (673 -738 هجری) بسیار پیشتر از حافظ و سلطان احمد در غزلی بدین مطلع می گوید: ((چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند/دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند)). اوحدی در غزل متقدم خود که مضامین بسیار نزدیک به غزل حافظ  و احمد دارد باز گفته است: ((خانهٔ عمر مرا عشق ز بنیاد بکند/عشق باشد که چنین کار به بنیاد کند/ چه غم از شاه و چه اندیشه ز خسرو باشد/گر به شیرین رسد آن ناله که فرهاد کند)).

    هرچند بی گمان حافظ متأثر از غزل اوحدی شعر خویش را سروده اما در اینکه خطاب غزل حافظ به سلطان احمد بوده و در عین حال احمد نیز غزل خود را در پاسخ یا استقبال از غزل حافظ سروده است کمتر جای تردیدی وجود دارد. پیشتر به اشارت حکیمانۀ علامه قزوینی در مقالت حافظ و سلطان احمد اشاره کردیم و دانستیم در زمانی که هنوز دیوان سلطان احمد در اختیار مرحوم قزوینی نبوده است ایشان از قرینۀ بیت مقطع حافظ در آنجا که گفته است؛ ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز/خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) بدون تصریح از سلطان احمد ایلخانی یاد کرده و نارضایتی از اوضاع خود در شیراز را با ابراز تمایل در مهاجرت به بغداد و قلمرو سلطان ایلخانی در بیت مقطع بیان نموده است. حال با در اختیار داشتن دیوان سلطان احمد و یافتن غزل فوق‌الذکر ،حدس صائب استاد به ما اثبات می گردد.

    می دانیم حافظ به جز چند سفر کوتاه به یزد و اطراف شیراز هیچگاه رغبت و تمایلی به هجرت بلند و مهاجرت به سایر اقالیم دور نداشته است و از سفر به هندوستان و بغداد و تبریزعلیرغم وجود دوستی حسنه اش با شاهان و دعوت سلاطین وقت آن نواحی از وی؛ در نهایت منصرف شده و از سفر به بلاد غریب سرباز زده  است و به خشک نانی در شیراز و جرعه ای از آب رکناباد در نسیم  باغ مصلی قناعت کرده. در همین راستا مولانا محمد صوفی آملی مازندارانی (متوفی در سنه 1035 هجری) نویسندۀ تذکرةالشعرای مشهور بتخانه در گزارش خود از احوال حافظ می گوید: «و سطلان احمد جلایر از فرط اخلاص؛ مکرر از بغداد، خواهش ادراک صحبت خواجه کرده و التماس رفتن او به بغداد نموده. اما خواجه نظر به همت بلند درویشی، به نان خشک و پاره پشمی قناعت کرده و از شیراز حرکت نفرموده است». در صحت این گزارش با توجه به همه شواهد قراین موجود در دواوین این دو شاعر ممکن است در این بیت سلطان احمد آنجا که می گوید؛ ((عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق/هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند)) نکته ای تاریخی و گلایه ای نسبت به بد قولی حافظ در هجرت به بغداد نهفته باشد.

     

    حافظ می گوید:

    مرغ سبز فلک دیدم داس مه نو

    یادم از کشته خویش آمد هنگام درو

     

    سلطان احمد راست:

    زحمت عاشق مسکین مده ای عاقل رو

    آنچه امسال بکاری همه سال آن بِدِرو

    می نیرزد بر ارباب معانی به خرد

    ملکت جم به جُوی نعمت قارون به دو جو

    سخن باطل واعظ مشنو عاشق باش

    گوش بر زمزمۀ نی کن و از حال شنو

    گر شدم عاشق لیلی من مجنون چه عجب

    نیست عیبی که شود عاشق شیرین خسرو

    بعد مرگم که به خاکم گذری عیسی وار

    زنده برخیزم و یابم به جهان عمری نو

    گر نبودی به جهان روزی من روی مهش

    جِرم خورشید کجا یافتی این پرتو ضو

    عهد بستم که دهم دل به تو با رغبت خویش

    اعتمادت چو نباشد بدهم جان به گرو

    همچو خیّاط فلک احمد بن ویس صفت

    رشته عشق به دست آر و به عشاق، گرو

    سیف فرقانی (وفات در 749 قمری) می گوید: ((من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکو/آخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو)).

    حکیم نزاری قهستانی (۶۴۵–۷۲۱  قمری) می فرماید: ((آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنو/امشب از بهرِ خدا مرحمتی کن تو مرو)). نزاری در بیت دیگری می گوید: ((گر نخواهی برِ ما بود و بخواهی رفتن/‌ وایِ من بر تو هلاکِ منِ مسکین به دو جو)).

    این یمین فریومدی (رحلت در 769 قمری) می فرماید: ((ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گرو/گشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو)) همو در بیتی دیگر می گوید: ((گفتمش سینه چو گندم ز غمت بشکافم/گفت کز ماش بگوئید که بر ما بدو جو)).

     

    حافظ راست:

    ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

    دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی

     

    سلطان احمد فرماید:

     

    دل می کِشدم دیگر از عقل به شیدایی

    تا خود چه کند با من باز این سر سودایی

    تا علم و جنون بر من شد کشف و بیان روشن

    بر آب روان شستم سر دفتر دانایی

    مِی خواره و سر مستم جام ورع اشکستم

    زنّار به جان بستم رفتم بر ترسایی

    شیخ کَجَجی دیدم گفتم که بگو رمزی

    گفتا که تو می دانی پنهانی و پیدایی

    عطاّر چه می گوید از جان بشنو احمد

    فانی شو اگر مَردی تا محرم ما آیی

    با توجه به غزل سلطان احمد که در ذیل می آید ممکن است مخاظب غزل حافظ و مقصود وی از ((پادشه خوبان)) در شعر،  سلطان احمد بغدادی یا شاه شجاع مظفری و حتی شیخ ابو استحاق اینجو باشد. اما استقبال سلطان احمد از این غزل بار احتمال را به سمت او بیشتر از دیگران می نماید.

    جلال طبیب شیرازی (رحلت در 773 قمری) شاعر معاصر با حافظ نیز غزلی در همین وزن قافیه بدین مطلع دارد: ((ای صورت مطبوعت در غایت زیبایی/ از بس که لطیفی تو در وصف نمی آیی)). شاعر در بیتی از این غزل می گوید: ((تا کی دل ما باشد چون زلف پریشانت/آشفته و سرگردان، شوریده و سودایی))

    خواجوی کرمانی ( 689 – 752 قمری) می گوید: ((چون پیکر مطبوعت در معنی زیبایی/صورت نتوان بستن نقشی بدلارایی)). خواجو در بیت غزل خود می گوید: ((آنرا که بود در سر سودای سر زلفت/گردد چو سر زلفت سرگشته و سودایی)).

    عماد فقیه (690-773 قمری) می گوید: ((ای مردمک چشمم از روزن بینایی/گلزار جمالت را پیوسته تماشایی)). در بیتی در این غزل عماد می گوید: (( رفتی ز دل و شادی برگشت چو برگشتی/بازآی که باز آید بختم چو تو باز آیی)).

    سلمان ساوجی (رحلت در 778 قمری) در همین مضمون می فرماید: ((کشیده کار ز تنهایی ام به شیدایی/ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی)). در بیت سوم غزل خویش می گوید: ((مرا تو عمر عزیزی که رفته‌ای ز سرم/چه خوش بود اگر ای عمر رفته بازآیی)).

    جلال عضد (زنده تا پایان نیمه اول قرن هشتم) در این مضمون می گوید: ((خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی/غمم ز دل ببری چون جمال بنمایی)). جلال در بیتی دیگر از غزلش می گوید: ((مباد هیچ کسی چون جلال در عالم/اسیر عشق و غریبی و درد تنهایی)).

     

    حافظ راست:

    بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

    خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی

     

    سلطان احمد راست:

    مائیم مست طافح از جام لایزالی

    بیرون ز عقل و دانش، سودایی و خیالی

    می بین ز چشم لیکن بر دوز دیده ها را

    بشنو ولی مزن دم بر خویش، بندِ لالی

    گفتم که فال گیرم از مصحف جمالت

    بختم شنید گفتا خوش نیّتی و فالی

    حقّا که غایت شوق نقضان نمی پذیرد

     گر زانک شد میسّر با دوست اتصالی

    احمد حقیقتی شو عشق مجاز بگذار

    کان صورتی است قالی وین صورتی است خالی

    باز حافظ در همین وزن و قافیه ملمعی دیگر دارد و می گوید : ((یا مبسما یحاکی درجا من اللالی/یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی)). با توجه به بیت مقطع آنجا که حافظ می گوید: ((مسند فروز دولت کانِ شکوه و شوکت/برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی))؛ بی شک این غزل در مدح خواجه برهان‌الدین‌ابونصر فتح‌اللهِ وزیر، فرزند کمال‌الدین‌ابوالمعالی از وزیران مشهور امیر مبارزالدین محمد مظفری سروده شده است. اما با این وزن و قوافی و مضمون در بین بزرگان؛ غزل و قصیده بسیار است و حافظ و احمد نیز در این انجمن صاحب کرسی هستند.

    خاقانی شروانی (متولد در 520 هجری) می گوید: ((شوریده کرد ما را عشق پری جمالی/هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی)). همو در بیتی دیگر گفته است: ((گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری/گفتا که بی‌جمالت روزی بود چو سالی)).

    سعدی می فرماید: ((هرگز حسد نبردم بر منصبی و جاهی/الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی)).

    اوحدی مراغه ای می گوید: ((ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی/بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی)). در بیت بعد می گوید: ((چون ماه عید جویم هر شب تو را ولیکن/ ماهی چنان نبیند جوینده جز به سالی)).

    همام تبریزی (636-714 قمری) گفته است: ((اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی/ پیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی)).

    جلال عضد می گوید: ((ی چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی/روی تو و ابروی تو بدری و هلالی)). جلال در بیتی دیگر گفته است : ((ای مه بنما چهره که روزم به شب آمد/کآن روز که بی تو گذرد هست چو سالی)).

    سیف فرغانی در قصیده ای بدین مطلع می گوید: ((در باغ دهر چون گل، گر سر به سر جمالی/در روز زندگانی گر جمله مه چو سالی)). در بیتی دیگر از این قصیده، سیف می گوید: ((تا بدر تام گردی از آفتاب دانش/هر روز پرتو میگیر اکنون که چون هلالی)).

    کمال خجندی می گوید: ((خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی/ باری برم خیالی چون نیستم وصالی)).

    جهان ملک خاتون می گوید: ((در دیده ام نیامد جز روی تو خیالی/جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی)).

    شاه نعمت الله ولی گفته است: ((ای از جمال رویت نقش جهان خیالی/ وی ز آفتاب رویت هر ذره ای هلالی)).

     

    حافظ راست:

    حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

    محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

    سلطان احمد می گوید:

    ای دلا تا ننهی در ره او گامی چند

    نکشی از لب لعلش به روان جامی چند

    زهد دام است و ریا دانۀ او حاضر باش

    خویش را نفکنی در دانه و این دامی چند

    می فروش ار چه به نسیه ندهی باده بمن

    خرقه ما بستان زود بده وامی چند

    صبحگاهان که رَوی رو به چمن وه چه خوش است

    با می و مطرب و ساقی و گل اندامی چند

    نام احمد که برد زانکه بپرسند بگو

    در خرابات همی گشت به بدنامی چند

    جلال عضد در این انجمن می گوید: ((عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند/آتشی در زده انگار به خاشاکی چند)). او در بیت پنجم غزلش می گوید: ((شهسوارا بگذر بر صف ما صید کنان/ تا سری چند ببندیم به فتراکی چند)). البته این شهسوار قطعاً سلطان احمد نیست زیرا جلال پیش از پادشاهی احمد رحلت کرده است.

    کمال خجندی در غزلی با همین مضامین بدین مطلع می گوید: ((می برند از تو جفا بی سر و سامانی چند/چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند)). کمال در عهد سلطان احمد در تبریز سکونت داشته و هم اکنون نیز مرقد او در این شهر است. لذا محتمل است پس از وقایعی مانند قتل شیخ کججی و نسبت دادن آن به سلطان احمد، کمال غزل خود را خطاب به وی سروده باشد. او در بیت دیگری از غزل خود می گوید: ((زاهدان فایده عشق ندانند که چیست/نکند فایده این نکته به نادانی چند)).

     

    مولانا خواجه عبید زاکانی (وفات در 773 قمری) در غزلی بدین مطلع گفته است: ((ساقیا باز خرابیم بده جامی چند/ پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند)). در بیت بعد می گوید: ((صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق/ما و میخانه و دُردی کش و بدنامی چند)). باز همو در بیت ششم غزل خویش می گوید: ((در بهای می گلگون اگرت زر نبود/ خرقهٔ ما به گرو کن، بستان جامی چند)). عبید در شیراز پیش از سلطنت سلطان احمد معاشر با حافظ بوده است.

    خواجه عماد فقیه در این مجلس می گوید: ((بر گُل افکند ز سنبل بت ما چینی چند/تا به بار است شقایق به ریاحینی چند)). عماد در بیت مقطعِ خود می گوید: ((گو بخوان یک غزل از نظم دلاویز عماد/ کز فلک برگذرد نعرۀ تحسینی چند)).

    شاه نعمت الله ولی نیز در این مضمون و قافیت غزلی مهم دارد. نعمت الله می گوید: (( به علی رغم عدو باز زدم جامی چند/ توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند)). او در بیتی  از این غزل نزدیک به بیت حافظ می گوید: ((فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر/ می خور و وقت غنیمت شمُر ایامی چند)). همو باز در بیتی نزدیک به بیت احمد بغدادی می گوید: ((نوبهار است گل آور چو می ات نیست بیا/برو از پیر خرابات بُکن وامی چند)).

    حافظ اما در بیت مقطع غزل خویش صفت کامکار را به کار بسته و بعید نیست که صفت معطوف به سلطان احمد بغدادی باشد.

     

    حافظ از شوقِ رخ و مهرِ فروغِ تو بسوخت

    کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند

     

    حافظ می گوید:

    اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است

    زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

     

    احمد میگوید:

    گر شوق غم عشق تو با سوز و گداز است

    صد شکر که الطاف تو بیچاره نواز است

    در صومعه و خانقهم راه ندادند

    گفتند حریفان که در میکده باز است

    بی عشق مجازی نشود کار میسر

    گر کوی حقیقت طلبی راه مجاز است

    جز مرتبه ای کز در حق یافته باشی

    هر مرتبه کان هست همه شیب و فراز است

    مرغ دل احمد هوس لامعه دارد

    هرچند که پروانه آن شمع طراز است

    در بین تمامی شاعرانی که در مجالس خیالی سلطان احمد و حافظ می توان ایشان را یافت در این غزل تنها کسی که در این وزن، مضمون، قافیت و ردیف شعری در دیوان او هست مولانا ناصرالدین بخارایی (وفات در سنه 872 قمری) است. نظر به اهمیّت و بلاغت این غزل، آنرا از دفتر ناتمام تصحیح اشعار ناصر که به اهتمام  نگارنده این سطور در حال انجام است به صورت کامل منعکس می نماییم. ناصر می فرماید: (( گر راه حرم چون سر زلف تو دراز است/از قبله دری بر دل مشتاق تو باز است/ تا گوشه ابروی تو محراب دل ما است/ما را نه سر زهد و نه آهنگ حجاز است/یک عاشق پاکیزه نظر نیست چو محمود/ور نه همه اطراف جهان پر ز ایاز است/میلی که دلم سوی تو دارد به حقیقت/از دیده معنی است نه از روی مجاز است/از هر دو جهان قبله سر کوی تو دارم/در جنّت فردوس چه حاجت به نماز است/از پای نشین یک نفس ای شمع که امشب/بیچاره دل سوخته در سوز و گداز است/درباز دل و دین به در میکده ناصر/می نوش زمانی که در توبه فراز است)).

     

     

    حافظ می فرماید:

    گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

    گفت در دنبال دل، ره گم کُنَد مسکین غریب

     

    سلطان احمد جلایری راست:

    جان بیغما بُرد زلفش ماند دل آنجا غریب

    صبر باید کرد دل را با تن تنها غریب

    بس عجب کاری است غربت من ندانم وصف کرد

    کس نداند درد غربت در جهان الا غریب

    کعبه مقصود می جوید به مقصد می رود

    بی زواد و بی شتر افتاده در صحرا غریب

    یاد کشتی می کند در دجله با یاران خویش

    زان سبب ریزد ز دیده هر شبی دریا غریب

    هیچ غمخواری نباشد جز خدا بیچاره را

    دست می دارد تضرع می کند بالا غریب

    در فراق روی یار و دور بر یاد دیار

    نیم بسمل می طپد در خون دل شبها غریب

     سالها بودم غریب و با غریبان همنفس

    همچو احمد کس ندیدم در جهان زیبا غریب

    خواجوی کرمانی در این مجلس می فرماید: ((طرۀ مشکین نباشد بر رخ جانان غریب/ زانکه نبود سنبل سیراب در بستان غریب)). در بیتی دیگر از غزل خویش می گوید: (( گر به شمشیرم کُشی حُکمت روان باشد ولیک/بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب)). البته جای تردیدی نیست که خواجو در این غزل نظری به احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در سنه 752 بسیار پیشتر از ظهور و سلطنت احمد در شیراز رحلت کرد و در تنگ الله اکبر این شهر به خاک سپرده شده. لذا پوشیده نیست که در این مجلس دیگران در استقبال یا شاید مقلد کلام وی برای استقبال از یکدگر هستند.

    نعمت الله ولی نیز غزلی با ردیف «غریب» در دیوان خود دارد. او می گوید: ((در دیار تو غریبیم و هوادار غریب/خوش بود گر بنَوازی صنما یار غریب)).

    ناصر بخاری نیز غزلی دارد بدین مطلع: ((ای به حسن از عالم انسان غریب/ذاتِ انسانِ تو در اینسان غریب)). او در بیت مقطع می گوید: ((از سر کوی تو تا ناصر برفت/هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟)).

    خواجه کمال خجندی در این مجلس می گوید: ((دل مقیم کوی جانان است و من اینجا غریب/چون کند بیچارۀ مسکین، تنِ تنها غریب)). همو در بیت مقطع می گوید: ((در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال/ واغرییی واغریبی واغریبی وا غریب)). در در بین شاعران این مجلس؛ تنها غزل کمال در قافیه، ردیف و وزن مشابهت تامه با غزل احمد بغدادی دارد.

     

    حافظ می گوید:

    باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

    وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

     

    سلطان احمد می گوید:

    ای جان نفسی همنفس صحبت جان باش

    همراز سخن سامع اسرار نهان باش

    تا خوش نظری در تو کنم از سر حیرت

    من از سر تحقیق، تو باری به گمان باش

    چشم بد از آن چهرۀ زیبای تو محجوب

    تا باد چنین صاحب رندان جهان باش

    خوبی تو زیباست در این دایره امروز

    بر مملکت حسن تو خود حکم روان باش

    آخر شب شعبان بخورم باده صافی

    تا صبح سعادت چه کنم گو رمضان باش

    یا رب چه نشان است تو را خال زنخدان

    در زمره احباب تو دائم به نشان باش

    دل گه گه اگر می طلبد باده رنگین

    آن به که در این حضرت سلطان زمان باش

    شاهی که فلک بر جهتش از سر تعظیم

    صد سجده کند بر سخنِ نامه وران باش

    احمد سخن مست الستی به تو ختم است

    در حفظ خدا ایمن و در امن و امان باش

    این غزل از آن جهت اهمیّت بسیار دارد که در دواوین سایر متقدمان و معاصران احمد و حافظ استقبالی از آن بعمل نیامده است و لذا در زمرۀ مراودات اختصاصی این دو شاعر طبقه بندی می شوند.

     

    حافظ راست:

    دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

    تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

     

    احمد بغدادی راست:

    دوش دیدم که ز گل چهره بر افروخته بود

    گوئیا همنفسی را به غمی سوخته بود

    دست خیاط ازل روز نخستین باری

    جامۀ قامت زیبای تو را دوخته بود

    پیش از آن کین شفق شعلۀ خور پیدا شد

    مشعل حسن تو از نور بر افروخته بود

    گفت ساقی که بر افروخته چند است بگوی

    ساغر زر ز می صاف برافروخته بود

    مدتی شد که نپرسی تو دلم را چونی

    پیش از اینت نظری با من دلسوخته بود

    عاقیت رفت فدای کف پای محبوب

    مدتی بود که دل این هوس اندوخته بود

    من گرفتم که نبندد خم طاقش قوسی

    شکن قلب دلان را ز که آموخته بود

    باز هم ناصر بخارایی یگانه شاعر حاضر در این مجلس استقبالی است. غزل وی از دفتر پیش گفته به صورت کامل منعکس  می گردد: ((می گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود/ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود/از کمانخانۀ ابرو بگشاده غمزه/چشم او دیدۀ صاحبنظران دوخته بود/جمله در آب مِی انداخت به یکدم ساقی/صبر من هرچه به ایام بیاندوخته بود/نخریدند به یک جرعۀ می از زاهد/در خرابات مغان زهد که بفروخته بود/جان چو پروانه فشاندیم بر آن شمع که او/ مجلس ما چو رخ خویش برافروخته بود/صورتی دید در آئینۀ رویش ناصر/که در آئینه چو طوطی سخن آموخته بود)).

     

    حافظ راست:

    به مژگان سیه کردی هزان رخنه در دینم

    بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

     

    باز هم حافظ در غزلی دیگر می فرماید:

    گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

    ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم

     

    احمد بغدادی راست:

    تویی شاهم تویی ماهم تویی خورشید و پروینم

    مرو کو آن دمی بر من که روی دیگری بینم

    تو چون جانی مرا جانا چه جای جان بود جانا

    توانم من کجا، کِی، من که یکدم بی تو بنشینم؟

    همی ترسم که مهجورم ز عشقت ناگهان میرم

    نماند حسرتم در دل زمانی آ به بالینم

    ز اول کرده ام شرطی که یارم اوست تا هستم

    وگر باشد سر مویی خلاف شرط، بی دینم

    چه شد ای باغبان آخر به باغم ره بده بالله

    مکن منعم ز گل دیدن که می بینم نمی چینم

    کشم بر سوی شهر خود حما الله شهرم را

    نمی سازد مزاجم را هوای شهر قزوینم

    منم احمد چو فرهادی، مَثَل یارم چو شیرینی

    هزاران جان فرهادی فدای جان شیرینم

     

    سعدی بنیانگذار این مجلس است. او در غزل خویش می فرماید: ((ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم/به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم)). شخ اجل در مقطع غزل زیبای خویش می گوید: ((رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه/مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم)).

    سیف فرغانی نیز پیشتر از حافظ و احمد غزلی بدین مطلع در استقبال سعدی سروده است: ((مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینم/ ز لبهای تو می نوشم ز رخسار تو گل چینم)). او در بیت آخر غزل خود به صراحت از استقبال خویش از سعدی یاد کرده و می گوید: ((چنان افتادۀعشقت شدم جانا که چون سعدی/ ز دستم بر نمی آید که یکدم بی تو بنشینم)).

    در بین معاصران احمد اما کمال خجندی غزلی بدین مطلع در مجلس استقبال سروده است: ((چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم/که سیری نیست از رویت مرا چندان که می‌بینم)). کمال در بیت آخر خود می گوید: ((مرا گویی کمال، آیینِ عاشق، بیدلی باشد/اگر بیدل نِی ام جانا من از عشق تو بی‌دینم)).

    ناصر بخارایی در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تو را ای ماه مهر افروز چندانی که می بینم/نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم)). در بیتی دیگر ناصر می گوید: ((به شبهای فراقت نیست در تاب و تب هجران/به غیر از شمع دلسوزی که گرید او به بالینم)).

    سلمان ساوجی  نیزدر این مجلس حاضر است و در غزلی خوش می فرماید : ((هوای قامتش دارم ولی چندان که می بینم/سر و برگ هوای من ندارد سرو سیمینم)). در بیت بعد می گوید: ((مرا چون در گلستانش میسر نیست گل چیدن/به مژگان خاک می رویم به چشمان درد او چینم)). همو در بیتی دیگر از این غزل می گوید: ((شبی نوش لبت دیدن به خواب خوش هوس دارم/ولی صورت نمی بندد خیال خواب نوشینم)).

     

    حافظ راست:

    ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

    آبروی خوبی از چاه زنخدان شما

     

    احمد بغدادی راست:

    ای فروغ مهتری مه را از آن روی شما

    عالمی را فتنه کرد آن چشم آهوی شما

    سبز و تر دارم کنار چشمه سار خویشتن

    تا بیاید در کنارم سرو مینوی شما

    نیم شب کان زلفِ در پیچش بیاید بو دهد

    فرق نتوان کرد سنبل را از آن موی شما

    می فرستم جان خود را با نسیم صبحدم

    بو که آید بر من خاکی روان بوی شما

    هاتف اندر بزم مستان در صبوح عید گفت

    بر فلک جا دارد این غوغا و یاهوی شما

    ساقیا مست است احمد منّتی دیگر بنه

    تا شود از جان و دل هر دم دعا گوی شما

    سلمان ساوجی در غزلی بدین مطلع می گوید: ((قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما/دولت ما نیست الا در سر کوی شما)). او در بیت مقطع می گوید: ((گر بدم گویی و نیکویی به هر حالت که هست/هست سلمان از میان جان، دعا گوی شما)).

    ناصر بخارایی می گوید: ((ربود ملک دلم حُسن دل ستان شما/بجای جان منی جان ما و جان شما)). همو در بیت مقطع خود می فرماید: ((به بوی باد صبا جان همی دهد ناصر/ که هست رهگذر او به بوستان شما)).

    در دواوین سایر شعرا چون جهان ملک خاتون، ابن یمین، خواجوی کرمانی و غیره نیز در اوزان متفاوت با ردیف «شما» اشعاری مشاهده می گردد اما از توجه به مضامین و روح کلام ایشان در آن اشعار نمی توان قائل به حضور آنها در این مجلس استقبالی بود. غزل حافظ نیز هرچند در قافیه تفاوت مختصری با شعر احمد دارد اما در وزن، ردیف و مضامین کاملاً بدان نزدیک است به طوری که در بیت نخست احمد از وصف «روی شما» می گوید و حافظ «روی رخشان شما» را توصیف می کند. در عین حال غزلیات سلمان و ناصر نیز به اندازه غزل حافظ در این مجلس استقبالی دارای اهمیّت می باشند. اما به هر روی با امعان نظر در آنکه حافظ در شعر خود به ساکنان شهر یزد اشاره می کند و باز در مصرعی می گوید: ((گر چه جام ما نشد پُر مِی به دوران شما)) با عطف نظر به توضیحات قبل و سخن از تمایل نافرجام حافظ از سفر به بغداد، ذکر این نکته در اینجا ضرورت دارد که سلطان احمد ایلخانی ممکن است در برخی از غزلیاتی که حافظ در آن به شاه  نصرة الدین یحیی مظفری (مقتول در سنه 795)؛ برادر زاده شاه شجاع  و حاکم یزد اشارت یا کنایه ای کرده است با استقبال و ورود شاعرانۀ خویش؛ پیامی مبنی بر علاقۀ خود به حضور حافظ  در قلمرو حکومت خودش را به او منتقل کرده باشد. لذا از آنجائیکه مطابق مستندات موجود شاه یحیی اهل فضیلت و هنر پروریدن نبوده است و نسبت به حافظ شاعر نوازی شایسته ای بعمل نیاورده بعید نیست سلطان احمد ایلخانی که در فضیلت‎پروری و فرهنگ دوستی در نقطه مقابل یحیی است با استقبال از این اشعار حافظ؛ عزم بیان ارادت خود به وی و ترغیب و تشویق او به حضور در بغداد را به جای یزد داشته است. ابیاتی از حافظ مانند؛ (( گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/یا رب به یادش آور درویش پروریدن)) یا ((دلم از وحشت زندان سکندر(یزد) بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم)) جملگی دلالت بر صحت این مدعا دارد. در ادامه مبحث خواهیم دید که سلطان احمد مجدداً در مجلس استقبالی حاضر است که در آن حافظ نیز با غزل به مطلع: ((دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن)) حضور دارد و در بیت آخر آن تعریضی به نام شاه یحیی می زند.

    حافظ می گوید:

    دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

    در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

    حافظ در بیت مقطع این غزل از شاه یحیی مظفری انتقاد می کند می فرماید: ((گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/ یا رب به یاد آور درویش پروریدن)).

     

    سلطان احمد  اما در اینجا گفته است:

    در راه عشق جانان باید به سر دویدن

    جان و جهان بدادن، عشقش به جان خریدن

    دانی چگونه باشد آیین عشق بازی

    دامان او گرفتن وز دیگران بریدن

    یا رب چه ذوق دارد شب های شوق تا روز

    چون مرغ نیم بسمل در خون دل تپیدن

    واجب به عاشقان است با درد عشق بودن

    بر عاقلان نیامد این درد را کشیدن

    در عشق او ملامت باید کشید از خلق

    فرض است از رقیبان وز نیک و بد شنیدن

    در انتظار لعلش جانم رسید بر لب

    شاید که همچو ساغر بتوان لبش مکیدن

    احمد اگر نیابد در کوی دوست باری

    جز درگهش نخواهد جای دگر گزیدن

    سلمان ساوجی در این وزن و قافیه می گوید: ((خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن/بس دامنش گرفتن وانگه فرو کشیدن)). در ابیاتی دیگر می فرماید: ((گم کرده‌ایم خود را راهی نمای مطرب/ باشد مگر بدان ره در خود توان رسیدن/ نِی هر دمم ز مسجد خواند به کوی رندان/قول وی از بن گوش می‌بایدم شنیدن)).

    کمال خجندی می فرماید: ((گر شر ز تیغ تیزت دارد سر بریدن/من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن)). در ابیات دیگر غزلش می گوید: ((گر پارسا بخواند در زیر لب دعائی/بهر شفای دردم نگذارمش دمیدن/ گوش کمال پُر شد از آه دردمندان/دیگر نمی تواند نام دوا شنیدن)).

    شاهزاده جهان ملک خاتون می فرماید: ((از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن/از تو زبان درازی وز من زبان بریدن)). در بیت سوم این غزل می فرماید: ((پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن/ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن)). در بیتی دیگر شاعره خاتون ما می گوید: ((آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار/ چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن)).

    پیشتر از شاعران قرن هشتم مولانا جلال الدین رومی در دیوان شمس گفته است: ((ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن/ وی آهوی معانی آمد گه چریدن)).

    همام تبریزی می گوید: ((ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن/دوری نمی‌تواند پیوند ما بریدن)). در بیت بعد می فرماید: ((ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند/ تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن)).

     

    حافظ راست:

    ساقیا برخیز و دَر دِه جام را

    خاک بر سر کن غم ایام را

     

    احمد راست:

    ساقیا برخیز و در ده جام را

    پخته کن این خام نا فرجام را

    شام کن این صبح را با زلف یار

    صبح کن با عارضش این شام را

    جان به می ده جام می آشام کن

    جان نیرزد لذت آشام را

    از غم دنیا چو رستی غم مخور

    خوش بنوش و خوش بدار ایام را

    باده می کن نوش عبدالقادرا

    سجده کن آخر چنین اصنام را

    اما شاعران دیگر از جمله خود حافظ نیز در اوزانی متفاوت اما مضامین نزدیک؛ اشعاری با این قافیه در دواوین خویش دارند. اما نکته بسیار مهم این مجلس آن است که مطلع غزل احمد شباهت تامه به مطلع غزل حافظ دارد و روشن است که یکی دیگری را علوه بر استقبال تضمین کرده است. در عین حال تنها این حافظ و احمد هستند که در وزن مثنوی یعنی رمل مسدس محذوف شعر خود را سروده اند و اوزان شعر سایرین با وزن شعر ایشان در فوق متفاوت است.

    حافظ در وزنی دیگر باز غزلی دارد با همین قافیه و ردیف. او می گوید: (( صوفی بیا که آینه صافیست جام را/ تا بنگری صفای می لعل‌فام را)).

    سعدی فرماید: ((امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را/ یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را)).

    همام تبریزی گوید: ((ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را/ وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را)).

    خواجوی کرمانی می فرماید: ((ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را/ وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را)).

    کمال خجندی فرماید: ((کردند صید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را/ بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را)).

    نسیمی حلبی گوید: ((صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام را/ وز سر خیال غم ببر، این رند دُردآشام را)).

     

    حافظ راست:

    دل سراپردۀ محبت اوست

    دیده آیینه دار طلعت اوست

     

    احمد راست:

    دل من در خور محبت اوست

    زانکه آیینه دار طلعت اوست

    دل بیچارۀ مجاور من

    روز و شب در مقام خدمت اوست

    سرفرازیش می رسد کردن

    گردنی را که زیر منت اوست

    نوبت حسن می زند ساقی

    پنج روزی که هست نوبت اوست

    شمع در خانقاه مفروزید

    که انس خلوت ز نور وحدت اوست

    ای که تحسین عصمتم کردی

    عصمت من ز یمن عفت اوست

    قامتت را به سرو نسبت کرد

    عقل فاعل که شرط فطرت اوست

    قامتت منتهای مطلب من

    سرو چوبین به قدر همت اوست

    شاعری پایه ای است عالی قدر

    که فلک کمترین رفعت اوست

    من  زلطف تو شعر می گویم

    این تمکن مرا ز حرمت اوست

    از منِ خاک تا چه برخیزد

    هرچه من می کنم به دولت اوست

    شاه نعمت الله ولی (730 - 832 قمری) معاصر با حافظ و سلطان احمد نیز دو غزل به این وزن و قافیه در دیوان خویش دارد. غزل نخست به مطلع؛ (( همه عالم ظهور حضرت اوست/همه وابسته محبت اوست )). غزل دوم او به مطلع: (( جان ما بنده محبت اوست/زندگی در حضور حضرت اوست )) می باشد. همچنین در پایان دیوان وی دو بیتی بدین شرح آمده است؛ ((دل تو خلوت محبت اوست/جانت آیینه دار طلعت اوست/آینه پاک دار و دل خالی/که نظرگاه خاص حضرت اوست)). با امعان نظر در غزلیات و دو بیتی نعمت الله پوشیده نمی ماند که او متأثر از حافظ به وجه متأخر این اشعار را در یک مقصود خانقاهی و عرفانی سروده است و نظر به شخص خاصی در شعر خود ندارد. امّا از توجه به بیت سلطان احمد ایلخانی در غزل فوق آنجا که گفته است؛ ((ای که تحسین عصمتم کردی/عصمت من ز یمن عفت اوست)) می بینیم که حافظ در بیتی از غزل خود می گوید ؛ (( گر من آلوده دامنم چه زیان /همه عالم گواه عصمت اوست)). این در حالی است که در هر دو غزل شاه نعمت الله در هیچ بیتی اشارتی به ((عصمت)) نشده و این واژه در ابیات او وجود ندارد. در عین حال معصومیّت و عصمت به معنای عدم انجام گناه منتسب به انسان است نه خدا و برای پروردگار نمی توان قائل به عصمت یا عدم عصمت بود. لذا این غزل حافظ بدون تردید مانند غزلیات نعمت الله عرفانی تلقی نمی گردد و به احتمال قریب به یقین، خطاب به سلطان احمد سروده شده است. قرینه دیگر این مراوده مستقیم ادبی و تقدّم سرایش شعر حافظ نسبت به غزل سلطان احمد این بیت او در غزل مورد بحث است که صراحتاً در آن از مقام شاعر و شاید به طور غیر مستقیم از خواجه حافظ ستایش می کند. ((شاعری پایه ای است عالی قدر/که فلک کمترینِ رفعت اوست)).

     

     حافظ می سراید:

    به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

    که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

     

     سلطان احمد می سراید:

    دل من فسرد عشقت نظری بکن خدا را

    رمقی نماند جان را نفسی دمی مدارا

    شب هجر و ناتوانی که ز غم ستوه باشم

    چو خیال بسط گیرد نبود نظیر یارا

    نفسی به دوستگانی نشود دلا میسر

    ز شرابخانه بیرون من مست بی نوا را

    تو به نقص عهد کوشی من خسته در تجهد

    به جفای بی کرانت ببرم به سر وفا را

    غزلی بخوان به شعرم به سماع لن ترانی

    که غریو کوس شعرم مدد است اولیا را

    دل من غلام جان شد تو نظر به همتش کن

    که غلام سعد اختر نکند طلب بها را

    تو نگه به پیر من کن که بسی تمیز دارد

    که به وقت را رفتن نهلد دمی عصا را

    حافظ در بیت مطلع غرل خود از واژۀ سلطان بهره برده و لذا این احتمال که خطاب سخن وی سلطان احمد و استقبال از شعر او باشد بسیار است.

    خواجه عماد فقیه می فرماید: ((به معالجت چه حاجت دل دردمند ما را/ که مریض درد عشقت نکند طلب دوا را)). باز در ابیاتی دیگر می گوید: ((تو اگرچه پادشاهی نظری بدین گدا کن/ که روا بود که سلطان نظری کند گدا را/ نه به کوی بی نوایان گذری کنی به احسان/نه به حال دردمندان نظری کنی خدا را)). البته عماد قطعاً در غزل خود نظر به سلطان احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در 773 و یک دهه پیش از پادشاهی وی رحلت کرده است.

    اما سلمان ساوجی نیز در این وزن و قافیت و مضمون می فرماید: ((ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را/ مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را)). در دو بیت دیگر از غزل خویش که بسیار به ابیات حافظ نزدیک است گفته است: ((دل من به یا رب آمد ز شکنج بند زلفت/ مشکن که در دل شب اثری بود دعا را/ همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان/که خیال دوست داند شب تیره آشنا را)).

    کمال خجندی در این مجلس می فرماید: (( چه رها کنی به شوخی سر زلف دل ربا را/ که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را)). در بیت مقطع می گوید: ((مدهید گو طبیبان به کمال مرهم جان/چو سپرد جان به جانان چه کند دگر دوا را)).

    پیش از شاعران قرن هشتم نزاری قهستانی در این مجلس گفته است: ((چو به تُرکتاز بردی دل مستمند ما را/ به کمینه بندهٔ خود به از این نگر خدا را)).

    مولانا جلال الدین بلخی نیز گفته است: ((بروید ای حریفان بِکشید یار ما را/ به من آورید آخر صنم گریزپا را)).

     

    حافظ راست:

    یوسف گمگشته باز آید به سامان غم مخور

    کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور

     

     سلطان احمد راست:

    کار ما آید به سامان غم مخور

    راه ما آید به پایان غم مخور

    گر بود مرهم ز پیکان غم مدار

    ور بود وصلش ز هجران غم مخور

    پرتو آن عکس رویش را ببین

     از مه و خورشید تابان غم مخور

    جهد کردی راز دل پنهان کنی

    آشکارا گشت پنهان غم مخور

    چون گرفتی دامن مردان به چنگ

    از وزیر و میر و سلطان غم مخور

    احمدا در رو به بستان وصال

    گل بچین از باغبانان غم مخور

    در بین شاعران نزدیک یا معاصر با حافظ غزل در این وزن و قافیه و ردیف کم نیست. تا آنجا که تاکنون می دانیم نخستین بار خواجه شمس الدین محمد جوینی وزیر فاضل ایلخانان مغول (مقتول در سنه 683 هجری قمری) غزلی در همین وزن قافیه سروده است. نظر به اهمیّت و احتمال عدم چاپ کامل این شعر در گذشته؛ آنرا از منبع نسخۀ خطی شماره 555 کتابخانه انسیتوی شرق شناسی آکادمی علوم تاجیکستان مندرج در صفحه 19 رقم دستنویس در صدر برگه  کتاب مذکور در اینجا منعکس می نماییم: ((کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور/گر چو گردون از بد دوران او سرگشته ای/آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور/در خم چوگان چون گوی سرگردان مباش/هست هم در حال ایزد حال گردان غم مخور/هر غمی را شادی در پی بود دل شاد [دار]/ هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور/ بی سحر هرگز نماند شام بی صبری مکن/هرچه دشوار است روزی گردد آسان غم مخور)).

    سلمان ساوجی معاصر با حافظ و سلطان احمد می گوید: ((بر دمد صبح نشاط از مطلع جان غم مخور/ بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور)).

    جلال طبیب  شیرازی می گوید: ((ای دل از بیداد دوران غم مخور/خار باشد در گلستان؛ غم مخور)). جهان ملک خاتون می گوید: ((ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/باشد احوال جهان اُفتان و خیزان غم مخور)). باز همو می سراید: ((ای دل پُر درد بر امید درمان غم مخور/در رسد تشریف روز وصل جانان غم مخور)).

    ناصر بخارایی می فرماید: ((آسان شود به صبر همه کار غم خور/تو یار باش اگر نَبُود یار، غم مخور)).

     نسیمی آذری مشهور به حلبی (مقتول در 807 قمری)؛ آخرین شاعر ما در قرن هشتم و اوان قرن نهم است است که می فرماید: ((تکیه کن بر فضل حق ای دل ز هجران غم مخور/ وصل یار آید شَوی زان خرم ای جان غم مخور)). در قرون و ادوار بعد نیز تا عصر ما همچنان شاعران دیگری در این وزن و قافیه غزلیاتی را سروده اند.

     

    حافظ می گوید:

    از من جدا مشو که توام نور دیده ای

    آرام جان و مونس قلب رمیده ای

     

    سلطان احمد می گوید:

    صوفی مگر که کوی مغان را ندیده ای

    یا دیده ای و دامن عزلت گزیده ای؟

    در بوستان عیشِ من اکنون تو ای غزال

    چون سرو سرفرازِ محبت دمیده ای

    از عون ذوالمنن که هدایت نزول کرد

    کز طبع حور زاد به غم پروریده ای

    آید عروس چند کز ایشان یکی به لطف

    در مرغزار حسن نیابی جریده ای

    ای صد هزار رحمت خالق بر آن نظر

     کو را از آن میانه نکو برگزیده ای

    ما را حواله کرد به هر سو که آفرید

    او را مگر به حضرت خود آفریده ای

    احوال روزگار مرا در فراق خود

    نشنیده ام ز کس که تو روزی شنیده ای

    احمد فراق یار تو را کرد مبتلا

    حوری چنین به عمر، تو گویا ندیده ای

    ناصر بخاری را نیز غزلی با همین مضمون و قافیه در دیوان است. ناصر می گوید: ((ای یار نازنین چو دل از ما رمیده ای/از ما رمیده ای به رقیب آرمیده ای)). در بیتی دیگر می فرماید: ((من ذره ام متاب تو از ذره روی مهر/ گیرم که همچو مه به ثریّا رسیده ای)).

    شاهزاده جهان ملک خاتون اینجو نیز غزلی در همین مضمون بدین مطلع در دیوان خویش دارد: ((جانا چه کرده‌ایم که از ما بریده‌ای/بر دست هجر پرده صبرم دریده‌ای)).

    سید جلال عضد دیگر شاعر قرن هشتم در دیوان خویش می گوید: ((جانا تو سوز و درد دل ما ندیده ای/از ما سؤال کن که تو اینها ندیده ای)).

     

    حافظ راست:

    گل در بر می در کف و معشوق به کام است

    سلطان جهانم به چنین روز غلام است

     

    احمد بغدادی راست:

    تا خال تو بر گوشه زنخ دانه و دام است

    عشاق تو را خواب و خورش عین حرام است

    از نالۀ من مرغ چمن ناله فزای است

    وز زاری من چشم فلک پر ز غَمام است

    بی صبری و دلسوزی من نیک شناسد

    آنکس که در این قافله سر خیل زمام است

    این ماه دل افروز که امشب به در آمد

    بر صدق یقین شد که از آن گوشه بام است

    با خاصگیان می نکند هیچ خطابی

    زیرا که خطاب از پی گمراهی عام است

    در فصل چنین کز نفس باد بهاری

    بر نسترن آزادی و بر سرو قیام است

    چون احمد بن ویس تو در کوی خرابات

    در دست حریفان مغان البته جام است

     

    باز هم احمد راست:

    دِیری که بر او کعبه کند طوف کدام است

    یا گوشۀ عشق است و در آن توبه حرام است

    در قالب فانی که درو تعبیه روح است

    گر پخته شوی مشرب تو بادۀ خام است

    گر میل کند خاطر تو خلوت خاصان

    این دولت فرخنده مگر دولت عام است

    ما را همه مقصود از این کعبه مسجود

    یک گوشه نظر گر بکنی کار تمام است

    در مذهب عرفان که بود مذهب احمد

    آن توبه که پیوند نشد توبۀ جام است

    سعدی نخستین کسی است که متقدم بر شاعران قرن هشتم غزلی بدین مطلع سروده است: ((بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است/ای مجلسیان راه خرابات کدام است)). شیخ اجل نیز یک قرن پیش از حافظ؛ به محتسب شهر می تازد و می گوید: ((با محتسب شهر بگویید که زنهار/ در مجلس ما سنگ مینداز که جام است)).

    پس از سعدی؛ امیر خسرو دهلوی (652-725 قمری) غزلی دارد بدین مطلع: ((ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است/عالم به مراد دل و اقبال غلام است)).

    عماد فقیه را غزلی است بدین مطلع: ((تنها نخورم بادۀ صافی که حرام است/ وان عیش که بی دوست حلال است کدام است؟)).

    سلمان ساوجی می گوید: ((بیا که بی لب لعل تو کار من خام است/ ز عکس روی تو آتش فتاده در جام است)). با امعان نظر در غزل سلمان این بیت اهمیت بسیار دارد: ((مکن ملامت رندان، دگر به بدنامی/ که هرچه پیش تو ننگ است نزد ما نام است)).

    ابن یمین فرومدی در غزلی می گوید: ((رویت که ازو عالم خوبی به نظام است/ چشم بد ازو دور یکی ماه تمام است)). در بیتی دیگر همو می گوید: ((گشتم ز غم عشق تو ای دوست به حالی/ کز هستی من نیست نشانی همه نام است)).

    حسن دهلوی( وفات در 738 قمری) در غزلی می گوید: ((لب شیرینت را شکر غلام است/اگر شیرین تویی شکّر کدام است؟)). در ابیاتی  دیگر از این غزل می گوید: (( اگر ساقی تو خواهی بود ما را/ که می گوید که می خوردن حرام است؟/ شب هفتم که مه نیمه ننماید/اگر تو روی بنمایی تمام است)).

    شاه نعمت الله ولی غزل مهم خود را بدین مطلع سروده است: (( در کوی خرابات کسی را که مقام است/در دنیی و در آخرتش جاه تمام است)). غزل وی مضامین مشابه با غزل حافظ و احمد بسیار دارد بعنوان مثال می گوید: (( در دور بگردید و نمائید به یاران/ رندی که بود چون من سرمست کدامست)). همو باز در غزل دیگری بدین مطلع مفاهیم و دعاوی استقبالی خویش را تکرار می کند و می گوید: ((در گوشهٔ میخانه کسی را که مقام است/ناقص نتوان گفت که او رند تمام است)).

    کمال خجندی در غزلی می سراید: ((ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام است/ در مذهب ما مذهب ناموس حرام است)). در غزل وی نیز مفاهیم استقبالی مشابه با غزل احمد و حافظ فراوان است بعنوان نمونه می گوید: ((ساقی می دوشینه اگر رفت به اتمام/ ما را ز لب لعل تو یک جرعه تمام است)).

    آخرین شاعر این بزم در قرن هشتم که در دیوان او تاکنون بدین سیاق غزلی آمده است نسیمی آذری یا حلبی است آنجا که می گوید: ((سلطان غمت را دل پر درد مقام است/آن دل چه نشان دارد و آن مرد کدام است؟)).

     

    حافظ راست:

    دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

    گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم؟

     

    سلطان احمد راست:

    روح بخشا بی حضورت شادمانی چون کنم؟

    یا جوانی بر سریر شادمانی چون کنم؟

    چون حیات من تو باشی ای مراد طینتم

    بی جمال جانفزایت شادمانی چون کنم؟

    با وصالت پادشاهم با فراقت پاسبان

    پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم؟

    آب حسرت دیده را در اضطراب آورده است

    در میان اوج حیرت دیده بانی چون کنم؟

    چون دلم را خاص بهر مهر تو پرورده اند

    مادر آورده است ترک مهربانی چون کنم؟

    گلبن بستان شوقم غنچه را تر کرده است

    تا صبا یاری نبخشد دُر چکانی چون کنم؟

    احمدا گر روز بازار سخن واقع شود

    من در این فکرم که عرض ارمغانی چون کنم؟

    ناصر بخارایی می گوید: ((بس که هر دم دیده را پر خون کنم/ روی زرد خویش را گلگون کنم)). همو باز در غزلی دیگر بدین مطلع مضامنی مشابه را می سراید: ((مست عشقم پارسایی چون کنم/ محو گشتم خود نمایی چون کنم)). در این غزل بیتی بسیار نزدیک به یکی از ابیات سلطان احمد وجود دارد و چنین قراینی فارغ از اشعار استقبالی سایر شعرا در این مضمون، می تواند دلالت بر ارتباط ادبی ایشان  داشته باشد. ناصر در بیت چهارم غزل خویش می گوید: ((وصل او دیدم ندارم تاب هجر/سلطنت کردم گدایی چون کنم؟)).

    شیخ کججی در همین وزن و قافیه می گوید : ((بی تو ای جان و جهانم شادمانی چون کنم؟/بی تو ای عمر عزیزم زندگانی چون کنم؟)).

    نسیمی آذری در این مجلس می گوید: ((شد ملول از خرقۀ ازرق دل من چون کنم؟/ ساقیا جامی بده تا خرقه را گلگون کنم)).

    عماد فقیه می گوید: ((ای نور هر دو دیده وداع تو چون کنم؟/گریم ز شوق روی تو تا دیده خون کنم)).

    کمال خجندی می گوید: ((رفت از دست من آن زیبا نگاری چون کنم؟/نیست در دستم عنان اختیاری چون کنم؟)).

    شاه نعمت الله ولی می گوید: ((عاشق آن گلعذارم چون کنم؟/همچو زلفش بیقرارم چون کنم؟)).

    شاهزاده جهان ملک خاتون؛ گوی سبقت را از دیگر معاصران می رباید و در چند غزل متعدد با همین مضامین و قافیه می گوید: ((درد ما را با غمت چون نیست درمان چون کنم؟/ وین سر سرگشته ام را نیست سامان چون کنم؟)). در غزلی دیگر بدین مطلع می گوید: ((دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنم/هر زمان از آتش دل دیده را پر خون کنم)). باز همو در غزلی دیگر می فرماید: ((تا به چند این دیده را در هجر تو جیحون کنم؟/ وین دل بیچاره را در عشق تو پر خون کنم)). باز می گوید: ((جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم؟/تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم؟)). برای آخرین بار در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم؟/ دیدۀ نم دیده را در هجر تو جیحون کنم؟)).


    1-در کمال تاسف تاکنون دیوان معتبر کامل و جامعی اشعار شاه شجاع مظفری در کتابخانه های داخلی و خارجی شناسایی نشده است و در چند مورد کتابداران به خطا، دیوان شاه شجاع درانی افغان (1784-1842) را به نام دیوان ابوالفوارس شاه شجاع در چند کتابخانه از جمله کتابخانه ملی و کتابخانه آستان قدس مشهد و گنج بخش پاکستان فهرست کرده اند. متاسفانه علیرغم آنکه شاه شجاع به سرودن ملمعات و اشعار پارسی و تازی اشتهار داشته و در آثار پراکنده ای از وی در برخی از نسخ معتبر موجود یافت می شود اما علیرغم جستجو های بسیار هنوز کلیات کاملی از وی به دست نگارنده این سطور نرسیده و اخیراً در رجای دستیابی، تنها رد پایی از وجود آن در کتابخانه های توپکاپی ترکیه و موزه بریتانیا به دست آمده است. اما بی گمان یکی از دلایل اصلی نایاب بودن دیوان شاه شجاع مظفری برچیده شدن خاندان آل مظفر توسط تیمور و حساسیت وی و فرزندانش در ادوار بعد به برجسته کردن یا تبلیغ فضایل اسلاف گذشته آنها بوده است.

    2-محمد کاظم ابن محمد تبریزی مشهور به اسرار علیشاه متولد 1256 ه ق - منظر الاولياء؛ در مزارات تبریز و حومه- به تصحیح میرهاشم محدث-گلستان چهارم-ذکر احوالات ملوک ایلکانیان که در تبریز مدفونند-ذکر سلطان احمد بن سلطان اویس- صفحه 196-

    نشر کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس-تهران 1378

    3-امیر دولتشاه بن علا الدوله سمرقندی- تزکرة الشعرا- به تصحیح اقل العباد ادوارد بران- طبقه پنجم- 12شماره - ذکر حضرت خواجه حافظ شیرازی - صفحه 302- چاپ لندن سنه 1900

    4- دیوان غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی
    به اهتمام مسعود راستی‌پور و احسان پورابریشم - انتشارات میراث مکتوب - تهران -1395

     

    ******************

    پایان پیکر اول - این مقاله در بخش مطالعه تطبیقی اشعار در آینده همچنان ادامه خواهد داشت

     

    ارسال نظر

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
    کد امنیتی
    رفرش
    کد امنیتی
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

    نظرات ارسال شده

    About Us

    Official website of Saeid Kafi Anaracki
    اقل العباد سعید کافی انارکی-ساربان

    پیوندهای روزانه

  • دادراه (546)
  • تابلوی اعلانات

    شاهنامه فردوسی شاهنامه فردوسی