Official website of Saeid Kafi Anaracki

اقل العباد سعید کافی انارکی-ساربان

مرا دنبال کنید

جستجوگر

پیوندهای بیرونی

    تصویر : https://rozup.ir/view/3409411/MYPNG.png

    My Instagram مباحث من و سهیل قاسمی در آپارات
    مرا در اینستاگرام دنبال کنید My Instagram تماس تلفنی مستقیم My Instagram
نشر دهید - Share By
نشر دهید - Share By

((جهان و طالبان از مطمح نظر اخلاق سیاسی))

فقدان اخلاق در عرصۀ روابط بین المللی و رجحان منافع و مصالح ملّی یا ایدئولوژیک کشورها بر منافع و مصالح عام الشمول بشری حقیقتی بسیار تلخ امّا انکار ناپذیر درکنش ها و واکنش های بین المللی دولت ها در حوزه روابط میان ایشان است.

صرف نظر از اصل نسبی بودن اخلاقیّات در زمان و مکان، بر صاحبنظران و عالمان اخلاق شناس در هر مکتب و رهیافت فلسفی؛ پوشیده نیست که قاعدۀ نسبیّت البته یک قاعدۀ مطلق نیست و ما در همۀ مکانها و زمانها همواره با اصول بنیادین عام الشمول و مسلّمی از اخلاقیّات مواجه هستیم که نه تنها هیچ توجیهی در نقض یا نسبی پنداشتن آنها وجود ندارد بلکه با صراحت می توان مدّعی بود که عدم التفات و التزام به این قواعد و هنجارهای بسیار مهم انسانی؛ آدمی را در طُرفة العینی مسجود آهرمن تباهی و نیستی خواهد کرد. بعنوان مثال حمایت و احترام نسبت به جان، سلامت، سعادت و آزادی های معقول و مشروع بشر در زمره قواعده اخلاقی عام الشمول و جهانی به شمار می آیند. یعنی هیچ کس نمی تواند بعنوان مثال، سلب حیات و قتل یک کودک بی گناه یا والدین او را به جرم عدم همراهی و همکاری آنان با گروهک هایی نظیر طالبان به هیچ وسیله ای توجیه نموده و مقتضیّات زمانی و مکانی خاص را دلیلی بر موجّه دانستن جنایت خود یا دیگری بداند.

حتّی قاطبۀ فلاسفه معتقد به مکتب فایده گرایی(Utilitarianism) یا نتیجه گرایی در اخلاق  نیز به طور کلّی مواردی نظیر مثال فوق را به هیچ وجه قابل توجیه نمی پندارند و از نظر ایشان در شرایطی بسیار خاص و استثنائی ممکن است که <<خیرعام، مشروع و عقلانی انسان>> در کلیّت بشریّت را نتیجه ای اخلاقی برای امری که در ظاهر خلاف اخلاق است به شمار آورند. بنابراین؛ حکمت نتیجه گرا (Consequentialism) هرگز منافع ملّی یک جامعۀ خاص یا یک کشور منفرد را توجیهی برای یک عمل یا ترک عمل غیر اخلاقی مانند جنگ یا عدم حمایت از مظلوم به شمار نمی آورد.

باز هم در کمال تأسف به گواهی تاریخ؛ حقیقت دیگری که در شرح جولان فاتحان بی فتوّت میدان سیاست این سپنجی سرای گفته اند آن است که غالباً در سپهر تاریک روابط دول کریمه، بعنوان یک اصل؛ ((هدف غالباً راههای رسیدن به خود را توجیه کرده است)) و کرامت غالب حاکمان چیزی جز ریختن خون پاک حق در برابر بُت خود خواهی، نژادپرستی، ناسیونالیزم افراطی، منفعت ها و مصلحت های ملی یا فردی و درنهایت تجارتی مستور و ناجوانمردانه با قوای سیاسی برتر عالم به قیمت جان و مال و هستی انسانهای بیگناه برای تضمین منافع و مصالح مذکور نبوده است.

دولت دموکرات جو بایدن با آن همه وعده های پوشالی برای تغییر عوارض و مشکلات ناشی از بلای ظهور ترامپ؛ در حالی که امکان وتو و عدول از توافق دولت سلف جمهوری خواه خود با تروریست های طالب را داشت؛ در کمال ناباوری بدون هیچگونه احساس مسئولیّت اخلاقی نسبت به کشور و مردم افغانستان، با سرعتی عجیب و سریع تر از ضرب الاجل برنامه ریزی شدۀ قبلی؛ نیروهای نظامی خویش را پس از بیست سال از این کشور خارج کرد و اسباب ظفر و پیروزی قاطع طالبان را در اقلّی از ایام بر تمام اقالیم افغانستان مهیّا نمود.

نگارندۀ این سطور که پیشتر در همین روزنامه به دلایل و احتمالات این اقدام غرب که با همدستی لابی توطئه گر غربی-عربی رقم خورده اشاره نموده است امروز در این مجال به ایجاز تنها به ترسیم حدود اخلاق سیاسی و یادآوری رویکردهای سنّتی ایران که مبتنی بر اصول نقض ناپذیر اخلاقی است می پردازد و جدان بیدار خوانندگان این مقال را مخاطب خویش قرار می دهد.

لازم به اثبات نیست که ایالات متحدۀ آمریکا کشوری در سیطره نظام فاسد سرمایه داری جهانی با دولتی حامی طبقات صاحب ثروت و قدرت در اقصی نقاط گیتی از نیویورک تا اورشلیم و ریاض و دوحه و امارات است و اساس سیاست داخلی و خارجی این کشور تا به امروز تأمین منافع آمریکا و متحدان آن بوده. بعبارت دیگر این کشور تاکنون به نحو مستمر راههای غیر اخلاقی بیشماری برای رسیدن به منافع ملّی خود و سایر متحدانش را مطابق با اصل فوق الذکر طی کرده و مقصود خود را به هر قیمتی مانند جنگ، استفاده از سلاح های اتمی، کشتار غیر نظامیان، بی خانمانی و آوارگی و سیاه بختی میلیونها انسان بیگناه و حتّی تخریب زیست بوم؛ در اقصی نقاط این کرۀ خاکی به انحای گوناگون به دستاویز منافع ملّی و مصلحت، حاصل و توجیه کرده است.

بد عهدی آمریکا در برجام و خروج پر ظن و گمان اخیر این ابر قدرت بی مسئولیّت از افغانستان، تنها دو نمونۀ بسیار کوچک از بی اخلاقی های سیاسی آن در عرصۀ سیاست و روابط بین المللی است. کوربختانه در پهنۀ میدان ستمی جهانی؛ تاکنون سکوت و انفعالی غریب یا یک همراهی و همیاری ضمنی را از جانب سایر دولتها و عوامل کنش گر در عرصۀ روابط بین المللی به سیاق گذشته در برابر آمریکا شاهد هستیم.

صرف نظر از تبعات نقض پیمان آمریکا در برجام که خسران آن بر زندگانی یکایک ما ایرانیان پیدا است، در کشور همسایه و همزبان ما نیز تمام مدّعیان و مبلّغان دموکراسی، آزادی، برابری و حمایت از ملّت های ستمدیده در شرق و غرب عالم، تنها نظاره گر شعله های سرکش آتش فتنۀ افغانستان یا همان ولایت خراسان شرقی فلات ایران هستند و در برابر نجوای استمداد خواهی و یاری طلبی فرزند خلف شهید احمد شاه مسعود، منفعلانه سکوت کرده اند و ناظر و منتظر بر نتایج سؤ تحولات خطرناک افغانستان هستند.

ایالات متحده علیرغم داعیه مبارزه با تروریزم از درخواست کمک تسلیحاتی احمد مسعود اعراض کرده و سایر دول جهان نیز هیچ التفاتی به درّۀ حقّانی و تنها ماندۀ پنج شیر نمی کنند. میلیونها نفر مردم بیگناه افغانستان در خوف و دهشت و سرگردانی هستند و درنهایت یأس و نومیدی؛ فردای خود و عزیزانشان را عاری از هرگونه دورنمای روشن می بینند. صحنه های غیرقابل باور و عمیقاً دردآور در فرودگاه کابل چنان جانکاه و تلخ است که لعن و خشم هر وجدان بیداری را نسبت به مسبّبان این فتنه عالم سوز در جان آدمی بر می انگیزد. مادران گریان، طفلان شیرخوار خود را از پشت دیوار به سربازان ائتلاف مستقر در فرودگاه می سپارند و معلوم نیست این کودکان بدون میهن و بی پناه را چه سرنوشت مبهمی در دیار غریب در انتظار خواهد بود. آنان نیک طالبان را می شناسند و می دانند تقدیر فرزندانشان در غربت حتی بدون پدر و مادر هرچه باشد از زندگی در کابوس حاکمیّت طالبان و آقا زادها و مریدان ملا محمّد عمر بهتر خواهد بود.

امّا طالبان شرور، جنایتکار و دروغزن به مصباح ارشاد شیوخ وهابی مدارس سعودی و پاکستانی در مجالس خود دائماً یکدگر را سفارش به مکر و زیرکی کرده و تا تثبیت پایه های قدرتشان تقیّه پیشه می کنند و با جهد بسیار سعی دارند با سخنگویان مکّار انگلیسی زبان یا پارسی گویشان جهان را در بازی الفاظ بفریند و خود را متفاوت از طالبان بیست سال قبل و گروههای تروریستی برادر چون داعش و القاعده معرّفی نمایند. امّا وقتی امنیّت کابل را به اعضای ارشد شبکۀ خونخوار و تروریستی حقّانی می سپارند،عملکرد آنها گواه از پوشالی بودن شعار اصلاحات در این گروه تبه کار دارد.

در این میان درد آنجا است که برخی ساده دلان و غافلان از حقایق روزگار، بی خبر از پند سعدی آنجا که فرمود ((گرگ زاده عاقبت گرگ شود)) عمیقاً از نصر طالبان شادمانند و گمان باطل بر این دارند که برادران در افغانستان بر جبهۀ غرب ظفر یافته اند و حال، متّحدی صمیمی برای ایران در همسایگی اش پدیدارگشته است.

صدا و سیما نیز تاکنون با انعکاس حدّاقلی وقایع افغانستان رویکردی عجیب و نگران کننده نسبت به طالبان اتّخاذ کرده و دائماً مفسّران و صاحب نظران بی بهره از دور بینی را صاحب فرصت استفاده از تریبون ملّی کشور می نماید. آقایانی که از بام تا شام با کوبیدن بر طبل باطل دعوی سست خویش، گوش فلک را کر کرده اند و گاه صریحاً و گاهی در لفافه می گویند؛ امروز ((مصلحت کشور)) در مصالحه و مدارا با طالبان و عندالزوم به رسمیّت شناختن این اخوان است. حال از ایشان باید پرسید آخر ای جان برادر؛ رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟. اصلاً معیار تشخیص مصلحت در بینش عمیق و بلند شمایان کدام است؟.

کدام مصلحت را مهمتر، برتر و اخلاقی تر از تلاش برای نیل به یک زندگی با آرامش و امنیّت و رفاه برای میلیونها تن از مردمان رنج دیدۀ دیار افغانستان می دانید؟. کدام مصلحت بالاتر از نجات مردم از بلای اسلام آمریکایی طالبان است؟. آیا نمی دانید که از منظر اصول جامعه شناختی؛ عصبیّت و عامل هبستگی و چسبندگی اعضای گروهک هایی نظیر طالبان؛ ایدئولوژی ایشان است و اگر آنان از آن مکتب فکری منحرفۀ سلفی عدول کرده یا خویشتن را اصلاح نمایند؛ دیگر در پرتو شباهت با سایر گروهها و اقشار متعارف جامعه قرار گرفته و رفته رفته در تمدّن، عقلانیّت و حاکمیّت قانون مضمحل می شوند؟.

آیا جنایات قدیم و اخیر طالبان را از یاد برده اید؟ بمبگذاری در مدرسه شیعیان هزارۀ کابل و قتل دهها کودک محصّل شیعی را در چند ماه قبل در یاد ندارید؟. آیا جنایات بی رحمانۀ ایشان در کشتار مردم مزار شریف و شیعیان این دیار را در سال 1377 از خاطر برده اید؟. دیپلماتهای شریف و خبرنگار جوان و بی گناه ایرنا را به یاد دارید که چگونه در کنسولگری ایران تنها به جرم شیعی بودن به طرز وحشیانه و فجیعی در نهایت قساوت قلبی مهاجمان طالب، مظلومانه کشته شدند؟. بر چه اساسی و با چه استدلال اثبات پذیر علمی پنداشته اید که طالبان به صراط مستقیم نائل آمده و دوست و برادر ایران و ایرانیان است؟.

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟

ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره زار خس

((سعدی))

آیا ایالات متّحده و رفیق شفیق گرمابه و گلستانش اسرائیل با آن سوابق عداوت عمیق با سرزمین ما افغانستان را به برادران طالب با دو دست ادب تقدیم می کنند تا این کشور پایگاه نفوذ و تامین کنندۀ منافع ملّی ایران بر ضد غرب باشد؟. یعنی صاحبنظرانی کهنه کاری نظیر وزیر خارجه سابق آمریکا خانم ((کاندولیزا رایس)) در اندیشکده های مشهور و راهبردی سیاست خارجی مستقر در واشنگتن، که با بودجه های کلان مطالعاتی و پژهشی نو محافظه کاران هنوز در حال ترسیم نقشۀ راه خاورمیانه بزرگ می باشند آنقدر بی تدبیر و بی فراست هستند که جو بایدن را بدون یک مقصود و غایت معقول و بزرگ به ادامۀ توافق ترامپ با طالبان و ترک فوری افغانستان وا دارند؟.

حتی با این فرض لایحتمل و ممتنع؛ اگر آقایان مخالف بتوانند اثبات کنند که توفیق طالبان در راستای منافع ملّی ایران در منطقۀ ما است، باز هم در مقابل ایشان به سنت و ضرورت تفوّق اخلاق در فرهنگ ایران استناد می نماییم و خواهیم گفت؛ سرزمین ما خاستگاه آیین فتوّت، مروّت، پهلوانی و قناعت و جوانمردی است. این خاک در طول تاریخ پرورشگاه شهیدان معظّمی بوده است که دراوراق بیشمار دفاتر کوران حوادث دوران؛ یگانه و بی همتا؛ قهرمان میدان چون شهید عباس دوران درخشان بوده اند و هرگز با خاک مصلحت؛ آب زلال معرفت پهلوانی و اخلاق ناب انسانی را نیالوده اند.

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها

کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم؟

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم؟

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی

من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

((حافظ))

در مکتب ما ایرانیان؛ شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد و هیچ مصلحت و منفعتی؛ رنج و محنت و مرگ را حتی برای یک انسان منفرد نیز در هیچکجای جهان توجیه نمی نماید.

به رسمیّت شناختن احتمالی طالبان، عدم حمایت مادی و معنوی از نیروهای خود جوش مردمی بر علیه ایشان، انفعال و سکوت در برابر فجایع ناشی از غلبۀ این تروریست ها بر افغانستان در مسلک سیاسی آزادگان ایران باور پذیر نیست زیرا رندان عالم سوز و خواجگان مسند جوانمردی را در این کشور از قرون دور گذشته تا به امروز با مصلحت بینی های مادی و تهی از جوانمردی کار نبوده است.

ایرانزمین همواره بدون مصلحت بینی؛ پشتیبان مظلومان و ستمدیدگان جهان بوده و در این راه هزینه های بسیار مادی و حتّی جانی پرداخته است. تاریخ، فرهنگ و مکتب اخلاقی برجای مانده از نیاکان ما هرگز رویکرد سازش با اهریمن و انفعال در برابر جنایات ظالم را نمی پذیرد و می توان به گواهی شهیدان خدایی بی شمار این مرز و بوم مدعی بود که رمز بقأ و عزّت این سرزمین در برابر کوران حوادث دهر آن است که همواره مصلحت دید ما ایرانیان آن بوده است که از همه کار خود بگذاریم و راه فتوت پیش گیریم.

در تعامل با طالبان چنانچه ما نیز مانند جهان؛ چشم بر فجایع و رخدادها و درد و رنج آوارگان و بی پناهان افغانستان ببندیم؛ نه تنها تفاوتی بین ما و سایر نیروهای ساکت و منفعل مؤثر در احوال عالم نیست بلکه سیاست خارجی ما نیز خارج از اصول تثبیت شدۀ سنت اخلاقی ایران در روابط بین الملل خواهد بود. کاش صدا و سیمای کشورم به صاحب حقیر این قلم هم فرصتی برای مناظره با مشتاقان و هوا خواهان طالبان می داد تا بسان فرجام جدال سعدی و مدعی؛ عاقبت الامر دلیلشان نماند و بجای سیما نشینی، خانه نشین گردند.

زمینِ شورهِ سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بدان کردن چنان است

که بد کردن بجای نیکمردان

((سعدی))

القصه در پایان این مقالت ذکر این نکته ضرورت دارد که هرچند اسلوب شکلی این نوشتار برخلاف مقالات پیشین نگارنده؛ خارج از چهارچوبهای مرسوم علمی است و در اثر قلیان اضطراب و غم از احوال همزبانان نازنین ما در سرزمین خاستگاه مولانا جلال الدین بلخی علیه رحمه؛ خامه اش بی اختیار از سیاق یک نگارش آکادمیک خارج گشته؛ امّا پوشیده نخواهد بود که روح و جان کلام وی مبتنی بر نتایج یک مطالعۀ جامعه شناختی سیاسی است که در اَمرداد گذشته، ضمن مقالۀ قبلی خویش آنرا در روزنامه شریف اطلاعات با عنوان ((هژمونی ایران در جغرافیای فارسی زبان و تعارض قدرت ها با آن)) به زینت طبع آراسته کرده است. بر این اساس طالبان نیروی مصنوع، ظلمانی، در ضدّیت با تمدّن و شاکله ای مکّار است که همواره آلت دست و ابزار تأمین منافع سازندگان و پشتیبانان غربی-عربی خود بوده است. لذا باز هم به فرمودۀ شیخ اجل لازم به ذکر می دانم؛ ((خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب که دارو به گمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن)). ما را هرگز نشاید تا به جستجوی درستی عهد از این جانیان سست نهاد رویم و در غفلت از حقایق دهر فراموش کنیم که این عجوزه عروس گرگ زادۀ هزار داماد است.

اقل العباد-سعید کافی انارکی- ساربان

شهریور ماه جلالی سنه 1400 خورشیدی

نشر دهید - Share By

The Corona pandemic crisis has been affecting the world for months-long time. The headline news during this period is related to the news of this pandemic and humanity is deeply concerned about the Covid 19 virus and its unknown future mutation. Accordingly, the Corona catastrophe is considered by most countries in the world as a crisis related to national and international security. Human societies are also a living organism because they are composed of living components. Therefore, pathogens not only threaten the individual, but also the organism of society. Disease agents are not always living microorganisms. Sometimes extremist ideologies and thoughts such as Nazism or Talibanism are considered fatal pathogens in the social organism.

In the opinion of the author of these essay, pathogens at the micro and macro levels of the social organism are divided to two types. First, living microbiological agents such as Covid 19 virus which they can disrupt public order of communities in a pandemic as awhole and Second, ideological carcinogens that, as proliferative and dangerous cells, endanger the survival of their host social organism or make it severely ill and dysfunctional as to modern civilized duties of community such as, maintaining peace and security nationally and internationally.

Taliban as a militant Salafi Islamic group, with a dangerous unbreakable ideology which commands them to fight with all those who think other than them. In other words, they are obligated to the Devine to fight against all persons and nations who are different with them in Ideology.

Mullah Mohammed Omar, former Afghan Mujahideen commander who led the Taliban, and founded the Islamic Emirate of Afghanistan in 1996 had said to his devotee that “It is obligatory upon you to kill the disbelievers of Sunni Islam not only here in Afghanistan but also all over the world”. As their ideology dictates, they must kill the infidels as Jihad (means fight in favor of God) and if they are killed in this war, they will go straight to eternal paradise. The suicide bombing is an ultimate value for them and its reward for suicidal person is the highest levels paradise and beautiful angels.

It seems unbelievable for peoples of civilized communities but it is an undeniable truth and the past actions and previous approaches of extremist groups such as Taliban, Al-Qaeda and Isis are able to prove the realities of them.

No one can forget the bitter memory of September 11, 2001. Bin Laden, the Taliban and Afghanistan as a safe haven for terrorists who were against modern civilization. Permanent monetary support from Saudi sheikhs and some Persian Gulf Arab states to Al-Qaeda and the Taliban had been continuing after U.S war against them on 2001.

Taliban never respect to basic principles of modern human civilization. They had been killing of innocent people such as small girls who are students of elementary schools, innocent women who did not comply with their barbaric slavery rules as to womankind, member of the smaller of branches of Islam similar to Shiitte and followers of other religions from all over the world.

 

On August 8, 1998, Taliban forces captured 11 Iranian diplomats and a correspondent from Iran's state news agency (IRNA). They were attacked at the Iranian Mazar-i-Sharif consulate and subsequently disappeared. Very soon reports from the city indicated that all these men were killed by the Taliban militia attacking the consulate.

The destruction of the two giant Buddha statues in Bamiyan by a willful bombing was one of the most important attack against the historical and cultural heritage of humanity committed in 2001 by Taliban, when Mullah Muhammad Omar, issued a decree ordering the elimination of all non-Islamic statues and sanctuaries in Afghanistan.

A total of 2,312 US military personnel in Afghanistan have died and 20,066 have been wounded since 2001. The number of civilian deaths in Afghanistan range from 35,000 to 40,000, while the cost of military operations is put at $824bn1.

Despite the fact that terrorists have killed hundreds of innocent people in the events such as 9/11 attacks and their roles in the death of thousands of coalition soldiers in the war against them.

Unfortunately, today the world is deceived by the Saudi rich lobby and thinks that the Taliban have been reformed and they have sought peace. Of course, for a smart political analyst, this claim is a baseless illusionary point of view. Because their Salafi ideology is considered as divine inviolable one and their ideological beliefs is their cohesion element as French sociologist David Émile Durkheim described it for Mechanical solidarity of non-modern communities. In this respect however it is clear that Taliban without their extremist ideology are similar to a body without life, i.e., the basic structure of uncivilized communities are not based upon “division of labor” and pacific relationships with other social entities. But their existence and survival are based on their own ideology and war against others who do not have Taliban’s metaphysical attitudes towards life. In other words, if you take the ideology away from them, they lose their identity and independence and as a result, they will be forced to settle in the modern civilization.

Thus sociology never accept that a mechanical and inorganic solidarity such as the Taliban, could modify or abandon the factor of survival or fundamental element of their solidarity as mentioned above it is their extremist ideology.

A Persian proverb said “It is wrong to re-test something which is tested before”. The civilized world has been watching Taliban for about 3 decades. Terrorism, International drug trafficking, Dangerous behaviors that are contrary to international peace and security and war against modern civilization by their unbelievable crimes against humanity so that we can consider them as a fatal social cancer and if International community does not cure this "Carcinoma" by rapid removal from the organism of the international community, transmissible cancerous terror cells of Taliban and its allies (Al-Qaeda & Isis) autonomously "with the force of their dreadful ideology and Endless financial support of wealthy Wahhabi mullahs, who are actual creators of Taliban and protect them as performance of the Divine commands", will proliferate and pose irreparable harm similar to 9/11 to the health and safety of the international community as whole.

That is because as the world history has proven to us, social cancer is a Metastasis one with a malignant tumor. I mean, The spread of cancer cells from the place of their formation (Afghanistan) to another parts of the global social organism. In the societal metastasis, cancer cells break away from the original primary terrorist tumor, spread through the global system, and form a new tumor in other parts or regions of the world’s social organism.

This cancerous social entities are not obliged to Jus Cogens rules of Public International Law. Erga omnes or Universal legal obligations owed by all governments towards the community of states as a whole, are meaningless for them too.

Taliban will radically change Afghanistan from a civilized member of global community to a non-united rebel entity who plays a destructive role as to, international peace and security.

all countries should never forget the previous attacks of Islamic terrorists.

From the brutal war against innocent people with letters which were infected with the Anthrax virus in 2001 and the attacks with bombs, hijacked airplanes, firearms, knives, and cars or trucks which were deliberately driven into crowds of innocent civilians in the famous western cities. In the Eastern parts of the world, Moscow theater hostage crisis (also known as the 2002 Nord-Ost siege), Isis attacks against Iraq or their Terrorist attack against Parliament of Iran and so on.

Exactly similar to a living human organism in the medical sciences, in structural-functional Sociology, the preservation and remembrance of historical memory of disease is very important for the social organism to avoid recurrence of social diseases.

in this regard, Afghanistan cannot be considered as an independent state irrespective of other members of international society. Because the political and social situation in Afghanistan is directly related to international peace and security. Exporting terrorism from Afghanistan to the international community is inevitable, because Taliban ideology is a universal one. In other words, they want to create a global Salafi government which is based upon an inviolable ideology.

The modern international Law norms such as, Humanitarian Intervention or R2P4 Allow all civilized states and International organizations to intervene militarily in Afghanistan's civil war against Taliban criminal forces with the superior goal of ending human rights violations, crimes and eliminations of an active metastatic social cancer which it will spread to other civil tissues and organs of our Global community as a whole.

The United States Armed Forces withdrawn from Afghanistan was the biggest mistake in the history of US foreign policy. Scientifically a sociologist who is expert on militant uncivilized groups in context, can prove this claim easily that this wrong decision, not only cannot prompt international peace and security, but also it is against it and after unavoidable next terrible terrorist attacks, e.g. 9/11, all decision makers are responsible for deliberate withdrawal in treatment of a dangerous and predictable metastasis social cancer toward International civil society.

 

It Should be mentioned that revival of Taliban government is in favor of international unlawful cartels of drug trafficking which their invisible lobbies are protectors of them to produce inexpensive drugs for very profitable international immoral market of Drugs.

At the end of this essay, it is necessary for us to know that Fighting this social cancer is as important as preventing and fighting the Coronavirus and the Corona pandemic should not keep us unaware of the Taliban's critical social cancer.

As a scholar, I strongly recommend to all states around the world that Treatment of this social Cancer is an emergency duty of the globe to preserve health and survival of International social organism. Time is short and tomorrow is late.

The result of silence and inaction is the spread of this societal disease and its uncontrollability in the future. The world should not forget the Al-Qaeda and Isis during the past. Salafi Muslims are living in all western countries and they are potential followers of Taliban leader who consider himself as global caliph of Muslims like, Mullah Mohammed Omar and Abu Bakr al-Baghdadi.

In the current Afghanistan crisis, non-intervention of the civilized world, means: “The supremacy of false politics over science and Justice”.

Saeid Kafi Anaracki

Attoney at Law- Journalist-PHD scholar of International Law and visiting lecturer of Iran PN university.

 

...........................................

      • 1- Edward Helmore -The Guardian- A day for respect: military veterans mark US troops’ exit from Afghanistan.Jul.4, 2021.

https://www.theguardian.com/world/2021/jul/04/us-military-veterans-troops-afghanistan

 

      • 2- Douglas Jehl -The New York Times- Iran Holds Taliban Responsible for 9 Diplomats' Deaths. 11, 1998.

https://www.nytimes.com/1998/09/11/world/iran-holds-taliban-responsible-for-9-diplomats-deaths.html  

 

 

      • 3- Kitty Calavita -Invitation to Law & Society, An Introduction to the Study of Real Law- Chapter 2 -Types of Society,Types of Law – page 14-The University of Chicago Press- 2010.

 

      • 4- In order to to protect all populations from mass atrocity crimes and human rights violations, to respect for the norms and principles of Public international law, there is a modern legal norm.The Responsibility to Protect (R2P) is a global political commitment which was endorsed by all member states of the United Nations at the 2005 World Summit in order to address its four key concerns to prevent genocide, war crimes, ethnic cleansing and crimes against humanity .

https://www.un.org/en/development/desa/population/migration/generalassembly/docs/globalcompact/A_RES_60_1.pdf

نشر دهید - Share By

به نام اورمزد

گاهی بار غم بر جان آدمی همچون صاعقه ای مهیب چنان غریب فرود می آید که دیگر زبان و قلم را یارای سخن و نگارش نیست. امروز دست بی رحم خزان بی فتوّت ایّام؛ شَهگُل بوستان دانش را در شهر من به یغما بُرد و آفتاب معرفت را به خفتن در قعر تاریکی خاک محکوم کرد.

 تفو بر تو ای چرخ گردون تفو که بزرگ مردی وارسته و مرغ همایون سپهر حکمت را بی هیچ ملاحظت به تیر زهرآگین اجل بر زمین افکندی و آسمان دلها را در این روزگار نامبارک بیش از پیش ز جولان زاغ و کرکس سیاه و پریشان کردی.

گویی چشمهایم بارانی پایان ناپذیر در سینه دارند و قلبم از جور نهفته در فطرت این عصر سخت خشمناک است. امروز حکیم فرخ فروهندۀ فرخ زاد که پرتو مهر اهورا مزدا؛ همواره روان پاکش را به شادمانی مینوی رهنمون خواهد بود در کمال ناباوری رخت حیات پُر خیر و فرخنده خود را از دهلیز تنگ کالبد پاک خویش بیرون کشید و در فردوس بیکران اسرار ازل به ابدیّت پیوست.

این حقیر بزرگترین افتخار زندگانی خویش را در آن می دانم که یکی از شاگردان و مریدان بی شمار وی بوده ام و در مکتب درس آن حکیم همواره متأثر از چراغ حکمت و ارشاد او در مکتب زندگانی و جهان بینی بوده و خواهم بود. استاد بی بدیل ریاضیات و عارف بی نظیر در تاریخ و ادبیات ایرانزمین، فخر العلما و مصباح الحکما، هنرمند و نوازندۀ گمنام موسیقی نیاکان دیگر میان ما نیست امّا کتابهای نازنین و مقالات و نصایح گوهربارش به فرموده مکرر خودشان؛ پس از رحلتشان قضاوت و ماندگار خواهد شد.

ضمن آرزوی شادمانی بهر روان مطهر و مهربان آن استاد شفیق و رفیق بلیغ این بیت خواجۀ شیراز را شاهد از نامیرایی آن بزرگ آورده و مراتب همدردی عمیق و تسلیّت خویش را به همسر مکرّم ایشان سرکار خانم دکتر اختر اخیانی و یگانه فرزند گرانمایه اش؛ برادرم جناب آقای دکتر فریبرز فروهنده اظهار می دارم.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

اقل العباد- سعید کافی انارکی- ساربان

نشر دهید - Share By

این مقاله در سه قسمت به توالی روزهای دوشنبه چهارم، چهارشنبه ششم و شنبه نهم اَمرداد سال یکهزار چهارصد خورشیدی در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات به زینت طبع آراسته گردید

توضیح دیگر آنکه؛ عنوان مقاله به تشخیص تحریریه محترم  روزنامه انتخاب گردیده و با عنوان آکادمیک انتخابی از سوی نگارنده به شرح ذیل تفاوت دارد.

*******

نتایج جامعه شناسی سیاسی و تاریخی افغانستان، طالبان و منافع بنیادین ملّی ایران:

(( آیا امروز امکان بازگشت سرزمین های خراسان شرقی به آغوش مام میهن ما ایران و اعاده وضع  کشور به حال سابق با توسل به اصول حقوق بین الملل عمومی و بهره از فرصت بی بدیل تاریخی امروز وجود دارد ؟))

در ادامه این مقاله ضمن تشریح معادلات سیاسی پیچیده در کانون موضوع سخن؛ با توسل به فرمول فیزیک اجتماعی به وجه ضمنی پاسخ مثبت به پرسش فوق اثبات می گردد.

تغییرات و تحولات در رهیافت های کُنشگر بین المللی دولتها در گذر تاریخ همواره مشهود بوده است. هر نظام سیاسی از قِبَل قدرت یافتن فرد، حزب، ایدئولوژی یا تسلط پیدا و پنهان نیروهای خارجی و استعماری در برهۀ چرخش یا انتقال قدرت؛ رویکردهای متفاوتی را به زعم بهترین رهیافت برای تأمین منافع ملی در کنش ها و واکنش های خود نسبت به سایر دول اتّخاذ می نماید. برجسته ترین مثال در این خصوص را می توان به تغییرات سیاست خارجی ایالات متحدۀ آمریکا پس از شکست ترامپ و حزب جمهوری خواه در موضوعات مهمی نظیر پیمان آب و هوایی پاریس، برجام، خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان و غیره مشاهده نمود. با امعان نظر در تجربیات تاریخی و خاصه وقایع و رویدادهای عصر حاضر در میان کشورها؛ بر ابصار با بصیرت این عهد پوشیده نخواهد بود که کوربختانه به سنت کهن رقابت عاری از فتوّت میان قدرت های سیاسی؛ عجوزه بی شفقّت استعمار هر روز در جامه و رنگی تازه با کشیدن پرده ای کاذب بر لشکر استثمار هر دم به سلک و طریقی پر مکر بر جهان سوم و جوامع توسعه نایافته و بی بضاعت می تازد و بی گمان سیاست خارجی همچنان تابعی از منافع ملّی و اقتصادی ایشان است؛ نه تابعی از منافع مشترک بشریّت و عدالت و اخلاق.

یکی از مقولات مهم علمی مورد اتفاق در تمامی مکاتب اصلی و رویکردهای علم جامعه شناسی؛ مقولۀ عامل چسبندگی اعضا (Social cohesion) در تشکیل جوامع خُرد و کلان و نقش این عامل در ایجاد اتّحادات اجتماعی است. همچنانکه در خانواده بعنوان یک خرده نهاد، ازدواج و تشابه خون عامل چسبندگی، همبستگی و اتّحاد بین اعضا است در یک ارگانیزم کلان اجتماعی به نام کشور نیز اعضا و شهروندان تحت عوامل چسبندگی و همبستگی عیان و قابل اثباتی نسبت به یکدیگر احساس وابستگی و ضرورت ایجاد اتّحاد به وجهی طبیعی می نمایند1.

از این منظر افغانستان بعنوان یک واحد سیاسی مستقل و یک کشور از ادوار دور گذشته تا به امروز به دلیل ناهمگونی شهروندان این سرزمین از منظر نژادی، مذهبی و زبانی هرگز نتوانسته است بر یک عامل همبستگی همگانی و عام القبول دست یابد و به طور کلّی از این منظر این کشور به دلایل گوناگون در گروه واحدهای سیاسی عاری از یک عامل اتحاد بخش همگانی؛ طبقه بندی و شناسایی می گردد. بعبارت دیگر اکثریت قریب به اتفاق مردمان ساکن در قلمرو و سرحدات سیاسی مصنوعی افغانستان معاصر بر سر یک عامل مشترک همبستگی بخش و متحد کننده به دلایل علمی که متعاقباً ذکر خواهد شد وحدت نداشته و هر قوم و زبان و مذهب به وجه علیحده تحت تأثیر نیروهای خارجی محرک با احساس خطر از جهت استیلای و تفوّق سایر گروهای قومی و زبانی و عقیدتی رقیب؛ برای حفظ بقای خود به سیاق الگوهای موجود تاریخی سایر جوامع توسعه نایافتۀ نامتجانس (Heterogeneous artefact community) می کوشد.

بعنوان مثال کشور ما ایران به واسطه وجود عناصر ریشه دار و باستانی همبستگی بخش فرهنگی، زبانی و مذهبی از دیرباز تا کنون در تمام ولایات و اقالیم خود عوامل اتحاد ساز انکار ناپذیری نظیر فرهنگ و خاصه میراث تاریخی نیاکان مشترک از قبیل جشن نوروز، ادبیّات پارسی و آثار برجسته ای نظیر شاهنامه فردوسی را بعنوان روح چسبندگی بخش و اتحاد آفرین در حوزه تمدّن این سرزمین کهنسال به وجهی طبیعی (autonomous) به کار بسته و بعنوان یک واحد سیاسی غیر مصنوع و برخاسته از کنش ها و برهم کنش های مدید تاریخی، امروز به منزلۀ یک اجتماع انسانی سیاسی و فرهنگی همگون و طبیعی (homogeneous Natural Society) از منظر علم جامعه شناسی شناسایی و تعریف می شود. برای روشن تر شدن این توصیف باید توضیح داد که برخی از کشورهای مصنوع که عاری از هرگونه شناسنامۀ تاریخی هستند، در اثر کوران حوادث دهر و دستهای پیدا و پنهان قدرتهای سیاسی و ابرقدرتها ایجاد شده اند و عامل اصلی مؤثر در پیدایش و استقلال ظاهری ایشان منافع ملّی و اقتصادی دولت های استعمارگر غربی بوده است. بنابراین ازآنجا که اولویّت سازندگان این قبیل کشورهای دست ساز(Hand made)؛ منافع ملّی استعمارگران بوده است غالباً این کشورهای مصنوع و غیر طبیعی بدون درنظر گرفتن مصالح و منافع ساکنان تحت استثمار مستقیم یا غیر مستقیم آنها تشکیل شده اند.

 پس کشوری که با فقدان عوامل اتحاد بخش طبیعی و برخاسته از یک فرآیند طبیعی و تاریخ بلند مشترک بین اجزا؛ در شرایط عدم وجود یک عامل چسبندگی عام الشمول با نیروی قوای مسلح دولتهای منفعت طلب غرب ایجاد می شود از منظر فرهنگی، قومیّتی و مذهبی کشوری نامتجانس و ناهمگون خواهد بود و به شهادت تاریخ، خاصه در آفریقا و آسیا چنین کشورهایی در فقدان حضور قوای مسلح بیگانه همواره درگیر جنگ های خانمانسوز، نسل کشی های مخوف قومی و قبیله ای و فجایع انسانی جبران ناپذیری می گردند که نمونه های آن در تاریخ معاصر ممالکی نظیر روآندا، عراق، افغانستان و غیره قابل مشاهده و اثبات می باشد.

صرف نظر از عدم لیاقت و کفایت سیاسی حاکمان قاجار در وقایع تلخ جدایی بخش های بزرگی از کشور ما؛ آنچه مسلم می باشد آن است که با امعان نظر به شناخت عمیق مستشرقان غربی از ((ریشه های کهن غیرمصنوع فرهنگی)) بعنوان عامل اتحاد بخش باستانی ایران از قرون دور گذشته تا به امروز؛ به طور خاص پس از سال 1800 میلادی با حضور مقتدرانۀ بریتانیای کبیر در هندوستان؛ که قبل از تشکیل پاکستان در آن روزگارهمسایه ایران بود؛ احساس خطر از نفوذ قلمرو فرهنگی کشور ما و گسترش زبان پارسی در شبه قارۀ هند؛ استعمارگران غربی و امپراطوری روسیه را بر آن داشت تا اتّخاذ سیاست های استثماری یا خصمانه علیه ایران در وهلۀ نخست از رشد و نمو جنین یک قدرت فراگیر فرهنگی و زبانی بزرگ به نام پارسی که از هندوستان تا ماورا النهر و قفقاز و عثمانی امتداد می یافت در اعصار بعد پیشگیری کنند. انگلستان در راستای نیل به این هدف به صورت کاملاً سیستماتیک و سازمان یافته موفق شد فرهنگ غربی و زبان انگلیسی را به سهولت جایگزین فرهنگ پارسی در هندوستان گرداند و در کمال تأسف در پایتخت این کشور یعنی دهلی نو و سایر مناطقی که پیشتر پارسی زبان غالب و رسمی مردم بود امروز حتّی اقوامی که خود را دارای ریشه و نژاد ایرانی می دانند و به پارسیان هند مشهورند قادر به خواندن یا فهمیدن آثار گرانقدر نیاکان پارسی گوی خود چون دیوان امیر خسرو دهلوی (651-725 قمری)، عبدالقادر بیدل دهلوی (۱۰۵۵–۱۱۳۳ قمری) و غیره نیستند و از خواندن و درک نُسخ خطی بیشمار فارسی و چاپ سنگی محفوظ در کتابخانه های کشورشان نیز عاجز می باشند.

 در اینجا اشارت مختصر به این موضوع نیز خالی از فایدت نخواهد بود که زبان پارسی تا دویست سال گذشته در کشمیر، بمبئی و دهلی و سرحدات بنگال، تا لاهور و پیشاور و کابل و هرات و بلخ و خجند و سمرقند و بخارا و تاشکند و در آن سوی دریای مازندران در آذرآبادگان شمالی و دیار نظامی گنجوی تا قونیه محل زندگانی و رحلت مولانا جلال الدین بلخی رومی؛ در قلمرویی بسیار گسترده تر از حوزه کنونی خود رواج و رسمیّت داشت و حتی در بغداد قرن هشتم  هجری زبان رسمی و درباری دولت ایلخانی؛ زبان پارسی بوده است و اکثریّت مردمان این اقالیم نه تنها فارسی را می دانستند بلکه بدین زبان افاضات علمی و فرهنگی و ادبی داشتند و نامداران و مشاهیر بزرگی که از جهت کثرت و شهرت؛ مهلت به ذکر اسامی شریف ایشان نیست را به حوزه فرهنگی ایران بزرگ معرفی کرده اند2.

استعمار انگلستان در ادامۀ برنامۀ ایران ستیزانه خود در قرن نوزدهم با حمله و اشغال بخش هایی از جنوب ایران؛ با همکاری سایر متحدان غربی خویش که از دیرباز غالباً با ایشان دارای منافع مشترک است سرانجام طی معاهدۀ ظالمانه پاریس1857 ناصرالدین شاه قاجار را وادار ساخت تا برای همیشه از حاکمیّت ایران بر شهر کاملاً ایرانی هرات چشم پوشی کرده و کشور افغانستان را به رسمیّت بشمارد.

هرچند اشاره به وقایع تاریخی ما را از حدود موضوع اصلی مورد بحث خارج می نماید اما امعان نظر خوانندگان ارجمند این مقاله به تاریخ فعل و انفعالات حضور قدرتهای فرامنطقه ای در ایران و سایر نواحی تحت نفوذ فرهنگی تمدن پارسی در قرون اخیر راهگشای پذیرش مبانی و نتایج متعاقب جامعه شناختی این مقاله خواهد بود. از این روی به شهادت تاریخ؛ بنا بر یک سنت نانوشته غربی؛ همواره باید حاکمیّت کشور مصنوع افغانستان در اختیار اقوام اقلیّت جنوبی پشتون زبان باشد و تاکنون تاجیکان، شیعیان و جمیع افرادی که اندک اشتراک فرهنگی در عوامل همبستگی با ایران دارند به دلیل خطر گرایش ایشان به مبدأ و منشأ تمدّن ایرانی از رسیدن به حاکمیّت و حکمرانی بر افغانستان به انحای مختلف بازمانده اند و بنا به مصلحت غرب؛ همیشه اقلیّتی کنترل پذیر و همسو با منافع ملی استعمار به طُرق و شعب مختلف بر این دیار حکم رانده اند. همچنین روسیه تزاری و سپس اتحاد جماهیر شوروی با ساز و کارها و اهدافی متفاوت در رقابت با سایر رقیبانش همواره به موازات قدرتهای غربی و به طور خاص پس از انعقاد دو عهدنامۀ ننگین گلستان و ترکمانچای سعی در کمرنگ نمودن نفوذ فرهنگی ایران و زبان پارسی در نواحی تحت استیلای خود داشت و با آفریدن جماهیری مصنوع، نظیر ازبکستان و ایجاد حدود و ثغور تحمیلی و غیر طبیعی بین شهرهای پارسی گوی سمرقند و بخارا و جمهوری تاجیکستان و همچنین با تغییر الفبای پارسی نیاکان به الفبای سیریلیک روسی در عهد استالین سعی در اجتناب از فروغ مجدّد و پیشگیری از نفوذ احتمالی فرهنگ همبستگی بخش ایران در مناطق فارسی زبان تحت حکمرانی خود نمود. البته باید انصاف داد که روس ها هرگز عزم در نابودی مطلق زبان تاجیک یا همان پارسی با گویش ماورا النهر را در سرزمین های سابق ایران نداشته اند و رویکردهای فرهنگی و اجتماعی ایشان نسبت به مردمان بومی جماهیر سابق؛ رویکردی نابودگر مانند طریق انگلستان در هند نسبت به پارسی نبوده است. از این رو خوشبختانه هنوز هم زبان پارسی (تاجیک)3 در شهرهای سابقاً ایرانی آسیای میانه زبان رسمی و کاملاً غالب می باشد و مردم این سرزمین ها به زبان و فرهنگ نیاکان باستانی ایرانی خود عمیقاً عشق می ورزند.

مقدّمۀ مختصر و انکار ناپذیر فوق؛ آغازی است بر جامعه شناسی سیاسی امروز افغانستان. لذا ارایه و پیشنهاد رهیافتی اثبات پذیر و علمی در جهت حفظ و تحکیم منافع ملّی کشور ما ایران که همسو با منافع اساسی همزبانان رنج دیده ما در افغانستان است می تواند موجبات خنثی نمودن مقاصد همیشه پویای استثماری غرب در منطقه خاورمیانه باشد.

نیک می دانیم افغانستان نیز در زمره سرزمین های جدا شده از پیکره زخم خورده مام میهن ما ایران است که به زعم بسیاری از دانشمندان و تاریخ شناسان و کنشگران سیاسی و اجتماعی امروز این کشور؛ نام با اصالت و حقیقی آن ((خراسان شرقی)) یا ((آریانا)) است4. اکثریّت مردم در درۀ پنج شیر و باد غیس و هرات، بلخ و کابل و جلال آباد و مزار شریف و بسیاری دیگر از مناطق این کشور هنوز به زبان شیرین پارسی دری سخن گفته و عوامل هبستگی و چسبندگی عمیق و تاریخی بسیاری با ایران امروز دارند. هرچند این کشور محل زندگانی و اقامت اقوام اقلیّت متعددی نظیر، هزاره‌ها، ازبک‌ها، نورستانی‌ها، پشتون ها و غیره می باشد امّا همچنان زبان پارسی زبان ملّی و فراگیر این سرزمین است و علیرغم اکثریّت سنی مذهب مردم این دیار؛ علاقه و هبستگی ایشان نسبت به شعائر تاریخی، فرهنگی، زبانی و داشتن تاریخ مشترک با ایران کهن در میان مردم و خاصه نسل جوان این سرزمین مشهود و در حال گسترش و استقبال است. همچنین شیعیان افغانستان همواره خود را ایرانی دانسته و با پرداختن هزینه های سنگین مادی و معنوی هرگز تن به احکام و اوامر غیر عقلانی گروهایی نظیر طالبان نداده اند.

آنچه مسلّم و مورد تأکید است امّا؛ رویکردهای ضد و نقیض دولتهای غربی در کنش ها و واکنش های سیاسی و نظامی و امنیّتی نسبت به کشور افغانستان و به طور خاص گروه طالبان است. دولت های غربی با وجود نقش مسلّم ایشان در پیدایش و تقویّت مستور تسلیحاتی و اقتصادی از این گروه در دوران پسا شوروی و جنگ های داخلی افغانستان هرگز دولت طالبان را به عنوان یک دولت مشروع به رسمیّت نشناختند وتا پیش از سال 2001 و حمله ایالات متحدۀ آمریکا به طالبان؛ تنها سه کشور پاکستان، امارات متحده عربی و عربستان دولت واپسگرای آنها را به رسمیّت شناخته بودند.

رویکردهای افراط گرایانه و سَلفی مسلک این گروه تا پیش از سقوط آنها؛ افغانستان را تبدیل به کانون تمرکز تروریست های افراطی به رهبری ملا محمّد عمر کرده بود و با حمایت های بیدریغ مالی مراکز ثروتمند وهابی در عربستان سعودی هر روز این گروه قدرت مانور و جسارت بیشتری در تقابل با جهان به خود می گرفت. در عین حال این گروه از طریق تولید و تجارت بین المللی مواد مخدر درآمد هنگفتی را در اختیار داشت و در هنجار ستیزی و معارضۀ دائمی با قواعد مشترک عرفی و حقوقی تثبیت شدۀ سیاسی و اجتماعی و اخلاقی در جامعه جهانی بود. این رفتارهای ناصواب طالبان را به مثابه یک توده سرطانی (Social Cancer)5 نه تنها به انجام جنایات مخوف و هولناک نسبت به مردم افغانستان و مخالفان داخلی خود تبدیل کرده بود بلکه در تعارض با ارگانیزم اجتماعی جامعه بین المللی با حمایت از تروریزم جهانی و تولید و توزیع مواد مخدر، یک عامل بیماری زای خطرناک برای همسایگان افغانستان و به طور کلی مخلّ نظم، صلح و امنیت نسبی ارگانیزم جامعۀ جهانی به شمار می رفت.

پس از سقوط طالبان در سال 2001 این گروه توسط آمریکا و متحدان غربی اش تنها حدود پنج سال به صورت مؤثر سرکوب می شوند امّا در کمال تعجّب در سال 2006 مجدداً طالبان با انجام تحرّکات بی پاسخ در جنوب افغانستان اعلام موجودیّت نمود و به بیشتر قسمت‌های جنوب افغانستان به ویژه زابل، قندهار و هلمند نفوذ کرد و پس از حدود دو سال فعالیّت و تبلیغ؛ باز هم با حمایت های مالی شیوخ وهابی در عربستان سعودی و امارات آغاز به انجام عملیات تروریستی بر علیه مردم بی دفاع غیر نظامی مخالف خود و ارکان دولت حامد کرزای کرد و پیشروی به سمت کابل را آغاز نمود. همزمان طالبان پاکستان نیز در سال ۲۰۰۷ میلادی با هدف استقرار حکومت اسلامی و جاری کردن قوانین شرع سلفی در این کشور جنگ را آغاز کردند.

هرچند نابود کردن و اضمحلال کامل طالبان برای غرب و ارتش اشغالگر ایالات متحده بی تردید کاری بسیار ساده و سهل بود امّا با نگرش به رویکردهای متعارض و عجیب غرب نسبت به طالبان؛ پوشیده نمی ماند که سرکوب این گروه توسط آمریکا هرگز با اراده مغلوب کردن مطلق و برچیدن ایشان از صحنه سیاسی افغانستان و پاکستان نبوده است و این کشور بسته به منافع ملّی و طرح های استعمارگرایانۀ خود و سایر متحدانش و همچنین تحت نفوذ مستقیم لابی های پرنفوذ کارتل های بزرگ تجارت بین المللی مواد مخدّر و سرمایه داری جهانی؛ همواره مبارزه ای نسبی و کنترل شده با این تودۀ سرطانی داشته و به ضرورت مصلت؛ آتش زیر خاکستر بقای این فتنۀ عالم سوز را محافظت نموده است.

بر همین اساس در نهایت تعجب و شگفتی؛ آمریکا که خود را قربانی تروریزم طالبان و القاعده می داند در سال 2020 در دولت جمهوری خواه ترامپ توسط زلمای خلیل زاد نمایندۀ ویژه این کشور در امور افغانستان با گروه ناصالح مذکور پیمان صلح منعقد می نماید. سپس با روی کار آمدن دولت دموکرات جو بایدن اعلام می شود که ایالات متحده تا یازدهم سپتامبر 2021 و بیستمین سالگرد حملۀ تروریستی القائده به آمریکا؛ نیروهای خود را به تدریج از افغانستان خارج می کند.  بر این اساس به محض شروع روند خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان؛ طالبان به سرعت و قدرت هر روز بخشی از افغانستان را تصرف کرده و از عناصر دولت مرکزی اشرف غنی پاکسازی می نماید. بنا بر اعلام سخنگوی طالبان در پایان ماه ژون 83 % از خاک افغانستان هم اکنون در کنترل و تصرف نیروهای طالبان است. تروریست های دیروز امروز در جامۀ ریا و تزویر البته تاکنون به وجهی بیان و رفتار می نمایند که گویی از رویکردهای افراطی گذشته خود دست برداشته و زین پس با تبعیّت و التزام به اصول اخلاقی مشترک انسانی و رعایت حقوق بشر؛ دیگر دست به کشتار غیر نظامیان، حمله به سفارتخانه ها و کشتار دیپلماتها، بمب گذاری در مدارس دختران، مسموم کردن آب کودکان دبستان و قتل عام شیعیان بی گناه دست نخواهد زد و در این میان دنیا و نیروهای توانمند در کنترل این گروه با کمال سکوت و خونسردی تنها نظاره گر پیشروی و توفیقات روزافزون طالبان در افغانستان است.

این در حالی است که سیاست خارجۀ سرزمین ما ایران با وجود سوابق عداوت های عمیق طالبان با ایرانیان و خطرات بالفعل و بالقوه قدرت یافتن مجدّد ایشان در همسایگی ما از جنبه های مختلف امنیّتی، اجتماعی، مواد مخدّر و غیره تاکنون در یک انفعال و سرگردانی در اتخاذ موضع نسبت به وقایع اخیر افغانستان بسر می برد و برخی از جریانات ساده دل و خوشبینان غافل؛ با حمایت صریح یا ضمنی از طالبان؛ قدرت یافتن ایشان را در چهارچوب منافع ملّی ایران تفسیر و تعبیر می نمایند.

از آنجا که نگارندۀ این سطور سعی بر آن دارد تا در این مقاله از مطمح نظر اصول جامعه شناختی و کلیّت و فحوای سیاست غرب (Holistic contextual perspective)  در بستر تاریخ دیروز به تحلیل واقعگرایانۀ وقایع امروز و پیش بینی علمی رخدادهای فردا بپردازد و در این معادلۀ پیچیدۀ سیاسی اغراض و اهداف مهندسان ماشین سیاست خارجی غربی- عربی را با توسل به اصول تحلیل نیروهای سیاسی در فیزیک اجتماعی شرح دهد؛ توجّه دقیق به مطالب و توضیحات ذیل کارگشای دست اندرکاران سیاسی کشور ما در برخورد صحیح با وقایع کشور همسایه داشته و بی شک طرح ها و دسیسه های سیاسی مخفی موجود بر علیه منافع ملی کشور ما را خنثی و بی اثر خواهد کرد.

در اینجا باید به طور خلاصه بیان کرد که پیدایش و فعالیّت گروه خلافت اسلامی داعش با امعان نظر در ایدئولوژی، روش ها و رویکردهای هنجار شکنانه و جنایات علیه بشریّت این گروه و شباهت های ساختاری و روانی ایشان با سایر گروههای تروریستی؛ بعلاوۀ جمیع شواهد و قراین موجود در افغانستان امروز، دلالت و حکایت از حمایت منابع مشابه در خلقت و دولت ایشان داشته و نام های متفاوتی نظیر القائده، بوکو حرام و طالبان، تنها پوسته یا لباسی ساده بر پیکرۀ یک ماهیّت واحد استعماری است. بعبارت دیگر فلسفۀ ظهور و نقش آفرینی چنین کُنشگرانی در عرصه روابط بین المللی و ارگانیزم اجتماعی جامعۀ جهانی و همچنین عدم وجود ارادۀ جدی در قدرتهای غربی برای نابودی و برچیدن مطلق ایشان؛ نشان از تأمین منافع ملّی آشکار و پنهان غرب یا بخشی از جهان عَرَب توسط این گروههای دستساز و دست نشانده دارد. در این راستا با نگاهی دقیق به تاریخ درمی یابیم که حذف و از بین بردن تفکّرات و ایدئولوژی هایی که به صورت مستقل، جدّی و موثر بقای ارگانیزم اجتماعی استعمار را در حوزۀ روابط بین المللی به خطر می اندازند و مانایی وضع موجود (Status quo) ناعادلانۀ معیوب، سلسله مراتبی و استثماری ایشان را با خطر مواجه می نمایند برای این قدرت ها همواره در اولویّت بوده و مبارزه آنها با نیروهای واقعی و خطر آفرین نسبت به ایشان؛ همواره مبارزه ای مطلق، موثر و عاری از نسبی گرایی و در نهایت موفّق بوده است.

 بعنوان مثال برچیده شدن مطلق تفکر و ایدئولوژی نازی ها در آلمان، خلع السلاح مؤثر این کشور و متحدانش نظیر ژاپن در جنگ جهانی دوم و سابقۀ کاربست سلاح اتمی در مقابل همین کشور، همچنین ظفر و توفیق بی آتش ایشان در جنگ سرد با شوروی ؛ در پیشگاه نظر، جملگی کاشف از آن دارد که عدم برچیده شدن و حذف مطلق جریانات افراط گرایی نظیر طالبان و تجهیز ایشان به مدرن ترین سلاح ها و ادوات جنگی روز دنیا و استیلای مجدّد آنها بر بخش اعظم افغانستان؛ مهندسی مستور نظام سلطه بهر ایجاد یک جنگ نیابتی با ایران و تأمین و تضمین منافع ملّی بلند مدّت دشمنان سرزمین ما است و چون نیک بنگری وقایع اخیر در کشور همسایۀ شرقی ما هم راستا با سیاست های کهنۀ استعمار پیر در برابر تمدّن پارسی در گسترۀ تاریخیِ بزرگ فرهنگی نیاکان ما در فلات ایران می باشد.

نمودار فوق ترسیم معادله ای ساده از قانون تحرّکات سیاسی اخیر افغانستان از مطمح نظر قواعد فیزیک اجتماعی است. بر مبنای فرمولF=ma   فلش ها به معنای F یا همان قوه و توان هستند. طالبان (Political Matter) با عنوان m یا جِرم سیاسی، تحت حمایت نیروهای F است و a شتاب دینامیک این جرم در رسیدن به اهداف می باشد.

در فرمول فوق نیرو برابر است با جِرم ضربدر شتاب. نیروی طالبان خود عدد یک است که این عدد به اضافۀ چهار نیروی دیگر که با فلش قرمز مشخص شده اند تبدیل به عدد پنج می گردد. بنابراین چنانچه پیشفرض جِرم سیاسی و نظامی طالبان را عدد 1 بگیریم مطابق این قانون، شتاب حرکت در معادلۀ ما برابر با a=5 ÷1=5 خواهد بود. یعنی طالبان با سرعت و شتاب 5 به سمت اهداف  خود خواهد تاخت و از آنجا که مطابق قانون سوم دینامیک اجتماعی (با عاریت از فیزیک نیوتون) در واکنش به نیروی 5 اگر نیرویی معادل یا بیشتر از 5 به کنش (طالبان) نشان ندهیم این نیرو نه تنها متوقف نشده بلکه باز هم به پیش خواهد رفت. بر این مبنا باید مطابق با قانون سوم تحرک سیاسی؛ در اندیشۀ سازوکارهای زایندۀ نیروهای معادل یا برتر خنثی گر بود 👈

البته در اینجا لازم به توضیح است که نسبت دادن عدد به مقولات فرمول فیزیک دینامیک اجتماعی فوق؛ نیازمند تعریف یک ضابطه یا پروتوکلِ سنجش نیروی کُنش سیاسی است که به واسطۀ آن بتوان اعداد دقیقی را در فرمول های فوق الذکر جای گذاری کرد. از آنجایی که چنین ابزاری برای سنجش و ضابطه ای واحد در این خصوص وجود ندارد اعداد فوق الذکر؛ تنها بعنوان پیش فرض برای درک معادلات فوق جای گذاری شده اند و بی تردید در عالم واقع این اعداد بسته به شرایط سیاسی، اقتصادی، نظامی، بین المللی و حقوقی موثر موجود می توانند متفاوت از اعداد ما باشند. مثلاً اگر نیروی شتاب طالبان عدد پنج باشد؛ قطعاً این نیرو در فقدان نیروی هوایی، قدرت موشکی یا دانش رزم کلاسیک در برابر نیروی واکنشگر ایران عددی بسیار کمتر از رقم قوای متقابل ایرانی خواهد داشت. بنابراین تعمیم قواعد فیزیک کلاسیک به محاسبات فیزیک اجتماعی هرگز به معنای امکان اخذ اعداد و نتایج مطلقه در جامعه شناسی سیاسی نیست بلکه این فرمولها تا حد امکان با ترسیم برآیند اثراث متقابل موافق یا مخالف نیروهای موجود اجتماعی، نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی؛ سعی در اریۀ نتایجی معقول با یک پیش بینی پذیری نسبی دارند.

پس از این توضیح با وجود همه شواهد و قراین سیاسی و تاریخی؛ بر ابصار تیزبین پنهان نخواهد ماند که منافع غایی استعمار غرب و منافع ملّی کشورهای عربی مصنوع و دست ساز استعمار در قرون اخیر؛ بسته به بقا و قدرت یافتن مجدّد طالبان در افغانستان است. زیرا تفوّق نیروی افراط گرا و پارسی ستیز طالبان در افغانستان موجب مهار و نابودی تدریجی نیروهای ملّی گرا و پارسی زبان ایراندوست در افغانستان شده؛ از حرکت این کشور به سمت تعالی و تقویّت هبستگی زبانی و فرهنگی آن با سرزمین مادری اش ایران جلوگیری خواهد کرد. در نتیجه باز هم  افغانستان با تکرار تاریخ در یک سیر قهقرایی همچنان بعنوان کانون تولید و توزیع مواد مخدر؛ موافق با منافع کارتل های نظام سرمایه داری و صهیونیزم جهانی تا آینده ای دراز محفوظ خواهد ماند.

قابل انکار نیست که در افغانستان وجود یک دولت مشروع مردمسالار و مبتنی بر اصل حاکمیّت قانون (Rule of Law) فرهنگ و تمدّن این کشور را به وجهی اجتناب ناپذیر؛ تابعی از فرهنگ اصیل نیاکان خراسانی و ایرانی خویش خواهد کرد و گرانش گریز ناپذیر تاریخ، نیاکان و زبان فارسی عامل چسبندگی و همبستگی محکم وگسست ناپذیر بین ایران و افغانستان خواهد بود. در چنین شرایط مطلوبی این دیار نه تنها رفته رفته موافق با هنجارهای مدنی جهان معاصر تولید و کشت مواد مخدّر را برخواهد چید بلکه می تواند در یک تعامل  سازنده و روابط خوب سیاسی و اقتصادی با ایران؛ کشاورزی سنّتی و غیر علمی خود را به یک کشاورزی علمی توسعه یافته و منشأ درآمد مشروع برای جامعۀ خویش تبدیل کند و افغانستان را از حیاطِ خلوت اغیار ناآگاه، متحجّر و ضدّ ایرانی به دوستی صمیمی با ما و جهان بدل نماید و از سویی دیگر به منزلّ پلی برای تسهیل و گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی ایرانزمین با حوزۀ فرهنگی باستانی آن در شمال افغانستان و کشورهای آسیای میانه باشد.

بدون شک افغانستان متمدّن، مردمسالار و توسعه یافته همسایه ای پر منفعت برای ایران و همزبانان دیگر خود در تاجیکستان و ازبکستان است. اما بلعکس، یک کشور جنگ زده، نا امن و تحت چیرگی یک سرطان مهلک اجتماعی به نام طالبان، نه تنها همواره رو به اضمحلال و عقب ماندگی بیشتر است، بلکه دامنۀ نا امنی و هرج و مرج و بی قانونی در آن به کشورهای همسایه و سلامت کلّ جامعۀ بین المللی تسرّی خواهد یافت و در مواردی نظیر صدور تروریزم، صدور مواد مخدّر، فرار مردم و پناهنده شدن مهاجران وحشت زده به کشورهای همسایۀ افغانستان هزینه های گزافی را بر بشریّت تحمیل خواهد کرد.

در عین حال نباید از نظر دور داشت که در صورت غفلت ما؛ افغانستان تحت کنترل طالبان باز هم خانۀ امنی برای گروههای مصنوع استعمار؛ نظیر القاعده و داعش خواهد شد و در نهایت سناریو سازی های غرب برای توجیه جنگ های خانمان سوز و بنیاد برافکن  آینده از رهگذر گسترش مفاهیم و داکترین های پر خطری مانند دفاع مشروع پیشگرانه (Preemptive self-defense) در روابط و حقوق بین الملل از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آید7.

در این خصوص باید گفت گروههای مصنوعی  و مهندسی شده ای نظیر طالبان همیشه به طور بالقوه می توانند بعنوان یک ابزار  سیاسی (as a tool) جهت از پیش برداشتن موانع حقوقی و قواعد آمره نقض ناپذیر حقوق بین المللی(Jus cogens) به کار روند و دول ناقض این هنجارهای تخطی ناپذیر؛ با ایجاد توجیهات به ظاهر معقول (Justification) ضمن ایجاد عرف ها و رویّه های منطبق بر منافع استعماری خویش، فشار افکار عمومی داخلی یا جامعه جهانی و نهادهای حقوقی را از مسیر منافع استعماری خود بزدایند.

بعنوان مثال؛ مطابق با قاعده آمرۀ ممنوعیّت توسّل به جنگ و ضرورت حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی، دولتها و اعضای سازمان ملل متحد نمی توانند از طرق نظامی و نبرد مسلّحانه اختلافات خود را با سایر دول رتق و فتق نمایند. مطابق با مادۀ 51 منشور سازمان ملل متحد؛  تنها استثنای این قاعده ((حق ذاتی دولتها در دفاع مشروع منفرد یا جمعی از خویش در برابر حملات نظامی است که برعلیه ایشان انجام می گردد)). یعنی اگر کشور ((الف)) به کشور ((ب))حمله نظامی نماید دولت ((ب)) حق ذاتی دفاع مشروع و توسل به زور را برای مقابله با دشمن خواهد داشت. این استثنا بر قاعده منع توسل به جنگ؛ مانند تمامی استثنائات حقوقی باید به وجه مضیّق (Strict) تفسیر شود و بسط و شرح آن  به احتمالات، حدس ها و گمانه زنی ها در موارد ظن به امکان شروع جنگ از منظر حقوقی تا پیش از سال 2001 و حملۀ تروریستی القاعده به آمریکا؛ ابداً توسط هیچ حقوقدانی قابل قبول نبود. بعبارت دیگر اگر کشور ((ب)) با حدس و پیش بینی اینکه ممکن است کشور ((الف)) روزی به او حمله نماید؛ آغازگر یک جنگ بر علیه ((الف)) بود این جنگ نامشروع و برخلاف حقوق بین الملل عمومی و غیرقانونی بود و هیچگاه منطبق با استثنای ((حق ذاتی دفاع از خود)) به شمار نمی آمد.

امّا پس از حملات یازدهم سپتامبر سال 2001 ناگاه داکترین حقوقی غرب به دست آویز این حملات که ظاهراً برنامه ریزی و هدایت آنها توسط القاعده و طالبان در افغانستان شده بود، به سمت تفسیر موسع و بسیط از استثنای مندرج در ماده 51 منشور ملل متحد رفت و حتی حمله قوای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق را با عنوان تازۀ ((دفاع مشروع پیشگیرانه))6 موجّه و قانونی به شمار آورد. این در حالی بود که عراق هیچ نقش مستقیم یا غیر مستقیمی در حملات یازدهم سپتامبر نداشت و ایالات متحده با همراهی انگلستان و سایر متحدانش به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی و خطر حملۀ احتمالی عراق به غرب یا حمایت احتمالی دولت بعث از تروریست های القاعده در سال 2003 به این کشور حمله نظامی کرد.

با این توضیح و تجربۀ تاریخی؛ پوشیده نخواهد بود که طراحی، مهندسی و حفظ بقای گروههایی تروریستی نظیر القاعده، طالبان و داعش به وقت ضرورت بعنوان نیرویی همسو با منافع استعمار در معادلات فیزیک سیاسی - اجتماعی برای توجیه نقض هنجارهای حقوق بین الملل عمومی و برافروختن جنگهای توسعه طلبانۀ توسط غرب به کار خواهد رفت.

حال پیش بینی آن است که با تسلّط دوباره طالبان در افغانستان، صرف نظر از ضایع شدن منافع بنیادین تاریخی و فرهنگی ایرانزمین در آن دیار؛ حتی این احتمال وجود دارد که تا پس از چندی؛ با تکرار سناریویی مشابه با واقعۀ یازدهم سپتامبر توسط این گروه و وابستگانش در غرب، آمریکا و متحدانش با سؤ استفاده از وحشت مردم از تروریزم برخاسته از خاورمیانه؛ مجدداً در پی جنگ افروزی های تازه علیه همسایگان افغانستان باشند و در جهت تأمین منافع خود و متحدانشان نظیر اسرائیل، عربستان و امارات متحدۀ عربی به ادامۀ اجرای طرح نامیمون خاورمیانه بزرگ و تغییر مرزهای کشورها در قرن جدید بپردازند.

هرچند در دولت فعلی آمریکا؛ ظاهراً جمهوری خواهان و نو محافظه کاران حامی طرح خاور میانه بزرگ بر سر کار نیستند امّا نباید از نظر دور داشت که سیاست خارجی ایالات متحده همیشه تابعی از منافع ملی این کشور و متحدان آن در نظام بی اخلاق سرمایه داری جهانی است و اندیشکده ها و تئوری پردازان متخصّص در فیزیک اجتماعی با سرمایه های کلان لابی های صاحب ثروت صهیونیستی  و سعودی و غیره؛ همیشه این برنامه های استعماری را به وجهی دقیق طرح ریزی و به دولت های دموکرات و جمهوری خواه تلقین کرده اند.

در چنین شرایطی در ایّام اخیر اصواتی نامطلّع و بی خبردر ایران؛ سخنانی در حمایت ضمنی از طالبان حتی از  تریبون رسمی صدا و سیما می زنند و از خروج آمریکا از افغانستان و به قدرت رسیدن مجدّد طالبان اظهار خرسندی می نمایند.

در اینجا روی سخن و نتیجه نهایی این مقالت در مسؤولان و دولتمردان ایران است که همانا در شرایط خطیر تاریخی این سرزمین مقدّس و لاله زار از خون؛ موظند با کمال دقّت و تیزبینی تحرکات اخیر غرب در افغانستان را رصد کرده و هرگز نه به صورت مستقیم و نه به وجه غیر مستقیم؛ هیچگونه حمایت و پشتیبانی مادی یا معنوی از طالبان بعمل نیاورند.

برخی از تحلیل های غیر علمی و ساده بینانه بیان می کنند که ما و طالبان دارای دشمنی مشترک به نام آمریکا هستیم؛ لذا با مشاهدۀ تغییرات مصلت اندیشانۀ تازۀ طالبان و داعیه ایشان مبنی بر تعدیل ایدئولوژی سیاسی و میانه روی، پس از خروج آمریکا از افغانستان؛ جمهوری اسلامی ایران خواهد توانست قدرتی پرنفوذ و خلف نظامی ایالات متحده در آن کشور باشد. امّا نباید از نظر دور داشت که همسویی یا حتّی انفعال ایران در برابر طالبان پس از اجرای پروژه های مشابه یازدهم سپتامبر در آینده؛ ایران را مظان اتهام همکاری با طالبان قرارداده و خطرات و صدمات جبران ناپذیری را به کشور ما تحمیل خواهد کرد. باید به خاطر آوریم که حملۀ اتمی ایالات متحده به هیروشیما و ناکازاکی پس از حملۀ هوایی ژاپن به بندر پرل هاربر بود و امروز دلایل و اسناد متقن و انکارناپذیر فراوانی مبنی بر آگاهی قبلی ایالات متحده و فرانکلین رزولت رئیس جمهور وقت این کشوراز این حملۀ ژاپن وجود دارد7. لذا به تحقیق با این وجود بود که ایالات متحده برای توجیه ورود خود به جنگ دوم جهانی و استفاده از بمب اتمی اجازه حملۀ ارتش غافل ژاپن را به بندر پرل هاربر داد.

ممکن است برخی از خوانندگان ارجمند؛ نگارندۀ این سطور را به اعتقاد به نظریۀ توطعه یا داشتن یک بدبینی نامعقول متّهم نمایند؛ اما خاطر نشان می گردد که این مقاله با رعایت دقیق اصول بی طرفی و عاری از هرگونه نگاه ذهنی به رشته تحریر درآمده است و در یک آسیب شناسی اجتماعی علمی (Social Pathology) در قلمرو روابط بین المللی و جامعه جهانی با در نظر داشتن جمیع داده های تاریخی و سیاسی و اجتماعی موجود؛ طالبان و نیروهای مشابه آن را به منزلۀ سلول های سرطانی با رفتارهای مرموزانه و البته خطرناک نسبت به ارگانیزم اجتماعی منطقۀ خاورمیانه و به طور خاص ایرانزمین؛ مورد شناسی و توصیف قرار داده است. با این قیاس باید چنین نتیجه گرفت که یگانه رویکرد علمی صحیح و منطبق با منافع ملّی ایران در کلیه مواضع انسانی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و امنیتی؛ تقابل جدّی با این سلول سرطانی و عندالزوم عزمی جزم و نیّتی حزم در شکست و برچیدن همیشگی آن از صفحۀ روزگار پریشان کشور همزبان و برادر ما افغانستان و حمایت از یک حاکمیت قانونی و مردمسالار در این کشور است.

در پایان خاطر نشان می گردد که فارغ از هر جناح و مسلک سیاسی بر یکایک دست اندرکاران امنیّت ملّی و سیاست خارجی ایران امروز در شرایط خطیر سیاسی و تاریخی حاضر فرض است تا از هرگونه اظهار نظر، تصمیم، کنش و واکنش غیر علمی، شتابزده و کارشناسی نشده در حوزه روابط بین الملل بالاخص شرایط و فعل و انفعالات طالبان در همسایگی ما بپرهیزیند و هرگز طالبان را دوست یا شریک سیاسی یا اهرمی در اختیار اهداف بین المللی ایران نپندارند. زیرا اندیشکده های علمی مستقر در ایالات متحده با تحلیل دقیق و موشکافی جامع کنش ها و پیش بینی ساده انگاری های هیجانی یا ایدئولوژیک ایران در حال رصد کرد خاورمیانه برای اجرای فازهای بعدی سناریوی رستاخیز مجدد طالبان هستند.

 در عین حال چنانچه با بهره از هوش اجتماعی صاحبنظران و دانشمندان علوم انسانی، ما نیز مانند غرب در این شطرنج سیاسی با کمال دقت و تیزبینی تحلیگر وقایع باشیم؛ نباید از نظر دور داشت که موقعیّت تکرار ناپذیر تاریخی امروز؛ به شرط اتّخاذ تدابیر رویکردهای سیاسی و امنیتی واقع بینانه و صحیح؛ می تواند فرصتی بکر در تکرار اجرای الگوی قانونی و مشروع روسیه در جزیرۀ کریمه و مراجعه به آرای عمومی مردم پارسی گوی شمال افغانستان برای بازگشت ایشان به آغوش مام میهن باستانی خود ایران را مطابق قواعد حقوق بین الملل عمومی برای کشورمان ایران به همراه داشته باشد و بخشی از خسران تلخ و عظیم ناشایستگان قاجار را جبران و اعاده به حال طبیعی و تاریخی سابق نماید.

جزئیات چگونگی رهیافت بدین مقصود و نقشۀ راه را نمی توان در این نوشتار افشا کرد و به نیروهای مغایر و بدخواه ایرانزمین آگاهی و اعلان خطر بخشید. به گفته شیخ اجل سعدی؛ حرم در پیش است و حرامی در پس و فرصت موجود؛ غنیمتی تاریخی پیش در روی ایران که در صورت عدم بهره و درک اهمیّت آن توسط حاکمیّت؛ بسان بسیاری از غفلت ها و بی توجهی های تاریخی گذشته مانند دوران فروپاشی شوروی و فرصت های بر باد رفته آن دوران برای ایران؛ در پیشگاه نسل های آینده این سرزمین و تاریخ جایی برای دفاع از تصمیمات اشتباه یا اهمال و قصور نسبت به بهره بردن از فرصت های تکرار ناپذیر امروز وجود نخواهد داشت. اما در کمال تأسف دست اندرکاران سیاست خارجی با داعیه تحصیلات آکادمیک در غرب و تسلط به دیپلماسی و علم روابط بین الملل در حال نشست و برگزاری جلسات با طالبان در وزارت خارجه هستند و تاکنون فرصت سوزی تاریخی و بخشش ناپذیر بزرگی را در کارنامه غیر قابل دفاع خویش ثبت نموده اند.

به طور کاملاً استثنائی؛ امروز احیای تسلط مجدد ایران بر بخش هایی مهم از سرزمین های از دست رفته ما در افغانستان به شرط تیز بینی، تدبیر، فراست و تعاملات علمی با بهره از دانش نخبگان سیاسی امری بسیار ساده و سهل الوصول است ولی دریغ و درد که توجّه و عنایت آقایان به تئوری پردازی های مردود و مطلقاً غیر علمی برخی چهره های پپولیست و ضد منافع ملی؛ مبنی بر ((تبدیل کردن کاخ سفید به حسینه و غیره)) بسیار بیشتر و جدی تر به نقشه راه مستور مانده در سینه نگارندۀ حقیر این سطور برای اعاده حال سرزمین مقدس ما ایرانزمین به حال سابق پیش از ادوار توفیق استعمار است. مادام که تعصبات، هیجنات و نفوذ افراد بی دانش یا پپولیست؛ بر علم و اصول منطق سیاسی تفوق و رجحان دارد و صاحبنظران آکادمیک کشور؛ خانه نشین و بی اثر بر روند معادلات سیاسی ما در حوزۀ روابط بین المللی هستند؛ ما همواره شکست خوردگان بازی شطرنج سیاست پیچیدۀ جهانی و بر باد دهندگان منافع بنیادین این سرزمین زخم دیده از تیغ خدعۀ ایام غفلت هستیم.

گوی توفیق کرامت در میان افنکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

وکیل پایه یک دادگستری و مدرس دانشگاه

 

پانویس ها:

1-

سعید کافی انارکی-درآمدی بر جامعه شناسی حقوق بین الملل- با دیباچه دکتر داود هرمیداس باوند- صفحه 23- فصل اول: حقوق و جامعه-چاپ دوم- انتشارات خرسندی-1395-تهران

2-

حافظ در قرن هشتم در مقطع غزلی مشهور می گوید: ((به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند/سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی)) یا در غزلی دیگر گفته است : ((عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ/بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است)).

3-

حمد الله مستوفی قزوینی (680-750 هجری قمری)- نزهت القلوب- المقاله ثالثه- در صفت بلدان، ولایات و بقاع – به اهتمام و تصحیح گای لیسترانج- صفحه 75 در ذکرآذربایجان ناشر دنیای کتاب–نوبت چاپ اول –تهران 1362

نویسنده در این کتاب در وصف بلاد آذربایجان  بیان می نماید که در قرن هشتم هجری تبریز، اردبیل، مشکین شهر، نخجوان، ده‌خوارقان و دیگر جاها، هنوز زبان فارسی غالب بوده و ساکنان این دیار را البته ممزوج از ترک و تاجیک بوده اند. بنابراین تا چند قرن گذشته در متون و گفتمان رایج نیاکان ما صفت ((تاجیک)) معنای فارس زبان و فردی که زبان مادری او پارسی است داشته و با عنایت به منابع موثق و کهن تاریخی  صفت ((تاجیک)) در مردم افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان امروز؛معنایی جز ((پارسی زبان)) ندارد.

4-

شبکه رسمی اطلاع رسانی افغانستان(خبرگزاری): لطیف پدرام نماینده‌ی مردم بدخشان در پارلمان افغانستان خواهان تغییر نام افغانستان به خراسان شد.کد خبر: 150696

http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=150696

 

5-

در خصوص تشریح چرایی پیدایش سرطان اجتماعی از منظر جامعه شناسی ساخت کارکردی مراجعه کنید به مقالت مطبوعۀ اینجانب در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات مورخ مورخ نوزدهم اَمرداد 1398با عنوان ((شیوع ترامپیسم در جامعه جهانی از منظر اصول جامعه‌شناسی)).

6-

Helen Duffy-The War On Terror and the Framework of International Law –Chapter 5 – Page 144- Peaceful resolution of disputes and use of force- 5A.2 The use offorce in international law: general rule and exceptions-5A.2.1.1 Conditions for the exercise of self defence-(i) A right of anticipatory selfdefence?- First Edition-Published by Cambridge University Press. 2005-New York-

ISBN: 9781107014503

www.cambridge.org/9780521838504

7-

Robert B Stinnett -Day of deceit-the truth about Franklin D. Roosevelt  and Pearl Harbor- Published by Simon A Schuster-2001-New York

 ISBN 0-684 85339-6

************

برای مشاهده مقاله در وبگاه روزنامه اطلاعات 👈 اینجا کلیک کنید

نشر دهید - Share By

تأملی در چرایی ورود اشعار دیگر شاعران معاصر با حافظ در دیوان وی

 ((چرا این غزل از حافظ نیست؟))

مطبوعه در روزنامه محترم اطلاعات مورخه 1400/03/27

خواجه حافظ شیرازی علیه الرحمه یگانه شاعری است که در بین معاصران نامدار و حتی گمنامش در قرن هشتم هجری؛ بنا بر ناپروایی روزگار و نامساعد بودن ایّام؛ دفتر اشعار آبدار و عاری از ریا و تزویرش را در آستین مرقع پنهان کرد و علیرغم اصرار دوستان و ندیمان از گردآوری مجموعۀ آثارخویش و نشر آن توسط کاتبان آن عهد اجتناب ورزید. با آنکه شعر او سراسر بیت الغزل و معرفت است، با گذشت قرون متعدد از رحلتش گویی که همچنان؛ قدسیان در عرش عُلوی مشغول به از بر کردن دفتر  شعار او هستند اما بر فرش سفلی در عهد حیات مبارکش؛ امکان نقش گلستان خیال حافظ و ترتیب و ارایۀ یک دیوان کامل به نام شمس الدین محمّد حافظ شیرازی توسط این شاعر بی همتا به جامعه و محافل ادبی رو به خاموشی شیراز نبود زیرا در کنار حریفان تنگ نظر و شاعران سست نظم و صاحب نفوذ در شیراز؛ صراحت تیغ برهنه نقد خواجه بر شیخ و واعظ و مفتی و محتسب تا بدانجا بود که ایشان را یارای استماع و تاب در برابر این اشعار نبود و حسب گزارش های موثق موجود در منابع تاریخی از جمله دیباچۀ منسوب به محمّد گل اندام؛ جامع دیوان او و همچنین فحوای بسیاری از ابیات و غزلیات شاعر؛ حاسدان و مرتجعان ازرق پوش چندین بار او را از سر جهل؛ تکفیر کرده و فتنه های نافرجامی را برای  قتل او به دست قشریون و شاهان وقت به راه انداختند.

 اما او مردی مدبّر و خردمند بود و دوستانی فرزانه داشت که بارها او را از مرگ نجات دادند و رندی های او را به تدبیرها در هم آمیخته و از قتل وی جلوگیری بعمل آوردند. در شرح یکی از همین وقایع؛ مورخ شهیر قرن نهم، غیاث خواند میر در تاریخ خود بیان می دارد که ((روزی شاه شجاع مظفری که خود دستی در شعر و غزل سرایی داشت به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخت و گفت؛ ابیات هیچیک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده بلکه در هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوّف و یک دو بیت در صفت محبوب و تَلَوُّن (چند رنگی) در یک غزل خلاف طریقۀ بلغا است.

 خواجه گفت آنچه بر زبان مبارک شاه می گذرد عین صدق و محض صواب است اما مع ذالک؛ شعر حافظ در اطراف و آفاق شهرت و اشتهار تمام یافته و نظم حریفان دیگر وی پای از دروازه شیراز بیرون نمی نهد. بنا بر این کنایت؛ شاه شجاع در مقام ایذا حافظ شده و به حسب اتفاق در آن ایّام، آنجناب غزلی در سلک نظم کشید که مقطعش این است:

گر مسلمانی از آن است که حافظ دارد/وای اگر از پس امروز بود فردایی

 شاع شجاع این بیت را شنید و گفت از مضمون این نظم؛ چنان معلوم می شود که حافظ به قیامت قائل نیست و برخی از فقهای حسود قصد نمودند که فتوی نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و از این بیت حافظ آن معنا مستفاد می گردد. خواجه مضطرب گشته نزد مولانا زین الدین ابوبکر تایابادی که در آن آوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت رفت و کیفیّت قصد بداندیشان را عرض نمود و مولانا فرمود که مناسب آن است که بیتی دیگر؛ مقدّم بر بیت مقطع درج کنی مشعر به این معنی که فلان کس چنین می گفت تا به مقتضای آن مَثل که نقل کفر، کفر نیست از این تهمت نجات یابی. بنابراین خواجه حافظ بیت ذیل را گفته، پیش از بیت آخر در آن غزل مندرج ساخت و به این واسطه از آن دغدغه نجات یافت:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت/بر در میکده ای با دف و نی ترسایی))1

 این حکایت معقول و سایر شواهد و قراین موجود از زندگانی خواجه و ابیات و غزلیات بسیار در دیوان او که ترسیم کننده شرایط نابسامان و بی ثبات اجتماعی و سیاسی شیراز در دوران زندگانی اوست؛ جای هیچ شک و شبهه ای در صحّت گزارش گردآونده دیوان او مبنی بر عدم ترتیب مجموعۀ اشعار شاعر توسط خود در زمان حیاتش را باقی نمی گذارد. خاصه آنکه در سالیان پایانی عمر حافظ؛ شاه یحیی مظفری با ضرب سکه به نام امیر صاحبقران تیمور گورکانی در شیراز؛ فضای سیاسی و اجتماعی اقلیم پارس را همسو با تمایلات خشک و قشری تیمور لنگ خونخوار تغییر می دهد  و موسم ورع و روزگار پرهیز دوباره چون عهد امیر مبارزالدین بر شهر حاکم می شود.

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد/به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است/در آستین مرقع پیاله پنهان کن/که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است/به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می/که موسم ورع و روزگار پرهیز است.

بر این پایه حافظ در سالیان پایانی حیات نه تنها قادر به نشر آثار و افکارش در موطن خویش نیست؛ بلکه به دلیل فقدان مجالس شعر در دربار جانشینان شاه شجاع، کشمکش های درون خاندانی آل مظفر و نفوذ روز افزون تیمور در فارس؛ در عزلت، عسرت و تنگ دستی، باقی ایّام عمر را به رفتن شتاب می نماید.

نصاب حُسن در حد کمال است/زکاتم ده که مسکین و فقیرم/چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی/به سیب بوستان و شهد و شیرم/قدح پر کن که من در دولت عشق/جوان بخت جهانم گر چه پیرم/قراری بسته‌ام با می فروشان/که روز غم به جز ساغر نگیرم/چو حافظ گنج او در سینه دارم/اگر چه مدعی بیند حقیرم.

هنگام نخستین عزیمت لشکر تیمور به شیراز و فتح بدون جنگ این شهر توسط وی در سنه 789 بنا بر گزارش برخی از منابع و تذکره ها در ملاقات حافظ با امیر تیمور؛ لباس شاعر در نهایت کهنگی و اندراس بوده است2 و قبل از ورود این شاه بی رحم که پیش از رسیدن به شیراز هزاران تن از مردم بی گناه اصفهان را از دم تیغ گذرانده بود و حتی پیش از آن نیز در دیار خوارزم و دیگر اقالیم مرتکب جنایات جنگی هولناکی شده بود، حافظ بیت مقطع یکی از غزلیات مشهورش که از آن بوی نقد به تیمور و سپاهیان سمرقندی او به مشام می رسد را از بیم خشم این امیر خشن به صورت زیر کاملاً تغییر می دهد و به بیتی دیگر مبدّل می نماید:

به خوبان دل منه حافظ ببین آن بی وفایی ها/که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی3

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند/ سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

در بین منابع خطی درجه اول دیوان حافظ که نزدیک به زمان حیات شاعر استنساخ شده اند نخست نسخه سنه 803 قمری به شماره 12770 در کتابخانه ابوریحان بیرونی ازبکستان و سپس نسخه سنه 813 شماره 3945 کتابخانه ایاصوفیه ترکیه بیت مقطع را به وجه اول کتابت کرده اند. در عین حال نسخه سنه 801 کتابخانه نورعثمانیه ترکیه به شماره 5194 این بیت را به صورت اصلاح شدۀ دوم ضبط کرده است و مغایرت در صورت بیت مقطع این غزل به شرح فوق در بین تمامی نسخ خطی حافظ در دهه ها و قرون بعد نیز مشهود است.

 مورخ مشهور قرن نهم؛ کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی در کتاب تاریخ مطلع السعدین و مجمع البحرین به جنگ خوارزم و این بیت در صورت نخستین آن اشارت کرده و بیان می دارد؛ (( شهر خوارزم مسخر شد و تخریب عمرانات و تغدیب (عذاب دادن) حیوانات و انواع بیداد در آن خطه به وقوع پیوست و چون بلدۀ خوارزم موطن صنادید ( بزرگ مردان) عالم و مسکن نَحاریر (دانشمندان) بنی آدم بود از خرابی آن چنان در اطراف جهان اشتهار یافت که بلبل دستان سرای مولانا حافظ در گلشن شیراز به این زمزمه آواز برآورد که؛ " به خوبان دل منه حافظ ببین آن بی وفایی ها/که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی "))3.

 مرحوم علامه؛ ملک الشعرای بهار ضمن اشارت به این گزارش در کتاب مطلع السعدین و بیت فوق؛ در پاسخ به چرایی وجود برخی تفاوت ها در نسخ قدیم و دیوان تصحیح شده توسط علامه قزوینی و دکتر غنی بیان می کند که ((ممکن است گاهی شاعری خود در نظم و نثر خویش تغییری بدهد و در دو نسخه دو روایت به کلی متفاوت از هم دیده شود. باید چنین پنداشت که خواجه در اوقاتی که خبر قتل و غارت شهر خوارم توسط امیر تیمور گورکان به شیراز رسیده است این غزل را با مقطع نخستین که مطلع السعدین آن را زا قول حافظ آورده ساخته و سپس هنگامی که تیمور اصفهان و شیراز را هم به روز خوارزم انداخت؛ معروف است که در ورود به شیراز با حافظ گفتگویی کرد و خواجه ما از بیم آن شریر خونخوار مقطع غزل خود را تغییر داد و تا جایی که در دسترس او بود به رفقایی که آن غزل را داشتند سفارش کرد که روایت قدیم را محض رضای خدا فراموش کنند. معهذا آن شعر با مقطع نخستین در نزد کسی باقی ماند))4.

بر این اساس بی هیچ تردیدی می توان به عذر موجّه حافظ در عدم تدوین دیوان اشعار نابش در عهد زندگانی پی برد و صحّت گزارش گردآورندۀ دیوان او را با اطمینان کامل تأیید کرد. کهن ترین و معتبر ترین سند موجود از گزارش فوق الذکر؛ حدود ده سال بعد از رحلت خواجه در دیوان خطی معتبر و اَقدَم باقی مانده از اشعار او ضبط آمده که با گذار از طوفان حوادث دهر پس از طی قرون بلند گذشته امروز در کتابخانۀ نورعثمانیۀ ترکیه محفوظ است و در آن دوست و همدرس صمیمی شاعر در مدارس و محافل علمی و ادبی شهر؛ مشهور به مولانا محمد گلندام که بعد از فوت حافظ به همراه گروهی از دوستداران وی در شیراز مبادرت به جمع آوری اشعار پراکنده خواجه در یک دیوان می نماید به شرح تصویر این سند در ذیل؛ صراتاً به عدم گرد آوری غزلیات حافظ در یک کتاب توسط خود او اشارت نموده است.

 

نسخه خطی سنه 801 هجری قمری به شماره 5194 مضبوط در کتابخانه نورعثمانیه ترکیه☝

از جمع اشتات ( مُتِشتِّت شده یا پراکنده) غزلیاتش مانع آمدی و از تدوین و اثبات ابیاتش وازع (مانع) گشتی و مُسوَّد (نگارنده) این ورق (یعنی گردآورنده یا جامع دیوان حافظ)؛ عفا اللّه عنه ما سبق (که خداوند گذشته او را عفو کند) در درس گاه دین پناه مولانا و سیدنا استادالبشر قوام الملّة و الدّین عبدالله اعلی الله تعالی سبحانه درجاته فی علیین؛ بکرّات و مرّات که به مذاکره رفتی در اثنای محاوره گفتی که این فراید (اشعار یگانه و بی نظیر) فواید را [همه در یک عِقد] می باید کشید و این غُرَر دُرَر ( غزلیات مانند مروارید و دُرّ تو را ای حافظ) در یک سِلک ( رشته و زنجیر) می باید پیوست تا قلاده جید ( گردن) وجود اهل زمان و تمیمه ( مُهره و نگین) و شاخ عروس دوران گردد. [آن جناب (یعنی حافظ)] حوالت دفع وضع (عدم پذیرش این تقاضا را)؛ به ناپروایی روزگار کردی [ و به غَدر (خیانت) اهل عصر؛ عُذر آوردی تا در] تاریخ سنه احدی و تسعین و سبعمائة (سال 791 قمری) ودیعت حیات به موکلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهلیز تنگ اجل بیرون برد و روان پاکش با ساکنان عالم علوی قرین شد.

تمام مقّدمات فوق؛ دلیل و توجیهی متقن بر چرایی ورود اشعار دیگر شاعران معاصر حافظ به دیوان او است زیرا وی هرگز خود؛ دیوان خویش را گرد نیاورده و در این امر هیچ شک و شبهه روا نخواهد بود. یکی از مشهورترین غزلیاتی که در عدم تعلّق آن به حافظ جای هیچگونه تردیدی وجود ندارد و به تحقیق سهواً یا در اثر فضولی مرسوم کاتبان در قدیم به دیوان حافظ راه یافته غزل زیر می باشد:

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

جمال الدین بن علاالدین سلمان ساوجی(رحلت در سنۀ 778 هجری) شاعر شهیر معاصر با حافظ  منظومۀ عاشقانۀ معروف خویش به نام ((جمشید و خورشید)) را در سال 763 قمری؛ به نام سلطان اویس الیخانی به پایان برده و آن را به این شاه پیشکش می نماید5.

به طور خلاصه در این داستان؛ جمشید پسر خاقان چین، عاشق خورشید دختر قیصر روم می شود و هنگامی که مبتلا به درد فراق یار در کوه و دشت در عزلت و انزوا؛ گریان و نالان است، دوست بازگان او مهراب به دلجویی و نصیحت وی می پردازد. سلمان ساوجی به سیاق چندین غزل دیگر خود که در بخش های دیگر داستان آورده؛ در ادامت ذکر پاسخ جمشید به وعظ مهراب؛ پس از سرودن چند بیت در امتداد مثنوی به شرح پیش در روی؛ غزلی را در هفت بیت؛ بدین وجه در برابر پند و اندرز مهراب به جمشید می سراید:

جمشید خطاب به نصایح مهراب:

(( جوابش داد و گفت ای یار همدرد/مشو گرم و مکوب این آهن سرد/دم گرمت مرا آتش بر افروخت/به چربی زبان، قندیل دل سوخت/مرا منع تو افزون می کند شوق/وزین تلخی زیادت می شود ذوق/دل عاشق سلامت بر نتابد/رخ از تیر ملامت بر نتابد )).

غزل:

(( برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست/مرا فتاده دل از ره تو را چه افتادست/به کام تا نرساند مرا لبش چون نی/نصیحت همه عالم به گوش من بادست/دلا منال ز بیداد و جور یار که یار/تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست/اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی/اساس هستی من زان خراب آبادست/برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار/کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست/میان او که خدا آفریده است از هیچ/دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست/گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است/اسیر بند تو از هر دو عالم آزادست )).

سپس سلمان در تکمیل داستان و همسو با غزل فوق در ادامه مثنوی باز هم این ابیات را از قول جمشید در پاسخ به مهراب می آورد:

(( دمم کم ده که دم آتش فروزد/چو چربی بیند آتش بیش سوزد/بدین دم ترک این سودا نگیرم/رها کن تا درین آتش بمیرم/تنم چون خاک اگر در خاک ریزد/ز کوی دوست گردم بر نخیزد/چو گفتار ملک بنشیند مهراب/فرو بارید مژگانش ز مهر، آب )).

در اینجا ممکن است که خوانندگان ارجمند این پرسش را به میان آورند که آیا ممکن است این غزل از آن خواجه حافظ باشد و بعدها توسط کاتبی فضول به شعر سلمان راه یافته  و چه بسا این غزل از اساس سروده شمس الدین محمد حافظ شیرازی بوده است ؟.

پاسخ نگارنده این سطور به این احتمال؛ بی هیچ شک و گمانی کاملاً منفی است. بعبارت دیگر از منظر علمی جای هیچ تردیدی وجود ندارد که این غزل از حافظ نیست زیرا شواهد و دلایل انکار ناپذیری در اثبات این مدعی قابل استناد می باشد.

نخست آنکه از منظر یکی از اصول بنیادین دانش منبع شناسی در نسخ کهن خطی؛ همچنان که بزرگان و دانشمندان معاصر ما چون علامه قزوینی، ملک الشعرای بهار، محمدعلی فروغی و غیره  نیز به پیروی از این اصل و اسلوب های آکادمیک حاکم بر آن؛ آثار و تتبّعات خویش را بر پایه اعتقاد به آن به زینت طبع آراسته اند؛ ((در فقدان دستخط یک شاعر و نویسنده؛ کهن ترین نسخ متقدّم از آثار او؛ اصیل ترین و معتبر ترین منابع در تصحیح نظم یا نثر وی به شمار می آیند)). بر این اساس؛ نسخه اقدم یعنی همانا قدیمی ترین منبع باقی مانده از ایجادات مشاهیر علمی و ادبی قرون گذشته؛ باید اساس کار تصحیح آثار آنها قرار گیرد. در غیر اینصورت به دلیل دخالت های مکرر و فضولی های مرسوم کاتبان قدیم در دواوین و کتب تحت کتابت ایشان؛ یا بروز اشتباهات اجتناب ناپذیر و سهوی کاتبان چون طغیان قلم،  بهره از منابع متأخر و دور از زمان حیات مشاهیر؛ اعتبار علمی کار مصحح را به شدّت مخدوش می نماید.

 بر این مبنا با وجود یک یا چند نسخه متقدّم و معتبر؛ سایر منابع خطی متأخر و دور از دوران زندگانی صاحب اثر؛ هرگز ارزش و اعتباری بعنوان منابع دسته اول پژوهشی نخواهند داشت و در صورت مغایرت مطالب و مضامین آنها با نسخ متقدم؛ هیچ اعتباری بر ضبط کتب دور از زمان حیات خالق اثر مترتب نخواهد بود و نسخ متأخر بار اثباتی خود را در پرتو وجود منابع متقدّم از دست می دهند.

 با این توضیح در خصوص غزل موضوع این مقالت لازم به ذکر است که این شعر در یکی از معتبرترین نسخ خطی باقی مانده از زمان حیات خواجه سلمان ساوجی که در دوران حکومت سلطان اویس ایلکانی نوشته شده است در بخش منظومۀ جمشید و خورشید ثبت و ضبط است. هرچند نسخه مذکور فاقد ترقیمۀ پایانی و ذکر زمان کتابت است امّا در نخستین صفحۀ کتاب و پیش از آغاز دیوان مولانا جمال الدین سلمان؛ کاتب درباری به زبان عربی؛ به رسم خزانۀ کتابخانه های سلطانی؛ در شمسه ای سرخ رنگ به تعلّق این نسخه به کتابخانه سلطان اویس اشاره کرده و آرزوی جاودانی دولت او را بدین وجه نموده است:

((صاحبهُ و مَالکه امیر اعظم اکرم اَعقل ارجُمند دولت...نظام الدوله و الدین شیخ اویس خلد دولته)).

این منبع بی نظیر تحت شمارۀ Ms.Deiz.A. Oct. 46 در کتابخانۀ دولتی برلین (سلطنتی سابق) در کشور آلمان نگهداری می گردد و بی گمان بین سنوات 763 الی 778 در عهد زعامت سلطان اویس به رشتۀ تحریر در آمده است.

 دومین منبع بسیار معتبری که از کلیات سلمان در قرن هشتم نوشته شده است نسخه ای از کلیات او مضبوط در کتابخانه شریف مجلس تهران است که رؤیت و سنجش صحّت قدمت آن به واسطه مساعدت کتابدار دانشمند آن نهاد؛ عطر الاسلاف و فخر الاخلاف، خواجه استاد محمود نظری ادام الله برکاته؛ بر نگارندۀ حقیر این سطور مسلم گشت؛ اندر سنۀ 798 هجری قمری به پایان آمده است. این کتاب که تحت شمارۀ 36765 در کتابخانه مذکور محفوظ است در بخش منظومه جمشید و خورشید در صفحه 792 این غزل را ضبط کرده است.

همچنین در تمامی نسخ معتبر دیگر موجود از سلمان ساوجی  نیز که تاکنون به رؤیت صاحب این قلم رسیده است شعر مذکور در منظومه جمشید و خورشید کتابت گردیده و مهمتر آنکه در کهن ترین و متقدم ترین منابع شناخته شدۀ موجود از دیوان حافظ نیز این شعر در زمره غزلیات حافظ ثبت نگشته است. نگارنده که سالیانی است در حال تصحیح تازه ای از دیوان حافظ و ناصر بخارایی است؛ در شرایطی که تمامی منابع کهن شناخته شده و حتی مغفول ماندۀ دیوان خواجه مورد تتبّع وی قرار گرفته است نکات زیر را در این خصوص لازم به مداقه می داند:

نخست آنکه؛ اولین منبع جامع، کامل و اَقدم موجود از دیوان حافظ نسخۀ سنه 801 هجری قمری در کتابخانه نورعثمانیۀ کشور ترکیه به شماره فوق الذکر است که در ایران به صورت چاپ عکسی یا برگردان توسط انتشارات میراث مکتوب به زینت طبع آراسته گردیده. این مهم و بی بدیل فاقد غزل مورد بحث ما می باشد.

به همین ترتیب؛ دومین منبع معتبر جامع موجود نسخه سنۀ 803 هجری قمری کتابخانه ابوریحان بیرونی شهر تاشکند است که تحت شمارۀ مذکور در صدر مقاله؛ امروز در جمهوری ازبکستان نگهداری می شود. این نسخه نیز در بر دارندۀ غزل مورد سخن ما نمی باشد.

 نخستین نسخه شناخته شده از حافظ که این غزل را به نام شمس الدین محمد حافظ شیرازی ضبط کرده کتاب مجموعه دواوین شعرا به شمارۀ مندرج در صدر این نوشتاراست که در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه نگهداری می شود و در سنه 813 این غزل را با مقطعی مجعول به تخلص حافظ در بخش دیوان وی ثبت دارد. بر این اساس اگر در بدبینانه ترین حالت سال اتمام کتابت دیوان سلمان در کتابخانه آلمان را آخرین سال سلطنت سلطان اویس جلایر ایلخانی فرض کنیم از سال776 تا سنه 813 که زمان کتابت دیوان حافظ در ایاصوفیه می باشد 37 سال و با نسخه کلیات سلمان در کتابخانه مجلس 15 سال فاصله زمانی وجود دارد. با این وصف هرگز نمی توان از منظر علمی و اصول نسخه شناسی برای درج این غزل در دیوان متأخر حافظ اعتباری قائل شد.

 دیگر آنکه نسخۀ آلمان در زمان زندگانی شاعر در دربار محل حضور سلمان ساوجی نوشته شده و قطعاً هیچ کاتب درباری در شرایط حضور و نظارت و احتمال مشاهده صاحب شهیر یک اثر از کار تحت بازنویسی اش؛ این جرأت را به خویش راه نمی دهد که در کار صاحب اثر دست برده و شعری متعلق به شاعر مشهور دیگری چون حافظ را به دیوان ملک الشعرای دربار سلطان اویس یعنی خواجه سلمان ساوجی وارد نماید.

همچنین با امعان نظر در ابیات غزل مورد بحث در دواوین این هر دو شاعر؛ با عنایت به اصول و قواعد حاکم بر سنّت استقبال در رویۀ شعرا هرگز نمی توان این احتمال و فرض را پذیرفت که یک شاعر در این غزل به استقبال دیگری رفته است یا اشعار وی را به تضمین در کار خویش وارد کرده است.

در عین حال احتمال طرح این سؤال نیز از جانب خوانندگان وجود دارد که چرا این غزل در کتب چاپی معتبر و عزیز الوجودی چون تصحیح علامه قزوینی و دکتر غنی یا تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری راه یافته و این دانشمندان گرانمایه به عدم تعلّق آن به حافظ نپرداخته اند؟.

 در پاسخ به این پرسش مهم؛ پوشیده نخواهد بود که در زمان تحقیقات این ستارگان جاودان سپهر ادب ایران؛ هنوز نسخ متقدّمی که امروز در اختیار ما است بر ایشان کشف نشده و نسخۀ اساس پژوهش غنی-قزوینی کتابی به تاریخ کتابت سنۀ 827 هجری و متعلق به مرحوم عبدالکریم خلخالی بوده است. همچنین نسخه نویاب اَقدم وقت در عهد پژوهش دکتر خانلری نیز همان نسخۀ سنه 813 کتابخانۀ ایاصوفیه استامبول بوده که در هر دو نسخه غزل مورد سخن ما به نام حافظ ضبط گردیده است. لازم به ذکر است که این غزل در تصحیح ارزشمند داشنمند و حافظ شناس برجستۀ آذری؛ مرحوم زنده یاد دکتر سلیم نیساری که با بهره از پنجاه نسخه خطی قرن نهم به زینت طبع آراسته گردیده؛ مشاهده نمی گردد.

 پس با در نظر داشتن جمیع توضیحات و مراتب مذکور در این مقالت؛ نتیجۀ مسلّم حاصله آن است که غزل به مطلع ((برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است)) سروده شمس الدین محمد حافظ علیه رحمه نیست و صاحبان و دارندگان دیوان او می توانند با خیالی آسوده بر آن خط خطا کشیده و در عدم تعلّق آن به شاعر لسان الغیب ایران هیچ تردیدی به خود راه ندهند. در پایان خاطر نشان می گردد که باز هم اشعار و ابیاتی از این دست با صفت الحاقی در دیوان خواجه قابل اثبات و شناسایی است که در مقالات بعدی این حقیر به خوانندگان روزنامه معظّم اطلاعات تقدیم خواهد شد.

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

*************************

پانویس:

1-تاریخ حبیب السیر فی الاخبار افراد البشر- غیاث‌الدین بن همام الدین حسینی خواندمیر (۸۸۰–۹۴۱قمری) به تصحیح دکتر محمد دبیر سیاقی- مجلد سوم-مجلد سوم -ص 314- ذکر وفات خسرو فلک ارتفاع لازم الاتباع جلال الدین شاه شجاع- نشرخیام- نوبت چهارم- تهران-1380

2-تذکره ریاض العارفین- رضا قلی خان هدایت- به اهتمام ابوالقاسم رادفر و گیتا اشیدری - صفحه 351-حافظ شیرازی قدس سره- انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی- چاپ اول- تهران 1385

3- تاریخ مطلع السعدین و مجمع البحرین- کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی (816-887 قمری) به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی مجلد اول-دفتر دوم- دربیان وقایع سنه احدی و ثمانین و سبعمائه-صفحه 514 –انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی-چاپ اول- تهران 1383

4- بهار و ادب پارسی- مجموعه یکصد مقاله از ملک الشعرای بهار- به کوشش محمد گلبن- بخش سوم- تحقیقات ادبی-شعرهای دخیل در دیوان حافظ- صفحه 290- شرکت سهامی کتابهای جیبی- تهران 1355

5-هرمان اِته- تاریخ ادبیات پارسی-ترجمه دکتر رضا زاده شفق- قسمت اول- شعر- شعر رمانتیک-شماره 21 در صفحه 85-بنگاه ترجمه و نشر کتاب احسان یارشاطر- تهران-1337

 

   👈دانلود فایل مقاله در قالب PDF 

   👈لینک مقاله در روزنامه اطلاعات 

نشر دهید - Share By

 

روزنامه اطلاعات

چاپ شده در دو بخش از صفحه وادی ادبیات روزنامه اطلاعات در تواریخ پنج شنبه 23 امرداد و پنج شنبه 30 امرداد 1399

 لینک بخش اول در وبگاه روزنامه

 لینک بخش دوم در وبگاه روزنامه

👈 در وبگاه دائرة‌المعارف

 دانلود فایل متن کامل مقاله در فرمت پی دی اف

نسخه بودلیان

اسامی شاعرانی چون؛ خواجوی کرمانی، عماد فقیه، سلمان ساوجی، شاه شجاع مظفری، جهان ملک خاتون، ناصر بخارایی، کمال خجندی، عبید زاکانی، ابن یمین فریومدی، سعید هروی، مغربی تبریزی، حیدر شیرازی، سید جلال عضد و بسیاری دیگر از این نامها را می توان بعنوان کواکب سپهر شعر ایران در قرن هشتم هجری در تاریخ فرهنگ و ادب ایران مشاهده کرد. اما عجب آنجاست که شعر حافظ در این آسمان ؛همه بیت الغزل و معرفت است و قرنها است که آفتاب روز افزون اشعار جهانگیرش رونق از چشمه آفتاب می برد و قاطبۀ ستارگان مقدّم و مؤخّر او را از جلوه و پیدایی باز می دارد.

حافظ را است:

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

 

جهان ملک در قفای حافظ راست:

تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود
دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

تو قدم رنجه کن ای جان جهان بر سر من

که نثار قدمت جان جهان خواهد بود

 

جلال طبیب را خطاب به جهان ملک است:

خُنُک آنرا که چو تو جان جهانی باشد

با لب لعل تواش عیش نهانی باشد

***

بحث در خصوص چرایی برتری و شهرت بیشتر شعر حافظ در میان انبوه شاعران پارسی گوی؛ خود نیاز به انجام تحقیقی جامع در ابعاد مختلف ادبی، فلسفی، تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اعتقادی حاکم بر زندگانی و احوال خواجۀ شیراز دارد. در اینجا تنها به ایجاز باید گفت که مهمترین عوامل مؤثر در برتری حافظ را می توان در وهله نخست بستر مساعد اجتماعی و فرهنگی عصر او و همزمانی و قرابت مکانی وی با بزرگان و نامداران ادب و تأثیر و تأثرات متقابل بین او و ایشان دانست که در نهایت؛ هوش و ذکاوت والا و حکمت و آزادگی نهفته در جان بیدار این بزرگترین شاعر پارسی گوی تاریخ ایران است که او را در قرون متمادی دور گذشته تا به امروز؛ پیشتاز فرهنگ و ادبیّات فارسی و یکی از نامداران بزرگ ادبیّات جهان کرده است.

کوربختانه اطلاعات و اخبار مربوط به احوال او که در گذار از کوران حوادث دهر در عصر معاصر به دست ما رسیده آنقدر اندک و گاهاً آمیخته با تناقضات است که امروزه پس از حدود گذشت صد سال از آغاز تحقیقات و پژوهشهای جدید به اسلوب های علمی و آکادمیک در باب حافظ و تقریر صدها عنوان کتاب و مقاله و رساله در آثار و اشعار او؛ هنوز نیز می توان ضرص قاطع مدعی بود که همچنان لازم است تا پژوهشگران و حافظ شناسان؛ باز هم تحقیقات جامع و کاملتری در خصوص این شاعر بلند آوازه را در دستور کار خویش گذارده و با امعان نظر در ابعاد مختلف تاریخی و اجتماعی در رابطه با زندگانی شمس الدین محمد حافظ شیرازی؛ اشعار و احوال او را مورد تتبّع و کنکاش بیشتر قرار دهند.

امروز می دانیم که دیوان شعر او در روزگار حیات مبارکش به واسطۀ خطرات ناشی از تعصبات قشریون و عوام الناس توسط خودش گردآوری نشد و برای انتشار عمومی در اختیار کاتبان قرار نگرفت. در کتاب تاریخ ادبیات ایران نوشته مستشرق و ایراندوست شهیر انگلیسی پرفسور ادوارد بران (Edward Browne) آمده است که در زمان رحلت این شاعر آسمانی مانند حکیم ابوالقاسم فردوسی؛ برخی تخطئه کنندگان وی با وارد آوردن این اتهام بی اساس که او شاعری می خواره و مدیحه گوی میخانه بوده است مانع از آن  شدند که پیکر پاک شمس الدین محمّد حافظ را در مصلی شیراز دفن کنند.

حافظ را است:

گفتم ای جان جهان در برِ گل عیبی نیست

که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

 سرانجام پس از بحث و جدال بین دوستان دانشمند و دشمنان بی دانش او با خواندن بیتی ازدفتر او آنجا که گفته است ((قدم دریغ مدار از جنازه حافظ/که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت)) دوستدارانش موفق به تشییع و دفن او در خاک مصلی می شوند. صرف نظر از صحت یا عدم اصالت این روایت در زمان فوت حافظ؛ پوشیده نیست که در طول قرون همواره افکار و نگاه بدبینانه ای از جانب متعصبان نا آگاه به حکمت مستور درکلام این شاعر وجود داشته که بر فرض عدم اصالت حکایت ادوارد بران نیز موجب جعل این داستان شده است. جامع یا همان گرد آورنده اشعار حافظ که به ((محمد گل اندام)) مشهور است و پس از رحلت حافظ با مشارکت دوستداران شاعر در شیراز مبادرت به ترتیب و تشکیل دیوان اشعار وی کرده است در دیباچه مشهور خود در آغاز کتاب گفته است که در اثنی مذاکرات متعددی که با حافظ داشته از او خواسته است که اشعار چون دُر و جواهرش را در یک مجموعه گرد آورد و در سلسلۀ اوراق به مردم عرضه دارد؛ ولی حافظ  این درخواست را علیرغم اصرار او نمی پذیرد و در نهایت به گفتۀ گردآورنده مذکور؛ ((آن جناب؛ حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و غَدر اهل عصر را عُذر آوردی)).

حافظ فرماید:

صُراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مُرقّع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صُراحی زمانه خون‌ریز است

پس از این مقدّمه در راستای آگاهی بیشتر به احوال و مراودات ادبی حافظ و سایر ادیبان مشهور و مغفول در اقلیم فارس و کشف برخی از سرچشمه های سرایش ابیات و اشعار وی به شیراز می رویم و از لابلای اوراق کهن و نسخ مهجور ماندۀ خطی؛ شاعری نسبتاً گمنام و معاصر با حافظ به نام ((جلال الدین احمد بن یوسف بن الیاس طبیب شیرازی)) را که حکیم دربار شاه شجاع مظفری است و در تعامل با شاعران و ادیبان ساکن در این دیار؛ اشعار آبدارش پهلو به آثار بزرگان می زند را می شناسیم و از روابط ادبی و تأثیر و تأثر متقابل بین او و خواجه حافظ سخن خواهیم گفت.

حافظ راست

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

در تذکرۀ شعرای ((طبقات شاه جهانی)) نوشته محمد صادق همدانی کشمیری در سنه 1046 هجری که متأسفانه هنوز در کشور ما به زینت طبع آراسته نیامده و تصویر نسخۀ خطی آن در مرکز میکروفیلم رایزنی فرهنگی ایران در دهلی نو وجود دارد؛ نویسنده با عاریت از مطالب دیگر تذکره ها در باب جلال طبیب می گوید که ((وی از معاصران حضرت صاحبقران امیر تیمور گورکان است. او مرد اهل بود و به دور شاه شجاع در شیراز به حکمت و طبابت اشتغال داشت و با وجود حکیمی و طبیبی؛ شعر نیکوگفتی و علم شعر نیکو می دانست. داستان گل و نوروز که شهرتی عظیم دارد و در میان جوانان متداول است؛ او نظم کرده و در شهور سنۀ ثلث سبعین و سبعمائه (773 قمری) در اوایل سلطنت حضرت صاحبقران از عالم انتقال نمود)). تمایزبرجستۀ این تذکره  با سایر روایات آن است که در سایر منابع دیگری که به رؤیت نگارنده رسیده است سال وفات جلال طبیب را ذکر نکرده اند و بر فرض صحّتِ سال 773 هجری قمری که احتمال درستی آن با توجه به شواهد و قراین و امارات موجود بسیار زیاد است؛ او بین هجده تا نوزده سال قبل از خواجه حافظ ودیعت حیات را به موکلان قضا و قدر می سپارد و رخت وجود را از دهلیز تنگ اجل بیرون می کند.  بنا بر نقل تذکرۀ دولتشاه سمرقندی؛ جلال؛ منظومه ای روان و صاف به نام ((گل و نوروز)) را در  نوروز سال 734 به پایان آورده و آن را به امیر غیاث الدین کیخسرو اینجو پادشاه وقت شیراز ارمغان داشته است. این مثنوی عاشقانه دارای آنچنان شهرتی در زمان خود می شود که کاتبان با سرعت بسیار از روی آن می نوشته اند و آنرا به جوانان عرضه می داشتند. از منظومۀ گل و نوروز جلال نسخه ای نفیس برای کتابخانه سلطان اویس جلایری در سنۀ 763 تهیه شده که امروز تنها اوراق اول و آخر از این کتاب که داری ترقیمه است در گالری حراج کریستیز لندن (Christie’s Auction) موجود می باشد. بر این اساس هرچند از سال تولّد جلال خبری در دست نداریم اما با امعان نظر در کلیّات مطالبی که از احوال او می دانیم و سایر نشانه های موجود از قبیل اوراق نسخه فوق الذکر در بریتانیا؛ به ضرس قاطع می توان بیان کرد که عمر او؛ دو تا سه دهه بیش از سنّ خواجه حافظ بوده است.

منظومه گل و نوروز این پزشک ادیب در سال 1378 خورشیدی (2001 مسیحی) به همت کتابدار ایرانی کتابخانۀ دانشگاه آپسالای سوئد استاد علی محدث به زینت طبع آراسته شده است و نسخه دیجیتال آن در اینترنت قابل مشاهده می باشد. باید توجه داشت که دیگر شاعر شهیر قرن هشتم هجری؛ خواجوی کرمانی با درک استقبال جامعه از کتاب جلال؛ با تقلیدی عجیب مبادرت به سرودن مثنوی مشابهی با عنوان ((نوروز و گل)) یا در برخی نسخ ((گل و نوروز)) می نماید و در سنۀ 742 قمری آن را به پایان می آورد. هر دو شاعر در کتب خویش به سال اتمام کار خویش اشارت کرده اند لذا در تقدّم اثر جلال بر خواجو جای هیچ تردیدی نیست. با این حال در کمال تعجب امروزه مثنوی خواجو بسیار شناخته شده تر از کار مقدّم و پربارتر جلال طبیب است و هوشمندی خواجو با این تقلید در بسیاری از منابع خطی و چاپی کهن و همچنین کتب جدید؛ نام منظومۀ گل و نوروز را به نام وی مشهور کرده است.

هرچند نسخ خطی در بر دارنده منظومۀ  گل و نوروز جلال طبیب در کتابخانه های داخلی و خارجی در دسترس است اما کوربختانه دسترسی به یگانه دیوان اشعار و غزلیّاتی که به او نسبت داده شده و گویا در کشور مصر نگاهداری می شود بر این حقیر میسر نگردید و تنها برگی چند از غزلیّات نیکو و بسیار مهم او در جُنگ های شعر یا کتب سفینۀ اشعار به رؤیت و کشف اینجانب رسیده است. 

اما پیش از این باید توجه داشت که قرن هشتم هجری دارای مشاهیر علمی و ادبی بیشماری است که در میان آنها به جز جلال طبیب، چند جلال دیگر نیز می زیسته اند که در میان آنها سید جلال عضد یزدی و دیگری شاه جلال خوافی با تخلص ((جلال)) شعر گفته اند و در کمال تأسف برخی از کاتبان بی دقت و عجول یا ارباب تذکره، اشعار و ایجادات این سه جلال را در نسخ تحت کتابت خویش به یکدیگر در آمیخته اند و این سهل انگاری باعث شده که ابیات و اشعار هر یک از این سه به همراه احوال و اقوال ایشان در منابع متأخر به یکدیگر آمیخته شود و محققان و ادیبان را از گذشته تا به امروز دچار خطا در باب تشخیص و تمیز آنها بنماید. بعنوان مثال در تذکره عرفات العاشقین و عرصات العارفین نوشته بلیانی اصفهانی قصیده ای از جلال خوافی به مطلع ((چو زد شهنشه انجم بر آسمان خیمه/زمانه سایه حق دید زیر آن خیمه )) که در مدح شاه محمود اینجو سروده شده است را به اشتباه به جلال طبیب نسبت داده اند.

در عین حال توجه به این نکته ضروری است که در برخی از منابع (تاریخ ادبیات ایران ذبیح الله صفا مجلد سوم ص 1032)؛ آمده است که جلال طبیب، اصالتی خوافی داشته و پدران او از خواندانی اهل علم و ادب در قرن هفتم از شهر خواف خراسان به شیراز هجرت کرده اند. بر این مبنا نام کامل او را جلال الدین احمد بن یوسف بن الیاس خوافی ذکر کرده اند. همین اصالت خوافی احتمالی جلال موجب شده است که برخی اشعار او و آثار شاعران هم نام معاصر دیگر وی درهم آمیزد و گاهی در برخی منابع این شبهه پیش آید که شاید حتی شاه جلال خوافی و جلال طبیب یک نفر بوده اند. در حالی که فارغ از آنچه را که تذکره نویسان قدیم و محققان معاصر از تمایز این دو نام گفته اند؛ منابع خطی معتبری که نزدیک به حیات ایشان کتابت شده است مانند نسخه 10399 آستان قدس و نسخه مجموعه اشعار شعرا نوشتۀ سنه 827 در دانشگاه کمبریج به شماره MS.V.65.7 که میکروفیلم آن در کلاسۀ 843 در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران محفوظ است وجود دارند که نام های جلال طبیب، جلال عضد و جلال خوافی را به همراه منتخبی از اشعار ایشان در شمسۀ خود فهرست کرده اند. لذا آنچه را که این نسخ از اشعار ایشان ضبط کرده اند دارای اصالتی علمی و غیر قابل تردید در انتساب به شاعران مذکور است.

هرچند موضوع این مقالت؛ بررسی اصالت و نقد منابع موجود از دیوان جلال طبیب نیست نگارنده این سطور پس از یافتن نسخ خطی کهن و معتبری که هر یک در بردارنده اشعار هر سه جلال بود با تشخیص قطعی برخی از غزلیّات این حکیم دربار شاه شجاع که گاه جلال و گاهی طبیب تخلص کرده است به ارتباط عمیق بین بعضی از این غزلیات با اشعار خواجه حافظ  و مراودات ادبی انکار ناپذیر فی مابین این دو شاعر معاصر شیرازی پی برد و از جهت اهمیّت این اشعار و عدم معرفی آنها در کتب موجود، انتشار و ارائۀ آنها را برای حافظ پژوهان و علاقمندان به یافتن سرچشمه های تاریخی، فرهنگی و ادبی غزلیّات حافظ ضروری به شمار آورد.

بر این پایه؛ منابع اصلی مورد بهره در این نوشتار؛ یکی نسخه خطی مجموعۀ اشعار سنۀ 833 هجری قمری مضبوط در کتابخانه آستان قدس رضوی مشهد به شمارۀ عمومی 10399 و نسخه مجموعۀ اشعار شماره M.S Elliott 121 در کتابخانه بودلیان آکسفورد و چند نسخه فرعی معتبر دیگر می باشد.

با توجّه به قطعیّت تعلّق اشعار منعکس در این منابع به جلال طبیب؛ آندسته از غزلیات و ابیاتی که قابل مرتبط نمودن با غزلیات خواجه حافظ است را به صورت کامل در ادامۀ این مقالت از نسخ فوق الذکر؛ منعکس نموده و به اشعار مفعول به استقبال یا فاعل در اقتفای حافظ و جلال نیز اشارت خواهیم کرد. 

تصویر بخشی از شمسۀ نسخه خلاصه الاشعار من نتایج الافکار کتابخانه آستان قدس رضوی که در سمت چپ نام هر سه جلال معاصر در قرن هشتم هجری را فهرست کرده است

 

برای مطالعه متن کامل مقاله فایل پی دی اف آن را از لینک ذیل دانلود یا به سایت روزنامه اطلاعات در لینک های مندرج در صدر این بخش مراجعه بفرمایید

 دانلود فایل متن کامل مقاله در فرمت پی دی اف

****

پاسخ به نقد ناقد بی فتوت

به نام دادار پاک

پاسخ به مطلب آقای فرزاد ضیایی حبیب آبادی در نقد مقاله بنده در روزنامۀ پنج شنبه مورخ 30 امرداد سنه 1399

 

یاد دارم روزی را که از جفای ابنای زمان در موسم خزان به باران و بادِ آبان در عارض گورستانِ کاشان نگاه می کردم؛ روی سنگی خواندم؛ (( قبرکوه است اینجا، آنچه را می بینی؛ قلب کوهستان است که ز قعر معدن؛ ضربت از تیغ فنای حسد آدمیان خورد و بِمُرد.

روزگاری درغرب، شرق اندوه به من هم تابید، خسروِ قصۀ عشق؛ در مغاک سیه هاون دهر، شرم از کوبیدن آن مظلمۀ خون سیاووش نکرد. فوران گِل حسرت از خاک، قتل یک عاشق افسرده به دست تیشه، خون فرهاد که نُزهتگه شیرین و شقایق را ساخت.

 شهر من کاشان نیست. من ز خود؛ گم شده ام در این خاک. گور سهرابم من یا مزار کوهم؟.

 در قفای من تو؛ نرم و آهسته قدم ها برگیر

 ساربانا هُش دار

 آدمی را حتی؛ رفعت سنگ و جَبل نیز پُر از سوز و حسد می دارد.

 پستی ار پیشه کنی و بلندای فصاحت ز قلم؛ روی اوراق در این شهر پر از رشک هویدا نکنی، وصف خورشید به شبپرّه اعمی و بخیلان نرسد.

 چینی نازک تنهایی هم؛ تا ابد بی تَرَک و بیدل و عاریِ ز هر درد شود.

ساربانا هشدار قبر کوه است اینجا...

در بخش وادی ادبیات مورخ سی اَمرداد گذشته در ذیل بخش دوّم مقالت این حقیر با عنوان حافظ و جلال طبیب در قرن هشتم هجری فردی به نام جناب آقای فرزاد ضیایی حبیب آبادی در کمال تعجب دست فضل خویش را از آستین بلاغت بیرون کشیدند و با چاپ مطلب غیر منصفانه ای با عنوان (( کشف دوباره جلال طبیب؟!)) شرافت و اصالت پژوهشی قلم این نگارندۀ کمترین را که چندی است مفتخر به نشر مقالات متعدد در روزنامۀ شریف اطلاعات هستم را نفی و انکار کردند و به وجهی بی رحمانه با منتسب کردن این ساربان بیدل قافلۀ عمر به ارتکاب ((گناهی نا بخشودنی)) او را در کلامی آمیخته با روح خشم و غضب در بیدادگاه یک قضاوت مغرضانه به بهره برداری مخفیانه از نتایج کار دیگران؛ که معنایش همان سرقت ادبی است متهم کردند.

بر این پایه در پاسخ به ایشان مطالبی را ذیلاً معروض داشته و  قضاوت نهایی در این خصوص را به یکایک مخاطبان ارجمند محوّل می نمایم:

الف-منتقد معظّم مذکور با تعجیل بسیار؛ پس از چاپ بخش اول مقاله در مورخه نوزدهم اَمرداد سنۀ جاری؛ فارغ از بذل شکیبایی برای چاپ و ملاحظه بخش دوم آن، بدون درک جامع و کامل از نوشتۀ تحت نقد خویش؛ مبادرت به حمله بر افتاده ای  چون من کردند  که همانا کمتر از غبار قدم نخوت ایشان است. این در حالی است که اگر آیین نقد و نقّادی علمی را ؛ نیک آموخته بودند هرگز تا خواندن کامل و جامع یک تولید علمی؛ گام به عرصه جولانگه سیمرغ نقد نمی گذاردند و زحمت ما نمی داشتند.

ب –منابع مورد بهرۀ بنده در این مقاله تماماً نسخ خطی کهن بود که به جز نسخه ارزشمند شماره 10399 کتابخانه آستان قدس در مشهد سایر منابع را با مشقت بسیار از کتابخانه های خارجی هندوستان و انگلستان به دست آورده ام. بر این اساس صرف نظر از غزلیات و اشعار بسیار مهمی که از ارتباط آنها با غزلیات خواجه حافظ کاشف به عمل آمد؛ مهمترین نوآوری تحقیق بنده ذکر سال وفات جلال طبیب شیراز ی ( 773 قمری) از تذکره بسیار مهم ((شاه جهانی)) است که نسخۀ خطی آن در هیچ کتابخانه ای در ایران شناسانده نشده و هنوز در کشور ما به چاپ نرسیده است. بر این مبنا اطمینان دارم که تاکنون هیچ محقّقی در کتب و مقالات موجود سال وفات موثقی از این شاعر را ارائه نکرده است. تصویر برگی از نسخۀ خطی تذکرۀ مذکور که مربوط به شرح  احوال مولانا جلال طبیب است ذیلاً منعکس می گردد.

پ- در بخش اول مقاله بنده؛ تصویر نسخه خطی اخذ شده از کتابخانۀ بودلیان آکسفورد با کیفیت خوب و خوانا و ذکر دقیق مشخصات نسخه در روزنامه به چاپ رسیده است که  بی شک؛ منتقد گرانمایۀ ما را یارای خوانش دستخط کهن این عکس که در بردارندۀ غزلی از جلال طبیب به مطلع ((ای صورت مطبوعت در غایت زیبایی/از بس که لطیفی تو در وصف نمی آیی)) است نبوده. این غزل همچنانکه قبلاً مذکور افتاد؛  فاعل در اقتفا یا مفعول در استقبال غزل مشهور خواجه حافظ به مطلع ((ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی)) می باشد که چون نیک بنگری چاپ تصویر واضح نسخۀ بودلیان آکسفورد در روزنامه؛ دلالتی انکار ناپذیر بر اصالت سرچشمۀ اشعار آن دارد.

ت- با امعان نظر در مطلب ایشان از مطمح نظر مبارک اصحاب علم و ادب پوشیده نخواهد ماند که منتقد محترم باز هم در اسلوب غیر علمی خویش؛ رعایت اصول و قوانین نقد آکادمیک را نکرده اند هرگز به صورت جزئی و موردی بیان نفرموده اند که کدام بخش از مقالت بنده؛ عاریتی مخفی از تحقیقات و دسترنج سایر پژوهشگران است و با یک کلّی گویی بی پایه و اساس سعی در کسب شهرتی ناصواب بر قلم خویش کرده اند.

ث- نگارنده این سطور در مقالت خود به نسخ خطی معتبر و مغفول با ذکر شماره و سنۀ استنساخ اشارتی صریح کرده است و ایمان راسخ دارد که بخشی از آن نسخ و اشعار منعکسه مانند نسخه آستان قدس بنا بر توضیحات مندرج در مقاله؛ منبعی موثق برای اشعار جلال طبیب است و تاکنون مورد معرفی و بهرۀ سایر نویسندگان و محققان ارجمند اشعار این شاعر واقع نشده است.

ج- منتقد گرامی که نگارندۀ این سطور را به ((کشف دوبارۀ جلال طبیب شیرازی؟!)) با درج علامت سوال و تعجّب در تیتر نوشتۀ خود مورد خطاب قرارداده اند و در کمال بی انصافی به وجهی نمایانده اند که بنده مدّعی کشف شاعری ناشناخته به نام جلال طبیب هستم؛ با تناقضی مستور در نوشتار خویش از قول بنده به درستی نوشته اند که (( جلال طبیب شاعری " نسبتاً گمنام " و مغفول در قرن هشتم هجری است)). ایشان که ادیبی حاذق و تیز بین هستند خوب می دانند که از افزودن قید ((نسبتاً)) به فعل "بودن" چه معنایی مستفاد می شود و معنای متقابل قید نسبتاً؛ ((مطلقاً)) است. بنابراین بنده هرگز مدعی کشف جلال طبیب مطابق با تیتر مقالۀ استاد معظّم نبوده و نیستم. از سوی دیگر برای شاعری که اربابان تذکره؛ وجود سه هزار بیت فصیح و بلیغ را در دیوان او گزارش کرده اند و مانند سایر بزرگان فرهنگ و ادب پارسی هنوز خیابان یا میدان یا مدرسه ای  به نامش ثبت نیامده است نمی توان وصف شهرت داد. بنابرین انتساب صفت ((مغفول)) به ادیبی از قرون دور گذشته که اندک اشعار به جا مانده از او پهلو به اشعار سایر نامداران معاصرش چون خواجو و سلمان و حافظ می زند و تأثیر و تأثر عمیق بین او و بزرگان قرن هشتم در ادبیات برما پوشیده نیست در منظر نظراولوالالباب؛ داعیه ای عجیب به شمار نمی آید.

چ- استاد محترم که وجود تصویر مبارکشان در صدر نوشتۀ ایشان دلالت بر داشتن عمری  بیشتر از دو  تا سه دهه از بنده حقیر دارد؛ فرزند نوازی کرده و فرموده اند کتاب دیوان جلال طبیب که ده سال قبل در سنۀ 1389 به همت دکتر نصرالله پورجوادی به زینت طبع آراسته گشته در بازار کتاب فراوان است و هنوز هم در قفسه های شهر کتاب به رؤیت ایشان می رسد. در پاسخ به ایشان معروض می دارم که اولاً داعیه بنده، درست عکس ادعای ایشان است و نه تنها در کتابفروشی های معتبر میدان انقلاب پایتخت این کتاب نایاب است بلکه در سایتهای  فروش اینترنتی کتاب فیزیکی یا الکترونیک نیز یافت نشده و یک جستجوی ساده در بازار کتاب و نت؛ گواه سخن اینجانب خواهد بود.

دوماً با جستجوی عبارت ((دیوان جلال طبیب)) در سامانۀ نهاد کتابخانه های عمومی وزارت ارشاد در کمال تعجّب به نتیجه ای غیر قابل باور از موجودی این کتاب در کتابخانه های سراسر کشور می رسیم که از منتقد محترم و سایر خوانندگان گرامی استدعای انجام این جستجوی ساده را دارم.

سوماً این بندۀ سراپا تقصیر در مقالت خویش با رعایت ادب و احتیاط؛ از آنجاییکه هنوز موفق به رؤیت کتاب نایاب آقای نصر الله پور جوادی نگردیده ام؛ به وجه غیر مستقیم با ارجاع دقیق به صفحۀ 129 فهرستواره کتابخانه مرحوم مینوی که توسط اساتید نامور نسخه شناسی ایران ایرج افشار و محمد تقی دانش پژوه تهیّه شده است؛ نسبت به نسخۀ اساس دیوان چاپی که در شناسنامۀ اینترنتی ناشر آن در وبگاه مربوطه؛ نسخه شماره 1428 کتابخانه خدیوی مصر ذکر شده است؛ به شرح مندرج درمقالۀ خویش؛ اظهار تردید کردم و عدم ذکر نام ((دیوان جلال طبیب)) درفهرستوارۀ مذکور را ضرورتی بر ملاحظه دقیق تصویر این منبع در کتابخانۀ مینوی دانستم. در عین حال بعنوان یک پژوهشگر حقیر با داشتن قریب 9 سال سابقه و افتخار تدریس در دانشگاه؛ بعنوان یک معلّم؛ الفبای روش تحقیق و نقد را از محضر اساتید گرانمایه و شهیر؛ نیک آموخته ام و لذا با رعایت دقیق اسلوب های یک تحقیق آکادمیک؛ هرگز به کتابی چاپی که نسخۀ اساس و منبع آن به هر دلیلی مورد تردید باشد تا زمان عدم مشاهدۀ منبع اصلی و اطمینان از اصالت آن، التفاتی نکرده و صحّت مطلب علمی خویش را بر حدس و گمان و احتمال یا عدم قطعیت، استوار نخواهم کرد.

ح- با یک جستجوی ساده از نام مبارک منتقد محترم در متورهای جستجو گر در می یابیم که ایشان غافل از آنکه ((قبول خاطر و  لطف سخن خدا داد است)) قلم ترش روی خویشتن را همواره به تاختن بر جان عشاق زبان و ادب پارسی مأمور کرده اند و در مقالات فراوان بر پژوهشگران مظلوم پارسی گوی؛ تیغ تیز نقد غیر منصفانه را فرود آورده اند.

در پایان هرچند می توانم باز هم دعاوی لغو ایشان را بیش از این در ورطۀ ابطال آورده و توهین و تهمت ناروای وی را پاسخگو باشم اما از جهت رعایت حقوق روزنامه شریف اطلاعات از میزان حق قانونی خویش در پاسخ به ایشان تجاوز نکرده و به ذکر چند  بیت قصیده ای غرّا از مولانا ناصر بخارایی علیه رحمه بسنده می نمایم:

 

دانۀ گندم کزو آدم برون شد از بهشت

دانۀ گوهر شود حقّا که در وی ننگرم

 

صافی ام چون آینه باریک بینم چون خرد

رخ به هر صورت نمایم ره به هر معنی برم

 

راز پنهانم نمی داند به جز دانای راز

صورت حالم نمی بیند مگر صورت گرم

 

شهسوار مُلک فقرم وز زبان شمشیر من

پادشاه وقت خویشم وز معانی لشکرم

 

زر اگر پاک است بادا خاک خاری بر سرش

من به روی زرد خود مستغنی از وجه زرم

آفتاب آسمان رقاص گردد ذره وار

در هوای من اگر بیند درون انورم

 

قدرت عقل و قبول عشق بر حالم گواست

غم ندارم گرچه منکر می شود هر منکرم

 

مدّعی کز پرتو خورشید من شد کور وش

کز جهان روشن  شود از من ندارد باورم

 

گفت ناصر این قصیده از زبان کبریا

ور نه در راه تواضع از غباری کمترم

 

حقیر سعید کافی انارکی- ساربان

نشر دهید - Share By

 

       حافظ و یک عشق زمینی رازآلود

 

چاپ شده در روزنامه اطلاعات مورخ  یازدهم اردیبهشت ماه جلالی سال 1399

****

بخش دوم چاپ شده در  پنجشنبه مورخ هجدم اردیبهشت ماه جلالی 1399

عاقبت کارفرو بسته خدا بگشاید

در فتحی به من از روی صفا بگشاید

 

بیش از این غم مخور ای دل که زلطفش روزی

گره از کار فرو بستۀ ما بگشاید

 

التجا بر در مخلوق نشاید بردن

که دردولت و اقبال خدا بگشاید

 

دردم از حد شد و جز لطف خدا نیست دوا

بو که آن درد هم از پیش دوا بگشاید

 

تو گشا بار خدایا در فتحی بر من

که اگر تو نگشائی ز کجا بگشاید

 

در شب محنت هجران و پریشانی حال

صبر باید دل بیچاره که تا بگشاید

 

ای جهان پای به بند ستمت چرخ ببست

هم دعا کن که به تأثیر دعا بگشاید

(شاهزاده جهان ملک خاتون فرزند شاه مسعود اینجو)

 

خصایص بارز و برجستۀ شمس الدین محمّد حافظ شیرازی؛ تنها به آزادگی، حکمت، شهامت و خشمی عریان از ابنای نادان و ریاکاران زمان محدود نمی شود. او در فراز و نشیب هایی پر آشوب و لبریز از خطر؛ عشقی راستین و پر تپش را در هوای سینه دارد و در نگاه عمیق شاعرانه اش؛ همواره سروی گل اندام را وصف می کند. در شعر او با ظرافتی کم نظیر از نبردی باستانی میان اضداد خیر و شر و هجر و وصل در خلوت دلها سخن رفته و در رجای واثق شاعر به طلوع آفتاب روشن عمر؛ باغ جانها سبز و سرخ گل نهفته در سینۀ انسان به بر می آید. حافظ تو را به گشودن گره از کار فرو بستۀ جهان نوید می دهد و پس از قرن ها که از رحلتش می گذرد؛ هنوز هم در اثر نیروی پاک عشقی اسرار آمیز با معشوقه ای راستین؛ ای بسا که درهای بسته به مفتاح دعا برعاشقان این دیر خراب آباد می گشاید.

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

در این میانه؛ دولت بیدار و رمزعشق را می توان در یکایک اوراق روشن دیوان شب چراغش دید. با این کتاب، روزهجران و شب فرقت یار بر تو آخر می شود، پریشانی شبهای دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار به پایان می آید و تو گر چه در نظر یار خاکسار شدی؛رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند.

خزانۀ غیب در روزگار وصل همیشه گشاده، طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق و گلهای پر کرشمۀ بنفشه، سخنگویانی خندان هستند که نشانی خوش از تاب خود در طرّۀ یار می دهند. حافظ امّا دل در گروی وصالی جاودان تا ابدیّت دارد و هنوز در عنفوان بهار زندگانی است که اضطرابی به درازنای تمام هستی در جان اوست و چون چشم نرگس تا صبح قیامت از افتادن زلف معشوق به دست دگران و تقدیر شقایق؛ نگران به نظر می آید.

 

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

 

چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد

تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود

 

جهان ملک خاتون امّا شاعره ای توانا، عاشق پیشه و اهل شیراز است که رد پای مهر سوزان و پر رمز و رازش را می توان در جای جای کتاب کلیّات اشعار مغفولش و همچنین دیوان خواجه حافظ مشاهده کرد. چون در آثار ایشان نیک بنگری؛ گویی که روح اسرار آمیز عشق در تار و پود کلام این هر دو شاعر رسوخ کرده و سفینۀ برخی غزل های بلند و بی بدیل حافظ را بر اقیانوس پر تلاطم شعر جهان به سوی ساحل جاودانگی کشانده است.

جهان ملک فرماید:

تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود
دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

 

دیده تا بر قد آن سرو روان نگشایم

خونم از دیدۀ غمدیده روان خواهد بود

 

گرچه دیدی ز فلک جور فراوان ای دل

دل قوی دار که خیر تو در آن خواهد بود

 

دل گمگشته ما را که نشان خواهد داد؟

تا به حُسنش به جهان نام و نشان خواهد بود

 

تا روان باشد و جانم به لب آید ز غمش

خاطرم مایل آن سرو روان خواهد بود

 

تو قدم رنجه کن ای جان جهان بر سر من

که نثار قدمت جان جهان خواهد بود

 

جهت دانلود متن کامل مقاله  و ضما ئم

👈اینجا کلیک کنید

 

👈لینک بخش اول مقاله در روزنامه اطلاعات

 

👈پی دی اف بخش اول مقاله در روزنامه

 

👈بخش دوم در روزنامه مورخ هجدهم اردیبهشت ماه جلالی سال 1399

نشر دهید - Share By

 

تحلیلی موجز در ارایۀ

الگویی برای مواجۀ حقوقی با شیوع ویروس کرونا

دکتر علی اصغر صحراییان

دکتر سعید کافی انارکی- ساربان

یکی از مباحث بسیار بنیادین در فلسفه حقوق؛ تعیین مرزهای اخلاق (Morality) و حقوق (Law) و ترسیم حدود ثغور بین این دو مقولۀ اجتماعی است. قاطبۀ اندیشمندان واقع گرا اثبات کرده اند که رابطه بین اخلاق و حقوق از منظر اصولی یک رابطه اعم و اخص من وجه می باشد. یعنی حقوق و اخلاقیات در مواردی با یگدیگر همپوشانی داشته و در اموری دیگر نیز کاملاً مجزا و بی ارتباط با هم می باشند. یکی از اصلی ترین معیارهای تفکیک یک قاعده اخلاقی از یک قاعده حقوقی؛ داشتن ضمانت اجرا (Enforceability) برای قواعد حقوقی است. بعبارت دیگر برخی از اوامر و نواهی اجتماعی به اندازه ای اهمیّت دارند که دولت ها و قوّۀ حاکمه به نمایندگی از اراده عمومی جامعه (General will) آنها را به تابعان یک نظام حقوقی و مردم تحمیل می نماید و عدم التفات به آنها را توسط ایشان بر نمی تابند. زیرا چنانچه شهروندان یک جامعه به این قواعد حیاتی حقوقی عمل ننمایند؛ جامعه دچار هرج و مرج و فروپاشی ساختاری در سیستم اجتماعی شده و نظم و امنیّت عمومی دچار اختلال می گردد. از این جهت اراده عمومی؛ مقولاتی که مخلّ نظم و آرامش همگانی جامعه می شوند را در سیطره قانون و کنترل قوای عمومی قرار می دهند تا بدین واسطه از ساختار و کارکرد سیستماتیک جامعه صیانت نمایند. بعنوان مثال توقف در پشت چراغ قرمز راهنمایی؛ نه تنها یک قاعده اخلاقی است اما در عین حال یک قاعده حقوقی نیز هست و عدم رعایت آن توسط راننده متخلف سبب مداخله قوای دولت، ایجاد مسؤلیّت برای شخص خاطی و مجازات مالی او می گردد. مجازاتی که بنا بر ضرورت به قید فوریّت، بدون محاکمه و انجام تشریفات پیچیدۀ قضایی؛ توسط یک افسر پلیس به راننده خاطی تحمیل می شود و به قاعدۀ فوق ضمانت اجرای قانونی می بخشد. حال تصور کنیم که ضرورت توقّف در پشت چراغ قرمز به یک قاعده اخلاقی مبدّل شود، یعنی با حذف ضمانت اجرا و جریمۀ قانونی؛ افراد را مخیّر به رعایت یا عدم التفات به آن بنماییم. در اینجا چنانچه با نگاهی واقع گرایانه به موضوع بنگریم در می یابیم که بخش کثیری از رانندگان در اثر، عجله، بی حوصلگی، خودخواهی فطری و  سایر دلایل شخصی به چراغ قرمز توجهی نمی نمایند و با نقض این قاعده اخلاقی، فجایع  و حوادث بسیاری را می آفرینند. بر این پایه همۀ ما تا پیش از نصب دوربین های هوشمند شبانه روزی در کنار چراغ های راهنمایی رانندگی؛ همواره شاهد بودیم که در ساعات پایانی شب یا در زمان عدم حضور افسرپلیس، غالب رانندگان به ممنوعیت گذر از چراغ قرمز توجهی نمی کردند و با سرعت زیاد آز آن گذار می نمودند. نتیجه آن است که نصب دوربین های کنترل سرعت و محدویّت در خیابان ها و جاده ها ((نشان از عدم امکان اجرای قانون بدون وجود ضمانت اجرا و اجبار در آدمی دارد)) و اگر اخلاق به تنها تن خویش قادر به حفظ نظم و امنیّت عمومی بود؛ دیگر هرگز نیاز به تدارک دولت، قوای عمومی، قانون و تأسیسات قضایی مانند دادگاه و زندان برای حفظ نظم و امنیّت عمومی در جوامع انسانی نمی بود و آدمی با وجدانی بیدار و ذهنی آگاه، خود را در رعایت اخلاقیات متعهد به شمار می آورد و پایه گذار یک مدینۀ فاضلۀ اخلاقی بود.

با این مقدّمه پس از امعان نظر در بحران شیوع فراگیر ویروس کرونا در کشور ما ایران؛ چنانچه جمیع تدابیر و اقدامات امر یا نهی

 کننده دولت و ارکان ذیربط آن را در مواجهه با کرونا و کنترل این بیماری در مطمح نظر آوریم؛ در خواهیم یافت که غالب دستورات

 و اقدامات نهادهای حاکمیّتی در مواجهه با این بیماری جنبۀ توصیه  یا بنا بر توضیحات مقدمۀ فوق حالت ((اخلاقی)) داشته و فاقد

 جنبۀ حقوقی و ضمانت اجرای قانونی بوده است. مثلاً این تأکید مؤکّد دولت و وزارت بهداشت به مردم که جهت پیشگیری از ابتلا

 به ویروس کووید 19 باید از سفر در ایام تعطیلات نوروز اجتناب کرد بدون هیچ قابلیّت اجرایی و قانونی؛ دائماًبه مردم توصیه می

 شود و ساز و کار آن پیش از آنکه یک ساز و کار حقوقی و تضمین شده باشد، یک امر اخلاقی صرف به شمار می آید. در نتیجه نباید

 انتظار داشت که در این مورد و سایر موارد مشابه؛ شاهد نتایجی مثبت از رعایت همگانی و بی چون و چرای قواعد اخلاقی  باشیم.

پیش تر؛ نگارندۀ این سطور در مقاله ای با عنوان  ((نگرشی بر جامعه شناسی بحران کرونا و راهکارهای علمی برون رفت از آن)) با اشاره به تجربیّات حقوقی مشابه سایر کشور ها نظیر سنگاپور در بحران شیوع بیماری های عفونی فراگیر، با استناد به اصل 40 قانون اساسی، ماده 22 قانون آیین دادرسی کیفری و اصول محدودیّت های سیراکوزا  (Siracusa Principles) در حقوق بین الملل عمومی؛ مشروعیّت و ضرورت اقدامات پیشگیرانۀ کلیّۀ قوای عمومی قضایی و اجرایی را جهت گذار از بحران در شرایط اضطراری امروز و حالت فورس ماژور کنونی مورد اثبات قرار داده است1.

بر این پایه  پس از آنکه استاد و همکارعزیزم جناب آقای دکتر علی اصغر صحراییان2؛ با احساس مسؤلیّت در آگاه سازی جامعه و

 انتقال تجارب اروپا در مواجهه با بحران شیوع ویروس کرونا؛ مبادرت به ترجمه دقیق فارسی دستورالعمل نخست وزیر فرانسه تحت

 شماره 2020-260 (مورخ 16 مارس 2020 که ناظر بر تردّد افراد در چهارچوب برنامه مبارزه با کویید 19 به همراه ضمیمه آن که

 گواهی امکان تردد استثنایی است) نمودند و به این حقیر امر فرمودند تا نسبت به نشر آن با هدف فرهنگ سازی مساعی خویش را

 به کار بندم، مقدّمه ای بر ترجمت استاد افزوده آمد و تأکید بر این مهم لازم دیده شد که (( توجه به این دستور العمل که با استناد

 به قوانین خاص فرانسه از جمله قانون مدنی و قانون بهداشت عمومی آن کشور صادر شده است می تواند به عنوان الگویی کاربردی

 و علمی در ایران و  برای دستگاههای اجرایی ما بسیار مفید و مؤثر باشد)). در پایان ضمن تقدیر و تشکر از استاد ارجمندم؛ تراجم

 مذکور در ادامه تقدیم می گردد.

پانویس ها:

1-سعید کافی انارکی (ساربان)- نگرشی از منظر جامعه شناختی بر بحران کرونا و راهکارهایی علمی برای برون رفت از چالش-اسفند ماه 1398 – وبگاه شخصی www.Saeidka.ir

2- دکتر علی اصغر صحراییان- حقوقدان، مدرس دانشگاه و وکیل پایه یک دادگستری و دانش آموخته مقطع دکتری حقوق خصوصی از کشور فرانسه.

http://www.araspars.com/ali-sahraiian

                                              ترجمه دکتر علی اصغر صحراییانÉ

دستورالعمل شماره 260-2020 مورخ 16 مارس 2020 ناظر بر تنظیم تردد افراد

در چارچوب برنامه مبارزه با شیوع ویروس کووید-19

نخست وزیر،

بر اساس گزارش وزیر تعاون و بهداشت و وزیر کشور،

نظر به قانون مدنی، مشخصا ماده یکم آن؛

نظر به قانون بهداشت عمومی، مشخصا ماده 1-3131 .ال آن[1]؛

نظر به اوضاع و احوال استثنائی ناشی از اپیدمی کووید-19؛

نظر به فوریت موضوع،

دستورالعمل ذیل را صادر می نماید:

ماده 1

(اصلاحی بموجب دستورالعمل شماره 279-2020 مورخ 19 مارس 2020- ماده 1)

بمنظور جلوگیری از شیوع ویروس کووید-19، تا تاریخ 31 مارس 2020 تردد هر فرد در خارج از محل اقامت وی ممنوع می باشد باستثنای تردد هائی که با انگیزه های ذیل، با رعایت اقدامات عمومی جهت جلوگیری از شیوع ویروس و ضمن اجتناب از هرگونه تجمع اشخاص، صورت می پذیرند:

1-    مسیرهای میان محل اقامت و محل یا محل های انجام فعالیت حرفه ای و تردد های حرفه ای که قابل تعویق نمی باشند؛

2-    تردد بمنظور خرید ملزومات انجام فعالیت حرفه ای و خرید مایحتاج اولیه در محل هائی که فعالیت آنها بموجب دستورالعمل وزیر مسئول بهداشت، اتخاذی بر مبنای مقررات 1-3131 .ال قانون بهداشت عمومی، مجاز باقی مانده است؛

3-    تردد با انگیزه انجام اقدامات مربوط به سلامت؛

4-    تردد با انگیزه خانوادگی فوری، بمنظور کمک به افراد ضعیف یا جهت نگهداری کودکان؛

5-    تردد مختصر، در نزدیکی محل اقامت، مرتبط با فعالیت فیزیکی شخصی افراد، باستثنای هرگونه فعالیت ورزشی دستجمعی، و تردد های مرتبط با نیازهای حیوانات خانگی؛

6-    تردد ناشی از تعهد حضور نزد سرویس های پلیس یا ژاندارمری ملی یا نزد هرگونه سرویس یا شخص حرفه ای، وضع شده توسط مرجع پلیس اداری یا مرجع قضائی؛

7-    ترددی که صرفا بمنظور مشارکت در ماموریت های واجد منفعت عمومی بر اساس درخواست مرجع اداری و در چارچوب شرایطی که مرجع مزبور تعیین می نماید، انجام می پذیرد.

اشخاصی که متقاضی استفاده از هریک از این استثنائات هستند می بایستی، هنگام تردد خارج از محل اقامت خود، مدرکی بهمراه داشته باشند که به ایشان اجازه می دهد توجیه نمایند که تردد مزبور داخل در حوزه شمول یکی از این استثنائات می باشد.

ماده 2

نماینده دولت در استان بهنگامی که اوضاع و احوال محلی اقتضا نماید اختیار دارد تا نسبت به اتخاذ اقدامات محدودکننده تر در زمینه تردد افراد اقدام نماید.

ماده 3

دستورالعمل حاضر نسبت به حوزه های سن-بارتلمی، سن-مارتن و سن-پی یر-و-مکلون اعمال می گردد.

ماده 4

وزیر تعاون و بهداشت و وزیر کشور، هر یک در حدودی که به ایشان مربوط می شود، عهده دار اجرای دستورالعمل حاضر هستند، که در روزنامه رسمی جمهوری فرانسه منتشر و از تاریخ 17 مارس 2020 در ساعت 12 لازم الاجرا خواهد شد و، در حوزه های تحت شمول ماده 73 قانون اساسی، در سن-بارتلمی، در سن-مارتن و در سن-پی یر-و-مکلون، در ساعتی از روز 17 مارس 2020 که از طریق دستورالعمل نماینده دولت در هریک از این  حوزه ها تعیین می گردد، لازم الاجرا خواهد شد.

 

*************************

 

گواهی  تردد استثنائی

در راستای اعمال ماده 1 دستور العمل مورخ 16 مارس 2020 ناظر به تنظیم  تردد (رفت و آمد) در چارچوب برنامه مبارزه با شیوع ویروس کرونا

اینجانب امضاکننده ذیل

خانم/آقای..............................................................................................................

متولد.....................................................................................................................

ساکن.....................................................................................................................

گواهی می نمایم که  تردد اینجانب مربوط به موضوع ذیل (مورد مربوطه علامت زده شود) می باشد که، بموجب ماده 1 دستورالعمل مورخ 16 مارس 2020 ناظر بر تنظیم  تردد افراد در چارچوب برنامه مبارزه با شیوع ویروس کرونا، مجاز شمرده شده است:

 

 تردد میان محل اقامت و محل انجام فعالیت حرفه ای به شرطی که انجام فعالیت حرفه ای مزبور قابل انجام از طریق دورکاری نبوده یا تعویق در انجام آن امکان پذیر نباشد..

 

 تردد بمنظور خرید مایحتاج اولیه در مکان های مجاز (مطابق فهرست موجود به آدرس اینترنتی دولت فرانسه).

 

 ترددی که بمنظور درمان و امور پزشکی انجام می پذیرد.

 

تردد های خانوادگی در موارد فوری  بمنظور کمک به اشخاص ضعیف و آسیب پذیر یا جهت نگهداری کودکان.

 

 تردد کوتاه و مختصر در نزدیکی محل اقامت به منظور انجام فعالیت ورزشی (باستثنا هرگونه فعالیت ورزشی دستجمعی) و گردش  حیوانات خانگی.

تنظیم شده در ....................................، بتاریخ ...................................................

امضا.....................

*************************

 



 Article L3131-1

En cas de menace sanitaire grave appelant des mesures d'urgence, notamment en cas de menace d'épidémie, le ministre chargé de la santé peut, par arrêté motivé, prescrire dans l'intérêt de la santé publique toute mesure proportionnée aux risques courus et appropriée aux circonstances de temps et de lieu afin de prévenir et de limiter les conséquences des menaces possibles sur la santé de la population.

Le ministre peut habiliter le représentant de l'Etat territorialement compétent à prendre toutes les mesures d'application de ces dispositions, y compris des mesures individuelles. Ces dernières mesures font immédiatement l'objet d'une information du procureur de la République.

Le représentant de l'Etat dans le département et les personnes placées sous son autorité sont tenus de préserver la confidentialité des données recueillies à l'égard des tiers.

Le représentant de l'Etat rend compte au ministre chargé de la santé des actions entreprises et des résultats obtenus en application du présent article.

 

نشر دهید - Share By

به نام خداوند جان و خرد

نگرشی از منظر جامعه شناختی بر بحران کرونا

و راهکارهایی علمی برای برون رفت از چالش

***

جامعۀ انسانی در مطمح نظر دانشمندان علوم اجتماعی به مثابه یک موجود زنده تلقّی می شود، زیرا خود از اجزا و افراد زنده تشکیل شده است. بر این پایه یکی از مهمترین بخش های علم آسیب شناسی اجتماعی (Social Pathology) پاتولوژی اجتماعات زندۀ انسانی در برابر بیماری های مهلک و مسریِ ناشی از عوامل میکرو ارگانیک عفونی (Pathogenic micro-organism) است که در اثر سرایت آسان و سریع آنها از انسانی به انسان دیگر در مدت زمانی اندک جمعیّت کثیری از مردم جوامع را آلوده ساخته و بدین وسیله نه تنها افراد را به صورت منفرد زمین گیر و دچار بیماری می نمایند بلکه شاکلۀ تمامی روابط متعارف و نظم اجتماعی موجود (Status Quo) را دچار یک اختلال اساسی کرده و ((سیستم جامعه)) را در ساختارها و کارکردهای اجتماعی اش با چالش های بزرگ مواجه می نمایند. به عبارت دیگر بیماری های مذکور مانند امراض معمولی؛ تنها در زمرۀ یک بیماری فردی با راههای درمانی طبی مشخص طبقه بندی نمی شوند بلکه مانند مقولاتی نظیر؛ جنگ و منازعات مسلحانه یا جنایات مجرمان؛ یک آسیب و عارضۀ جمعی ایجاد می کنند و نظم و امنیّت عمومی را دچار اختلال و خطر می نمایند.

پس باید گفت که بیماری اجتماعی؛ همیشه ناشی از خودخواهی های فردی (Selfishness) و عدم رعایت اخلاقیّات و قوانین انسان  توسط اجزا و افراد انسانی نیست بلکه موجودات زندۀ میکروسکوپی نظیر ویروس ها نیز می توانند یک جامعه را در کلیّت خود؛ بیمار و درگیر در معضلات عمیق جمعی نمایند. لذا هر عاملی که به ساختار و کارکرد (Structure & Function) یک سیستم اجتماعی لطمه وارد نماید و اهداف بنیادینی که جامعه بر مبنای آنها تشکیل شده است را از تحقق دور یا نامقدور نماید به عنوان یک عامل بیماری زا در آسیب شناسی اجتماعی مورد تتبّع و کنکاش جامعه شناسان قرار می گیرد.

در اینجا پوشیده نیست که اوّلین و اساسی ترین هدف از تشکیل یک جامعۀ انسانی؛ ایجاد امنیّت جانی برای اعضا است. به عبارت دیگر از صدر تاریخ تمدّن بشری تا به امروز در تمامی جوامع انسانی از بدوی و قبیله ای تا اجتماعات توسعه یافته و پیشرفته؛ نخستین و بنیادی ترین هدفی که افراد را گرد هم جمع آورده و همبستگی بین ایشان را در تشکیل جامعه موجب می گردد؛ ایجاد و تقویّت امنیّت جانی آنها در زیر چتر نظم و قدرت جمعی برآمده از اتّحاد ایشان است. بحث در باب این موضوع و مبانی تاریخی و تکاملی آن البته موضعی علیحده و خارج از موضوع این مقالت است اما در نهایت به اثبات این نتیجه انکار ناپذیر منتهی می شود که ((حفظ امنیّت جانی)) مردمان یک اجتماع انسانی؛ اصل و سایر مقولات و اهداف اجتماعی فرع بر آن محسوب می گردند. یعنی تا امنیّتی برای حفظ جان اعضای جامعه تأمین و تضمین نباشد، یک همبستگی و همکاری اجتماعی سیستماتیک و ساختار ساز به منصّۀ ظهور نخواهد انجامید.

امّا سیستم به مجموعه ای اجزای اصلی و ثانوی اطلاق می شود که در کنار هم و با هم در یک ساختار مشخص، با وظایف، کارکردها و نتایج متفاوت در راستای رسیدن به یک هدف واحد بنیادین تلاش می کنند. از این منظر جامعه نیز یک سیستم زندۀ اجتماعیِ برآمده از همبستگی و همکاری اجزای اصلی و فرعی است که با مشارکت خرده سیستم های وابسته به سیستم کلان اصلی قوام می یابد و هر یک از اجزا با کارکردهای متفاوت در مشارکت با هم برای رسیدن به یک نتیجۀ واحد که در وهله اول؛همانا حفظ نظم و امنیّت عمومی است تلاش می کنند. بر این اساس نهادهای خرد و کلان اجتماعی از قبیل قوای نظامی، دادگستری و سایر اصناف و مشاغل دولتی و غیر دولتی زمانی می توانند در ساختار سیستماتیک جامعه، کارکرد های خود را به نحو صحیح انجام دهند که در ذیل چتر حمایت یک امنیّت اجتماعی تضمین شده قرار بگیرند1.

امروزه در بین قاطبۀ دانشمندان علوم اجتماعی و حقوقدانان پیشرو؛ امنیّت تنها منحصر به نگرش های مضیّق تاریخی نمی شود. در داکترین ها و رویکردهای سنّتی گذشته که روز به روز از اعتبار و نفوذ آنها کاسته می گردد؛ امنیّت تنها محدود به حوزۀ حاکمیّت سیاسی و ارکان حکومتی در برابر مخالفان داخلی یا دشمنان خارجی و تهدیدات نظامی بود و حکومت ها امنیّت سیاسی خود را امنیّت ملّی و عمومی قلمداد می کردند. به دیگر سخن؛  بقای نظام حکومت ها و حفظ تمامیّت ارضی آنها؛ تنها معنای حفظ و استمرار امنیّت جامعه و جمیع ملّت به شمار می آمد. امّا با پایان جنگ دوّم جهانی و در مرحلۀ بعد اتمام جنگ سرد؛ با پیشرفت روزافزون علوم اجتماعی و دانش حقوق که یکی از مهمترین زیر مجموعه های آن است؛ رفته رفته ((امنیّت)) چهارچوب های مفهمومی تنگ و مرزهای سنّتی سابق را در نوردید و منطبق با موازین علمی و منطقی، مفهومی موسّع و فراگیر یافت. فارغ از مباحث بسیار گستردۀ جامعه شناسی حاکمیّت و دولت، از منظر علمی به وجهی موجز تنها باید گفت که این بار مقولۀ امنیّت با خروج از جامۀ کهن و مطلقاً سیاسی خود، سیمایی انسانی و اجتماعی به خود گرفت و صلح و امنیّت در مطمح نظر بسیاری از متفکران؛ دیگر محدود به مبارزه با بیگانگان، متجاوزان و جنایتکاران داخلی و خارجی نشد بلکه مطابق با داکترین های جدید؛ یک سیستم اجتماعی دموکراتیک علمی؛ موظف است در کنار توجّه به مفهوم سنّتی و تاریخی امنیّت در حدود و ثغور کشور، از امنیّت روانی جامعه در مقابل؛ فقر، تبعیض، محرومیّت، گرسنگی، فساد، آلودگی های محیط زیستی، بلایای طبیعی و امراض خطرناک و سرایت کننده، حمایت نماید و جمیع مساعی خویش را در جهت زدودن عوامل فوق که موجب پیدایش بیماری در همبستگی سیستماتیک جمعی می گردد را به کار بندد.

یکی از اثرگذارترین و نخستین مکاتب پیشرو که در تغییر رویکرد، نسبت به مقولۀ امنیّت نقشی مهم را از اوخر قرن بیستم به این سو ایفا کرده است؛ مکتب مشهور به کُپنهاگ می باشد. پیروان روزافزون این مدرسۀ فکری ضمن وابسته دانستن مقولۀ امنیّت به امر بقأ (Survival) آنرا به موضوعات و مسایل مختلف مخرّب در یک ساختار اجتماعی تعمیم داده و سعی کرده اند موضوعات تازه ای را که توجیه کننده اقدامات ضروری و غیر عادی دولتهای مردم سالار (Exceptional measures) و فعالان اجتماعی در گذار از تهدیدات مهلک هستند را شرح و بررسی نمایند2. البته نباید از نظر دور داشت که رهیافت کپنهاگ و سایر رویکردهای پیشرو بعد از آن هرگز به معنای مواجهۀ پلیسی سرکوب گرایانه و قهر آمیز با آسیب های امنیّتی مذکور نیست بلکه مقصود در ضرورت همبستگی و همکاری مؤثر تمامی قوای دولتی و سیاسی در سطح ملی و بین المللی جهت مقابلۀ صحیح علمی با این معضلات جامعه شناختی است که اولویّت بخشیدن به زدودن آنها از پیکرۀ سیستم اجتماعی داخلی و جهانی از ضروریّات بقای جامعه و حفظ نظم و امنیّت به شمار می آید.

بر این اساس در دیباچۀ اساسنامۀ تأسیس سازمان بهداشت جهانی آمده است که سلامت تمامی مردمان {در جامعه جهانی} امری بنیادین برای نائل شدن به صلح و امنیّت بین المللی است که مستلزم همکاری و کاربست تمامی مساعی اشخاص و دولت ها است3. در عین حال شورای امنیّت سازمان ملل متحد برای نخستین بار در سال 2000 میلادی طی قطعنامه شمارۀ 1308 رسماً مسائل مربوط به بهداشت و سلامت انسانی را یک نگرانی نسبت به امنیّت جهانی به شمار آورد و عدم توجّه به کنترل و مقابله با بیماری فراگیرنده ای نظیر ایدز را به عنوان خطری در برابر ثبات و امنیّت جهانی تلّقی کرد4. چندی بعد در سال 2003 با پیدایش بحران ویروس ((سارس))5 که از مشتقّات ویروس کرونا است، جامعه جهانی و اندیشمندان دانشگاهی بیش از پیش اهمیّت جنبه های امنیّتی بیماری های عفونی خطرناکی را که قدرت و سرعتی شتابنده در سرایت همگانی به انسان دارند مورد بحث و تأکید قرار دادند.

 امروزه برخی از اندیشمندان با ارائه دیگاههایب بسیار موسع تر از مکتب کوپنهاگ؛ امنیّت را وابسته به رفاه نسبی همگانی می دانند. از نظر ایشان در مقابله با هر عاملی که موجب ایجاد تأثیرات منفی شدید در یک زندگی اجتماعی نیکو (Social well being) گردد، حتی اگر این عامل به طور مستقیم حیات و هستی جامعه را تهدید ننماید؛ باز هم در پیشگاه دولت ها و سازمان های بین المللی باید به مثابه امری امنیّتی قلمداد گردد. بنابراین وقتی با عامل یک بیماری کشندۀ فراگیر بالقوه یا بالفعل مواجه می شویم؛ حتی اگر این بیماری مانند امراض ناعلاج و مهلک قرون گذشته؛ توان نابودی کلّی و ویرانی یک جامعه را نداشته باشد امّا خواهد توانست تا بقای کارکردی (Functional Survival) یک سیستم اجتماعی را مختل کرده و با ایجاد ترس و وحشت عمیق ذهنی یا عینی در جامعه، موجب عدم احساس امنیّت جانی در بین اعضا و پیدایش بی نظمی در نظام تقسیم کار یک سیستم اجتماعی گردد.

با این مقدّمه و همچنین با امعان نظر در شرایط بحرانی امروز جامعه جهانی و کشور ما پوشیده نمی ماند که بیماری ناشی از نوع جدید و جهش یافته ویروس کرونا که مشهور به ((کووید 19)) است به دلیل قدرت فراگیری و سرایت سریع و احتمال بروز مرگ در بخشی از مبتلایانش؛ نمی تواند مانند سایر امراض، یک بیماری ساده و متعارف به شمار آید. بلکه بنا بر توضیحات فوق؛ ضمن ایجاد اختلال شدید در ساز و کارهای حیاتی جامعه، موجب وارد آمدن خسارات بسیار سنگین مادی و معنوی بر تمامیّت سیستم اجتماعی می گردد و جامعه را در نائل شدن به اهداف بنیادین و سیستماتیک خود ناکام می گذارد. از این رو ظهور این ویروس؛ نخست یک معضل اجتماعی و در مرحله بعد امری مرتبط با نظم و امنیّت عمومی است. پس کنش ها و واکنش های علمی و مبتنی بر مبانی علم جامعه شناسی در مبارزه با این ویروس؛ نقشی حیاتی در ظفر یافتن ما بر آن خواهد داشت. در غیر این صورت با اتّخاذ رویکردهای غیر علمی؛ نه تنها در مبارزه با آن ناکام می مانیم بلکه  شاهد وارد آمدن هزینه های جبران ناپذیری بر پیکرۀ زخمی جامعه خواهیم بود. در این راستا با اجتناب از اطناب و و اختصار در موضوع سخن که خود می تواند عنوان یک رسالۀ جامع علمی باشد، به اختصار در دو بخش به تجزیه و تحلیل جامعه شناختی ((بحران کرونا)) و ارایۀ پیشنهادات علمی جهت توفیق هرچه سریعتر در گذار از آن پرداخته خواهد شد.

الف- امعان نظر در داده ها و تجربیّات تاریخ  معاصر جوامع در موارد مشابه.

ب-ضرورت ایجاد تغییرات سریع و عمیق در ساز و کارهای اقتصادی جامعه و دولت در دوران گذار از بحران.

تاریخ تمدّن بشر از دوران دور در عهد باستان تا روزگار معاصر همواره آمیخته با ظهور بلایای خانمانسوز ناشی از بروز بیماری های مسری کشنده در جوامع انسانی بوده است. طاعون، وبا، آبله و بسیاری از بیماری های کشنده دیگر در سراسر تاریخ؛ قبایل، روستاها و شهرها را به نابودی کامل کشانده اند و در دوران عدم پیشرفت علم پزشکی به کرات؛ آدمی را وادار به تسلیم در برابر خود کردند. به دلیل پراکندگی انسان ها در اقالیم و قاره های دور از هم؛ در عهد باستان امکان انتشار سریع و جهانی عوامل این بیماری ها در سطح یک کشور یا یک منطقه بزرگ جغرافیایی وجود نداشت و فرضاً اگر کسی در شیراز به بیماری وبا مبتلا بود یکی دو فرسخ پس از آغاز حرکت؛ قبل از رسیدن به شهر بغداد چشم از جهان فرو می بست و بیماری او را مجالی برای سرایت به افراد سالم در سایر جوامع دور دست نبود. جامعه شناسان اثبات می کنند که اگر در آن ایّام به سان دهکدۀ جهانی امروز امکان سفر و تردّد آسان و سریع از کشوری به کشور دیگر برای مردم مهیّا بود، در شرایط عدم ابداع روش های واکسیناسیون یا درمان های علمی نوین؛ بارها پیش از این؛ گونۀ انسان در زمین دچار انقراض و نابودی می شد. بسیاری از مورخان با توسل به اسناد و داده های انکار ناپذیر تاریخی؛ اثبات می کند که پس از کشف قاره آمریکا توسط کریستف کلمپ این قدرت نظامی اروپاییان نبود که باعث غلبه و تصرف قاطع سرنشینان چند کشتی قدیمی بر میلیونها تن از مردم سرخ پوست و بومی سرزمین های جدید شد بلکه، میکروب ها و عوامل میکروسکوپی تازه وارد و تکامل یافته در اوراسیا بودند که پس از هزاران سال تکامل و جهش؛ همراه دریانوردان از اقیانوسها گذشته و بستری آماده و بی پادتن را برای تکثیر خود و نابودی بومیان یافتند. از تحقیقات و توضیحات کاشفان اروپایی آمریکا چنین بر می آید که جمعیّت سرخ پوستان در زمان ورود نخستین کشتی ها حدود بیست میلیون نفر بوده اما قاتلان بی رحم دنیای شرق یعنی میکروب های بیماری هایی نظیر سرخک، سیاه سرفه، آنفولانزا، سل، تب زرد و غیره با یافتن میزبانان سرخ پوستی که در برابرشان، ایمنی و مقاومت ژنتیکی نداشتند آنها را نابود کرده و جمعیت اولیۀ ایشان را تا 95 درصد کاهش دادند5 .

ویروس آنفولانزا نیز قاتلی کهنه کار و دائماً جهش یابنده ای است که در طول تاریخ با تناوب در بدن انسان و حیواناتی نظیر خوک، خفاش و پرندگان خانه می کند و با تغییری جدید از آنجا به بدن قربانیان تازۀ خویش راه می یابد. بر این اساس بحران جهانی آنفولانزای ناشی از ویروس کرونا؛ اولین و آخرین بحران انسانی ناشی از بیماری های کشنده نیست و به دلیل ماهیّت خاص عوامل این بیماری ها، علم پزشکی در زمان حاضر هنوز قادر به برچیدن و مهار همیشگی ویروس یا جلوگیری از جهش یافتن آن در سایر گونه های زنده نیست.

بزرگ ترین بیماری همه گیر در تاریخ بشریّت؛ آنفولانزایی بود که در قرن بیستم و پایان جنگ جهانی اول 21 میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد 6 و همچنان که پیش از این گفته شد در آغاز قرن بیست و یکم نیز، ویروس آنفلانزای سارس از مبدأ چین گسترشی بین المللی یافت و در بین سالهای 2002 و 2003 موجب ایجاد بحران شیوع آن در بیش از 30 کشور گردید. کشورهای نزدیک به چین مانند سنگاپور و تایوان در آن زمان بیشترین تلفات را داشتند. قدرت سرایت ویروس سارس به مراتب کمتر از همزاد جهش یافتۀ خود یعنی کووید19 بود و در نهایت با اتخاذ تدابیر بهداشتی در سطوح ملّی و بین المللی با حدود 774 گزارش رسمی از مرگ بیماران سرانجام مهار گردید. به همین ترتیب ویروس آنفولانزای مرغی (Avian Influenza) و انواع مختلف آن؛ همواره پرندگان و انسانها را مبتلا کرده اند و در سال 2012 مطابق آمارهای سازمان بهداشت جهانی نوع ((H5N1)) از این ویروس در سطح بین المللی فراگیر شده و منجر به مرگ بیش از 359 نفر در جامعۀ جهانی شد.

در ادامه با تأکید مجدّد بر اینکه قدرت شیوع و سرایت ویروس کرونای جدید به مراتب بیشتر از اسلاف هم خانوادۀ آن است به بررسی تجارب و دروس اجتماعی ناشی از بحران های آنفولانزا در دو دهه گذشته پرداخته و پیشنهاداتی کاربردی را در جهت مهار هرچه سریعتر آن ارایه می نماییم.

بیماری های مزمن و و غیر مسری (Chronic non-infectious) نظیر نارسایی های قلبی و کلیوی سالیانه منجر به مرگ میلیونها نفر در سراسر جهان می گردند امّا این دسته از امراض با وجود آنکه تعداد قربانیان آنها هزاران بار بیشتر از  بیماری های مسری عفونی است؛ هرگز به عنوان یک تهدید امنیّتی مخلّ نظم عمومی در ساختار و کارکرد سیستم اجتماعی طبقه بندی نمی شوند. زیرا جامعه در سازمان اجتماعی خود با آنها تطابق یافته و پیش بینی پذیری نسبی در آمارها؛ نظام سلامت عمومی جوامع را قادر ساخته تا همواره بدون نیاز به بودجه های هنگفت اضطراری با آمادگی قبلی؛ امکان ارایۀ خدمات بهداشتی و درمانی به بیماران مبتلا به امراض متعارف مذکور را داشته باشد. امّا بیماری های عفونی که با ظهور ناگهانی و سرعت چشمگیر، جمعیّت های متراکم انسانی را آلوده می نمایند؛ جوامع را دچار بحران های عمیق سیاسی و اجتماعی کرده و نظم و امنیّت عمومی را در معنای موسّع مواجه با تهدیدات جدّی می نمایند.

 با ظهور ویروس سارس در شرق آسیا از نوامبر سال 2002 پس از آنکه دولت چین برای مدّتی با اعلام ممنوعیّت به رسانه های ارتباط جمعی داخلی آنها را از انعکاس اخبار بیماری سارس باز داشت و از اعلام رسمی خطر بحران این بیماری به دلایل سیاسی امتناع می کرد و پیشنهادات کمک و همیاری نهادهای بین المللی را رد می نمود، رفته رفته با شیوع هرچه سریعتر و گسترده تر این ویروس، احساس خطر کرده و با تغییر نگرش در مفهوم امنیّت ملّی؛ دریافت که عدم مبارزۀ جدّی و مؤثر همه جانبه با گسترش این ویروس می تواند تبعات ویرانگر و جبران ناپذیری بر ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این کشور داشته باشد. لذا در نخستین قدم اجازه داد تا در ماه آپریل سال 2003 بازرسان سازمان بهداشت جهانی به چین سفر کنند و نسبت به مطالعه و شناسایی عامل این بیماری کشندۀ تازه که هنوز نامی برای آن انتخاب نشده بود اقدام نمایند. نتیجه تحقیقات در همان ماه مشخص شد و اعلام گردید که مسبب بیماری آنفولازای جدید ویروسی از خانوادۀ ویروسهای کرونا است که اسم آن یعنی ((سارس))مخفف سندروم مشکلات بسیار وخیم تنفسی می باشد. در آن ایّام دولت های درگیر با این بیماری در شرق آسیا با اتّخاذ تدابیر ویژۀ امنیّتی، فرهنگ سازی و شفافیّت؛ اقدامات کاملاً مؤثر ذیل را در راه غلبه بر ویروس به کار بستند.

بازداشتن و ایزوله بیماران و افراد مشکوک به ابتلا از تردّد در جامعه و حضور در اماکن عمومی، حمایت و نظارت دائمی بر افراد سالم و پیشگیری از ارتباط آنها با اشخاص آلوده، اجبار بخش های خصوصی درمانی در پیوستن به سیستم بهداشتی دولت و تبدیل اتاق های خالی بیمارستان های شخصی به اتاق های ایزوله بیماران، ایجاد گارد مستحکم مرزی، قرنطینه مناطق آلوده و بهره از نیروهای نظامی جهت کمک به محدودیّت ها و تقویّت موانع در شرایط فوق العادۀ کشور، اعلام مجازات های سنگین و زندان برای کسانی که به طورعمدی قرنطینه ها را شکسته و محدودیّت های تردّد را نقض کرده اند، تعطیلی مدارس، دانشگاهها و کلیۀ مراکز فرهنگی و اجتماعی غیر حیاتی به مدت چند هفتۀ متوالی و در نهایت حمایت همه جانبۀ اقتصادی دولت از بخش های آسیب پذیر جامعۀ بحران زدۀ چین.

در ماه مارس سال 2003 سنگاپور نیز قانونی با عنوان ((قانون بیماری های عفونی)) را مورد اجرا قرار داد که به استناد آن دولت می توانست افرادی که با بیماران مبتلا به سارس هرگونه ارتباطی داشته اند را بازداشت و ایزوله نماید. به همین ترتیب در مالزی وزیر بهداشت بیماری سارس را یک موضوع مرتبط با امنیّت ملّی دانست و مسافرانی که به این کشور وارد می شوند را تهدید کرد که در صورت انکار بیماری و امتناع از اعلام وجود نشانه های سارس به مأموران بهداشتی فرودگاه ؛ به دو سال حبس جزایی محکوم خواهند شد. هنگ کنگ با بهره از سیستم های اعلام موقعیّت مکانی مجرمانی که توسط پلیس زیر نظر هستند، بیماران و مبتلایان به ویروس سارس را زیر نظارت قرار داد و از تردد آنها به اماکن عمومی جلوگیری به عمل آورد.

البته این اقدامات و تدابیر ناشی از شرایط اضطراری؛ منجر به ایجاد عصبانیّت جمعی، خستگی جامعه و تنازع برخی از شهروندان با دولت ها و نهادهای اجتماعی گردید. پیش از هر چیز احساس خطر و ترس عمیق از مرگ در اثر ابتلا به ویروس در یکایک مردم مشاهده می شد. در نخستین روزهای اعلام خطر سرایت بیماری از رسانه ها مردم با هجوم به داروخانه ها تمامی ماسک ها، ویتامین ها و سایر لوازم بهداشتی مقابله با ویروس را خریداری کردند و به زودی قفسه های فروش از این اقلام خالی شد. در استان گوآنجونگ چین (Guangdong) پلیس با برپایی ایستگاه بازرسی در مقابل سوپر مارکت ها و داروخانه ها از خرید زیاد و نامتعارف شهروندان وحشت زده جلوگیری می نمود. خشم و خوف جمعی در مواردی سبب ایجاد نا آرامی های اجتماعی، اعتراض و خسارت به اموال عمومی در برخی مناطق چین گردید و گاهاً مشاهده شد که مردمان روستاها به صوت گروهی به اماکن قرنطینه ای که دولت در مناطق ایشان تأسیس کرده بود حمله برده و آنها را به آتش کشیدند. در تایوان به دلیل عدم اتخّاذ سیاست ها و تدابیر صحیح بهداشتی؛ بیش از 90 درصد از سرایت های جدید در بیمارستان ها رخ می داد. در اثر فشار کار و استرس های ناشی از ابتلای پرسنل درمانی به بیماری سارس 160 نفر از ایشان بدون توجّه به اخلاق حرفه ای و رسالت های شغلی؛ دست از کار کشیدند و در برخی بیمارستان ها جمع کثیری از پزشکان و پرستاران، مبادرت به استعفا کردند. حتی بعضی از آنها تهدید کردند که اگر مجبور به ادامه کار در بخش های قرنطینه شوند؛ خود کشی خواهند نمود  در چنین شرایطی روحیۀ اکثریّت مردم جامعه سست گردید و اعتماد آنها به مقامات بهداشت و درمان کشور و سیاست های دولت بسیار کمرنگ شد7.

در سنگاپور افسران ارشد هیأت عالی پزشکی نیروهای مسلح در گزارش خود از بحران سارس اعلام کردند؛ معیارهای اصلی یک سلاح بیولوژیک متکامل از نظر علوم نظامی این است که نخست به سهولت و سرعت عامل بیماری زای خود را به انسان منتقل کند و تشخیص بیماری در مراحل نخست کاری ساده نباشد. در این گزارش ایجاد صدمات و عوارض بسیار شدید در قربانیان، داشتن تأثیرات روانی منفی در عموم مردم جامعه و تهی کردن منابع ملّی در طول مدت مواجهۀ دولت با بحران از دیگر خصایص یک سلاح بیولوژیک به شمار می آمد. این افسران در نهایت نتیجه می گیرند که بیماری عفونی نامتعارف سارس؛ دارای خصایص مذکور می باشد و مدیریّت بحران در این بیماری بسیار مشکل تر از موارد مشابهی است که در آن عمداً از یک سلاح بیولوژیک استفاده شده است 8.

مهمترین تجاربی که از برّرسی مواردی نظیر بحران سارس در جوامع فوق به دست می آید آن است که در چنین شرایطی اولاً برای همکاری و همراهی مؤثر اعضای جامعه با دولت از هرگونه محافظه کاری در آگاهی رسانی و اعلام حقایق بحران به جامعه اجتناب گردد و دوماً کلیّۀ قوای کشوری و لشکری دولت ها با یک همکاری کاملاً سازمان یافته که تحت توجّهات و تدابیر ویژۀ سیاسی، اقتصادی و امنیّتی است تمامی توان خویش را جهت کنترل و مهار گسترش ویروس های خطرناک و فراگیرنده ای نظیر کرونا به کار ببندند و در چهارچوب اصل حاکمیّت قانون (Rule of Law)  با اتّخاذ رویکردهای ویژۀ علمی و اعمال محدودیّت های استثنایی؛ در حقیقت قلمرو مفهوم امنیّت ملّی را از یک حالت مضیّق و سنتیِ حاکمیّت محور به یک حالت موسّع و نوینِ جامعه گرایانه که مبتنی بر اولویّت بخشیدن به مقولاتی نظیر رفاه و سلامت عمومی است، ارتقا بخشند. بر اساس این رهیافت دولت موظّف است در مواجهه با فجایعی چون بیماری های خطرناک مسری، از تمام ظرفیّت های موجود در جامعه برای حفظ جان و امنیّت مردم و تأمین سلامت سیستم اجتماعی بهره برده و در صورت عدم تکافوی منابع دولتی ناشی از اضطرار، با اعمال نظارت و محدودیّت بر بخش های خصوصی مرتبط؛ عندالزوم به صورت آمره از ظرفیّتها و منابع آنها جهت حفظ امنیّت و سلامت عمومی جامعه بهره برداری نماید.

به عنوان مثال در شرایطی که تعداد بسیار زیاد بیماران و افزایش تساعدی تعداد مبتلایان از ظرفیّت و توان پاسخگویی نظام بهداشت و درمان دولتی خارج است، با اعلام ملّی شدن موقّت جمیع بیمارستان ها و مراکز درمانی خصوصی و الزام آنها به ارائه خدمات رایگان به مردم؛ نه تنها از بار طاقت فرسای فشار کار، خستگی و تحلیل روحیۀ پرسنل شریف مراکز دولتی کاسته می شود و احساس وجود عدالت در تقسیم کار و وظیفه در تقویّت همبستگی اجتماعی پرسنل درمان و جامعه اثری بدیهی خواهد داشت، بلکه با کاهش تراکم بیماران در مراکز درمانی دولتی؛ خدمات بهتر و جامع تری به مبتلایان ارایه شده و توفیق در کنترل بیماری، کاستن از تعداد مرگ و میر و گذار از بحران با سرعت بیشتری میسّر خواهد شد.

خاطر نشان می گردد که از منظر اصول کلّی حاکم بر نظام حقوق داخلی (اصل 40 قانون اساسی)9 و قواعد حاکم بر نظام حقوق بین الملل عمومی (Siracusa Principles)10؛ اتخاذ تدابیر و محدودیّت هایی نظیر بهره برداری دولت از منابع ارزی و ریالی اشخاص خصوصی و امکانات منقول یا نامنقول ایشان، قرنطینه مناطق، شهرها و افراد، عدم جواز تردد آزادانه در جهت حفظ نظم و امنیّت عمومی جامعه  درگذار از فجایعی نظیر بحران کرونا؛ کاملاً مشروع، اخلاقی و قانونی می باشد. جامعه انسانی به مانند یک کشتی در تلاطم طوفان حوادث و کوران های اجتناب ناپذیر تاریخی است. منطق حاکم بر رهیافت جامعه شناسی ساخت کارکردی و حقیقت ((مدنی بالطبع)) بودن انسان؛ همواره ایجاب می نماید که همه اعضای جامعه، بقای خود را در بقای جامعه بدانند و منافع غایی اجتماع بر منافع فردی رجحان و الویّت داشته باشد. چرا که اگر جامعه ای نباشد؛ انسان نیز مجالی برای بقأ و بهره از مواهب حیات نخواهد یافت.

بر این اساس از منظر جامعه شناختی؛ در شرایط بروز بحران های شدید اجتماعی؛ نظیر بروز جنگ، فجایع طبیعی بزرگ و بروز بیماری های کشندۀ جمعیّت های متراکم که سیستم ارگانیزم اجتماعی جامعه دچار اختلال در ساخت و کارکرد خود می گردد؛ جهت گذار از بحران؛ نظام اقتصادی حاکم بر جامعه باید تا حد ممکن یک نظام اقتصادی دولت محورِ کلان و رفاهی باشد. به عبارت دیگر در چنین شرایطی ضرورت دارد تا نظام اقتصاد ((بازار آزاد)) که مبتنی بر رقابت و سود گرایی فردی است به اقتضای شرایط خاص و خطرناک جدید، به شدّت محدود شده و نظارت دولت بر سوداگران خصوصی و معاملات و مراودات مالی تا حدّ ممکن افزایش یابد. در غیر این صورت همچنانکه تجربیّات و شواهد تلخ  تاریخی گواهی می نمایند؛ سودجویان با ایجاد اختلال در نظام عرضه و تقاضا و اعمالی نظیر احتکار مایحتاج حیاتی مردم، بحران را به فرصتی برای کسب درآمد بیشتر مبدّل کرده و وجدان عمومی جامعه را دچار احساس عدم امنیّت بیشتر و نومیدی و یأس از ارکان دولت می نمایند.

بر این اساس از نظر جامعه شناسی ساخت کارکردی؛ دولت از جنبه اقتصادی و اجتماعی در مواجهه با بحران های بزرگ چاره ای جز کلان شدن ولو به صورت موقّت را تا دوران غلبه بر بحران ندارد، یعنی با گسترش همه جانبۀ دخالت خود در امور، از نقش ناظر صرف در بازار آزاد و بخش خصوصی خارج می شود و تا  زمان ظفر یافتن بر بحران؛ با حد اکثر توان؛ هدایت اقتصاد جامعه را منحصراً در دست می گیرد.

 حتی دولت ها می توانند با عاریه بردن از اندوخته ها و حساب های پس انداز بلامصرف اشخاص خصوصی در بانک ها، منابع مورد نیاز خود برای کنترل بحران و حمایت از طبقات محروم و آسیب پذیر جامعه را فراهم آورند. جهت روشن تر شدن ضرورت این امر به ذکر یک مثال ساده بسنده می کنیم. فرض کنید در سازمان یک شهرداری؛ امور خدمات فضای سبز و زیبا سازی شهر به یک شرکت خصوصی طی یک مناقصه واگذار گردیده و این شرکت کارگرانی را که همواره از طبقات ضعیف جامعه هستند از طریق انعقاد قراردادهای کوتاه مدّت برای انجام وظایف به کار بسته است. مسلماً این شرکت خصوصی اگر در شرایط بحران کرونا؛  کارگران خود را جهت پیشگیری از ابتلای آنها به بیماری از کار تعطیل نماید و مجبور به پرداخت حقوق به آنها باشد؛ دیری نخواهد پایید که ورشکست شده و شهرداری نیز مطالبات او را از جهت عدم ایفای تعهدات پرداخت نخواهد کرد. بنابراین بخش خصوصی برای حفظ بقای خود هرگز نمی تواند خود را با منافع عمومی جامعه و مصلحت کلّی کشور هماهنگ نماید و در سخت ترین شرایط کارگران را به کار وادار خواهد کرد. پس این شرکت خواسته یا ناخواسته از هنجارها و قواعد ضروری جهت حفظ سلامت جامعه و ضوابط جلوگیری از تردد غیر ضروری افراد تخطّی خواهد کرد و سلامت کارگرانی را که مجبور به استفاده از وسایل نقلیۀ عمومی و طی مسیرهای دور برای رسیدن به محل کار خود هستند را به خطر خواهد انداخت. بنابراین دولت در چنین شرایطی برای نجات جامعه و حفظ امنیّت عمومی باید در دوران گذار از بحران بزرگ شده و جای بخش خصوصی را بگیرد و با پرداخت حقوق و مواجب کارگران را به مرخصی بفرستد. زیرا منافع یک دولت مردم سالار، همواره با منافع کلّی و بنیادین جامعه همسو و یکسان است امّا منافع بخش خصوصی الزاماً با منافع دولت و جامعه همخوانی ندارد.

 ذکر این نکته ضروری است که برای دولت ها؛ جبران غرامات بخش های خصوصی در دوران پسا بحران؛ بسیار کم هزینه تر و آسان تر از مواجهه با خسارات جبران ناپذیری خواهد بود که در صورت عدم کنترل مؤثر بحران، در نهایت منجر به مرگ عده کثیری از مردم، نیروهای انسانی متخصص و از کار افتادن سیستم ساخت- کارکردی جامعه می گردد. در عین حال لازم به ذکر است که ذکر جزئیّات اعمال تغییرات در اقتصاد دولت و چگونگی ایفای رسالت خدمت رسانی در تخصّص نگارندۀ این سطور نیست و اقتصاد دانان و دانشکده های اقتصاد باید در دوران گذار از بحران همواره مشاور دولت ها باشند.

جهت ملاحظه ادامه مقاله یا دریافت فایل PDF آن به بخش ادامه مطلب در لینک ذیل مراجعه فرمایید


ادامه مطلب

About Us

Official website of Saeid Kafi Anaracki
اقل العباد سعید کافی انارکی-ساربان

پیوندهای روزانه

تابلوی اعلانات

شاهنامه فردوسی شاهنامه فردوسی