مرا دنبال کنید

جستجوگر

موسیقی

  • برای شنیدن رادیو گلها اینجا کلیک کنید
  • سپس ویندوز مدیا پلیر را انتخاب نمایید

  • پیوندهای بیرونی

    نشر دهید - Share By

    حافظ و سلطان احمد ایلخانی در مجالس استقبال

    اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

    👈مقاله در وبگاه دایرة المعارف  

    جهت دانلود فایل PDF مقاله اینجا👈کلیک کنید

    👈خلاصه مقاله در روزنامه اطلاعات

    به این می اندیشم که چگونه باید این مقالت مهم را بیاغازم؟. قلمی خشک به اسلوب رایج در تحقیقات علمی یا خامه ای شاعرانه و مست از انعکاس حقایق تاریخی و ادبی نهفته در این تقریر؟. اهل فن نیک می دانند که تتبع و پژوهش در احوال شعر و ادب، خاصه در قرن هشتم هجری چیزی جز کند و کاو و تحقیق در عشق و چشمه های جوشان معرفت شاعران عاشق نیست. فطرت عشق در نخستین قدم، طریق ناهموار خود را به رهروان بسا آسان می نماید اما چو در دایرۀ پر پیچ و تاپ حوادث دهر و ورطۀ ژرف و زایندۀ اندیشۀ بزرگان گام می نهی؛ بردن گوهر مقصود به دفتر خویش را در یک مقصد ناپیدا؛ سهل نخواهی دید و لاجرم زود باشد که در عرصۀ بروز مشکل ها، شعر الا یا ایها الساقی را زیر لب بر خوانی.

    در مجالِ حاضر اما؛ حضور خلوتِ اُنس است و شاعران جمعند و موضوع سخن، معطوف به سلطان احمد بغدادی و دیوان مغفول مانده او در طول قرون و ادوار بلند تاریخی است. دیگر آنکه در کتاب تازه رسیده و پر دقیقۀ او با نام «هفت پیکر»؛ بسیار می توان رد پای متقدمین و معاصرین سلطان از رودکی سمر قندی تا یکایک شعرای نام آشنا یا گمنام قرن هشتم هجری را دید و درهای مجالس خیالی شاعران در دربار او را فراز کرد.

    در این فتح باب اما چو گوش هوش به پیغام این مقال کنید؛ فرجام کار باز به دولت بیدار خواجه حافظ شیرازی و نقشبند قضا در دیوان سحر انگیز او ختم می شود و تو را به دانستن عمیقتر خاستگاه عینی نظم شاعر و سرِّ زمینی آن اشعار دلالت خواهد داد.

    ز سِرِّ غیب کس آگاه نیست، قصه مخوان

    کدام مَحرمِ دل ره در این حرم دارد؟

    با آنکه بیش از یک قرن از آغاز نهضت تتبعات و پژوهش های آکادمیک مدرن بر منابع نظم و نثر پارسی می گذرد و کتب یا دواوین غالبِ سخن پردازان و مشاهیر ایران توسط محققان و ادیبان معاصر با بهره از اسلوب های انتقادی و علمی جدید به زینت طبع آراسته گردیده است اما هنوز در کُنج کتابخانه های شخصی و عمومی هر روز نسخه ای از آثار نویسندگان و شاعران گمنام یا مغفول مانده ای کشف می شوند که یا به طور کلّی در گذار از کوران حوادث دهر رفته رفته از اذهان ابنای زمان فراموش شده اند یا توجه و امعان نظر در احوال و کار ایشان در ادوار پس از رحلتشان بنا بر دلایل سیاسی، مذهبی، اجتماعی و فرهنگی به قدری مختصر و کمرنگ است که در طی قرون مدید؛ آثار اینان را سرنوشت تلخی جز نسخ و فراموشی در پی نبوده است.

    ناصر بخارایی، جلال طبیب شیرازی، جهان ملک خاتون اینجو، شاه شجاع مظفری، سلطان احمد ایلخانی، شیخ غیاث الدین کُججی، سید جلال عضد یزدی، مولانا سعید هروی و بسیاری دیگر در قرن هشتم هجری در زمرۀ آنانی هستند که در سپهر سبز زبان پارسی چون اختران در پرتو خورشید بزرگانی چون خواجه حافظ شیرازی در حاشیه میدان سخن سرایی رفته رفته به سوی منزل خاموشان رفته اند و اگر سنت پسندیده تذکره نویسی و همت بلند تذکره نویسان، پژهشگران و عاشقان ادب و فرهنگ فارسی به همراه نسخ خطی نادر باقی مانده از آثار ایشان در کتابخانه های مختلف جهان نبود؛ بی تردید امروز هیچ نام و نشانی از این ادیبان و آثارشان در جایی به چشم نمی آمد.

    می دانیم که در قرون گذشته نیز مانند امروز؛ خریدار و سفارش دهنده آثار ناآشنا؛ نسبت به کتب مشهور و نام آشنا بسیار کمتر بوده است و جز کاتبان درباری که برای کتابخانه‌های سلطنتی شاهان منابع را استنساخ و کتابت می کردند در میان عامۀ مردم و محافل عمومی، معمولاً سفارشی برای نسخه برداری از آثار کمتر شناخته شده وجود نداشته و کاتبان را نیز رغبتی به بازنویسی آثار شاعران کم شهرت بنا به دلایل اقتصادی نبوده است. زیرا در عهد قدیم نیز کتبی چون دیوان حافظ یا کلیّات سعدی و شاهنامه فردوسی به سرعت و با قیمت مطلوب به فروش می رفتند اما بعنوان مثال؛ دواوینی چون دیوان ناصر بجه‌ای یا ابن یمین فریومدی در میان عموم مردم قطعاً سفارش دهنده و ابتیاع کننده کمتری داشته است.

    در این آسیب شناسی موجز به طور خاص در ارتباط با شاهان شاعر نیز ذکر این نکته را نباید از یاد برد که به دلیل تسلط امیر تیمور گورگانی (736-807 قمری) و فرزندانش از اواخر قرون هشتم و نهم هجری بر ایران، بی تردید نسبت به تبلیغ و نشر آثار و فضایل منسوب به اسلاف مظفری یا ایلخانی پس از انقراض این شاهان در عهد حکومت اخلاف تیموری، حساسیت سیاسی وجود داشته و از این رو است که کاتبان معمولاً رغبتی به نشر دواوین آنها از خود نشان نداده اند و به تدریج کلیات اشعار و نشانگان فضایل سلاطین ادیب گذشته نایاب شده است1.

    مهمترین عارضه ناشی از کمرنگ شدن و یا فراموشی دواوین سایر شاعران نزدیک یا معاصر به بزرگانی چون حافظ آن است که پس از چندی مراودات ادبی و شعری وی با ابنای ادیب او به ورطۀ فراموشی سپرده می شود و متعاقباً تأثیر و تأثر متقابل بین ایشان و زمینه‌ها و بسترهای فرهنگی و اجتماعی بسیار مهم حاکم بر زندگی ادبی یک شاعر در دوران پس از وی آنقدر بی اهمیّت و سطحی به نظر می آیند که در نگاه یک مخاطب عام و بی‌اطلاع از احوال خاص و عناصر ویژه اجتماعی غالب بر زندگی شاعر (Contextual ellements) پس از مشاهدۀ عمق فصاحت و بلاغت و حکمت نهفته در یک تولید ادبی؛ در چنان شگفتی و ناباوری شگرفی فرو می رود که زبان ناطقۀ انسانی را از خلق آن اثر عاجز می‏داند و سخن شاعر موصوف را منتسب به عوالم غیب و الهامات شهودی و ماورای طبیعی به وی تلقّی می نماید.

    نگارندۀ این سطور که سالیانی در حال تتبع ناتمام نسخ خطی دیوان حافظ شیرازی است در این مقام به هیچ وجه عزم آن ندارد تا از مقام و مرتبۀ بلند لسان الغیب خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که بی شک یکی از بزرگترین شاعران آزادۀ تاریخ تمدن ایران است بکاهد و فره و اعتبار خدشه ناپذیر وی را در این مقام تخفیف دهد. اما پوشیده نخواهد بود که اگر بستر عمیقاً فرهنگی و ادبی حاکم بر ایران در سدۀ هشتم هجری برای نابغه‌ای چون حافظ مهیّا نمی‌بود هرگز دیوان شعری با این درجه از غنای معرفتی امروز در این گنبد دوّار برای ما به یادگار نمی ماند. در عین حال حافظ علیرغم شهرت عالمگیر در عهد حیاتش هرگز مانند دوره‌های پس از رحلت؛ یک شاعر اسرارآمیز و متصل به عوالم غیب شناخته نمی‌شد زیرا به دلیل شناخت مردم قرن هشت از شعر او و معاصران و متقدمانش در قرن هشتم و در دسترس بودن دواوین و آثار آنها تا زمان حیات حافظ؛ بی شک مخاطبان ادب پارسی در آن ایام می دانستند که حافظ قهرمان سرایش شعر در المپیک جمهوری ادبای عصر خویش است و این تولیدات هنری تجلی اوج مهارت، تعالی دانش و کمال هنر شاعری اوست که وی را سرآمد بزرگان همعصران وی نموده است. محمد گل اندام دوست و همدرس حافظ در شیراز که گردآورندۀ یا جامع دیوان خواجه پس از رحلت اوست در مقدمۀ مشهوری که بر دیوان وی نوشته در مورد حافظ می‌گوید: «بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصیل قوانین ادب و تجسس دواوین عرب از جمع اَشتات غزلیاتش مانع آمدی». به عبارت ساده تر؛ گل اندام در این توصیف از اشتغال حافظ به تحقیقات و تتبعات عمیق در مطالعه منابع ادبی فارسی و عربی و تسلط او بر کتب سخن می‌گوید و این مطلب دلیلی است بر چرایی قهرمانی حافظ در رقابتهای ادبی بزرگ ادبای ایران.

    اما به تدریج در اعصار بعد بنا بر دلایل پیش گفته؛ نام، آثار و کتب معاصران حافظ نایاب و نادر می‎گردند و درک و فهم اندیشه و شعر او بدون وجود آبشخورهای تاریخی در فقدان منابع معرفی کنندۀ بسترهای فکری و انگیزشی وی کار را بر معما گشایی از شعر حافظ تا به امروز بسا مشکل کرده است.

    یکی از معاصرین شمس الدین محمد حافظ که مراودات و مراسلات ادبی مغفول ماندۀ بسیاری بین او و خواجه وجود دارد سلطان احمد ایلخانی فرزند سلطان اویس ملقب به احمد بغدادی (759-813 قمری) است. مدتی قبل؛ پس از آنکه تصاویر چند نسخه خطی اشعار سلطان احمد ایلخانی به دست نویسندۀ این سطور رسید، عزم بر آن گزید تا از فضایل ادبی این مَلِک هنرمند که جنبه های فرهنگی و ادبی شخصیت وی در پس ابرهای سیاه سیاسی و تاریخی، قرن ها مغفول مانده بود پرده بردارد و با معرفی نسبتأ تازه ای از وی؛ جزئیات روابط عمیق و نزدیک ادبی او با خواجه حافظ را شرح و روابط متقابل بین ایشان را اثبات نماید.

    در نگاه نخست آنچه مسلم بود آنکه با امعان نظر در شواهد و دلایل موجود، روابط حسنۀ ادبی و حُب متقابل بین ایشان از آنچه تاکنون به حافظ و شاه شجاع مظفری (733-786 قمری) نسبت داده اند نه تنها کمتر نبود بلکه بیشتر بود و لذا توضیح و تشریح آن برای علاقمندان به ادبیات پارسی و حافظ پژوهان بی شک موضوعی مهیج به شمار می آمد. تا آنکه در اثنی کار خبری فرخنده آمد که دیوان سلطان مذکور اخیراً به همت دکتر علی فردوسی و سرکار دکتر ساناز حبیبیان توسط شرکت سهامی انتشار به زینت طبع آراسته گردیده است. لذا با آنکه بخش اعظم این تحقیق به پایان رسیده بود با پیش بینی آنکه ممکن است در کتاب مطبوعۀ این سروران مطالب مقالت من  قبلاً مورد اشارت و پژوهش ایشان قرار گرفته باشد تا زمان بدست آوردن کتاب چاپی از نشر مقاله خویش از جهت این احتمالات امنتاع گردید.

    این دیوان ارزشمند با آنکه اخیراً از زیر چاپ بیرون آمده امّا به علت قلّت تعداد نشر؛ خیلی زود نایاب شده است. با این حال پس از آنکه نسخه ای از آن به دست آمد و مقدمۀ پژوهش محور و بسیار مفصل آن مورد مطالعه و مداقه قرار گرفت و نتیجه این بود که علیرغم ارزش علمی بسیار زیاد و تصحیح جامع و ارزشمندی که از آن بعمل آمده است اما دارای یک کاستی است. پس از تورق اوراق دیوان سلطان احمد بغدادی توسط هر صاحب نظری آنچه که توجۀ و تعجب وی را به خود معطوف می نماید؛ تأثیر و تأثر متقابل بین این پادشاه ادیب و دیگر متقدمان و معاصران وی، خاصه یکی از بزرگترین شاعران ادب پارسی خواجه حافظ شیرازی است. پیروی مکرر و فراوان از سنت استقبال و همچنین وجود مفاهیم و مضامین مشابه فکری بسیار نزدیک در اشعار و ابیات این هر دو شاعر تابدانجا است که اختصاص فصلی مستقل و مشروح برای شرح و بسط آن در مقدمه کتاب یا توضیح و اشارت در پانویس اشعار برای آن ضرورت داشت اما متاسفانه کار ارزشمند مصححان گرانمایه فاقد این مهم است. البته ایشان با اذعان به حضور حافظ در سطح و عمق دیوان سلطان احمد و مناسبات شعری بین این دو؛ موضوع سخن را به مقالۀ قدیمی مرحوم علامه محمد قزوینی با عنوان ((حافظ و سلطان احمد)) و کتاب مشهور مرحوم دکتر قاسم غنی با عنوان ((بحث در آثار و احوال حافظ)) عطف می دهند5 و سپس در یک بحث بسیار اجمالی به مطلع چند غزل انگشت شمار این دو شاعر که در مراسلات شعری آنها قابل شناسایی است بسنده می نمایند. حال آنکه اشارات مرحوم علامه قزوینی و دکتر غنی به دلیل عدم کشف دیوان سلطان احمد در عهد حیات این نامداران بسیار قلیل  است و تنها در بر دارندۀ دو غزل مشهور از حافظ در ارتباط با احمد ایلخانی می باشد. از آنجاییکه دکتر علی فردوسی خود حافظ شناس و کاشف نسخه خطی معتبر حافظ اعلی مرندی در کتابخانه بودلیان آکسفورد هستند؛ شرح و بسط عمیق موضوع مهم مراودات ادبی سلطان احمد و حافظ توسط استاد بی تردید موجب غنای علمی بیشتر خدمت شایسته فرهنگی و ادبی ایشان بود.

    امروزه نقد ادبی و تحلیل علمی آثار شعرا و نویسندگان با توجه به تکامل کمی و کیفی روزافزون داده های تاریخی و دسترسی بیشتر ما به منابع اصیل مرتبط با عهد و روزگار خالقان آثار فرهنگی نسبت به قرون گذشته، دیگر صرفاً معطوف به جنبه های زیبایی شناختی، فصاحت و بلاغت و سبک بیان و صنعت شناسی یا تفسیرهای ذهنی (Subjective) اثبات ناپذیر از قبیل ((لسان الغیب)) نامیدن یک شاعر نیست بلکه توسعۀ علوم و دانش های مرتبط با ادبیات از قبیل نسخه شناسی و تاریخ، آثار نویافته و اشخاص مفقودۀ جدیدی را به همراه شرایط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی حاکم بر دنیای گذشته بر ما کشف و هویدا می نمایند که امعان نظر و مطالعه تطبیقی آنها به معلوم شدن بسترهای تاریخی پیدایش یک اثر و ارایۀ تحلیل های اثبات پذیر عینی (Objective) منتهی خواهد شد. لذا پژوهش در تاریخ ادبیات و جامعه شناسی شعر و ادب در دوران ما، باید متّکی بر اسلوب های علمی جدید و اثبات پذیر باشد و از این رهگذر هیچ تجزیه و تحلیلی مستحکم تر از کشف تار و پود اتصالات افراد متأثر از هم و روابط و مراودات فرهنگی و ادبی ایشان در چهارچوب های تاریخی و اجتماعی و سیاسی نیست.

    در عهد گذشته به دلیل فقدان منابع معتبر تاریخی یا عدم اعتنای ابنای قدیم به منابع مغفول؛ مطالعات تطبیقی و برنامه‎های پژوهشی میان تحلیلی (Interdisciplinary) یا اصلاً وجود نداشت یا اگر بود به صورت بسیار کمرنگ و بی ارجاع در نزد تذکره نویسان؛ آمیخته با خرافه و داستان پردازی های ذهنی و بی‎اعتبار بود. لذا از این رو است که در مطالعات پژوهشی جدید در خصوص بزرگان ادب پارسی چون فردوسی و سعدی و حافظ و هر شاعر دیگری با توسل به منابع معتبر جدید تاریخی و تدقیق در مقتضیات سیاسی عصر ایشان برای شناخت واقعی تر از شخصیت و عظمت کار آنها ضرورت دارد.

    بنابراین آنچنان که گفته شد در خصوص نگرش تطبیقی به کار ادیبان مشهور در قرن هشتم هجری و در اینجا به طور خاص؛ سلطان احمد بغدادی و شمس الدین محمد حافظ که مراسلات و مراودات ادبی ایشان در ابعاد کمّی و کیفی بسیار قابل توجه و با‌ اهمیّت می باشند انجام یک بررسی جامع ضرورت بسیار داشت و از آنجا که مصححان ارجمند دیوان مذکور این مهم را به نحو مقتضی در کتاب وارد نکرده اند شاید این مقاله بسان مهمانی ناخوانده، مکملّی بر کار البته قابل تمجید ایشان باشد.

    در اینجا لازم به توضیح است که حجم کار در این نوشتار و اشعار استقبالی شاعران قرن هشتم که حافظ و احمد نیز در مجالس مجازی آنها صاحب کرسی و شعر هستند از نظر کمّی آنقدر زیاد است که می‌تواند موضوع یک کتاب حجیم مستقل از این مقالت باشد. لذا به اقتضای آنکه این نوشتار پیش از تبدیل شدن به کتابی جامع برای نشر مقدماتی در نشریات آماده گردیده رعایت؛ قاعده ایجاز سبب شد که اولاً به غیر از اشعار سلطان احمد که به طور کامل منعکس می گردد؛ در اشعار و غزلیات سایر شعرا تنها بسنده به مطلع غزل نماییم و در موارد با اهمیّت بسته به مورد کل غزل یا در صورت لزوم  دو یا سه بیت مهم دیگر از آن شاعر را نیز مورد اشارت قرار دهیم.

    دوماً از آنجائیکه چاپ این مقالۀ مفصل به صورت کامل در یک یا دو شماره از روزنامه میسر نیست لاجرم به همانند دیوان سلطان احمد در چند پیکر آنرا در بخش های متعدد به تدریج تکمیل و منتشر می گردد. اکنون آنچه از نظر می گذرد پیکر نخست نوشتار ماست که البته تحریریه محترم روزنامه می‎توانند هر پیکر را به اقتضای شرایط چاپ بنا به تشخیص، تلخیص فرمایند.

    باز هم از جهت الزام به قاعدۀ ایجاز در اینجا قصد پرداختن به ساختار دیوان سلطان احمد و تحلیل ادبی و فنی شعر او را نداریم  و علاقمندان را به مقدّمۀ تحلیلی دیوان چاپی وی ارجاع می دهیم اما به طور مختصر لازم به ذکر است که مصححان با توجه به آنکه معتبر ترین منابع موجود از دواوین سلطان احمد بغدادی را در اختیار داشته اند؛ با امعان نظر در شواهد و قراین و ادله مستدل؛ نام دیوان را که از هفت بخش علیحده تشکیل شده است؛ «هفت پیکر» معرفی نموده اند و استدلال محکمی را برای انتخاب این عنوان در دیباچه خویش آورده اند.

     نگارنده این سطور اما با توسل به منابع خطی ذیل بخش اصلی مقالت خویش را تنظیم کرده است و البته پس از دریافت کتاب مطبوعه نیز در ویرایش سخن خود از آن بهره بسیار جسته است.

    الف- نسخۀ خطی ناقص اما نفیس به شماره 98-ف/5 در کتابخانه انجمن حفظ آثار و مفاخر ملی ایران.این نسخه مجموعه نظم و نثری است که در سنه 834 هجری قمری یعنی حدود 21 سال پس از مرگ سلطان احمد نوشته شده و آثار چند شاعر مانند همام تبریزی، بساطی سمرقندی؛ رضا سبزواری و سلطان احمد ایلخانی را در خود دارد اما در کمال تأسف نسخه دارای افتادگی و پراکندگی در بخشی از اوراق است و دیوان سلطان احمد در آن کامل نیست.

    دوم نسخه اصیل شماره F1932.33 در گالری هُنری فِری یِر (Freer Gallery of Art) آمریکا است و مطابق اطلاعات مندرج در سایت گالری در عهد حیات سلطان احمد ایخانی و سال 1410 میلادی یا 812 قمری توسط کاتبان دربار وی؛ معروف بغدادی یا عبید الله تبریزی نوشته شده و دارای تذهیب و تزیینات بسیار زیبا و نفیس است اما کامل نیست.

    سوم نسخه کتابخانه موزه هنر ترک و اسلامی استامبول است که با شماره  ms.T.2046در پنجم شهر رمضان سنۀ 809 و عهد حیات سلطان احمد در بغداد توسط میرعبید الله ابن علی، کاتب سلطانی ( احتمالاً فرزند میر علی تبریزی) در دارالسلام بغداد نوشته شده و کامل می باشد است.

    در کنار نسخۀ فوق الذکر و برخی مجموعه ها و بیاض های خطی دیگر که به صورت محدود و پراکنده اشعاری از سلطان احمد ایلخانی را به یادگار گذاشته اند در اختیار بود. هرچند دوران حکومت او در عراق عرب و آذربایجان سرشار از شورش ها و جنگ های بزرگ بوده است و بیشتر زندگی وی در نبرد و آوارگی و گریز از دشمن سپری شده اما ظاهراً این نابسامانی ها مانع از توجه ویژۀ سلطان به فرهنگ و ادبیّات فارسی نبوده و دربار وی مأمن کاتبان و ادیبان و نقاشان و ترسیم گران و موسیقی دانان و هنرمندانی بی بدیل بوده است که همواره مورد حمایت و تشویق این شاه هنر پرور قرارگرفته اند. هرچند کشف شخصیّت و روحیّات فردی و تحلیل سیاسی این پادشه در تاریخ موضوع مستقیم این نوشتار نیست و خود نیازمند تدوین و تقریر یک رساله پژوهشی علمی مستقل  است اما به طور خلاصه باید خاطر نشان نمود که تناقضات و گزارشات ضد و نقیض فراوانی در منابع کهن در خصوص سلطان احمد مشاهده می شود که هویّت راستین او را در هاله ای از ابهام ناشی از تضادها فرو برده است. از آنجا که سلطان احمد دشمن و رقیب دیرینۀ تیمور لنگ بوده برخی شاید در تأثیر از تفوّق تیموریان در اعصار بعد اغرق کرده و او را فردی سفاک، ستمگر، ظالم، خونریز دانسته اند2و متقابلاً بعضی دیگر وی را در شجاعت و عدالت و فضیلت ستوده اند و بر خلاف امیر تیمور گورکانی؛ وی را متشرع و محتسب سیرت به شمار نیاورده اند. تقریباً در تمامی تذکره های موجود آمده است که  خواجه حافظ در زمره کسانی است که او را ستوده و در غزلی به مطلع «احمد الله علی معدلت سلطانی» به ستایش وی پرداخته است. در کنار حافظ سایر شاعران معاصر با وی نیز سلطان احمد ایخانی را مدح کرده اند؛ بعنوان مثال جهان ملک خاتون شاهزاده شاعره آل اینجو و برادر زاده شاه شیخ ابو اسحاق ((زنده تا اواخر دهۀ هشتم قرن هشت هجری))؛ قصیده ای به مطلع: (( آمد نسیم و بوی تو آورد سوی من/ بادا فدای جانِ نسیمِ تو جان و تن )) را در مدح  سلطان احمد سروده است و در این قصیده مانند حافظ با اشاره به عدالت سطان گفته است: (( احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوست/هر تیر را اساس محبّت سوی مِجَن/شاها درِ تو مقصد ارباب حاجت است/ رحمی بکن نظر به من ناتوان فکن)).

    به هر تقدیر امعان نظر در تراوشات فکری و مفاهیم نظری نهفته در در دیوانش تا حدی برای قضاوت در باب شخصیّت راستین احمد بغدادی که به گمان ما باید در چهارچوبه های اصل نسبیّت با در نظر داشتن اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی ولایات ایران درقرون هشتم و نهم هجری باشد؛ کارگشا خواهد بود.

    در منابع ادبی؛ مشهورترین منبعی که ضمن شرح احوال حافظ، اشارتی مختصر به سلطان احمد ایخانی  و مراودات وی با حافظ دارد تذکره مشهور دولتشاه سمرقندی(۸۴۲-۹۰۰ قمری) است. دولتشاه سلطان احمد را خلف الصدق پدرش سلطان اویس جلایر در دستگاه سلطنتی باشکوه و بسیط  می داند و می‌گوید که وی؛ پادشاهی هنرمند، هنر پرور و خوش طبع بوده است و در خطاطی و نقاشی و تذهیب و موسیقی و انواع هنرها استاد بوده و در روزگار دولتشاه یعنی بیش از نیم قرن پس از مرگ سلطان احمد در سنۀ 813 هجری قمری؛ هنوز تصانیف و نغمه پردازی های وی در میان مطربان و مُغنیان رواج داشته است. البته دولتشاه به رذایل اخلاقی وی نیز اشارت کرده و گفته است که با وجود چندان فضایل مردی قتال و نا اعتماد بود وگاه دماغ او خشکی کردی و بی جنایت مردمان اصیل را خوار می نمود3.

    گزارش دولتشاه در باب سلطان احمد را می توان تا حدودی معقول و مبتنی بر واقع پنداشت زیرا اولاً فاصله زمانی زیادی بین عهد او و دوران حیات سلطان احمد وجود ندارد که اخبار ایام سلطنت وی دگرگون یا فراموش شوند و دوماً کیفیّات نسخ خطی برجای مانده از کتابخانۀ سلطنتی او؛ تعالی و کمال هنرهایی مانند خطاطی و تصویر گری و تذهیب را در دربار وی نمایان می نمایند. همچنین او خود در اشعارش بارها به اصطلاحات فنی موسیقی و هنر اشاره کرده و از تسلط خود بر آنها پرده برداشته است.

    باز دولتشاه حکایت می کند که سلطان احمد را اعتقادی عظیم در حق خواجه حافظ بودی و حافظ را به بغداد طلب و دعوت داشتی و همواره خواجه را تفقد و رعایت احوال می کرد. اما حافظ هرگز از فارس به جانب بغداد رغبت نکردی و به خشک پاره‌ای نان در وطن مألوف خود قناعت نمودی و این غزل در مدح سلطان احمد به دارالسلام بغداد فرستاد:

     احمد الله علی معدلة السلطانی

    احمدِ شیخ اویسِ حسنِ ایلخانی

    تذکره خطی «روضة السلاطین»  به  شماره (supple-PERS 320) محفوظ در کتابخانه ملی فرانسه نوشته فخری ابن محمد امیر هروی احتمالاً در عهد سلطان ابوالفتح حسین غازی چهارمین پادشاه سلسلهٔ گورکانیان هند (مرگ در 1627 میلادی) در باب شاهان و ملوکی است که به نظم و شعر میل داشته اند نوشته شده است. نویسندۀ این کتاب با عاریت از گزارش دولتشاه در احوال هنری سلطان احمد ایلخانی در باب چهارم کتابش با عنوان؛ ((بیان احوال سلاطین عراق و روم که گاهی به نظر التفات به نظم می نموده اند))؛ پس از شاه شجاع مظفری به سلطان احمد ایلخانی در ورق 23 کتاب می پردازد و می گوید: « القصه پادشاه هنرمند بوده و اشعار عربی و فارسی را جواب می گفته است. در تصویر و تذهیب و خاتم بندی نظیر نداشته خطوط شش قلم را خوب می نوشته است. در علم موسیقی و ادوار بی بدل روزگار بوده است و کارهای او در این علم مشهور است و ملازم و شاگرد او بسیار بوده و در عدالت نوشیروان ثانی بوده است چنانکه حضرت حافظ در وصف او می گوید احمد الله علی معدلت سلطانی و غیره. اما آخر به افیون میل کرده و دماغش از قانون صحت منحرف شده و در کشاکش عساکر منصوره امیر تیمور به دست یوسف قرا ترکمان، گله بان پدرش به درجه شهادت رسید و طبعش در شعر بسیار ملایمت داشته و به شعرا و رندان مایل بوده است و خاطر او لحظه ای از عیش فارغ نبوده است و این مطلع او مشهور است: دلا گدایی و رندی ز پادشاهی به/ دمی فراغت خاطر ز هر چه خواهی به».

    نسخه خطی دیگری به شماره 2192-ف در کتابخانه ملی شیراز محفوظ است که مجموعه یا جنگ نظم و نثر فارسی است و علاوه بر اشعار بسیاری از شعرا در بخش دوم آن شرح احوال برخی از ایشان را با عاریت از سایر منابع مشهور ارایه شده است.البته خصیصۀ برجسته این کتاب آن است که در موارد محدودی اطلاعات تازه ای را نیز در خود جای داده. گردآورنده این مجموعه؛ در خصوص سلطان احمد ایلخانی در صفحه رقم 142 دستویس می گوید: « سلطان احمد بغداد در علم موسیقی و ادوار اصول صاحب وقوف بوده و چند نسخه درین علم تألیف کرده و خواجه عبدالباقر گیلانی ملازم او بوده و در این روزگار چندین تصنیف از کارها و عملهای وی پیش مطربان و مغنیان هست مثل؛ ضرب الفتح و مخمس ومائتين و ترکی ضرب، و فاخته ضرب و اکثر اصول مشکله مصنفش اوست و با این همه فضل و کمال مردی قتال و نا اعتمید بود و غیره».

    نخستین کسی که در عهد جدید به جنبۀ ادبی شخصیت سلطان احمد ایلخانی و ارتباط آن با شاعر بزرگ شیرازی معاصر وی حافظ توجه کرده است علامه محمد قزوینی است که در شماره اول مجلۀ «یادگار» در سال 1323 با ارایۀ شرحی مختصر با عنوان ((حافظ و سلطان احمد جلایر)) گفته است که حافظ هرگز به بغداد سفر نکرد و سلطان احمد نیز هیچگاه به موطن حافظ شیراز نیامده است و حافظ در غزلیّات خود یکبار به تصریح و یکبار بدون تصریح از سلطان مزبور یاد کرده است. در غزلی که مطلع آن این است:

    کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

    ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

    به قرینه مقطع این غزل که در آن اشاره به دارالسلطنه سلطان احمد می کند و می گوید ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز /خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) نظر به سلطان احمد داشته است. همچنین آنجا که گفته است ((شاه را بِه بود از طاعت صد ساله و زهد/قدر یک روزۀ عمری که درو داد کند))  ممکن است به سفاکی و ستم پیشکی سلطان مذکور اشاره کرده و او را نصیحتی داده باشد. علامه سپس به غزل «احمد الله علی معدلت سلطانی» می پردازد و و در پایان سخن خود؛ استدلال می کند که چرا صفت ((ایخانی))  برای سلطان احمد صحیح  است و بر صورت متأخر و اشتباه ((ایلکانی)) رجحان دارد.

    اما مهمترین نکته ای که در باب سلطان احمد در اینجا اشارت بدان ضرورت دارد آن است که او صرف نظر از نژاد مغول و تبار چنگیز خانی اش؛ از منظر فرهنگی پادشاهی مطلقاً ایرانی و پارسی گوی است که علیرغم حکومت در قلمرو عراق عرب (بغداد) عمیقاً فرهنگی پارسی دارد و دیوان قطور و پربار او سندی انکار ناپذیر از آن است که زبان نخست او زبان پارسی بوده است. زیرا قاطبۀ مطلق اشعار او به زبان دری است و اشعار عربی و ترکی منسوب به او در برخی جُنگ ها و نسخ متفرقه در مقابل دیوان هفت پیکر او در مقام قیاس به سان قطره ای در برابر دریای بیکران شعر پارسی ایجادی توسط وی می باشد. او همچنین خود را متعلق به خاک تبریز می داند و در بیان دلتنگی اش نسبت به موطن خود با استقبال از رودکی سمرقندی به سیاق شعر ((بوی جوی مولیان)) ابیات خوش و بلندی را سروده است که چند بیت از آن در اینجا نقل می گردد.

    باد کوی عاشقان آید همی

    از نسیمش بوی جان آید همی

    جان عاشق هر زمان بر یاد دوست

    چون صراحی بر زبان آید همی

    از نسیم صبحدم هر صبحدم

    بوی آذربایجان آید همی

    نالۀ تبریزیان آید به گوش

    دل از آن ناله طپان آید همی

    اما پس از این مقدمه با ارجاع خوانندگان محترم به دیباچه مفصل و ارزشمند نسخه چاپ شده «هفت پیکر» که پیشتر به معرفی آن پرداخته شد؛ به مهمترین بُعد ادبی و فرهنگی کتاب این پادشاه شاعر که همانا بررسی تطبیقی اشعار مهم وی که در مراودات ادبی بین او و خواجه حافظ  و سایر معاصرین ایشان بوده است پرداخته می شود و با احاله قضاوت نهایی به خواننده، تاثیر و تأثر متقابل بین آنها و اتمسفر فرهنگی و ادبی حاکم بر روابط شعرا در قرن هشتم هجری در مطمح نظر مخاطبان ارجمند این مقال قرار می گیرد.

    توجه به این نکته ضرورت دارد که بسیاری از شعرا نیز در اشعار مورد بحث این نوشتار، وارد در انجمن مراودات ادبی  حافظ - احمد هستند و در مجالسی خیالی که می توان بر اساس تعداد حاضران نامهای ثلاثه، اربعه، خسمه و قص علی هذا بدانها داد حاضر می باشند. البته باید توجه داشت که منابع ما در تشخیص تقدم و تأخر اشعار بسیار محدود و معطوف به برخی شواهد تاریخی و حدس و ظن و احتمالات است و لذا ممکن است حافظ  و احمد در مواردی بی خبر از دیگری هر دو به صورت مستقل به استقبال یک شاعر مشهور معاصر یا متقدم بر خویش رفته باشند و دیگری نیز به آن مجلس ورود کرده باشد. یا بی توجۀ به سرایش های مرتبط  توسط سایرین در یک وزن و یک قافیه یا در مضامین مشابه از یکدگر به صورت مستقل استقبال کرده باشند و حتی ممکن است که دیگران خود را در مجلس اختصاصی حافظ و احمد میهمان کرده باشند.

    هرچند جمیع منابع خطی موجود از سلطان احمد بغدادی که امروز از وی بر جای مانده حدوداً بین یک تا دو دهه بعد از رحلت خواجه حافظ کتابت گردیده اما دلایل و قراین بسیاری وجود دارد که این پادشاه از عنفوان عهد جوانی در هنر شاعری دارای کمالات بوده  است و در زمان حیات حافظ نیز او شاعری توانگر به شمار می آمده. بنابراین رای صائب آن است که غالب استقبالات وی از حافظ در دوره زندگانی و شهرت خواجۀ ما در شیراز بوده و و شواهد و قراین حکایت از آن دارد که سلطان پس از وفات حافظ چندان به استقبال او نرفته است. یکی از مهمترین دلایل این مدعی؛ وجود دو بیتی در دیوان سلطان است که با بهره از حروف ابجد، بهار سنۀ 792 هجری قمری در بغداد را وصف می کند و لذا او در این سال که مصادف با رحلت خواجه حافظ نیز می باشد در سی و سه سالگی خود شاعری توانا بوده است.

    آمد به چمن چو بلبل از مشتاقی

    گل کرد خطاب ایها العشاقی

    بغداد و بهار و سال ذال و بی و صاد (792)

    خوش موسم گل رسید هات ای ساقی

    در عین حال وجود اشارات مستقیم و غیر مستقیم متعدد به سلطان احمد در اشعار خواجه حافظ شیرازی و مضامین مشترک و غزلیات مجالس دوجانبۀ استقبالی آنها نیز دلیل دیگری بر شاعر بودن احمد بغدادی تا پیش از فوت حافظ است. با این مقدمات به سراغ دیوان سلطان احمد می رویم و هر آن کجا که اثری از ارتباط وی با حافظ را ببینیم در ادامۀ کار بلند این مقاله آنرا مورد تحلیل و تدقیق قرار خواهیم داد.

    حافظ در غزلی بدین مطلع می گوید:

    ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی

    در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

     

    سلطان احمد در همین وزن و قافیه می گوید:

    خورشید چرخ خوبی انوار لطف شاهی

    پاینده باد یار رب در عزّ و پادشاهی

    دانی چه فرق باشد از ماه تا به رویت؟

    چون آفتاب روشن از ماه  تا به ماهی

    بر حال زار بیدل آن چشم های سر مست

    در مذهب دو حاجب بالله که خوش گواهی

    چون عیش رخت بر بست غم را بهانه ای کرد

    اکنون در این غریبی ما مانده ایم و آهی

    آن یوسف زمن را وان گلبن چمن را

    بازش رسان به زودی یعقوب را الهی

    ور زانکه اشک رانم سیلاب دُر فشانم

    از روی لوح محفوظ بی شک برد سیاهی

    تجرید شو ز عالم گر مرد راه عشقی

    زیرا که نیست در عشق چون ترک هیچ راهی

    هرچند با اوزان، مضامین و قوافی متفاوت در دیوان برخی شعرا چون کمال خجندی ( وفات در سنه 803 قمری) و ابن یمین فریومدی (685-769 قمری) اشعاری وجود دارد اما پس از تدقیق در آنها بدون هیچ تردیدی می توان گفت که اشعار این شاعران جنبۀاستقبالی نداشته و در روابط ادبی مرسوم بین ادبا و مراودات استقبالی سروده نشده است. ولی پس از مقایسه غزل حافظ و سلطان احمد در‌می یابیم که این دو شعر نه تنها در قافیت و وزن شباهت تامه با یکدگر دارند بلکه با داشتن یک روح متجانس و هم مضمون؛ در استقبال از هم سروده شده اند. مرحوم دکتر قاسم غنی در دهه های دور گذشته و پیش از کشف دیوان سلطان احمد ایلخانی در کتاب ارزشمند خود با عنوان تاریخ عصر حافظ ضمن بحث در آثار، افکار و احوال او احتمال می دهند که این غزل در مدح شاه شجاع و در زمان سقوط حکومت برادر وی شاه محمود مظفری و رسیدن شاه شجاع به دروازه های شیراز توسط حافظ سروده شده باشد که با امعان نظر در غزل سلطان احمد و استقبال انکار ناپذیر موجود در آن باید پیکان مقصود حافظ را در این غزل از سمت شاه شجاع مظفری به سمت سلطان احمد ایلخانی تغییر جهت بدهیم.

     

    حافظ می گوید:

    منم که گوشۀ میخانه خانقاه من است

    دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

     

    سلطان احمد می گوید:

    منم که دامن عزلت گرفتگاه من است

    محل عشق به هر دو جهان پناه من است

    سپیده دم که ز سینه نفیر عشق برآرم

    سراچه‌ها ی معانی به گرد آه من است

    محبتی است مرا با تو سخت روحانی

    دروغ هیچ نگفتم خدا گواه من است

    به خاک پای عزیز تو می خورم سوگند

    که صبح و شام در این آستان جِباه من است

    اگر ز لطف درآیی شکنج زلف بجویی

    شکسته‌ای که بپرسی دل سیاه من است

     

    غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی (رحلت محتمل در 788 قمری)  
    شیخ الشیوخ و شاعر قرن هشتم آذربیاجان اهل کجج از نواحی تبریز نیز غزلی در همین وزن و قافیه در دیوان خود دارد4. او در روزگار سلطان اویس جلایری و فرزند او سلطان احمد، شیخ الاسلام تبریز بود و در تثبیت سلطنت سلطان احمد با بهره از نفوذ سیاسی خود نقش مهمی داشته است. با امعان نظر در دیوان وی کاشف بعمل می آید که بین شیخ کجج و خواجه حافظ نیز توجه متقابل و سنت استقبال شعری وجود داشته است. بعنوان مثل شیخ کجج غزلی دارد به مطلع: ((دل و جانم پر از محبت اوست/دیده روشن به نور طلعت او است)). لازم به ذکر است که برخی از منابع معتبر تاریخی در عهد تیموریان گفته اند که سلطان احمد بغدادی او را به قتل رسانده است. معین الدین نطنزی مورخ قرن نهم در کتاب منتخب التواریخ معینی که اندر سنه 817 کتابت گردیده به وجهی موجز در ذکر سیرت سلطان احمد بن شیخ اویس؛ می گوید: «او پادشاهی هنرمند، عاقل و بزرگ همت بود. بعد از برادر بر تخت نشست و از حدود مکۀ شریفه تا نهایت دربند باب الابواب به تصرف گرفت. چون به بغداد رفت زُنطاری (شجاعان) چند برانگیخت تا خواجه کججی را بکشت». به هر تقدیر شیخ کججی در غزل خویش که به دلیل اهمیّت آن به صورت کامل در اینجا منعکس می گردد؛ گفته است:

    به آستان عزیزت که آن پناه من است

    که جان و دل به تو دادم خدا گواه من است

    چو آستان درت هست کعبۀ مقصود

    گمان مبر که مغیلان حجاب راه من است

    به لطف و قهرم اگر خوانی و اگر رانی

    کجا روم که سر کوی تو پناه من است

    عجب بود که به دنیی و مُلک عقبی نیز

    به حسن لطف و ملاحت کسی چو شاه من است

    اگر زحال درونم تو را وقوفی نیست

    گواه ظاهر من جامۀ سیاه من است

    به زیر پای تواَم خاک نیست نقصانم

    که خاک پای تو بودن کمال جاه من است

    به جرم آنکه کجج دور ماند از آن حضرت

    بمرده ام من بیدل همین گناه من است

     

    حافظ راست:

    کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

    ببرد صبر و دوصد بنده که آزاد کند

     

    سلطان احمد بغدادی راست:

    قلم و دست تو روزی که زمن یاد کند

    خاطر خسته دلان با دو سخن شاد کند

    آدمی را نبود شیوه و اشکال پری

    این چنین شیوه یقین شد که پری زاد کند

    عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق

    هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند

    بدرد جامه به تن غنچه سوری آری

    عندلیب ار به چمن ناله و فریاد کند

    هر زمان خاطر من موج تحیّر بزند

    هر نفس دیدۀ من دجلۀ بغداد کند

    اوحدی مراغه ای (673 -738 هجری) بسیار پیشتر از حافظ و سلطان احمد در غزلی بدین مطلع می گوید: ((چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کند/دامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند)). اوحدی در غزل متقدم خود که مضامین بسیار نزدیک به غزل حافظ  و احمد دارد باز گفته است: ((خانهٔ عمر مرا عشق ز بنیاد بکند/عشق باشد که چنین کار به بنیاد کند/ چه غم از شاه و چه اندیشه ز خسرو باشد/گر به شیرین رسد آن ناله که فرهاد کند)).

    هرچند بی گمان حافظ متأثر از غزل اوحدی شعر خویش را سروده اما در اینکه خطاب غزل حافظ به سلطان احمد بوده و در عین حال احمد نیز غزل خود را در پاسخ یا استقبال از غزل حافظ سروده است کمتر جای تردیدی وجود دارد. پیشتر به اشارت حکیمانۀ علامه قزوینی در مقالت حافظ و سلطان احمد اشاره کردیم و دانستیم در زمانی که هنوز دیوان سلطان احمد در اختیار مرحوم قزوینی نبوده است ایشان از قرینۀ بیت مقطع حافظ در آنجا که گفته است؛ ((ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز/خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند)) بدون تصریح از سلطان احمد ایلخانی یاد کرده و نارضایتی از اوضاع خود در شیراز را با ابراز تمایل در مهاجرت به بغداد و قلمرو سلطان ایلخانی در بیت مقطع بیان نموده است. حال با در اختیار داشتن دیوان سلطان احمد و یافتن غزل فوق‌الذکر ،حدس صائب استاد به ما اثبات می گردد.

    می دانیم حافظ به جز چند سفر کوتاه به یزد و اطراف شیراز هیچگاه رغبت و تمایلی به هجرت بلند و مهاجرت به سایر اقالیم دور نداشته است و از سفر به هندوستان و بغداد و تبریزعلیرغم وجود دوستی حسنه اش با شاهان و دعوت سلاطین وقت آن نواحی از وی؛ در نهایت منصرف شده و از سفر به بلاد غریب سرباز زده  است و به خشک نانی در شیراز و جرعه ای از آب رکناباد در نسیم  باغ مصلی قناعت کرده. در همین راستا مولانا محمد صوفی آملی مازندارانی (متوفی در سنه 1035 هجری) نویسندۀ تذکرةالشعرای مشهور بتخانه در گزارش خود از احوال حافظ می گوید: «و سطلان احمد جلایر از فرط اخلاص؛ مکرر از بغداد، خواهش ادراک صحبت خواجه کرده و التماس رفتن او به بغداد نموده. اما خواجه نظر به همت بلند درویشی، به نان خشک و پاره پشمی قناعت کرده و از شیراز حرکت نفرموده است». در صحت این گزارش با توجه به همه شواهد قراین موجود در دواوین این دو شاعر ممکن است در این بیت سلطان احمد آنجا که می گوید؛ ((عاقبت بار اهانت بکشد از همه خلق/هرکه بر قول سبک پای تو بنیاد کند)) نکته ای تاریخی و گلایه ای نسبت به بد قولی حافظ در هجرت به بغداد نهفته باشد.

     

    حافظ می گوید:

    مرغ سبز فلک دیدم داس مه نو

    یادم از کشته خویش آمد هنگام درو

     

    سلطان احمد راست:

    زحمت عاشق مسکین مده ای عاقل رو

    آنچه امسال بکاری همه سال آن بِدِرو

    می نیرزد بر ارباب معانی به خرد

    ملکت جم به جُوی نعمت قارون به دو جو

    سخن باطل واعظ مشنو عاشق باش

    گوش بر زمزمۀ نی کن و از حال شنو

    گر شدم عاشق لیلی من مجنون چه عجب

    نیست عیبی که شود عاشق شیرین خسرو

    بعد مرگم که به خاکم گذری عیسی وار

    زنده برخیزم و یابم به جهان عمری نو

    گر نبودی به جهان روزی من روی مهش

    جِرم خورشید کجا یافتی این پرتو ضو

    عهد بستم که دهم دل به تو با رغبت خویش

    اعتمادت چو نباشد بدهم جان به گرو

    همچو خیّاط فلک احمد بن ویس صفت

    رشته عشق به دست آر و به عشاق، گرو

    سیف فرقانی (وفات در 749 قمری) می گوید: ((من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکو/آخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو)).

    حکیم نزاری قهستانی (۶۴۵–۷۲۱  قمری) می فرماید: ((آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنو/امشب از بهرِ خدا مرحمتی کن تو مرو)). نزاری در بیت دیگری می گوید: ((گر نخواهی برِ ما بود و بخواهی رفتن/‌ وایِ من بر تو هلاکِ منِ مسکین به دو جو)).

    این یمین فریومدی (رحلت در 769 قمری) می فرماید: ((ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گرو/گشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو)) همو در بیتی دیگر می گوید: ((گفتمش سینه چو گندم ز غمت بشکافم/گفت کز ماش بگوئید که بر ما بدو جو)).

     

    حافظ راست:

    ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

    دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی

     

    سلطان احمد فرماید:

     

    دل می کِشدم دیگر از عقل به شیدایی

    تا خود چه کند با من باز این سر سودایی

    تا علم و جنون بر من شد کشف و بیان روشن

    بر آب روان شستم سر دفتر دانایی

    مِی خواره و سر مستم جام ورع اشکستم

    زنّار به جان بستم رفتم بر ترسایی

    شیخ کَجَجی دیدم گفتم که بگو رمزی

    گفتا که تو می دانی پنهانی و پیدایی

    عطاّر چه می گوید از جان بشنو احمد

    فانی شو اگر مَردی تا محرم ما آیی

    با توجه به غزل سلطان احمد که در ذیل می آید ممکن است مخاظب غزل حافظ و مقصود وی از ((پادشه خوبان)) در شعر،  سلطان احمد بغدادی یا شاه شجاع مظفری و حتی شیخ ابو استحاق اینجو باشد. اما استقبال سلطان احمد از این غزل بار احتمال را به سمت او بیشتر از دیگران می نماید.

    جلال طبیب شیرازی (رحلت در 773 قمری) شاعر معاصر با حافظ نیز غزلی در همین وزن قافیه بدین مطلع دارد: ((ای صورت مطبوعت در غایت زیبایی/ از بس که لطیفی تو در وصف نمی آیی)). شاعر در بیتی از این غزل می گوید: ((تا کی دل ما باشد چون زلف پریشانت/آشفته و سرگردان، شوریده و سودایی))

    خواجوی کرمانی ( 689 – 752 قمری) می گوید: ((چون پیکر مطبوعت در معنی زیبایی/صورت نتوان بستن نقشی بدلارایی)). خواجو در بیت غزل خود می گوید: ((آنرا که بود در سر سودای سر زلفت/گردد چو سر زلفت سرگشته و سودایی)).

    عماد فقیه (690-773 قمری) می گوید: ((ای مردمک چشمم از روزن بینایی/گلزار جمالت را پیوسته تماشایی)). در بیتی در این غزل عماد می گوید: (( رفتی ز دل و شادی برگشت چو برگشتی/بازآی که باز آید بختم چو تو باز آیی)).

    سلمان ساوجی (رحلت در 778 قمری) در همین مضمون می فرماید: ((کشیده کار ز تنهایی ام به شیدایی/ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی)). در بیت سوم غزل خویش می گوید: ((مرا تو عمر عزیزی که رفته‌ای ز سرم/چه خوش بود اگر ای عمر رفته بازآیی)).

    جلال عضد (زنده تا پایان نیمه اول قرن هشتم) در این مضمون می گوید: ((خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی/غمم ز دل ببری چون جمال بنمایی)). جلال در بیتی دیگر از غزلش می گوید: ((مباد هیچ کسی چون جلال در عالم/اسیر عشق و غریبی و درد تنهایی)).

     

    حافظ راست:

    بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

    خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی

     

    سلطان احمد راست:

    مائیم مست طافح از جام لایزالی

    بیرون ز عقل و دانش، سودایی و خیالی

    می بین ز چشم لیکن بر دوز دیده ها را

    بشنو ولی مزن دم بر خویش، بندِ لالی

    گفتم که فال گیرم از مصحف جمالت

    بختم شنید گفتا خوش نیّتی و فالی

    حقّا که غایت شوق نقضان نمی پذیرد

     گر زانک شد میسّر با دوست اتصالی

    احمد حقیقتی شو عشق مجاز بگذار

    کان صورتی است قالی وین صورتی است خالی

    باز حافظ در همین وزن و قافیه ملمعی دیگر دارد و می گوید : ((یا مبسما یحاکی درجا من اللالی/یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی)). با توجه به بیت مقطع آنجا که حافظ می گوید: ((مسند فروز دولت کانِ شکوه و شوکت/برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی))؛ بی شک این غزل در مدح خواجه برهان‌الدین‌ابونصر فتح‌اللهِ وزیر، فرزند کمال‌الدین‌ابوالمعالی از وزیران مشهور امیر مبارزالدین محمد مظفری سروده شده است. اما با این وزن و قوافی و مضمون در بین بزرگان؛ غزل و قصیده بسیار است و حافظ و احمد نیز در این انجمن صاحب کرسی هستند.

    خاقانی شروانی (متولد در 520 هجری) می گوید: ((شوریده کرد ما را عشق پری جمالی/هر چشم زد ز دستش داریم گوشمالی)). همو در بیتی دیگر گفته است: ((گفتم که ای نگارین این گریه بر چه داری/گفتا که بی‌جمالت روزی بود چو سالی)).

    سعدی می فرماید: ((هرگز حسد نبردم بر منصبی و جاهی/الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی)).

    اوحدی مراغه ای می گوید: ((ای بر شفق نهاده از شام زلف خالی/بر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی)). در بیت بعد می گوید: ((چون ماه عید جویم هر شب تو را ولیکن/ ماهی چنان نبیند جوینده جز به سالی)).

    همام تبریزی (636-714 قمری) گفته است: ((اکنون که نیست ما را با دوستان وصالی/ پیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی)).

    جلال عضد می گوید: ((ی چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی/روی تو و ابروی تو بدری و هلالی)). جلال در بیتی دیگر گفته است : ((ای مه بنما چهره که روزم به شب آمد/کآن روز که بی تو گذرد هست چو سالی)).

    سیف فرغانی در قصیده ای بدین مطلع می گوید: ((در باغ دهر چون گل، گر سر به سر جمالی/در روز زندگانی گر جمله مه چو سالی)). در بیتی دیگر از این قصیده، سیف می گوید: ((تا بدر تام گردی از آفتاب دانش/هر روز پرتو میگیر اکنون که چون هلالی)).

    کمال خجندی می گوید: ((خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی/ باری برم خیالی چون نیستم وصالی)).

    جهان ملک خاتون می گوید: ((در دیده ام نیامد جز روی تو خیالی/جز قامتش نیامد در چشم ما نهالی)).

    شاه نعمت الله ولی گفته است: ((ای از جمال رویت نقش جهان خیالی/ وی ز آفتاب رویت هر ذره ای هلالی)).

     

    حافظ راست:

    حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

    محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

    سلطان احمد می گوید:

    ای دلا تا ننهی در ره او گامی چند

    نکشی از لب لعلش به روان جامی چند

    زهد دام است و ریا دانۀ او حاضر باش

    خویش را نفکنی در دانه و این دامی چند

    می فروش ار چه به نسیه ندهی باده بمن

    خرقه ما بستان زود بده وامی چند

    صبحگاهان که رَوی رو به چمن وه چه خوش است

    با می و مطرب و ساقی و گل اندامی چند

    نام احمد که برد زانکه بپرسند بگو

    در خرابات همی گشت به بدنامی چند

    جلال عضد در این انجمن می گوید: ((عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چند/آتشی در زده انگار به خاشاکی چند)). او در بیت پنجم غزلش می گوید: ((شهسوارا بگذر بر صف ما صید کنان/ تا سری چند ببندیم به فتراکی چند)). البته این شهسوار قطعاً سلطان احمد نیست زیرا جلال پیش از پادشاهی احمد رحلت کرده است.

    کمال خجندی در غزلی با همین مضامین بدین مطلع می گوید: ((می برند از تو جفا بی سر و سامانی چند/چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند)). کمال در عهد سلطان احمد در تبریز سکونت داشته و هم اکنون نیز مرقد او در این شهر است. لذا محتمل است پس از وقایعی مانند قتل شیخ کججی و نسبت دادن آن به سلطان احمد، کمال غزل خود را خطاب به وی سروده باشد. او در بیت دیگری از غزل خود می گوید: ((زاهدان فایده عشق ندانند که چیست/نکند فایده این نکته به نادانی چند)).

     

    مولانا خواجه عبید زاکانی (وفات در 773 قمری) در غزلی بدین مطلع گفته است: ((ساقیا باز خرابیم بده جامی چند/ پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند)). در بیت بعد می گوید: ((صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق/ما و میخانه و دُردی کش و بدنامی چند)). باز همو در بیت ششم غزل خویش می گوید: ((در بهای می گلگون اگرت زر نبود/ خرقهٔ ما به گرو کن، بستان جامی چند)). عبید در شیراز پیش از سلطنت سلطان احمد معاشر با حافظ بوده است.

    خواجه عماد فقیه در این مجلس می گوید: ((بر گُل افکند ز سنبل بت ما چینی چند/تا به بار است شقایق به ریاحینی چند)). عماد در بیت مقطعِ خود می گوید: ((گو بخوان یک غزل از نظم دلاویز عماد/ کز فلک برگذرد نعرۀ تحسینی چند)).

    شاه نعمت الله ولی نیز در این مضمون و قافیت غزلی مهم دارد. نعمت الله می گوید: (( به علی رغم عدو باز زدم جامی چند/ توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند)). او در بیتی  از این غزل نزدیک به بیت حافظ می گوید: ((فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر/ می خور و وقت غنیمت شمُر ایامی چند)). همو باز در بیتی نزدیک به بیت احمد بغدادی می گوید: ((نوبهار است گل آور چو می ات نیست بیا/برو از پیر خرابات بُکن وامی چند)).

    حافظ اما در بیت مقطع غزل خویش صفت کامکار را به کار بسته و بعید نیست که صفت معطوف به سلطان احمد بغدادی باشد.

     

    حافظ از شوقِ رخ و مهرِ فروغِ تو بسوخت

    کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چند

     

    حافظ می گوید:

    اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است

    زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

     

    احمد میگوید:

    گر شوق غم عشق تو با سوز و گداز است

    صد شکر که الطاف تو بیچاره نواز است

    در صومعه و خانقهم راه ندادند

    گفتند حریفان که در میکده باز است

    بی عشق مجازی نشود کار میسر

    گر کوی حقیقت طلبی راه مجاز است

    جز مرتبه ای کز در حق یافته باشی

    هر مرتبه کان هست همه شیب و فراز است

    مرغ دل احمد هوس لامعه دارد

    هرچند که پروانه آن شمع طراز است

    در بین تمامی شاعرانی که در مجالس خیالی سلطان احمد و حافظ می توان ایشان را یافت در این غزل تنها کسی که در این وزن، مضمون، قافیت و ردیف شعری در دیوان او هست مولانا ناصرالدین بخارایی (وفات در سنه 872 قمری) است. نظر به اهمیّت و بلاغت این غزل، آنرا از دفتر ناتمام تصحیح اشعار ناصر که به اهتمام  نگارنده این سطور در حال انجام است به صورت کامل منعکس می نماییم. ناصر می فرماید: (( گر راه حرم چون سر زلف تو دراز است/از قبله دری بر دل مشتاق تو باز است/ تا گوشه ابروی تو محراب دل ما است/ما را نه سر زهد و نه آهنگ حجاز است/یک عاشق پاکیزه نظر نیست چو محمود/ور نه همه اطراف جهان پر ز ایاز است/میلی که دلم سوی تو دارد به حقیقت/از دیده معنی است نه از روی مجاز است/از هر دو جهان قبله سر کوی تو دارم/در جنّت فردوس چه حاجت به نماز است/از پای نشین یک نفس ای شمع که امشب/بیچاره دل سوخته در سوز و گداز است/درباز دل و دین به در میکده ناصر/می نوش زمانی که در توبه فراز است)).

     

     

    حافظ می فرماید:

    گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

    گفت در دنبال دل، ره گم کُنَد مسکین غریب

     

    سلطان احمد جلایری راست:

    جان بیغما بُرد زلفش ماند دل آنجا غریب

    صبر باید کرد دل را با تن تنها غریب

    بس عجب کاری است غربت من ندانم وصف کرد

    کس نداند درد غربت در جهان الا غریب

    کعبه مقصود می جوید به مقصد می رود

    بی زواد و بی شتر افتاده در صحرا غریب

    یاد کشتی می کند در دجله با یاران خویش

    زان سبب ریزد ز دیده هر شبی دریا غریب

    هیچ غمخواری نباشد جز خدا بیچاره را

    دست می دارد تضرع می کند بالا غریب

    در فراق روی یار و دور بر یاد دیار

    نیم بسمل می طپد در خون دل شبها غریب

     سالها بودم غریب و با غریبان همنفس

    همچو احمد کس ندیدم در جهان زیبا غریب

    خواجوی کرمانی در این مجلس می فرماید: ((طرۀ مشکین نباشد بر رخ جانان غریب/ زانکه نبود سنبل سیراب در بستان غریب)). در بیتی دیگر از غزل خویش می گوید: (( گر به شمشیرم کُشی حُکمت روان باشد ولیک/بر گدا گر رحمت آرد نبود از سلطان غریب)). البته جای تردیدی نیست که خواجو در این غزل نظری به احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در سنه 752 بسیار پیشتر از ظهور و سلطنت احمد در شیراز رحلت کرد و در تنگ الله اکبر این شهر به خاک سپرده شده. لذا پوشیده نیست که در این مجلس دیگران در استقبال یا شاید مقلد کلام وی برای استقبال از یکدگر هستند.

    نعمت الله ولی نیز غزلی با ردیف «غریب» در دیوان خود دارد. او می گوید: ((در دیار تو غریبیم و هوادار غریب/خوش بود گر بنَوازی صنما یار غریب)).

    ناصر بخاری نیز غزلی دارد بدین مطلع: ((ای به حسن از عالم انسان غریب/ذاتِ انسانِ تو در اینسان غریب)). او در بیت مقطع می گوید: ((از سر کوی تو تا ناصر برفت/هیچ پرسیدی کجا شد آن غریب؟)).

    خواجه کمال خجندی در این مجلس می گوید: ((دل مقیم کوی جانان است و من اینجا غریب/چون کند بیچارۀ مسکین، تنِ تنها غریب)). همو در بیت مقطع می گوید: ((در غریبی جان به سختی می دهد مسکین کمال/ واغرییی واغریبی واغریبی وا غریب)). در در بین شاعران این مجلس؛ تنها غزل کمال در قافیه، ردیف و وزن مشابهت تامه با غزل احمد بغدادی دارد.

     

    حافظ می گوید:

    باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

    وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

     

    سلطان احمد می گوید:

    ای جان نفسی همنفس صحبت جان باش

    همراز سخن سامع اسرار نهان باش

    تا خوش نظری در تو کنم از سر حیرت

    من از سر تحقیق، تو باری به گمان باش

    چشم بد از آن چهرۀ زیبای تو محجوب

    تا باد چنین صاحب رندان جهان باش

    خوبی تو زیباست در این دایره امروز

    بر مملکت حسن تو خود حکم روان باش

    آخر شب شعبان بخورم باده صافی

    تا صبح سعادت چه کنم گو رمضان باش

    یا رب چه نشان است تو را خال زنخدان

    در زمره احباب تو دائم به نشان باش

    دل گه گه اگر می طلبد باده رنگین

    آن به که در این حضرت سلطان زمان باش

    شاهی که فلک بر جهتش از سر تعظیم

    صد سجده کند بر سخنِ نامه وران باش

    احمد سخن مست الستی به تو ختم است

    در حفظ خدا ایمن و در امن و امان باش

    این غزل از آن جهت اهمیّت بسیار دارد که در دواوین سایر متقدمان و معاصران احمد و حافظ استقبالی از آن بعمل نیامده است و لذا در زمرۀ مراودات اختصاصی این دو شاعر طبقه بندی می شوند.

     

    حافظ راست:

    دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

    تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

     

    احمد بغدادی راست:

    دوش دیدم که ز گل چهره بر افروخته بود

    گوئیا همنفسی را به غمی سوخته بود

    دست خیاط ازل روز نخستین باری

    جامۀ قامت زیبای تو را دوخته بود

    پیش از آن کین شفق شعلۀ خور پیدا شد

    مشعل حسن تو از نور بر افروخته بود

    گفت ساقی که بر افروخته چند است بگوی

    ساغر زر ز می صاف برافروخته بود

    مدتی شد که نپرسی تو دلم را چونی

    پیش از اینت نظری با من دلسوخته بود

    عاقیت رفت فدای کف پای محبوب

    مدتی بود که دل این هوس اندوخته بود

    من گرفتم که نبندد خم طاقش قوسی

    شکن قلب دلان را ز که آموخته بود

    باز هم ناصر بخارایی یگانه شاعر حاضر در این مجلس استقبالی است. غزل وی از دفتر پیش گفته به صورت کامل منعکس  می گردد: ((می گذشت و ز حیا چهره برافروخته بود/ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود/از کمانخانۀ ابرو بگشاده غمزه/چشم او دیدۀ صاحبنظران دوخته بود/جمله در آب مِی انداخت به یکدم ساقی/صبر من هرچه به ایام بیاندوخته بود/نخریدند به یک جرعۀ می از زاهد/در خرابات مغان زهد که بفروخته بود/جان چو پروانه فشاندیم بر آن شمع که او/ مجلس ما چو رخ خویش برافروخته بود/صورتی دید در آئینۀ رویش ناصر/که در آئینه چو طوطی سخن آموخته بود)).

     

    حافظ راست:

    به مژگان سیه کردی هزان رخنه در دینم

    بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

     

    باز هم حافظ در غزلی دیگر می فرماید:

    گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

    ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم

     

    احمد بغدادی راست:

    تویی شاهم تویی ماهم تویی خورشید و پروینم

    مرو کو آن دمی بر من که روی دیگری بینم

    تو چون جانی مرا جانا چه جای جان بود جانا

    توانم من کجا، کِی، من که یکدم بی تو بنشینم؟

    همی ترسم که مهجورم ز عشقت ناگهان میرم

    نماند حسرتم در دل زمانی آ به بالینم

    ز اول کرده ام شرطی که یارم اوست تا هستم

    وگر باشد سر مویی خلاف شرط، بی دینم

    چه شد ای باغبان آخر به باغم ره بده بالله

    مکن منعم ز گل دیدن که می بینم نمی چینم

    کشم بر سوی شهر خود حما الله شهرم را

    نمی سازد مزاجم را هوای شهر قزوینم

    منم احمد چو فرهادی، مَثَل یارم چو شیرینی

    هزاران جان فرهادی فدای جان شیرینم

     

    سعدی بنیانگذار این مجلس است. او در غزل خویش می فرماید: ((ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم/به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم)). شخ اجل در مقطع غزل زیبای خویش می گوید: ((رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه/مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم)).

    سیف فرغانی نیز پیشتر از حافظ و احمد غزلی بدین مطلع در استقبال سعدی سروده است: ((مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینم/ ز لبهای تو می نوشم ز رخسار تو گل چینم)). او در بیت آخر غزل خود به صراحت از استقبال خویش از سعدی یاد کرده و می گوید: ((چنان افتادۀعشقت شدم جانا که چون سعدی/ ز دستم بر نمی آید که یکدم بی تو بنشینم)).

    در بین معاصران احمد اما کمال خجندی غزلی بدین مطلع در مجلس استقبال سروده است: ((چه خوش‌تر دولتی زینم که دایم با تو بنشینم/که سیری نیست از رویت مرا چندان که می‌بینم)). کمال در بیت آخر خود می گوید: ((مرا گویی کمال، آیینِ عاشق، بیدلی باشد/اگر بیدل نِی ام جانا من از عشق تو بی‌دینم)).

    ناصر بخارایی در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تو را ای ماه مهر افروز چندانی که می بینم/نخواهد در کنار آمد به جز اشک چو پروینم)). در بیتی دیگر ناصر می گوید: ((به شبهای فراقت نیست در تاب و تب هجران/به غیر از شمع دلسوزی که گرید او به بالینم)).

    سلمان ساوجی  نیزدر این مجلس حاضر است و در غزلی خوش می فرماید : ((هوای قامتش دارم ولی چندان که می بینم/سر و برگ هوای من ندارد سرو سیمینم)). در بیت بعد می گوید: ((مرا چون در گلستانش میسر نیست گل چیدن/به مژگان خاک می رویم به چشمان درد او چینم)). همو در بیتی دیگر از این غزل می گوید: ((شبی نوش لبت دیدن به خواب خوش هوس دارم/ولی صورت نمی بندد خیال خواب نوشینم)).

     

    حافظ راست:

    ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

    آبروی خوبی از چاه زنخدان شما

     

    احمد بغدادی راست:

    ای فروغ مهتری مه را از آن روی شما

    عالمی را فتنه کرد آن چشم آهوی شما

    سبز و تر دارم کنار چشمه سار خویشتن

    تا بیاید در کنارم سرو مینوی شما

    نیم شب کان زلفِ در پیچش بیاید بو دهد

    فرق نتوان کرد سنبل را از آن موی شما

    می فرستم جان خود را با نسیم صبحدم

    بو که آید بر من خاکی روان بوی شما

    هاتف اندر بزم مستان در صبوح عید گفت

    بر فلک جا دارد این غوغا و یاهوی شما

    ساقیا مست است احمد منّتی دیگر بنه

    تا شود از جان و دل هر دم دعا گوی شما

    سلمان ساوجی در غزلی بدین مطلع می گوید: ((قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما/دولت ما نیست الا در سر کوی شما)). او در بیت مقطع می گوید: ((گر بدم گویی و نیکویی به هر حالت که هست/هست سلمان از میان جان، دعا گوی شما)).

    ناصر بخارایی می گوید: ((ربود ملک دلم حُسن دل ستان شما/بجای جان منی جان ما و جان شما)). همو در بیت مقطع خود می فرماید: ((به بوی باد صبا جان همی دهد ناصر/ که هست رهگذر او به بوستان شما)).

    در دواوین سایر شعرا چون جهان ملک خاتون، ابن یمین، خواجوی کرمانی و غیره نیز در اوزان متفاوت با ردیف «شما» اشعاری مشاهده می گردد اما از توجه به مضامین و روح کلام ایشان در آن اشعار نمی توان قائل به حضور آنها در این مجلس استقبالی بود. غزل حافظ نیز هرچند در قافیه تفاوت مختصری با شعر احمد دارد اما در وزن، ردیف و مضامین کاملاً بدان نزدیک است به طوری که در بیت نخست احمد از وصف «روی شما» می گوید و حافظ «روی رخشان شما» را توصیف می کند. در عین حال غزلیات سلمان و ناصر نیز به اندازه غزل حافظ در این مجلس استقبالی دارای اهمیّت می باشند. اما به هر روی با امعان نظر در آنکه حافظ در شعر خود به ساکنان شهر یزد اشاره می کند و باز در مصرعی می گوید: ((گر چه جام ما نشد پُر مِی به دوران شما)) با عطف نظر به توضیحات قبل و سخن از تمایل نافرجام حافظ از سفر به بغداد، ذکر این نکته در اینجا ضرورت دارد که سلطان احمد ایلخانی ممکن است در برخی از غزلیاتی که حافظ در آن به شاه  نصرة الدین یحیی مظفری (مقتول در سنه 795)؛ برادر زاده شاه شجاع  و حاکم یزد اشارت یا کنایه ای کرده است با استقبال و ورود شاعرانۀ خویش؛ پیامی مبنی بر علاقۀ خود به حضور حافظ  در قلمرو حکومت خودش را به او منتقل کرده باشد. لذا از آنجائیکه مطابق مستندات موجود شاه یحیی اهل فضیلت و هنر پروریدن نبوده است و نسبت به حافظ شاعر نوازی شایسته ای بعمل نیاورده بعید نیست سلطان احمد ایلخانی که در فضیلت‎پروری و فرهنگ دوستی در نقطه مقابل یحیی است با استقبال از این اشعار حافظ؛ عزم بیان ارادت خود به وی و ترغیب و تشویق او به حضور در بغداد را به جای یزد داشته است. ابیاتی از حافظ مانند؛ (( گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/یا رب به یادش آور درویش پروریدن)) یا ((دلم از وحشت زندان سکندر(یزد) بگرفت/ رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم)) جملگی دلالت بر صحت این مدعا دارد. در ادامه مبحث خواهیم دید که سلطان احمد مجدداً در مجلس استقبالی حاضر است که در آن حافظ نیز با غزل به مطلع: ((دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن)) حضور دارد و در بیت آخر آن تعریضی به نام شاه یحیی می زند.

    حافظ می گوید:

    دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

    در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

    حافظ در بیت مقطع این غزل از شاه یحیی مظفری انتقاد می کند می فرماید: ((گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی/ یا رب به یاد آور درویش پروریدن)).

     

    سلطان احمد  اما در اینجا گفته است:

    در راه عشق جانان باید به سر دویدن

    جان و جهان بدادن، عشقش به جان خریدن

    دانی چگونه باشد آیین عشق بازی

    دامان او گرفتن وز دیگران بریدن

    یا رب چه ذوق دارد شب های شوق تا روز

    چون مرغ نیم بسمل در خون دل تپیدن

    واجب به عاشقان است با درد عشق بودن

    بر عاقلان نیامد این درد را کشیدن

    در عشق او ملامت باید کشید از خلق

    فرض است از رقیبان وز نیک و بد شنیدن

    در انتظار لعلش جانم رسید بر لب

    شاید که همچو ساغر بتوان لبش مکیدن

    احمد اگر نیابد در کوی دوست باری

    جز درگهش نخواهد جای دگر گزیدن

    سلمان ساوجی در این وزن و قافیه می گوید: ((خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن/بس دامنش گرفتن وانگه فرو کشیدن)). در ابیاتی دیگر می فرماید: ((گم کرده‌ایم خود را راهی نمای مطرب/ باشد مگر بدان ره در خود توان رسیدن/ نِی هر دمم ز مسجد خواند به کوی رندان/قول وی از بن گوش می‌بایدم شنیدن)).

    کمال خجندی می فرماید: ((گر شر ز تیغ تیزت دارد سر بریدن/من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن)). در ابیات دیگر غزلش می گوید: ((گر پارسا بخواند در زیر لب دعائی/بهر شفای دردم نگذارمش دمیدن/ گوش کمال پُر شد از آه دردمندان/دیگر نمی تواند نام دوا شنیدن)).

    شاهزاده جهان ملک خاتون می فرماید: ((از دستت ای قلم من خواهم به جان رسیدن/از تو زبان درازی وز من زبان بریدن)). در بیت سوم این غزل می فرماید: ((پیوند مهرم از دل بشکست عهد لیکن/ما را ز جان شیرین مشکل توان بریدن)). در بیتی دیگر شاعره خاتون ما می گوید: ((آن را که همچو بلبل باشد هوای گلزار/ چون گل بباید او را صد پیرهن دریدن)).

    پیشتر از شاعران قرن هشتم مولانا جلال الدین رومی در دیوان شمس گفته است: ((ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن/ وی آهوی معانی آمد گه چریدن)).

    همام تبریزی می گوید: ((ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن/دوری نمی‌تواند پیوند ما بریدن)). در بیت بعد می فرماید: ((ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند/ تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن)).

     

    حافظ راست:

    ساقیا برخیز و دَر دِه جام را

    خاک بر سر کن غم ایام را

     

    احمد راست:

    ساقیا برخیز و در ده جام را

    پخته کن این خام نا فرجام را

    شام کن این صبح را با زلف یار

    صبح کن با عارضش این شام را

    جان به می ده جام می آشام کن

    جان نیرزد لذت آشام را

    از غم دنیا چو رستی غم مخور

    خوش بنوش و خوش بدار ایام را

    باده می کن نوش عبدالقادرا

    سجده کن آخر چنین اصنام را

    اما شاعران دیگر از جمله خود حافظ نیز در اوزانی متفاوت اما مضامین نزدیک؛ اشعاری با این قافیه در دواوین خویش دارند. اما نکته بسیار مهم این مجلس آن است که مطلع غزل احمد شباهت تامه به مطلع غزل حافظ دارد و روشن است که یکی دیگری را علوه بر استقبال تضمین کرده است. در عین حال تنها این حافظ و احمد هستند که در وزن مثنوی یعنی رمل مسدس محذوف شعر خود را سروده اند و اوزان شعر سایرین با وزن شعر ایشان در فوق متفاوت است.

    حافظ در وزنی دیگر باز غزلی دارد با همین قافیه و ردیف. او می گوید: (( صوفی بیا که آینه صافیست جام را/ تا بنگری صفای می لعل‌فام را)).

    سعدی فرماید: ((امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را/ یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را)).

    همام تبریزی گوید: ((ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را/ وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را)).

    خواجوی کرمانی می فرماید: ((ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را/ وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را)).

    کمال خجندی فرماید: ((کردند صید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را/ بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را)).

    نسیمی حلبی گوید: ((صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام را/ وز سر خیال غم ببر، این رند دُردآشام را)).

     

    حافظ راست:

    دل سراپردۀ محبت اوست

    دیده آیینه دار طلعت اوست

     

    احمد راست:

    دل من در خور محبت اوست

    زانکه آیینه دار طلعت اوست

    دل بیچارۀ مجاور من

    روز و شب در مقام خدمت اوست

    سرفرازیش می رسد کردن

    گردنی را که زیر منت اوست

    نوبت حسن می زند ساقی

    پنج روزی که هست نوبت اوست

    شمع در خانقاه مفروزید

    که انس خلوت ز نور وحدت اوست

    ای که تحسین عصمتم کردی

    عصمت من ز یمن عفت اوست

    قامتت را به سرو نسبت کرد

    عقل فاعل که شرط فطرت اوست

    قامتت منتهای مطلب من

    سرو چوبین به قدر همت اوست

    شاعری پایه ای است عالی قدر

    که فلک کمترین رفعت اوست

    من  زلطف تو شعر می گویم

    این تمکن مرا ز حرمت اوست

    از منِ خاک تا چه برخیزد

    هرچه من می کنم به دولت اوست

    شاه نعمت الله ولی (730 - 832 قمری) معاصر با حافظ و سلطان احمد نیز دو غزل به این وزن و قافیه در دیوان خویش دارد. غزل نخست به مطلع؛ (( همه عالم ظهور حضرت اوست/همه وابسته محبت اوست )). غزل دوم او به مطلع: (( جان ما بنده محبت اوست/زندگی در حضور حضرت اوست )) می باشد. همچنین در پایان دیوان وی دو بیتی بدین شرح آمده است؛ ((دل تو خلوت محبت اوست/جانت آیینه دار طلعت اوست/آینه پاک دار و دل خالی/که نظرگاه خاص حضرت اوست)). با امعان نظر در غزلیات و دو بیتی نعمت الله پوشیده نمی ماند که او متأثر از حافظ به وجه متأخر این اشعار را در یک مقصود خانقاهی و عرفانی سروده است و نظر به شخص خاصی در شعر خود ندارد. امّا از توجه به بیت سلطان احمد ایلخانی در غزل فوق آنجا که گفته است؛ ((ای که تحسین عصمتم کردی/عصمت من ز یمن عفت اوست)) می بینیم که حافظ در بیتی از غزل خود می گوید ؛ (( گر من آلوده دامنم چه زیان /همه عالم گواه عصمت اوست)). این در حالی است که در هر دو غزل شاه نعمت الله در هیچ بیتی اشارتی به ((عصمت)) نشده و این واژه در ابیات او وجود ندارد. در عین حال معصومیّت و عصمت به معنای عدم انجام گناه منتسب به انسان است نه خدا و برای پروردگار نمی توان قائل به عصمت یا عدم عصمت بود. لذا این غزل حافظ بدون تردید مانند غزلیات نعمت الله عرفانی تلقی نمی گردد و به احتمال قریب به یقین، خطاب به سلطان احمد سروده شده است. قرینه دیگر این مراوده مستقیم ادبی و تقدّم سرایش شعر حافظ نسبت به غزل سلطان احمد این بیت او در غزل مورد بحث است که صراحتاً در آن از مقام شاعر و شاید به طور غیر مستقیم از خواجه حافظ ستایش می کند. ((شاعری پایه ای است عالی قدر/که فلک کمترینِ رفعت اوست)).

     

     حافظ می سراید:

    به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

    که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

     

     سلطان احمد می سراید:

    دل من فسرد عشقت نظری بکن خدا را

    رمقی نماند جان را نفسی دمی مدارا

    شب هجر و ناتوانی که ز غم ستوه باشم

    چو خیال بسط گیرد نبود نظیر یارا

    نفسی به دوستگانی نشود دلا میسر

    ز شرابخانه بیرون من مست بی نوا را

    تو به نقص عهد کوشی من خسته در تجهد

    به جفای بی کرانت ببرم به سر وفا را

    غزلی بخوان به شعرم به سماع لن ترانی

    که غریو کوس شعرم مدد است اولیا را

    دل من غلام جان شد تو نظر به همتش کن

    که غلام سعد اختر نکند طلب بها را

    تو نگه به پیر من کن که بسی تمیز دارد

    که به وقت را رفتن نهلد دمی عصا را

    حافظ در بیت مطلع غرل خود از واژۀ سلطان بهره برده و لذا این احتمال که خطاب سخن وی سلطان احمد و استقبال از شعر او باشد بسیار است.

    خواجه عماد فقیه می فرماید: ((به معالجت چه حاجت دل دردمند ما را/ که مریض درد عشقت نکند طلب دوا را)). باز در ابیاتی دیگر می گوید: ((تو اگرچه پادشاهی نظری بدین گدا کن/ که روا بود که سلطان نظری کند گدا را/ نه به کوی بی نوایان گذری کنی به احسان/نه به حال دردمندان نظری کنی خدا را)). البته عماد قطعاً در غزل خود نظر به سلطان احمد ایلخانی ندارد زیرا وی در 773 و یک دهه پیش از پادشاهی وی رحلت کرده است.

    اما سلمان ساوجی نیز در این وزن و قافیت و مضمون می فرماید: ((ز شراب لعل نوشین من رند بی نوا را/ مددی که چشم مستت به خمار کشت ما را)). در دو بیت دیگر از غزل خویش که بسیار به ابیات حافظ نزدیک است گفته است: ((دل من به یا رب آمد ز شکنج بند زلفت/ مشکن که در دل شب اثری بود دعا را/ همه شب خیال رویت گذرد به چشم سلمان/که خیال دوست داند شب تیره آشنا را)).

    کمال خجندی در این مجلس می فرماید: (( چه رها کنی به شوخی سر زلف دل ربا را/ که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را)). در بیت مقطع می گوید: ((مدهید گو طبیبان به کمال مرهم جان/چو سپرد جان به جانان چه کند دگر دوا را)).

    پیش از شاعران قرن هشتم نزاری قهستانی در این مجلس گفته است: ((چو به تُرکتاز بردی دل مستمند ما را/ به کمینه بندهٔ خود به از این نگر خدا را)).

    مولانا جلال الدین بلخی نیز گفته است: ((بروید ای حریفان بِکشید یار ما را/ به من آورید آخر صنم گریزپا را)).

     

    حافظ راست:

    یوسف گمگشته باز آید به سامان غم مخور

    کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور

     

     سلطان احمد راست:

    کار ما آید به سامان غم مخور

    راه ما آید به پایان غم مخور

    گر بود مرهم ز پیکان غم مدار

    ور بود وصلش ز هجران غم مخور

    پرتو آن عکس رویش را ببین

     از مه و خورشید تابان غم مخور

    جهد کردی راز دل پنهان کنی

    آشکارا گشت پنهان غم مخور

    چون گرفتی دامن مردان به چنگ

    از وزیر و میر و سلطان غم مخور

    احمدا در رو به بستان وصال

    گل بچین از باغبانان غم مخور

    در بین شاعران نزدیک یا معاصر با حافظ غزل در این وزن و قافیه و ردیف کم نیست. تا آنجا که تاکنون می دانیم نخستین بار خواجه شمس الدین محمد جوینی وزیر فاضل ایلخانان مغول (مقتول در سنه 683 هجری قمری) غزلی در همین وزن قافیه سروده است. نظر به اهمیّت و احتمال عدم چاپ کامل این شعر در گذشته؛ آنرا از منبع نسخۀ خطی شماره 555 کتابخانه انسیتوی شرق شناسی آکادمی علوم تاجیکستان مندرج در صفحه 19 رقم دستنویس در صدر برگه  کتاب مذکور در اینجا منعکس می نماییم: ((کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور/گر چو گردون از بد دوران او سرگشته ای/آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور/در خم چوگان چون گوی سرگردان مباش/هست هم در حال ایزد حال گردان غم مخور/هر غمی را شادی در پی بود دل شاد [دار]/ هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور/ بی سحر هرگز نماند شام بی صبری مکن/هرچه دشوار است روزی گردد آسان غم مخور)).

    سلمان ساوجی معاصر با حافظ و سلطان احمد می گوید: ((بر دمد صبح نشاط از مطلع جان غم مخور/ بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور)).

    جلال طبیب  شیرازی می گوید: ((ای دل از بیداد دوران غم مخور/خار باشد در گلستان؛ غم مخور)). جهان ملک خاتون می گوید: ((ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/باشد احوال جهان اُفتان و خیزان غم مخور)). باز همو می سراید: ((ای دل پُر درد بر امید درمان غم مخور/در رسد تشریف روز وصل جانان غم مخور)).

    ناصر بخارایی می فرماید: ((آسان شود به صبر همه کار غم خور/تو یار باش اگر نَبُود یار، غم مخور)).

     نسیمی آذری مشهور به حلبی (مقتول در 807 قمری)؛ آخرین شاعر ما در قرن هشتم و اوان قرن نهم است است که می فرماید: ((تکیه کن بر فضل حق ای دل ز هجران غم مخور/ وصل یار آید شَوی زان خرم ای جان غم مخور)). در قرون و ادوار بعد نیز تا عصر ما همچنان شاعران دیگری در این وزن و قافیه غزلیاتی را سروده اند.

     

    حافظ می گوید:

    از من جدا مشو که توام نور دیده ای

    آرام جان و مونس قلب رمیده ای

     

    سلطان احمد می گوید:

    صوفی مگر که کوی مغان را ندیده ای

    یا دیده ای و دامن عزلت گزیده ای؟

    در بوستان عیشِ من اکنون تو ای غزال

    چون سرو سرفرازِ محبت دمیده ای

    از عون ذوالمنن که هدایت نزول کرد

    کز طبع حور زاد به غم پروریده ای

    آید عروس چند کز ایشان یکی به لطف

    در مرغزار حسن نیابی جریده ای

    ای صد هزار رحمت خالق بر آن نظر

     کو را از آن میانه نکو برگزیده ای

    ما را حواله کرد به هر سو که آفرید

    او را مگر به حضرت خود آفریده ای

    احوال روزگار مرا در فراق خود

    نشنیده ام ز کس که تو روزی شنیده ای

    احمد فراق یار تو را کرد مبتلا

    حوری چنین به عمر، تو گویا ندیده ای

    ناصر بخاری را نیز غزلی با همین مضمون و قافیه در دیوان است. ناصر می گوید: ((ای یار نازنین چو دل از ما رمیده ای/از ما رمیده ای به رقیب آرمیده ای)). در بیتی دیگر می فرماید: ((من ذره ام متاب تو از ذره روی مهر/ گیرم که همچو مه به ثریّا رسیده ای)).

    شاهزاده جهان ملک خاتون اینجو نیز غزلی در همین مضمون بدین مطلع در دیوان خویش دارد: ((جانا چه کرده‌ایم که از ما بریده‌ای/بر دست هجر پرده صبرم دریده‌ای)).

    سید جلال عضد دیگر شاعر قرن هشتم در دیوان خویش می گوید: ((جانا تو سوز و درد دل ما ندیده ای/از ما سؤال کن که تو اینها ندیده ای)).

     

    حافظ راست:

    گل در بر می در کف و معشوق به کام است

    سلطان جهانم به چنین روز غلام است

     

    احمد بغدادی راست:

    تا خال تو بر گوشه زنخ دانه و دام است

    عشاق تو را خواب و خورش عین حرام است

    از نالۀ من مرغ چمن ناله فزای است

    وز زاری من چشم فلک پر ز غَمام است

    بی صبری و دلسوزی من نیک شناسد

    آنکس که در این قافله سر خیل زمام است

    این ماه دل افروز که امشب به در آمد

    بر صدق یقین شد که از آن گوشه بام است

    با خاصگیان می نکند هیچ خطابی

    زیرا که خطاب از پی گمراهی عام است

    در فصل چنین کز نفس باد بهاری

    بر نسترن آزادی و بر سرو قیام است

    چون احمد بن ویس تو در کوی خرابات

    در دست حریفان مغان البته جام است

     

    باز هم احمد راست:

    دِیری که بر او کعبه کند طوف کدام است

    یا گوشۀ عشق است و در آن توبه حرام است

    در قالب فانی که درو تعبیه روح است

    گر پخته شوی مشرب تو بادۀ خام است

    گر میل کند خاطر تو خلوت خاصان

    این دولت فرخنده مگر دولت عام است

    ما را همه مقصود از این کعبه مسجود

    یک گوشه نظر گر بکنی کار تمام است

    در مذهب عرفان که بود مذهب احمد

    آن توبه که پیوند نشد توبۀ جام است

    سعدی نخستین کسی است که متقدم بر شاعران قرن هشتم غزلی بدین مطلع سروده است: ((بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است/ای مجلسیان راه خرابات کدام است)). شیخ اجل نیز یک قرن پیش از حافظ؛ به محتسب شهر می تازد و می گوید: ((با محتسب شهر بگویید که زنهار/ در مجلس ما سنگ مینداز که جام است)).

    پس از سعدی؛ امیر خسرو دهلوی (652-725 قمری) غزلی دارد بدین مطلع: ((ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است/عالم به مراد دل و اقبال غلام است)).

    عماد فقیه را غزلی است بدین مطلع: ((تنها نخورم بادۀ صافی که حرام است/ وان عیش که بی دوست حلال است کدام است؟)).

    سلمان ساوجی می گوید: ((بیا که بی لب لعل تو کار من خام است/ ز عکس روی تو آتش فتاده در جام است)). با امعان نظر در غزل سلمان این بیت اهمیت بسیار دارد: ((مکن ملامت رندان، دگر به بدنامی/ که هرچه پیش تو ننگ است نزد ما نام است)).

    ابن یمین فرومدی در غزلی می گوید: ((رویت که ازو عالم خوبی به نظام است/ چشم بد ازو دور یکی ماه تمام است)). در بیتی دیگر همو می گوید: ((گشتم ز غم عشق تو ای دوست به حالی/ کز هستی من نیست نشانی همه نام است)).

    حسن دهلوی( وفات در 738 قمری) در غزلی می گوید: ((لب شیرینت را شکر غلام است/اگر شیرین تویی شکّر کدام است؟)). در ابیاتی  دیگر از این غزل می گوید: (( اگر ساقی تو خواهی بود ما را/ که می گوید که می خوردن حرام است؟/ شب هفتم که مه نیمه ننماید/اگر تو روی بنمایی تمام است)).

    شاه نعمت الله ولی غزل مهم خود را بدین مطلع سروده است: (( در کوی خرابات کسی را که مقام است/در دنیی و در آخرتش جاه تمام است)). غزل وی مضامین مشابه با غزل حافظ و احمد بسیار دارد بعنوان مثال می گوید: (( در دور بگردید و نمائید به یاران/ رندی که بود چون من سرمست کدامست)). همو باز در غزل دیگری بدین مطلع مفاهیم و دعاوی استقبالی خویش را تکرار می کند و می گوید: ((در گوشهٔ میخانه کسی را که مقام است/ناقص نتوان گفت که او رند تمام است)).

    کمال خجندی در غزلی می سراید: ((ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام است/ در مذهب ما مذهب ناموس حرام است)). در غزل وی نیز مفاهیم استقبالی مشابه با غزل احمد و حافظ فراوان است بعنوان نمونه می گوید: ((ساقی می دوشینه اگر رفت به اتمام/ ما را ز لب لعل تو یک جرعه تمام است)).

    آخرین شاعر این بزم در قرن هشتم که در دیوان او تاکنون بدین سیاق غزلی آمده است نسیمی آذری یا حلبی است آنجا که می گوید: ((سلطان غمت را دل پر درد مقام است/آن دل چه نشان دارد و آن مرد کدام است؟)).

     

    حافظ راست:

    دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

    گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم؟

     

    سلطان احمد راست:

    روح بخشا بی حضورت شادمانی چون کنم؟

    یا جوانی بر سریر شادمانی چون کنم؟

    چون حیات من تو باشی ای مراد طینتم

    بی جمال جانفزایت شادمانی چون کنم؟

    با وصالت پادشاهم با فراقت پاسبان

    پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم؟

    آب حسرت دیده را در اضطراب آورده است

    در میان اوج حیرت دیده بانی چون کنم؟

    چون دلم را خاص بهر مهر تو پرورده اند

    مادر آورده است ترک مهربانی چون کنم؟

    گلبن بستان شوقم غنچه را تر کرده است

    تا صبا یاری نبخشد دُر چکانی چون کنم؟

    احمدا گر روز بازار سخن واقع شود

    من در این فکرم که عرض ارمغانی چون کنم؟

    ناصر بخارایی می گوید: ((بس که هر دم دیده را پر خون کنم/ روی زرد خویش را گلگون کنم)). همو باز در غزلی دیگر بدین مطلع مضامنی مشابه را می سراید: ((مست عشقم پارسایی چون کنم/ محو گشتم خود نمایی چون کنم)). در این غزل بیتی بسیار نزدیک به یکی از ابیات سلطان احمد وجود دارد و چنین قراینی فارغ از اشعار استقبالی سایر شعرا در این مضمون، می تواند دلالت بر ارتباط ادبی ایشان  داشته باشد. ناصر در بیت چهارم غزل خویش می گوید: ((وصل او دیدم ندارم تاب هجر/سلطنت کردم گدایی چون کنم؟)).

    شیخ کججی در همین وزن و قافیه می گوید : ((بی تو ای جان و جهانم شادمانی چون کنم؟/بی تو ای عمر عزیزم زندگانی چون کنم؟)).

    نسیمی آذری در این مجلس می گوید: ((شد ملول از خرقۀ ازرق دل من چون کنم؟/ ساقیا جامی بده تا خرقه را گلگون کنم)).

    عماد فقیه می گوید: ((ای نور هر دو دیده وداع تو چون کنم؟/گریم ز شوق روی تو تا دیده خون کنم)).

    کمال خجندی می گوید: ((رفت از دست من آن زیبا نگاری چون کنم؟/نیست در دستم عنان اختیاری چون کنم؟)).

    شاه نعمت الله ولی می گوید: ((عاشق آن گلعذارم چون کنم؟/همچو زلفش بیقرارم چون کنم؟)).

    شاهزاده جهان ملک خاتون؛ گوی سبقت را از دیگر معاصران می رباید و در چند غزل متعدد با همین مضامین و قافیه می گوید: ((درد ما را با غمت چون نیست درمان چون کنم؟/ وین سر سرگشته ام را نیست سامان چون کنم؟)). در غزلی دیگر بدین مطلع می گوید: ((دل ز تنهایی به جان آمد ندانم چون کنم/هر زمان از آتش دل دیده را پر خون کنم)). باز همو در غزلی دیگر می فرماید: ((تا به چند این دیده را در هجر تو جیحون کنم؟/ وین دل بیچاره را در عشق تو پر خون کنم)). باز می گوید: ((جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم؟/تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم؟)). برای آخرین بار در غزلی بدین مطلع می فرماید: ((تا به کی دل را ز درد عشق تو پر خون کنم؟/ دیدۀ نم دیده را در هجر تو جیحون کنم؟)).


    1-در کمال تاسف تاکنون دیوان معتبر کامل و جامعی اشعار شاه شجاع مظفری در کتابخانه های داخلی و خارجی شناسایی نشده است و در چند مورد کتابداران به خطا، دیوان شاه شجاع درانی افغان (1784-1842) را به نام دیوان ابوالفوارس شاه شجاع در چند کتابخانه از جمله کتابخانه ملی و کتابخانه آستان قدس مشهد و گنج بخش پاکستان فهرست کرده اند. متاسفانه علیرغم آنکه شاه شجاع به سرودن ملمعات و اشعار پارسی و تازی اشتهار داشته و در آثار پراکنده ای از وی در برخی از نسخ معتبر موجود یافت می شود اما علیرغم جستجو های بسیار هنوز کلیات کاملی از وی به دست نگارنده این سطور نرسیده و اخیراً در رجای دستیابی، تنها رد پایی از وجود آن در کتابخانه های توپکاپی ترکیه و موزه بریتانیا به دست آمده است. اما بی گمان یکی از دلایل اصلی نایاب بودن دیوان شاه شجاع مظفری برچیده شدن خاندان آل مظفر توسط تیمور و حساسیت وی و فرزندانش در ادوار بعد به برجسته کردن یا تبلیغ فضایل اسلاف گذشته آنها بوده است.

    2-محمد کاظم ابن محمد تبریزی مشهور به اسرار علیشاه متولد 1256 ه ق - منظر الاولياء؛ در مزارات تبریز و حومه- به تصحیح میرهاشم محدث-گلستان چهارم-ذکر احوالات ملوک ایلکانیان که در تبریز مدفونند-ذکر سلطان احمد بن سلطان اویس- صفحه 196-

    نشر کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس-تهران 1378

    3-امیر دولتشاه بن علا الدوله سمرقندی- تزکرة الشعرا- به تصحیح اقل العباد ادوارد بران- طبقه پنجم- 12شماره - ذکر حضرت خواجه حافظ شیرازی - صفحه 302- چاپ لندن سنه 1900

    4- دیوان غیاث الدین شیخ محمد کُجُجی تبریزی
    به اهتمام مسعود راستی‌پور و احسان پورابریشم - انتشارات میراث مکتوب - تهران -1395

     

    ******************

    پایان پیکر اول - این مقاله در بخش مطالعه تطبیقی اشعار در آینده همچنان ادامه خواهد داشت

     

    نشر دهید - Share By

    دوش آخرین سایه عشق هم به آسمانها رفت و با اَمرداد در اوراق زرین کتاب ادب ایران جاودان گردید. در این سرای بی کسی دیگر شاعری به در نمی زند و خنجر غمِ مرگ، ما را دیگر از این خرابتر نخواهد زد.

    نشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

    زین پس از این آتش فراق که بر جان من و توست به جای نور؛ سایه به دلها می تابد و ای بسا باغ و ای بسا بهاران که ما را خزان خواهد بود. اکنون من از تنگنای این هستی و شراب تلخ مرگ در جام زهرِ گریز ناپذیر آفرینش؛ ملول و پریشان خاطر هستم. حقیقت آن است که از حکمت شعر حافظ و ابتهاج؛ آموخته ام که سرگردانی ما در این دایره همه از عشق است و بار خدایا تنها تو میدانی که بهانه ام در این زمزمۀ مستانه و ترانه ام در این گریۀ شبانه تماماً از توست و تنها ساقی سرای امید تا ابدیّت تو هستی.

    در ساغر تو چیست که با جرعۀ نخست

    هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی

    هوشنگ ابتهاج رفت و به یاران نامدارش چون رهی معیری و ملک الشعرای بهار پیوست. بیش از این دیگر نمی دانم که در این مرثیه چه باید گفت؟. دعوی نکنم زیرا در مُلک ادب دگر جای دعوی نیست. داعیه داران همه رفتند و افسوس که گنجینه طرازان معانی در این گلشن ویران به قهرِ درد درمان ناپذیر رحلت، یکایک در خاک عدم با دلی شکسته از کوران حوادث دهر خفتند.

    عاشق منم كه يار به حالش نظر نكرد

    ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

    این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید؟. ارغوان شاخۀ همخون جدا ماندۀ من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟. بامدادان که کبوترها باز بر لب پنجرۀ باز سحر غُلغله می‌آغازند؛ آه بشتاب که هم پروازان، نگران غمِ هم پروازند.

    روان پاک مولانا هوشنگ ابتهاج در پرتو رحمت دادار آفرینش در شادمانی انوشه باد.

    سعید ساربان

    سحرگاه نوزدهم امرداد 1401

    نشر دهید - Share By

    ((روزنامه اطلاعات اول اردیبهشت ماه جلالی سال یکهزار و چهارصد و یک خورشیدی))

    در باران انوار رحمت بی حساب و پر لطافت سپهر شریف و پر ظرافت ادب پارسی، قرن هاست که ستاره ای سعد بر زمین می درخشد و ماه مجلس شاعران و مشاهیر ایران است. در وصف او و مدحش هر چه بگوییم و بکوشیم؛ پیشتر گفته اند و خواص و عوام در اسلوب و آیین وی در سخندانی و ذکر جمیل فضایلش در اخلاق از عهد حیات فرخنده اش تا به امروز همواره کوشیده اند و باز هم با این حال، همچنان در اول وصف شیخ اجل ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلح بن عبدالله بن مشرّف (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری) متخلّص به سعدی مانده ایم و باید در توصیف کلام و مقام او قلمها بفرساییم.

    اول اردیبهشت ماه جلالی در موسم بهاران که بلبلان بر شاخسار درختان بوستان روزگار و هَزاران بر رخسار غنچگان نو شکفتۀ گلستان عمر می نالند؛ صاحبدلان در حُسن گزینش ایّام؛ صفحۀ تقویم را به نام فرخنده و خجستۀ سعدی مزیّن نموده اند ونخستین پگاه زیباترین امشاسپندان باستانی و ماه بهترین راستی را با اندیشه، سخن و شعر پر حکمتش از حلاوت لبریز کرده اند.

    دریغا که بی ما بسی روزگار

    ببالد گل و بشکفد نو بهار

    بسی تیر و دی ماه اردیبهشت

    بیاید که ما خاک باشیم و خشت

    مولانا عبد الرحمان جامی (817-898 هجری) در کتاب هفت اورنگ دراجمالی منظوم و شیوا از سعدی می گوید؛ بزرگی در خواب دید که گروهی از فرشتگان درهای فلک را گشوده اند و پشت بر گنبد خضرا با طبق هایی لبریز از نور به سوی زمین روان هستند. او با دلی آکنده از شگفتی و رجا از ملائک می پرسد؛ به کجا زین سان گرم، روان هستید؟. سروش در پاسخ مژده می دهد که دوش سعدی بیت گهرباری تازه در مدحت خدای عزوجل سروده و هرچند این انوار هنوز نه در خور مقام و مقدار فضیلت سعدی است اما نقدی است از کان آسمان که در برابر سرایش این نکته از اسرار آفرینش بهر پیشکش او به شیراز می بریم آنجا که فرمود:

    برگ درختان سبز در نظر هوشیار

    هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

    Angels & Saddi

    پس از این دیباچۀ مختصر؛ شش  بیت تازه یافته از شیخ اجل را به مناسبت روز سعدی به خوانندگان محترم ایم مقال امغان می دارم. این ابیّات تا بدانجا که جستجوهای نگارنده این سطور گواه از آن دارد؛ قرن ها است از مطمح نظر کاتبان و ناشران مسطور مانده و در جایی منعکس نگردیده است. منبع این اشعار نسخه خطی مجموعۀ نظم و نثری است به پارسی و تازی که تحت شماره 280 در کتابخانۀ سلیمانیه ترکیه مضبوط است و میکروفیلم آن به رقم ((ف 508)) در سال 1335 به پایمردی مرحوم استاد مجتبی مینوی علیه الرحمه برای دانشگاه تهران عکسبرداری گردیده است. اما به دلیل شرایط خاص این منبع خطی و کیفیّت نامطلوب عکسهای قدیمی موجود از آن؛ فهرست  و شناسه نویسی نسخه دقیق و منطبق با جمیع شرایط کتاب نبوده است و بخش های مهمی از آن تاکنون از چشم محقّقان مغفول مانده. در معرفی این کتاب؛ تاریخ استنساخ (نسخه نویسی) سنۀ 763 هجری قمری ذکر شده و به دلیل داشتن دو غزل از خواجه حافظ که در عهد حیات وی در این نسخه نوشته شده دارای اهمیّتی در خور توجۀ شناخته شده است. اما چون نیک بنگری پوشیده نمی ماند که وجود اشعار و ابیاتی مهم از شیخ اجل سعدی در این نسخه که آنها نیز در عهد زندگانی سعدی در قرن هفتم نوشته شده است در پرتو وجود غزلیّات حافظ در این کتاب تا به امروز مستور مانده است.

    پس از توجه دقیق به تصاویر کم کیفیّت میکروفیلهای موجود از این نسخه در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران که حدود 66 سال از عمر آنها می گذرد، درمی یابیم که دستخط نسخه در بخش اول با بخش دوم آن تفاوت داشته و حتی گاهاً خط بخش مرکزی اوراق با خط هامش یا حاشیه نیز متفاوت است و این نشانگان به همراه سایر قراین، دلالت بر آن دارد که این کتاب در فاصله زمانی حدوداً یک قرن توسط دو یا چند نفر نوشته شده است.

    حتی مقایسه خطّ اشعار حافظ با دستخط اشعار سعدی؛ تفاوت کاتب اشعار این دو شاعر را در نسخه مذکور روشن می نماید و فارغ از تفاوت دستخط بخش های اول و دوم نسخه آنچه از مطمح نظر فهرست نویس دانشگاه مغفول مانده؛ ذکر دعای مرسوم برای افراد و مشاهیر زنده در کنار نام ایشان است که سه بار در برابر نام سعدی در بخش اول این نسخه پس از نام وی به کار رفته.

    به رقم دستویس در صدر اوراق در صفحه هفت کتاب؛ این ابیات جدید از شیخ اجل بدین نحو نگارش یافته که نه تنها در زمان زندگانی شیخ نوشته شده اند بلکه همچنانکه ذکر گردید نگارنده این سطور؛ تاکنون در هیچ منبع چاپی یا خطی دیگری نشانی از آن نیافته است و بنابراین هیچ منبع ثانی برای مقابله و بازخوانی دقیقتر این ابیات تاکنون به دست نیامده و  ازین رو کیفیّت قلیل تصاویر نسخه منفرد موجود نیز خواندن برخی واژگان را در این مجال، دشوار و با تردید مواجه نموده است.

    للامام المحقق المسالک مشرف الدین سعدی دامت برکته و روح انفاسه:

    فرخ آن عاشق که او را چون تو دلداری بود

    خرم آن دل که اندرو از عشق تیماری بود

    گر دلم گُم کشت من دانم که دزد من که بود

    لیک نامش می نگویم ترسم آزاری بود

    چند از این خیره کشی و چند از این مرد افکنی؟

    [عاشقی را زنده کن مردانگی] کاری بود

    سالها می پویم اندر جستجوی دلبری

    پس چو در دستم فتد، باری جگرخواری بود

    هر به یک سالی میسر می شود دیدار تو

    آر، آری عهد گل هر سال یک باری بود

    حُسن هر کس در نمی جنباند این مسکین دلم

    لطف می باید که باشد، حسن، بسیاری بود

    manuscript

    در خصوص کیفیّت گردآوری جمیع آثار سعدی در یک مجلّد بعنوان کلیّات؛ می دانیم که این امر توسط شخص سعدی انجام نیافته و ایشان آثار خویش را به صورت کتب مستقل و علیحده به کاتبان سپرده است. با امعان نظر در یکی از نسخ خطی بسیار کهن و معتبر کلیّات سعدی که در آوان قرن هشتم هجری گردآوری شده و قطعاً تاریخی فراتر از سال 726 قمری ندارد توجۀ به نکاتی مهم راهگشای ما در وقوف کامل به کیفیّت و چگونگی گردآوری کلیّات سعدی در قرن هشتم هجری خواهد بود. این نسخه در موزه چستر بیتی (Chester Beatty) کشور ایرلند تحت شماره Per_113 نگهداری می شود و فاقد تاریخ کتابت یا ترقیمه است اما از دو جهت می توان با ضریب اطمینان بسیار زیاد زمان نگارش آنرا تخمین زد. یکی آنکه نوع دستخط و اسلوب خط شباهت تامه با سبک رایج در قرون هفتم و هشتم هجری دارد و مهمتر اینکه متن دیباچۀ گردآورندۀ فهرست کلیّات سعدی یعنی فردی به نام ((علی ابن احمد بن ابوبکر بن بیستون)) در سنه 726 با متن متأخری که بعدها توسط خود وی پس از تکمیل دقیقتر فهرست آثار سعدی در سال 734 هجری نوشته شده است و امروز در منابع چاپی و نسخ خطی متاخر کلیات سعدی در دسترس ما است، تفاوت بسیار دارد. فهرستنگار مذکور که زین پس به اختصار او را بیستون می نامیم در نسخه متأخر دوم خود که فهرستی جامع و تکمیلی از آثار سعدی  فراهم آورده؛ در دیباچه ای متأخر؛ شرح می دهد: «یکی از دوستان فرمود که اگر دیوان شیخ را فهرستی بودی در طلب این همه زحمت نبودی و سهولتی داشتی. جمعی عزیزان نیز حاضر بودند و همه بر این اتّفاق کردند و گفتند تو را این سعی از برای ما می‌باید کرد و فهرستی بر آن می‌باید نهاد. بنده را این معنی در خاطر بنشست و بدان مشغول شدم و مجموع غزلها در این نسخه از گفته‌های شیخ رحمة الله علیه از «قصاید» و «طیبات» و «بدایع» و «غزلیات قدیم» جمع کردم، و بر حرف اوّل هر غزل بر طریق تهجی بنهادم که در شهور سنهٔ ست و عشرین و سبعمائه (726 )هجری به اتمام رسید».

    بر این پایه؛ بیستون فهرست کارِ نخستین خود را بر اساس حرف اوّل از مطلع هر غزل نهاده بود تا آنکه مدّتی بعد فردی در مجلسی بیتی متعلّق به یکی از غزلیّات سعدی را از رقعه ای می خواند و یاران، باقی  ابیات را از بیستون طلب می کنند.

    بیستون در دیباچۀ فهرست دوّم باز می گوید: «یاران التماس باقی این غزل کردند. دیوان را طلب داشتم و بعد از جستن بسیار نیافتم، سبب آن بود که فهرست بر حروف اول از مطلع هر غزل نهاده بودم و این یک بیت از میانه غزل بود. یکی از دوستان گفت که اگر این فهرست که به حرف اوّل غزلها است به حرف آخر بودی آسان‌تر به آن دانستنی رسیدن. اگر سعی کنی و بر حروف آخر هم بر طریق تهجی فهرستی بنهی تو را یادگاری باشد و یاران را منّتی تمام. بر ایجاب ملتمس ایشان مدّتی سعی نمودم و بر حرف آخر هم از هر غزل به طریق حروف تهجی فهرستی نهادم و در آخر رجب سنهٔ اربع و ثلاثین و سبعمائه (734) به اتمام رسید تا خواننده را از آن حظّی وافر باشد و این بنده را به دعای خیر مدد فرمایند. باشد که از روح مبارک شیخ قدس سره همگنان را فیضی رسد».

    با خواندن این مقدّمه روشن است که بیستون را کتابی متقدّم بر کتاب دوّم بوده است و در اینجا پوشیده نیست که این متن نمی تواند جزئی از دیباچۀ نخستین کلیّات گردآمده توسط وی باشد. زیرا به واقعۀ کیفیّت ترتیب فهرست در نسخه متقدّم و نواقص آن اشارت دارد. اما در نسخه مورد نظر ما که تحت شمارۀ Per_113 کتابخانه و موزه چستر بیتی ایرلند محفوظ است؛ گرداورنده بدون ذکر وقایع متأخری که موجب ترتیب مجدد فهرست گردیده به ایجاز می گوید: «جمعی از یاران و دوستان و اکابر دارالملک شیرازادام الله ایّامهم به این ضعیف نحیف اعجز خلق الله تعالی تقریر فرمودند که آورنده دیوان افصح المتکلمین و قدوه المحققین فی عهدنا، زبده العاشقین و اسوه العارفین فی عصره، مصلح المله و الدین شیخ سعدی شیرازی قدس الله روحه در جمع آوردن آن اندک مایه اهمالی فرموده و آنرا فهرستی نساخته که در طلب کردن هر قصیده و غزلی از گفته های او، جوینده را آسان بودی لاجرم بدین سبب اگر کسی از قصاید و گفت های او به یکی محتاج است همه دیوان را ورق ورق مطالعه باید کردن و تامل نمودن تا باشد که بدان برسد یا نرسد بلکه از ملالت خاطرچون طبع از آن ملول و متنفر گردد آن مطلوب از نظر برود و مقصود باز مانَد. پس ما را طریق سهولتی باید که چون به یکی از گفته های شیخ محتاج باشیم به طریق آسانی به دست آید و غیره».

    پوشیده نیست که این دیباچه بدون هیچ تردید متقدّم بر مقدمۀ دوّم است و در واقع نخستین شرح بیستون از خدمت وی در سال 726 هجری می باشد و قدمتی کهن تر از نسخ دربردارندۀ دیباچه متأخر به شرح فوق را دارد. به هر تقدیر جامع آثار سعدی با قبول پیشنهاد دوستان مبادرت به ترتیب دادن کلیّاتی از شیخ اجل به وجه گزارش بیستون می نماید و آنچه را که پس از سعدی تا به امروز تحت عنوان کلیّات سعدی در دسترس ما است حاصل کار و زحمت احمد بیستون است.

     هرچند در طول قرن گذشته با توسعه تتبّعات علمی نوین و گسترش صنعت چاپ و نشر در کشور؛ علاوه بر تصحیح جامع مرحوم محمد علی فروغی از کلیّات سعدی، تحقیقات و چاپهای ارزشمند و متعدد دیگری از آثار این فاضل بزرگ تاریخ تمدن پارسی به زینت طبع آراسته گردیده اما با کشف روز افزون منابع خطی متقدّم و مغفول مانده از نظم و نثر سعدی؛ باز هم بازنگری و مقابلۀ نسخ جدید با نتایج خدمات و پژوهش های گذشتۀ سایرین ضرورت دارد زیرا اولاً با نظر در ابیات نویافته فوق در نسخه کتابخانه سلیمانیه نمی توان با اطمینان راسخ چنین پنداشت که شعر، بیت، غزل، قصیده و متنی از مطمح نظر جامع دیوان شیخ اجل؛ ابوبکر بیستون مستور و مغفول نمانده باشد و دوماً منابع نویافتۀ متقدّم، تازه و بدیعی از سعدی امروز در اختیار است که از نظر تاریخی نیز مقدّم بر کار بیستون می باشند، بعنوان مثال نسخه شمارۀ Ms. Or. Oct. 3451 سعدی در کتابخانۀ سلطنتی آلمان به تاریخ سنه 706 هجری که عکس آن در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی تهران به شماره 326 محفوظ است می تواند برای سعدی پژوهان گرامی مفید باشد. در پایان نویسنده این مقاله بر خویشتن فرض می داند که کمال تشکر و قدردانی خویش از کتابدار دانشمند و برجسته کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران سرکار خانم فریبا حری را بدین وسیله به ایشان اعلام نماید. بی تردید اگر شکیبایی، حوصله و تسلط ایشان بر منابع میکرو فیلم کهنه موجود در دانشگاه نبود؛ امکان دسترسی به تصاویر نسخۀ ترکیه و کشف ابیات تازه سعدی بر این حقیر میسّر نمی گشت. در عین حال با توجه به ارزش علمی و تاریخی نسخۀ مذکور در ترکیه و کیفیّت پایین تصاویر میکروفیلم موجود از آن در ایران، ضروری است تا پژوهشگران خصوصی یا نهادهای علمی و فرهنگی ذیصلاح عمومی نسبت به تهیّۀ تصاویر جدید و با کیفیّت از نسخه شماره 280 کتابخانه سلمانیه ترکیه اقدام نموده و نسخه ای از آن را جهت بهره پژوهشگران در اختیار کتابخانه دانشگاه تهران نیز قرار دهند.

    اقل العباد

    سعید کافی انارکی- ساربان

     

    لینک دانلود فایل مقاله در روزنامه 👉

    لینک مستقیم روزنامه 👉

    نشر دهید - Share By

    با گرمترین درودها بدین وسیله با کمال افتخار به استحضار شما گرامیان می رسانم که پنجشنبه نهم دی ماه سنه جاری رأس ساعت 20 به وقت تهران و 21:30 به وقت ازبکستان و تاجیکستان جناب آقای دکتر اصغر دادبه دامت برکاته در بزم فرهنگی مجازی به میزبانی این حقیر حاضر شده و سخنرانی علمی خود را در باب ((بخارای شریف و زبان پارسی در عهد پادشاهان سامانی)) را به سمع  ما خواهند رسانید. همچنین ((مولانا اسد گلزاده بخاری)) یگانه شاعر بزرگ پارسی گوی برجای مانده در شهر باستانی بخارای شریف به صورت زنده اشعار پارسی خویش را با صدای گرم خود برای حاضران قرائت خواهند کرد.

    علاقمندان گرامی می توانند از طریق لینک ذیل به سالن مجازی نشست تشریف فرما شده یا از طریق اینستاگرام بنده در آیکون مربوطه به صورت زنده تماشاگر برنامه سخنرانی و شعرخوانی مذکور باشند.

    برای ورود به سالن مجازی نشست👈 اینجا کلیک کنید

    برای ورود به صفحه اینستاگرام میزبان روی آیکون ذیل کلیک بفرمائید

    My Instagram

    تصویر : https://rozup.ir/view/3449967/WP_20200217_12_35_09_Rich.jpg

    Базми фарҳангии ҳафта ба унвони
    "Бухоро ва забони форсӣ дар даврони Сомониён"

    Бо суханронии Доктор Асғари Додбеҳ
    (Устоди донишгоҳи аллома таботабоӣ)
     Ва низ шеърхонии шоирони тоҷик аз Бухорои шариф.
    Ба мизбонии доктор Саиди Сорбон.

    Дӯстони азизи Эронӣ ва Тоҷик  :
    Ба огоҳии шумо гиромиён мераасонам ки дар базми фарҳангӣ-адабии ин ҳафта дар рӯзи панҷшанбе 30-уми декабр 2021 соати 21:30 дақиқа ба вақти Узбакистон ва Тоҷикистон, 
    Соати 20:00 ба вақти Эрон,
    Ва соати 21:00 ба вақти Афғонистон,
    Аз баёноти устоди гаронмоя Доктор Асғари Додбеҳ баҳраманд мешавем.

    Шумо азизон бо вуруд ба линк ё пайванди зер аз тариқи "skyroom ё Instagram" вориди ин базми фарҳангӣ шавед.
    Дар "Skyroom" бо интихоби гузинаи "Меҳмон مهمان" ворид шавед.

    https://www.skyroom.online/ch/sareban/bazm

    نشر دهید - Share By
    نشر دهید - Share By

    ((جهان و طالبان از مطمح نظر اخلاق سیاسی))

    فقدان اخلاق در عرصۀ روابط بین المللی و رجحان منافع و مصالح ملّی یا ایدئولوژیک کشورها بر منافع و مصالح عام الشمول بشری حقیقتی بسیار تلخ امّا انکار ناپذیر درکنش ها و واکنش های بین المللی دولت ها در حوزه روابط میان ایشان است.

    صرف نظر از اصل نسبی بودن اخلاقیّات در زمان و مکان، بر صاحبنظران و عالمان اخلاق شناس در هر مکتب و رهیافت فلسفی؛ پوشیده نیست که قاعدۀ نسبیّت البته یک قاعدۀ مطلق نیست و ما در همۀ مکانها و زمانها همواره با اصول بنیادین عام الشمول و مسلّمی از اخلاقیّات مواجه هستیم که نه تنها هیچ توجیهی در نقض یا نسبی پنداشتن آنها وجود ندارد بلکه با صراحت می توان مدّعی بود که عدم التفات و التزام به این قواعد و هنجارهای بسیار مهم انسانی؛ آدمی را در طُرفة العینی مسجود آهرمن تباهی و نیستی خواهد کرد. بعنوان مثال حمایت و احترام نسبت به جان، سلامت، سعادت و آزادی های معقول و مشروع بشر در زمره قواعده اخلاقی عام الشمول و جهانی به شمار می آیند. یعنی هیچ کس نمی تواند بعنوان مثال، سلب حیات و قتل یک کودک بی گناه یا والدین او را به جرم عدم همراهی و همکاری آنان با گروهک هایی نظیر طالبان به هیچ وسیله ای توجیه نموده و مقتضیّات زمانی و مکانی خاص را دلیلی بر موجّه دانستن جنایت خود یا دیگری بداند.

    حتّی قاطبۀ فلاسفه معتقد به مکتب فایده گرایی(Utilitarianism) یا نتیجه گرایی در اخلاق  نیز به طور کلّی مواردی نظیر مثال فوق را به هیچ وجه قابل توجیه نمی پندارند و از نظر ایشان در شرایطی بسیار خاص و استثنائی ممکن است که <<خیرعام، مشروع و عقلانی انسان>> در کلیّت بشریّت را نتیجه ای اخلاقی برای امری که در ظاهر خلاف اخلاق است به شمار آورند. بنابراین؛ حکمت نتیجه گرا (Consequentialism) هرگز منافع ملّی یک جامعۀ خاص یا یک کشور منفرد را توجیهی برای یک عمل یا ترک عمل غیر اخلاقی مانند جنگ یا عدم حمایت از مظلوم به شمار نمی آورد.

    باز هم در کمال تأسف به گواهی تاریخ؛ حقیقت دیگری که در شرح جولان فاتحان بی فتوّت میدان سیاست این سپنجی سرای گفته اند آن است که غالباً در سپهر تاریک روابط دول کریمه، بعنوان یک اصل؛ ((هدف غالباً راههای رسیدن به خود را توجیه کرده است)) و کرامت غالب حاکمان چیزی جز ریختن خون پاک حق در برابر بُت خود خواهی، نژادپرستی، ناسیونالیزم افراطی، منفعت ها و مصلحت های ملی یا فردی و درنهایت تجارتی مستور و ناجوانمردانه با قوای سیاسی برتر عالم به قیمت جان و مال و هستی انسانهای بیگناه برای تضمین منافع و مصالح مذکور نبوده است.

    دولت دموکرات جو بایدن با آن همه وعده های پوشالی برای تغییر عوارض و مشکلات ناشی از بلای ظهور ترامپ؛ در حالی که امکان وتو و عدول از توافق دولت سلف جمهوری خواه خود با تروریست های طالب را داشت؛ در کمال ناباوری بدون هیچگونه احساس مسئولیّت اخلاقی نسبت به کشور و مردم افغانستان، با سرعتی عجیب و سریع تر از ضرب الاجل برنامه ریزی شدۀ قبلی؛ نیروهای نظامی خویش را پس از بیست سال از این کشور خارج کرد و اسباب ظفر و پیروزی قاطع طالبان را در اقلّی از ایام بر تمام اقالیم افغانستان مهیّا نمود.

    نگارندۀ این سطور که پیشتر در همین روزنامه به دلایل و احتمالات این اقدام غرب که با همدستی لابی توطئه گر غربی-عربی رقم خورده اشاره نموده است امروز در این مجال به ایجاز تنها به ترسیم حدود اخلاق سیاسی و یادآوری رویکردهای سنّتی ایران که مبتنی بر اصول نقض ناپذیر اخلاقی است می پردازد و جدان بیدار خوانندگان این مقال را مخاطب خویش قرار می دهد.

    لازم به اثبات نیست که ایالات متحدۀ آمریکا کشوری در سیطره نظام فاسد سرمایه داری جهانی با دولتی حامی طبقات صاحب ثروت و قدرت در اقصی نقاط گیتی از نیویورک تا اورشلیم و ریاض و دوحه و امارات است و اساس سیاست داخلی و خارجی این کشور تا به امروز تأمین منافع آمریکا و متحدان آن بوده. بعبارت دیگر این کشور تاکنون به نحو مستمر راههای غیر اخلاقی بیشماری برای رسیدن به منافع ملّی خود و سایر متحدانش را مطابق با اصل فوق الذکر طی کرده و مقصود خود را به هر قیمتی مانند جنگ، استفاده از سلاح های اتمی، کشتار غیر نظامیان، بی خانمانی و آوارگی و سیاه بختی میلیونها انسان بیگناه و حتّی تخریب زیست بوم؛ در اقصی نقاط این کرۀ خاکی به انحای گوناگون به دستاویز منافع ملّی و مصلحت، حاصل و توجیه کرده است.

    بد عهدی آمریکا در برجام و خروج پر ظن و گمان اخیر این ابر قدرت بی مسئولیّت از افغانستان، تنها دو نمونۀ بسیار کوچک از بی اخلاقی های سیاسی آن در عرصۀ سیاست و روابط بین المللی است. کوربختانه در پهنۀ میدان ستمی جهانی؛ تاکنون سکوت و انفعالی غریب یا یک همراهی و همیاری ضمنی را از جانب سایر دولتها و عوامل کنش گر در عرصۀ روابط بین المللی به سیاق گذشته در برابر آمریکا شاهد هستیم.

    صرف نظر از تبعات نقض پیمان آمریکا در برجام که خسران آن بر زندگانی یکایک ما ایرانیان پیدا است، در کشور همسایه و همزبان ما نیز تمام مدّعیان و مبلّغان دموکراسی، آزادی، برابری و حمایت از ملّت های ستمدیده در شرق و غرب عالم، تنها نظاره گر شعله های سرکش آتش فتنۀ افغانستان یا همان ولایت خراسان شرقی فلات ایران هستند و در برابر نجوای استمداد خواهی و یاری طلبی فرزند خلف شهید احمد شاه مسعود، منفعلانه سکوت کرده اند و ناظر و منتظر بر نتایج سؤ تحولات خطرناک افغانستان هستند.

    ایالات متحده علیرغم داعیه مبارزه با تروریزم از درخواست کمک تسلیحاتی احمد مسعود اعراض کرده و سایر دول جهان نیز هیچ التفاتی به درّۀ حقّانی و تنها ماندۀ پنج شیر نمی کنند. میلیونها نفر مردم بیگناه افغانستان در خوف و دهشت و سرگردانی هستند و درنهایت یأس و نومیدی؛ فردای خود و عزیزانشان را عاری از هرگونه دورنمای روشن می بینند. صحنه های غیرقابل باور و عمیقاً دردآور در فرودگاه کابل چنان جانکاه و تلخ است که لعن و خشم هر وجدان بیداری را نسبت به مسبّبان این فتنه عالم سوز در جان آدمی بر می انگیزد. مادران گریان، طفلان شیرخوار خود را از پشت دیوار به سربازان ائتلاف مستقر در فرودگاه می سپارند و معلوم نیست این کودکان بدون میهن و بی پناه را چه سرنوشت مبهمی در دیار غریب در انتظار خواهد بود. آنان نیک طالبان را می شناسند و می دانند تقدیر فرزندانشان در غربت حتی بدون پدر و مادر هرچه باشد از زندگی در کابوس حاکمیّت طالبان و آقا زادها و مریدان ملا محمّد عمر بهتر خواهد بود.

    امّا طالبان شرور، جنایتکار و دروغزن به مصباح ارشاد شیوخ وهابی مدارس سعودی و پاکستانی در مجالس خود دائماً یکدگر را سفارش به مکر و زیرکی کرده و تا تثبیت پایه های قدرتشان تقیّه پیشه می کنند و با جهد بسیار سعی دارند با سخنگویان مکّار انگلیسی زبان یا پارسی گویشان جهان را در بازی الفاظ بفریند و خود را متفاوت از طالبان بیست سال قبل و گروههای تروریستی برادر چون داعش و القاعده معرّفی نمایند. امّا وقتی امنیّت کابل را به اعضای ارشد شبکۀ خونخوار و تروریستی حقّانی می سپارند،عملکرد آنها گواه از پوشالی بودن شعار اصلاحات در این گروه تبه کار دارد.

    در این میان درد آنجا است که برخی ساده دلان و غافلان از حقایق روزگار، بی خبر از پند سعدی آنجا که فرمود ((گرگ زاده عاقبت گرگ شود)) عمیقاً از نصر طالبان شادمانند و گمان باطل بر این دارند که برادران در افغانستان بر جبهۀ غرب ظفر یافته اند و حال، متّحدی صمیمی برای ایران در همسایگی اش پدیدارگشته است.

    صدا و سیما نیز تاکنون با انعکاس حدّاقلی وقایع افغانستان رویکردی عجیب و نگران کننده نسبت به طالبان اتّخاذ کرده و دائماً مفسّران و صاحب نظران بی بهره از دور بینی را صاحب فرصت استفاده از تریبون ملّی کشور می نماید. آقایانی که از بام تا شام با کوبیدن بر طبل باطل دعوی سست خویش، گوش فلک را کر کرده اند و گاه صریحاً و گاهی در لفافه می گویند؛ امروز ((مصلحت کشور)) در مصالحه و مدارا با طالبان و عندالزوم به رسمیّت شناختن این اخوان است. حال از ایشان باید پرسید آخر ای جان برادر؛ رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟. اصلاً معیار تشخیص مصلحت در بینش عمیق و بلند شمایان کدام است؟.

    کدام مصلحت را مهمتر، برتر و اخلاقی تر از تلاش برای نیل به یک زندگی با آرامش و امنیّت و رفاه برای میلیونها تن از مردمان رنج دیدۀ دیار افغانستان می دانید؟. کدام مصلحت بالاتر از نجات مردم از بلای اسلام آمریکایی طالبان است؟. آیا نمی دانید که از منظر اصول جامعه شناختی؛ عصبیّت و عامل هبستگی و چسبندگی اعضای گروهک هایی نظیر طالبان؛ ایدئولوژی ایشان است و اگر آنان از آن مکتب فکری منحرفۀ سلفی عدول کرده یا خویشتن را اصلاح نمایند؛ دیگر در پرتو شباهت با سایر گروهها و اقشار متعارف جامعه قرار گرفته و رفته رفته در تمدّن، عقلانیّت و حاکمیّت قانون مضمحل می شوند؟.

    آیا جنایات قدیم و اخیر طالبان را از یاد برده اید؟ بمبگذاری در مدرسه شیعیان هزارۀ کابل و قتل دهها کودک محصّل شیعی را در چند ماه قبل در یاد ندارید؟. آیا جنایات بی رحمانۀ ایشان در کشتار مردم مزار شریف و شیعیان این دیار را در سال 1377 از خاطر برده اید؟. دیپلماتهای شریف و خبرنگار جوان و بی گناه ایرنا را به یاد دارید که چگونه در کنسولگری ایران تنها به جرم شیعی بودن به طرز وحشیانه و فجیعی در نهایت قساوت قلبی مهاجمان طالب، مظلومانه کشته شدند؟. بر چه اساسی و با چه استدلال اثبات پذیر علمی پنداشته اید که طالبان به صراط مستقیم نائل آمده و دوست و برادر ایران و ایرانیان است؟.

    شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟

    ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

    باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

    در باغ لاله روید و در شوره زار خس

    ((سعدی))

    آیا ایالات متّحده و رفیق شفیق گرمابه و گلستانش اسرائیل با آن سوابق عداوت عمیق با سرزمین ما افغانستان را به برادران طالب با دو دست ادب تقدیم می کنند تا این کشور پایگاه نفوذ و تامین کنندۀ منافع ملّی ایران بر ضد غرب باشد؟. یعنی صاحبنظرانی کهنه کاری نظیر وزیر خارجه سابق آمریکا خانم ((کاندولیزا رایس)) در اندیشکده های مشهور و راهبردی سیاست خارجی مستقر در واشنگتن، که با بودجه های کلان مطالعاتی و پژهشی نو محافظه کاران هنوز در حال ترسیم نقشۀ راه خاورمیانه بزرگ می باشند آنقدر بی تدبیر و بی فراست هستند که جو بایدن را بدون یک مقصود و غایت معقول و بزرگ به ادامۀ توافق ترامپ با طالبان و ترک فوری افغانستان وا دارند؟.

    حتی با این فرض لایحتمل و ممتنع؛ اگر آقایان مخالف بتوانند اثبات کنند که توفیق طالبان در راستای منافع ملّی ایران در منطقۀ ما است، باز هم در مقابل ایشان به سنت و ضرورت تفوّق اخلاق در فرهنگ ایران استناد می نماییم و خواهیم گفت؛ سرزمین ما خاستگاه آیین فتوّت، مروّت، پهلوانی و قناعت و جوانمردی است. این خاک در طول تاریخ پرورشگاه شهیدان معظّمی بوده است که دراوراق بیشمار دفاتر کوران حوادث دوران؛ یگانه و بی همتا؛ قهرمان میدان چون شهید عباس دوران درخشان بوده اند و هرگز با خاک مصلحت؛ آب زلال معرفت پهلوانی و اخلاق ناب انسانی را نیالوده اند.

    من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها

    کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم؟

    من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست

    کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم؟

    گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

    گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

    عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

    تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

    دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی

    من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

    ((حافظ))

    در مکتب ما ایرانیان؛ شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد و هیچ مصلحت و منفعتی؛ رنج و محنت و مرگ را حتی برای یک انسان منفرد نیز در هیچکجای جهان توجیه نمی نماید.

    به رسمیّت شناختن احتمالی طالبان، عدم حمایت مادی و معنوی از نیروهای خود جوش مردمی بر علیه ایشان، انفعال و سکوت در برابر فجایع ناشی از غلبۀ این تروریست ها بر افغانستان در مسلک سیاسی آزادگان ایران باور پذیر نیست زیرا رندان عالم سوز و خواجگان مسند جوانمردی را در این کشور از قرون دور گذشته تا به امروز با مصلحت بینی های مادی و تهی از جوانمردی کار نبوده است.

    ایرانزمین همواره بدون مصلحت بینی؛ پشتیبان مظلومان و ستمدیدگان جهان بوده و در این راه هزینه های بسیار مادی و حتّی جانی پرداخته است. تاریخ، فرهنگ و مکتب اخلاقی برجای مانده از نیاکان ما هرگز رویکرد سازش با اهریمن و انفعال در برابر جنایات ظالم را نمی پذیرد و می توان به گواهی شهیدان خدایی بی شمار این مرز و بوم مدعی بود که رمز بقأ و عزّت این سرزمین در برابر کوران حوادث دهر آن است که همواره مصلحت دید ما ایرانیان آن بوده است که از همه کار خود بگذاریم و راه فتوت پیش گیریم.

    در تعامل با طالبان چنانچه ما نیز مانند جهان؛ چشم بر فجایع و رخدادها و درد و رنج آوارگان و بی پناهان افغانستان ببندیم؛ نه تنها تفاوتی بین ما و سایر نیروهای ساکت و منفعل مؤثر در احوال عالم نیست بلکه سیاست خارجی ما نیز خارج از اصول تثبیت شدۀ سنت اخلاقی ایران در روابط بین الملل خواهد بود. کاش صدا و سیمای کشورم به صاحب حقیر این قلم هم فرصتی برای مناظره با مشتاقان و هوا خواهان طالبان می داد تا بسان فرجام جدال سعدی و مدعی؛ عاقبت الامر دلیلشان نماند و بجای سیما نشینی، خانه نشین گردند.

    زمینِ شورهِ سنبل بر نیارد

    در او تخم و عمل ضایع مگردان

    نکویی با بدان کردن چنان است

    که بد کردن بجای نیکمردان

    ((سعدی))

    القصه در پایان این مقالت ذکر این نکته ضرورت دارد که هرچند اسلوب شکلی این نوشتار برخلاف مقالات پیشین نگارنده؛ خارج از چهارچوبهای مرسوم علمی است و در اثر قلیان اضطراب و غم از احوال همزبانان نازنین ما در سرزمین خاستگاه مولانا جلال الدین بلخی علیه رحمه؛ خامه اش بی اختیار از سیاق یک نگارش آکادمیک خارج گشته؛ امّا پوشیده نخواهد بود که روح و جان کلام وی مبتنی بر نتایج یک مطالعۀ جامعه شناختی سیاسی است که در اَمرداد گذشته، ضمن مقالۀ قبلی خویش آنرا در روزنامه شریف اطلاعات با عنوان ((هژمونی ایران در جغرافیای فارسی زبان و تعارض قدرت ها با آن)) به زینت طبع آراسته کرده است. بر این اساس طالبان نیروی مصنوع، ظلمانی، در ضدّیت با تمدّن و شاکله ای مکّار است که همواره آلت دست و ابزار تأمین منافع سازندگان و پشتیبانان غربی-عربی خود بوده است. لذا باز هم به فرمودۀ شیخ اجل لازم به ذکر می دانم؛ ((خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب که دارو به گمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن)). ما را هرگز نشاید تا به جستجوی درستی عهد از این جانیان سست نهاد رویم و در غفلت از حقایق دهر فراموش کنیم که این عجوزه عروس گرگ زادۀ هزار داماد است.

    اقل العباد-سعید کافی انارکی- ساربان

    شهریور ماه جلالی سنه 1400 خورشیدی

    نشر دهید - Share By

    The Corona pandemic crisis has been affecting the world for months-long time. The headline news during this period is related to the news of this pandemic and humanity is deeply concerned about the Covid 19 virus and its unknown future mutation. Accordingly, the Corona catastrophe is considered by most countries in the world as a crisis related to national and international security. Human societies are also a living organism because they are composed of living components. Therefore, pathogens not only threaten the individual, but also the organism of society. Disease agents are not always living microorganisms. Sometimes extremist ideologies and thoughts such as Nazism or Talibanism are considered fatal pathogens in the social organism.

    In the opinion of the author of these essay, pathogens at the micro and macro levels of the social organism are divided to two types. First, living microbiological agents such as Covid 19 virus which they can disrupt public order of communities in a pandemic as awhole and Second, ideological carcinogens that, as proliferative and dangerous cells, endanger the survival of their host social organism or make it severely ill and dysfunctional as to modern civilized duties of community such as, maintaining peace and security nationally and internationally.

    Taliban as a militant Salafi Islamic group, with a dangerous unbreakable ideology which commands them to fight with all those who think other than them. In other words, they are obligated to the Devine to fight against all persons and nations who are different with them in Ideology.

    Mullah Mohammed Omar, former Afghan Mujahideen commander who led the Taliban, and founded the Islamic Emirate of Afghanistan in 1996 had said to his devotee that “It is obligatory upon you to kill the disbelievers of Sunni Islam not only here in Afghanistan but also all over the world”. As their ideology dictates, they must kill the infidels as Jihad (means fight in favor of God) and if they are killed in this war, they will go straight to eternal paradise. The suicide bombing is an ultimate value for them and its reward for suicidal person is the highest levels paradise and beautiful angels.

    It seems unbelievable for peoples of civilized communities but it is an undeniable truth and the past actions and previous approaches of extremist groups such as Taliban, Al-Qaeda and Isis are able to prove the realities of them.

    No one can forget the bitter memory of September 11, 2001. Bin Laden, the Taliban and Afghanistan as a safe haven for terrorists who were against modern civilization. Permanent monetary support from Saudi sheikhs and some Persian Gulf Arab states to Al-Qaeda and the Taliban had been continuing after U.S war against them on 2001.

    Taliban never respect to basic principles of modern human civilization. They had been killing of innocent people such as small girls who are students of elementary schools, innocent women who did not comply with their barbaric slavery rules as to womankind, member of the smaller of branches of Islam similar to Shiitte and followers of other religions from all over the world.

     

    On August 8, 1998, Taliban forces captured 11 Iranian diplomats and a correspondent from Iran's state news agency (IRNA). They were attacked at the Iranian Mazar-i-Sharif consulate and subsequently disappeared. Very soon reports from the city indicated that all these men were killed by the Taliban militia attacking the consulate.

    The destruction of the two giant Buddha statues in Bamiyan by a willful bombing was one of the most important attack against the historical and cultural heritage of humanity committed in 2001 by Taliban, when Mullah Muhammad Omar, issued a decree ordering the elimination of all non-Islamic statues and sanctuaries in Afghanistan.

    A total of 2,312 US military personnel in Afghanistan have died and 20,066 have been wounded since 2001. The number of civilian deaths in Afghanistan range from 35,000 to 40,000, while the cost of military operations is put at $824bn1.

    Despite the fact that terrorists have killed hundreds of innocent people in the events such as 9/11 attacks and their roles in the death of thousands of coalition soldiers in the war against them.

    Unfortunately, today the world is deceived by the Saudi rich lobby and thinks that the Taliban have been reformed and they have sought peace. Of course, for a smart political analyst, this claim is a baseless illusionary point of view. Because their Salafi ideology is considered as divine inviolable one and their ideological beliefs is their cohesion element as French sociologist David Émile Durkheim described it for Mechanical solidarity of non-modern communities. In this respect however it is clear that Taliban without their extremist ideology are similar to a body without life, i.e., the basic structure of uncivilized communities are not based upon “division of labor” and pacific relationships with other social entities. But their existence and survival are based on their own ideology and war against others who do not have Taliban’s metaphysical attitudes towards life. In other words, if you take the ideology away from them, they lose their identity and independence and as a result, they will be forced to settle in the modern civilization.

    Thus sociology never accept that a mechanical and inorganic solidarity such as the Taliban, could modify or abandon the factor of survival or fundamental element of their solidarity as mentioned above it is their extremist ideology.

    A Persian proverb said “It is wrong to re-test something which is tested before”. The civilized world has been watching Taliban for about 3 decades. Terrorism, International drug trafficking, Dangerous behaviors that are contrary to international peace and security and war against modern civilization by their unbelievable crimes against humanity so that we can consider them as a fatal social cancer and if International community does not cure this "Carcinoma" by rapid removal from the organism of the international community, transmissible cancerous terror cells of Taliban and its allies (Al-Qaeda & Isis) autonomously "with the force of their dreadful ideology and Endless financial support of wealthy Wahhabi mullahs, who are actual creators of Taliban and protect them as performance of the Divine commands", will proliferate and pose irreparable harm similar to 9/11 to the health and safety of the international community as whole.

    That is because as the world history has proven to us, social cancer is a Metastasis one with a malignant tumor. I mean, The spread of cancer cells from the place of their formation (Afghanistan) to another parts of the global social organism. In the societal metastasis, cancer cells break away from the original primary terrorist tumor, spread through the global system, and form a new tumor in other parts or regions of the world’s social organism.

    This cancerous social entities are not obliged to Jus Cogens rules of Public International Law. Erga omnes or Universal legal obligations owed by all governments towards the community of states as a whole, are meaningless for them too.

    Taliban will radically change Afghanistan from a civilized member of global community to a non-united rebel entity who plays a destructive role as to, international peace and security.

    all countries should never forget the previous attacks of Islamic terrorists.

    From the brutal war against innocent people with letters which were infected with the Anthrax virus in 2001 and the attacks with bombs, hijacked airplanes, firearms, knives, and cars or trucks which were deliberately driven into crowds of innocent civilians in the famous western cities. In the Eastern parts of the world, Moscow theater hostage crisis (also known as the 2002 Nord-Ost siege), Isis attacks against Iraq or their Terrorist attack against Parliament of Iran and so on.

    Exactly similar to a living human organism in the medical sciences, in structural-functional Sociology, the preservation and remembrance of historical memory of disease is very important for the social organism to avoid recurrence of social diseases.

    in this regard, Afghanistan cannot be considered as an independent state irrespective of other members of international society. Because the political and social situation in Afghanistan is directly related to international peace and security. Exporting terrorism from Afghanistan to the international community is inevitable, because Taliban ideology is a universal one. In other words, they want to create a global Salafi government which is based upon an inviolable ideology.

    The modern international Law norms such as, Humanitarian Intervention or R2P4 Allow all civilized states and International organizations to intervene militarily in Afghanistan's civil war against Taliban criminal forces with the superior goal of ending human rights violations, crimes and eliminations of an active metastatic social cancer which it will spread to other civil tissues and organs of our Global community as a whole.

    The United States Armed Forces withdrawn from Afghanistan was the biggest mistake in the history of US foreign policy. Scientifically a sociologist who is expert on militant uncivilized groups in context, can prove this claim easily that this wrong decision, not only cannot prompt international peace and security, but also it is against it and after unavoidable next terrible terrorist attacks, e.g. 9/11, all decision makers are responsible for deliberate withdrawal in treatment of a dangerous and predictable metastasis social cancer toward International civil society.

     

    It Should be mentioned that revival of Taliban government is in favor of international unlawful cartels of drug trafficking which their invisible lobbies are protectors of them to produce inexpensive drugs for very profitable international immoral market of Drugs.

    At the end of this essay, it is necessary for us to know that Fighting this social cancer is as important as preventing and fighting the Coronavirus and the Corona pandemic should not keep us unaware of the Taliban's critical social cancer.

    As a scholar, I strongly recommend to all states around the world that Treatment of this social Cancer is an emergency duty of the globe to preserve health and survival of International social organism. Time is short and tomorrow is late.

    The result of silence and inaction is the spread of this societal disease and its uncontrollability in the future. The world should not forget the Al-Qaeda and Isis during the past. Salafi Muslims are living in all western countries and they are potential followers of Taliban leader who consider himself as global caliph of Muslims like, Mullah Mohammed Omar and Abu Bakr al-Baghdadi.

    In the current Afghanistan crisis, non-intervention of the civilized world, means: “The supremacy of false politics over science and Justice”.

    Saeid Kafi Anaracki

    Attoney at Law- Journalist-PHD scholar of International Law and visiting lecturer of Iran PN university.

     

    ...........................................

        • 1- Edward Helmore -The Guardian- A day for respect: military veterans mark US troops’ exit from Afghanistan.Jul.4, 2021.

    https://www.theguardian.com/world/2021/jul/04/us-military-veterans-troops-afghanistan

     

        • 2- Douglas Jehl -The New York Times- Iran Holds Taliban Responsible for 9 Diplomats' Deaths. 11, 1998.

    https://www.nytimes.com/1998/09/11/world/iran-holds-taliban-responsible-for-9-diplomats-deaths.html  

     

     

        • 3- Kitty Calavita -Invitation to Law & Society, An Introduction to the Study of Real Law- Chapter 2 -Types of Society,Types of Law – page 14-The University of Chicago Press- 2010.

     

        • 4- In order to to protect all populations from mass atrocity crimes and human rights violations, to respect for the norms and principles of Public international law, there is a modern legal norm.The Responsibility to Protect (R2P) is a global political commitment which was endorsed by all member states of the United Nations at the 2005 World Summit in order to address its four key concerns to prevent genocide, war crimes, ethnic cleansing and crimes against humanity .

    https://www.un.org/en/development/desa/population/migration/generalassembly/docs/globalcompact/A_RES_60_1.pdf

    نشر دهید - Share By

    به نام اورمزد

    گاهی بار غم بر جان آدمی همچون صاعقه ای مهیب چنان غریب فرود می آید که دیگر زبان و قلم را یارای سخن و نگارش نیست. امروز دست بی رحم خزان بی فتوّت ایّام؛ شَهگُل بوستان دانش را در شهر من به یغما بُرد و آفتاب معرفت را به خفتن در قعر تاریکی خاک محکوم کرد.

     تفو بر تو ای چرخ گردون تفو که بزرگ مردی وارسته و مرغ همایون سپهر حکمت را بی هیچ ملاحظت به تیر زهرآگین اجل بر زمین افکندی و آسمان دلها را در این روزگار نامبارک بیش از پیش ز جولان زاغ و کرکس سیاه و پریشان کردی.

    گویی چشمهایم بارانی پایان ناپذیر در سینه دارند و قلبم از جور نهفته در فطرت این عصر سخت خشمناک است. امروز حکیم فرخ فروهندۀ فرخ زاد که پرتو مهر اهورا مزدا؛ همواره روان پاکش را به شادمانی مینوی رهنمون خواهد بود در کمال ناباوری رخت حیات پُر خیر و فرخنده خود را از دهلیز تنگ کالبد پاک خویش بیرون کشید و در فردوس بیکران اسرار ازل به ابدیّت پیوست.

    این حقیر بزرگترین افتخار زندگانی خویش را در آن می دانم که یکی از شاگردان و مریدان بی شمار وی بوده ام و در مکتب درس آن حکیم همواره متأثر از چراغ حکمت و ارشاد او در مکتب زندگانی و جهان بینی بوده و خواهم بود. استاد بی بدیل ریاضیات و عارف بی نظیر در تاریخ و ادبیات ایرانزمین، فخر العلما و مصباح الحکما، هنرمند و نوازندۀ گمنام موسیقی نیاکان دیگر میان ما نیست امّا کتابهای نازنین و مقالات و نصایح گوهربارش به فرموده مکرر خودشان؛ پس از رحلتشان قضاوت و ماندگار خواهد شد.

    ضمن آرزوی شادمانی بهر روان مطهر و مهربان آن استاد شفیق و رفیق بلیغ این بیت خواجۀ شیراز را شاهد از نامیرایی آن بزرگ آورده و مراتب همدردی عمیق و تسلیّت خویش را به همسر مکرّم ایشان سرکار خانم دکتر اختر اخیانی و یگانه فرزند گرانمایه اش؛ برادرم جناب آقای دکتر فریبرز فروهنده اظهار می دارم.

    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

    ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

    اقل العباد- سعید کافی انارکی- ساربان

    نشر دهید - Share By

    این مقاله در سه قسمت به توالی روزهای دوشنبه چهارم، چهارشنبه ششم و شنبه نهم اَمرداد سال یکهزار چهارصد خورشیدی در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات به زینت طبع آراسته گردید

    توضیح دیگر آنکه؛ عنوان مقاله به تشخیص تحریریه محترم  روزنامه انتخاب گردیده و با عنوان آکادمیک انتخابی از سوی نگارنده به شرح ذیل تفاوت دارد.

    *******

    نتایج جامعه شناسی سیاسی و تاریخی افغانستان، طالبان و منافع بنیادین ملّی ایران:

    (( آیا امروز امکان بازگشت سرزمین های خراسان شرقی به آغوش مام میهن ما ایران و اعاده وضع  کشور به حال سابق با توسل به اصول حقوق بین الملل عمومی و بهره از فرصت بی بدیل تاریخی امروز وجود دارد ؟))

    در ادامه این مقاله ضمن تشریح معادلات سیاسی پیچیده در کانون موضوع سخن؛ با توسل به فرمول فیزیک اجتماعی به وجه ضمنی پاسخ مثبت به پرسش فوق اثبات می گردد.

    تغییرات و تحولات در رهیافت های کُنشگر بین المللی دولتها در گذر تاریخ همواره مشهود بوده است. هر نظام سیاسی از قِبَل قدرت یافتن فرد، حزب، ایدئولوژی یا تسلط پیدا و پنهان نیروهای خارجی و استعماری در برهۀ چرخش یا انتقال قدرت؛ رویکردهای متفاوتی را به زعم بهترین رهیافت برای تأمین منافع ملی در کنش ها و واکنش های خود نسبت به سایر دول اتّخاذ می نماید. برجسته ترین مثال در این خصوص را می توان به تغییرات سیاست خارجی ایالات متحدۀ آمریکا پس از شکست ترامپ و حزب جمهوری خواه در موضوعات مهمی نظیر پیمان آب و هوایی پاریس، برجام، خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان و غیره مشاهده نمود. با امعان نظر در تجربیات تاریخی و خاصه وقایع و رویدادهای عصر حاضر در میان کشورها؛ بر ابصار با بصیرت این عهد پوشیده نخواهد بود که کوربختانه به سنت کهن رقابت عاری از فتوّت میان قدرت های سیاسی؛ عجوزه بی شفقّت استعمار هر روز در جامه و رنگی تازه با کشیدن پرده ای کاذب بر لشکر استثمار هر دم به سلک و طریقی پر مکر بر جهان سوم و جوامع توسعه نایافته و بی بضاعت می تازد و بی گمان سیاست خارجی همچنان تابعی از منافع ملّی و اقتصادی ایشان است؛ نه تابعی از منافع مشترک بشریّت و عدالت و اخلاق.

    یکی از مقولات مهم علمی مورد اتفاق در تمامی مکاتب اصلی و رویکردهای علم جامعه شناسی؛ مقولۀ عامل چسبندگی اعضا (Social cohesion) در تشکیل جوامع خُرد و کلان و نقش این عامل در ایجاد اتّحادات اجتماعی است. همچنانکه در خانواده بعنوان یک خرده نهاد، ازدواج و تشابه خون عامل چسبندگی، همبستگی و اتّحاد بین اعضا است در یک ارگانیزم کلان اجتماعی به نام کشور نیز اعضا و شهروندان تحت عوامل چسبندگی و همبستگی عیان و قابل اثباتی نسبت به یکدیگر احساس وابستگی و ضرورت ایجاد اتّحاد به وجهی طبیعی می نمایند1.

    از این منظر افغانستان بعنوان یک واحد سیاسی مستقل و یک کشور از ادوار دور گذشته تا به امروز به دلیل ناهمگونی شهروندان این سرزمین از منظر نژادی، مذهبی و زبانی هرگز نتوانسته است بر یک عامل همبستگی همگانی و عام القبول دست یابد و به طور کلّی از این منظر این کشور به دلایل گوناگون در گروه واحدهای سیاسی عاری از یک عامل اتحاد بخش همگانی؛ طبقه بندی و شناسایی می گردد. بعبارت دیگر اکثریت قریب به اتفاق مردمان ساکن در قلمرو و سرحدات سیاسی مصنوعی افغانستان معاصر بر سر یک عامل مشترک همبستگی بخش و متحد کننده به دلایل علمی که متعاقباً ذکر خواهد شد وحدت نداشته و هر قوم و زبان و مذهب به وجه علیحده تحت تأثیر نیروهای خارجی محرک با احساس خطر از جهت استیلای و تفوّق سایر گروهای قومی و زبانی و عقیدتی رقیب؛ برای حفظ بقای خود به سیاق الگوهای موجود تاریخی سایر جوامع توسعه نایافتۀ نامتجانس (Heterogeneous artefact community) می کوشد.

    بعنوان مثال کشور ما ایران به واسطه وجود عناصر ریشه دار و باستانی همبستگی بخش فرهنگی، زبانی و مذهبی از دیرباز تا کنون در تمام ولایات و اقالیم خود عوامل اتحاد ساز انکار ناپذیری نظیر فرهنگ و خاصه میراث تاریخی نیاکان مشترک از قبیل جشن نوروز، ادبیّات پارسی و آثار برجسته ای نظیر شاهنامه فردوسی را بعنوان روح چسبندگی بخش و اتحاد آفرین در حوزه تمدّن این سرزمین کهنسال به وجهی طبیعی (autonomous) به کار بسته و بعنوان یک واحد سیاسی غیر مصنوع و برخاسته از کنش ها و برهم کنش های مدید تاریخی، امروز به منزلۀ یک اجتماع انسانی سیاسی و فرهنگی همگون و طبیعی (homogeneous Natural Society) از منظر علم جامعه شناسی شناسایی و تعریف می شود. برای روشن تر شدن این توصیف باید توضیح داد که برخی از کشورهای مصنوع که عاری از هرگونه شناسنامۀ تاریخی هستند، در اثر کوران حوادث دهر و دستهای پیدا و پنهان قدرتهای سیاسی و ابرقدرتها ایجاد شده اند و عامل اصلی مؤثر در پیدایش و استقلال ظاهری ایشان منافع ملّی و اقتصادی دولت های استعمارگر غربی بوده است. بنابراین ازآنجا که اولویّت سازندگان این قبیل کشورهای دست ساز(Hand made)؛ منافع ملّی استعمارگران بوده است غالباً این کشورهای مصنوع و غیر طبیعی بدون درنظر گرفتن مصالح و منافع ساکنان تحت استثمار مستقیم یا غیر مستقیم آنها تشکیل شده اند.

     پس کشوری که با فقدان عوامل اتحاد بخش طبیعی و برخاسته از یک فرآیند طبیعی و تاریخ بلند مشترک بین اجزا؛ در شرایط عدم وجود یک عامل چسبندگی عام الشمول با نیروی قوای مسلح دولتهای منفعت طلب غرب ایجاد می شود از منظر فرهنگی، قومیّتی و مذهبی کشوری نامتجانس و ناهمگون خواهد بود و به شهادت تاریخ، خاصه در آفریقا و آسیا چنین کشورهایی در فقدان حضور قوای مسلح بیگانه همواره درگیر جنگ های خانمانسوز، نسل کشی های مخوف قومی و قبیله ای و فجایع انسانی جبران ناپذیری می گردند که نمونه های آن در تاریخ معاصر ممالکی نظیر روآندا، عراق، افغانستان و غیره قابل مشاهده و اثبات می باشد.

    صرف نظر از عدم لیاقت و کفایت سیاسی حاکمان قاجار در وقایع تلخ جدایی بخش های بزرگی از کشور ما؛ آنچه مسلم می باشد آن است که با امعان نظر به شناخت عمیق مستشرقان غربی از ((ریشه های کهن غیرمصنوع فرهنگی)) بعنوان عامل اتحاد بخش باستانی ایران از قرون دور گذشته تا به امروز؛ به طور خاص پس از سال 1800 میلادی با حضور مقتدرانۀ بریتانیای کبیر در هندوستان؛ که قبل از تشکیل پاکستان در آن روزگارهمسایه ایران بود؛ احساس خطر از نفوذ قلمرو فرهنگی کشور ما و گسترش زبان پارسی در شبه قارۀ هند؛ استعمارگران غربی و امپراطوری روسیه را بر آن داشت تا اتّخاذ سیاست های استثماری یا خصمانه علیه ایران در وهلۀ نخست از رشد و نمو جنین یک قدرت فراگیر فرهنگی و زبانی بزرگ به نام پارسی که از هندوستان تا ماورا النهر و قفقاز و عثمانی امتداد می یافت در اعصار بعد پیشگیری کنند. انگلستان در راستای نیل به این هدف به صورت کاملاً سیستماتیک و سازمان یافته موفق شد فرهنگ غربی و زبان انگلیسی را به سهولت جایگزین فرهنگ پارسی در هندوستان گرداند و در کمال تأسف در پایتخت این کشور یعنی دهلی نو و سایر مناطقی که پیشتر پارسی زبان غالب و رسمی مردم بود امروز حتّی اقوامی که خود را دارای ریشه و نژاد ایرانی می دانند و به پارسیان هند مشهورند قادر به خواندن یا فهمیدن آثار گرانقدر نیاکان پارسی گوی خود چون دیوان امیر خسرو دهلوی (651-725 قمری)، عبدالقادر بیدل دهلوی (۱۰۵۵–۱۱۳۳ قمری) و غیره نیستند و از خواندن و درک نُسخ خطی بیشمار فارسی و چاپ سنگی محفوظ در کتابخانه های کشورشان نیز عاجز می باشند.

     در اینجا اشارت مختصر به این موضوع نیز خالی از فایدت نخواهد بود که زبان پارسی تا دویست سال گذشته در کشمیر، بمبئی و دهلی و سرحدات بنگال، تا لاهور و پیشاور و کابل و هرات و بلخ و خجند و سمرقند و بخارا و تاشکند و در آن سوی دریای مازندران در آذرآبادگان شمالی و دیار نظامی گنجوی تا قونیه محل زندگانی و رحلت مولانا جلال الدین بلخی رومی؛ در قلمرویی بسیار گسترده تر از حوزه کنونی خود رواج و رسمیّت داشت و حتی در بغداد قرن هشتم  هجری زبان رسمی و درباری دولت ایلخانی؛ زبان پارسی بوده است و اکثریّت مردمان این اقالیم نه تنها فارسی را می دانستند بلکه بدین زبان افاضات علمی و فرهنگی و ادبی داشتند و نامداران و مشاهیر بزرگی که از جهت کثرت و شهرت؛ مهلت به ذکر اسامی شریف ایشان نیست را به حوزه فرهنگی ایران بزرگ معرفی کرده اند2.

    استعمار انگلستان در ادامۀ برنامۀ ایران ستیزانه خود در قرن نوزدهم با حمله و اشغال بخش هایی از جنوب ایران؛ با همکاری سایر متحدان غربی خویش که از دیرباز غالباً با ایشان دارای منافع مشترک است سرانجام طی معاهدۀ ظالمانه پاریس1857 ناصرالدین شاه قاجار را وادار ساخت تا برای همیشه از حاکمیّت ایران بر شهر کاملاً ایرانی هرات چشم پوشی کرده و کشور افغانستان را به رسمیّت بشمارد.

    هرچند اشاره به وقایع تاریخی ما را از حدود موضوع اصلی مورد بحث خارج می نماید اما امعان نظر خوانندگان ارجمند این مقاله به تاریخ فعل و انفعالات حضور قدرتهای فرامنطقه ای در ایران و سایر نواحی تحت نفوذ فرهنگی تمدن پارسی در قرون اخیر راهگشای پذیرش مبانی و نتایج متعاقب جامعه شناختی این مقاله خواهد بود. از این روی به شهادت تاریخ؛ بنا بر یک سنت نانوشته غربی؛ همواره باید حاکمیّت کشور مصنوع افغانستان در اختیار اقوام اقلیّت جنوبی پشتون زبان باشد و تاکنون تاجیکان، شیعیان و جمیع افرادی که اندک اشتراک فرهنگی در عوامل همبستگی با ایران دارند به دلیل خطر گرایش ایشان به مبدأ و منشأ تمدّن ایرانی از رسیدن به حاکمیّت و حکمرانی بر افغانستان به انحای مختلف بازمانده اند و بنا به مصلحت غرب؛ همیشه اقلیّتی کنترل پذیر و همسو با منافع ملی استعمار به طُرق و شعب مختلف بر این دیار حکم رانده اند. همچنین روسیه تزاری و سپس اتحاد جماهیر شوروی با ساز و کارها و اهدافی متفاوت در رقابت با سایر رقیبانش همواره به موازات قدرتهای غربی و به طور خاص پس از انعقاد دو عهدنامۀ ننگین گلستان و ترکمانچای سعی در کمرنگ نمودن نفوذ فرهنگی ایران و زبان پارسی در نواحی تحت استیلای خود داشت و با آفریدن جماهیری مصنوع، نظیر ازبکستان و ایجاد حدود و ثغور تحمیلی و غیر طبیعی بین شهرهای پارسی گوی سمرقند و بخارا و جمهوری تاجیکستان و همچنین با تغییر الفبای پارسی نیاکان به الفبای سیریلیک روسی در عهد استالین سعی در اجتناب از فروغ مجدّد و پیشگیری از نفوذ احتمالی فرهنگ همبستگی بخش ایران در مناطق فارسی زبان تحت حکمرانی خود نمود. البته باید انصاف داد که روس ها هرگز عزم در نابودی مطلق زبان تاجیک یا همان پارسی با گویش ماورا النهر را در سرزمین های سابق ایران نداشته اند و رویکردهای فرهنگی و اجتماعی ایشان نسبت به مردمان بومی جماهیر سابق؛ رویکردی نابودگر مانند طریق انگلستان در هند نسبت به پارسی نبوده است. از این رو خوشبختانه هنوز هم زبان پارسی (تاجیک)3 در شهرهای سابقاً ایرانی آسیای میانه زبان رسمی و کاملاً غالب می باشد و مردم این سرزمین ها به زبان و فرهنگ نیاکان باستانی ایرانی خود عمیقاً عشق می ورزند.

    مقدّمۀ مختصر و انکار ناپذیر فوق؛ آغازی است بر جامعه شناسی سیاسی امروز افغانستان. لذا ارایه و پیشنهاد رهیافتی اثبات پذیر و علمی در جهت حفظ و تحکیم منافع ملّی کشور ما ایران که همسو با منافع اساسی همزبانان رنج دیده ما در افغانستان است می تواند موجبات خنثی نمودن مقاصد همیشه پویای استثماری غرب در منطقه خاورمیانه باشد.

    نیک می دانیم افغانستان نیز در زمره سرزمین های جدا شده از پیکره زخم خورده مام میهن ما ایران است که به زعم بسیاری از دانشمندان و تاریخ شناسان و کنشگران سیاسی و اجتماعی امروز این کشور؛ نام با اصالت و حقیقی آن ((خراسان شرقی)) یا ((آریانا)) است4. اکثریّت مردم در درۀ پنج شیر و باد غیس و هرات، بلخ و کابل و جلال آباد و مزار شریف و بسیاری دیگر از مناطق این کشور هنوز به زبان شیرین پارسی دری سخن گفته و عوامل هبستگی و چسبندگی عمیق و تاریخی بسیاری با ایران امروز دارند. هرچند این کشور محل زندگانی و اقامت اقوام اقلیّت متعددی نظیر، هزاره‌ها، ازبک‌ها، نورستانی‌ها، پشتون ها و غیره می باشد امّا همچنان زبان پارسی زبان ملّی و فراگیر این سرزمین است و علیرغم اکثریّت سنی مذهب مردم این دیار؛ علاقه و هبستگی ایشان نسبت به شعائر تاریخی، فرهنگی، زبانی و داشتن تاریخ مشترک با ایران کهن در میان مردم و خاصه نسل جوان این سرزمین مشهود و در حال گسترش و استقبال است. همچنین شیعیان افغانستان همواره خود را ایرانی دانسته و با پرداختن هزینه های سنگین مادی و معنوی هرگز تن به احکام و اوامر غیر عقلانی گروهایی نظیر طالبان نداده اند.

    آنچه مسلّم و مورد تأکید است امّا؛ رویکردهای ضد و نقیض دولتهای غربی در کنش ها و واکنش های سیاسی و نظامی و امنیّتی نسبت به کشور افغانستان و به طور خاص گروه طالبان است. دولت های غربی با وجود نقش مسلّم ایشان در پیدایش و تقویّت مستور تسلیحاتی و اقتصادی از این گروه در دوران پسا شوروی و جنگ های داخلی افغانستان هرگز دولت طالبان را به عنوان یک دولت مشروع به رسمیّت نشناختند وتا پیش از سال 2001 و حمله ایالات متحدۀ آمریکا به طالبان؛ تنها سه کشور پاکستان، امارات متحده عربی و عربستان دولت واپسگرای آنها را به رسمیّت شناخته بودند.

    رویکردهای افراط گرایانه و سَلفی مسلک این گروه تا پیش از سقوط آنها؛ افغانستان را تبدیل به کانون تمرکز تروریست های افراطی به رهبری ملا محمّد عمر کرده بود و با حمایت های بیدریغ مالی مراکز ثروتمند وهابی در عربستان سعودی هر روز این گروه قدرت مانور و جسارت بیشتری در تقابل با جهان به خود می گرفت. در عین حال این گروه از طریق تولید و تجارت بین المللی مواد مخدر درآمد هنگفتی را در اختیار داشت و در هنجار ستیزی و معارضۀ دائمی با قواعد مشترک عرفی و حقوقی تثبیت شدۀ سیاسی و اجتماعی و اخلاقی در جامعه جهانی بود. این رفتارهای ناصواب طالبان را به مثابه یک توده سرطانی (Social Cancer)5 نه تنها به انجام جنایات مخوف و هولناک نسبت به مردم افغانستان و مخالفان داخلی خود تبدیل کرده بود بلکه در تعارض با ارگانیزم اجتماعی جامعه بین المللی با حمایت از تروریزم جهانی و تولید و توزیع مواد مخدر، یک عامل بیماری زای خطرناک برای همسایگان افغانستان و به طور کلی مخلّ نظم، صلح و امنیت نسبی ارگانیزم جامعۀ جهانی به شمار می رفت.

    پس از سقوط طالبان در سال 2001 این گروه توسط آمریکا و متحدان غربی اش تنها حدود پنج سال به صورت مؤثر سرکوب می شوند امّا در کمال تعجّب در سال 2006 مجدداً طالبان با انجام تحرّکات بی پاسخ در جنوب افغانستان اعلام موجودیّت نمود و به بیشتر قسمت‌های جنوب افغانستان به ویژه زابل، قندهار و هلمند نفوذ کرد و پس از حدود دو سال فعالیّت و تبلیغ؛ باز هم با حمایت های مالی شیوخ وهابی در عربستان سعودی و امارات آغاز به انجام عملیات تروریستی بر علیه مردم بی دفاع غیر نظامی مخالف خود و ارکان دولت حامد کرزای کرد و پیشروی به سمت کابل را آغاز نمود. همزمان طالبان پاکستان نیز در سال ۲۰۰۷ میلادی با هدف استقرار حکومت اسلامی و جاری کردن قوانین شرع سلفی در این کشور جنگ را آغاز کردند.

    هرچند نابود کردن و اضمحلال کامل طالبان برای غرب و ارتش اشغالگر ایالات متحده بی تردید کاری بسیار ساده و سهل بود امّا با نگرش به رویکردهای متعارض و عجیب غرب نسبت به طالبان؛ پوشیده نمی ماند که سرکوب این گروه توسط آمریکا هرگز با اراده مغلوب کردن مطلق و برچیدن ایشان از صحنه سیاسی افغانستان و پاکستان نبوده است و این کشور بسته به منافع ملّی و طرح های استعمارگرایانۀ خود و سایر متحدانش و همچنین تحت نفوذ مستقیم لابی های پرنفوذ کارتل های بزرگ تجارت بین المللی مواد مخدّر و سرمایه داری جهانی؛ همواره مبارزه ای نسبی و کنترل شده با این تودۀ سرطانی داشته و به ضرورت مصلت؛ آتش زیر خاکستر بقای این فتنۀ عالم سوز را محافظت نموده است.

    بر همین اساس در نهایت تعجب و شگفتی؛ آمریکا که خود را قربانی تروریزم طالبان و القاعده می داند در سال 2020 در دولت جمهوری خواه ترامپ توسط زلمای خلیل زاد نمایندۀ ویژه این کشور در امور افغانستان با گروه ناصالح مذکور پیمان صلح منعقد می نماید. سپس با روی کار آمدن دولت دموکرات جو بایدن اعلام می شود که ایالات متحده تا یازدهم سپتامبر 2021 و بیستمین سالگرد حملۀ تروریستی القائده به آمریکا؛ نیروهای خود را به تدریج از افغانستان خارج می کند.  بر این اساس به محض شروع روند خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان؛ طالبان به سرعت و قدرت هر روز بخشی از افغانستان را تصرف کرده و از عناصر دولت مرکزی اشرف غنی پاکسازی می نماید. بنا بر اعلام سخنگوی طالبان در پایان ماه ژون 83 % از خاک افغانستان هم اکنون در کنترل و تصرف نیروهای طالبان است. تروریست های دیروز امروز در جامۀ ریا و تزویر البته تاکنون به وجهی بیان و رفتار می نمایند که گویی از رویکردهای افراطی گذشته خود دست برداشته و زین پس با تبعیّت و التزام به اصول اخلاقی مشترک انسانی و رعایت حقوق بشر؛ دیگر دست به کشتار غیر نظامیان، حمله به سفارتخانه ها و کشتار دیپلماتها، بمب گذاری در مدارس دختران، مسموم کردن آب کودکان دبستان و قتل عام شیعیان بی گناه دست نخواهد زد و در این میان دنیا و نیروهای توانمند در کنترل این گروه با کمال سکوت و خونسردی تنها نظاره گر پیشروی و توفیقات روزافزون طالبان در افغانستان است.

    این در حالی است که سیاست خارجۀ سرزمین ما ایران با وجود سوابق عداوت های عمیق طالبان با ایرانیان و خطرات بالفعل و بالقوه قدرت یافتن مجدّد ایشان در همسایگی ما از جنبه های مختلف امنیّتی، اجتماعی، مواد مخدّر و غیره تاکنون در یک انفعال و سرگردانی در اتخاذ موضع نسبت به وقایع اخیر افغانستان بسر می برد و برخی از جریانات ساده دل و خوشبینان غافل؛ با حمایت صریح یا ضمنی از طالبان؛ قدرت یافتن ایشان را در چهارچوب منافع ملّی ایران تفسیر و تعبیر می نمایند.

    از آنجا که نگارندۀ این سطور سعی بر آن دارد تا در این مقاله از مطمح نظر اصول جامعه شناختی و کلیّت و فحوای سیاست غرب (Holistic contextual perspective)  در بستر تاریخ دیروز به تحلیل واقعگرایانۀ وقایع امروز و پیش بینی علمی رخدادهای فردا بپردازد و در این معادلۀ پیچیدۀ سیاسی اغراض و اهداف مهندسان ماشین سیاست خارجی غربی- عربی را با توسل به اصول تحلیل نیروهای سیاسی در فیزیک اجتماعی شرح دهد؛ توجّه دقیق به مطالب و توضیحات ذیل کارگشای دست اندرکاران سیاسی کشور ما در برخورد صحیح با وقایع کشور همسایه داشته و بی شک طرح ها و دسیسه های سیاسی مخفی موجود بر علیه منافع ملی کشور ما را خنثی و بی اثر خواهد کرد.

    در اینجا باید به طور خلاصه بیان کرد که پیدایش و فعالیّت گروه خلافت اسلامی داعش با امعان نظر در ایدئولوژی، روش ها و رویکردهای هنجار شکنانه و جنایات علیه بشریّت این گروه و شباهت های ساختاری و روانی ایشان با سایر گروههای تروریستی؛ بعلاوۀ جمیع شواهد و قراین موجود در افغانستان امروز، دلالت و حکایت از حمایت منابع مشابه در خلقت و دولت ایشان داشته و نام های متفاوتی نظیر القائده، بوکو حرام و طالبان، تنها پوسته یا لباسی ساده بر پیکرۀ یک ماهیّت واحد استعماری است. بعبارت دیگر فلسفۀ ظهور و نقش آفرینی چنین کُنشگرانی در عرصه روابط بین المللی و ارگانیزم اجتماعی جامعۀ جهانی و همچنین عدم وجود ارادۀ جدی در قدرتهای غربی برای نابودی و برچیدن مطلق ایشان؛ نشان از تأمین منافع ملّی آشکار و پنهان غرب یا بخشی از جهان عَرَب توسط این گروههای دستساز و دست نشانده دارد. در این راستا با نگاهی دقیق به تاریخ درمی یابیم که حذف و از بین بردن تفکّرات و ایدئولوژی هایی که به صورت مستقل، جدّی و موثر بقای ارگانیزم اجتماعی استعمار را در حوزۀ روابط بین المللی به خطر می اندازند و مانایی وضع موجود (Status quo) ناعادلانۀ معیوب، سلسله مراتبی و استثماری ایشان را با خطر مواجه می نمایند برای این قدرت ها همواره در اولویّت بوده و مبارزه آنها با نیروهای واقعی و خطر آفرین نسبت به ایشان؛ همواره مبارزه ای مطلق، موثر و عاری از نسبی گرایی و در نهایت موفّق بوده است.

     بعنوان مثال برچیده شدن مطلق تفکر و ایدئولوژی نازی ها در آلمان، خلع السلاح مؤثر این کشور و متحدانش نظیر ژاپن در جنگ جهانی دوم و سابقۀ کاربست سلاح اتمی در مقابل همین کشور، همچنین ظفر و توفیق بی آتش ایشان در جنگ سرد با شوروی ؛ در پیشگاه نظر، جملگی کاشف از آن دارد که عدم برچیده شدن و حذف مطلق جریانات افراط گرایی نظیر طالبان و تجهیز ایشان به مدرن ترین سلاح ها و ادوات جنگی روز دنیا و استیلای مجدّد آنها بر بخش اعظم افغانستان؛ مهندسی مستور نظام سلطه بهر ایجاد یک جنگ نیابتی با ایران و تأمین و تضمین منافع ملّی بلند مدّت دشمنان سرزمین ما است و چون نیک بنگری وقایع اخیر در کشور همسایۀ شرقی ما هم راستا با سیاست های کهنۀ استعمار پیر در برابر تمدّن پارسی در گسترۀ تاریخیِ بزرگ فرهنگی نیاکان ما در فلات ایران می باشد.

    نمودار فوق ترسیم معادله ای ساده از قانون تحرّکات سیاسی اخیر افغانستان از مطمح نظر قواعد فیزیک اجتماعی است. بر مبنای فرمولF=ma   فلش ها به معنای F یا همان قوه و توان هستند. طالبان (Political Matter) با عنوان m یا جِرم سیاسی، تحت حمایت نیروهای F است و a شتاب دینامیک این جرم در رسیدن به اهداف می باشد.

    در فرمول فوق نیرو برابر است با جِرم ضربدر شتاب. نیروی طالبان خود عدد یک است که این عدد به اضافۀ چهار نیروی دیگر که با فلش قرمز مشخص شده اند تبدیل به عدد پنج می گردد. بنابراین چنانچه پیشفرض جِرم سیاسی و نظامی طالبان را عدد 1 بگیریم مطابق این قانون، شتاب حرکت در معادلۀ ما برابر با a=5 ÷1=5 خواهد بود. یعنی طالبان با سرعت و شتاب 5 به سمت اهداف  خود خواهد تاخت و از آنجا که مطابق قانون سوم دینامیک اجتماعی (با عاریت از فیزیک نیوتون) در واکنش به نیروی 5 اگر نیرویی معادل یا بیشتر از 5 به کنش (طالبان) نشان ندهیم این نیرو نه تنها متوقف نشده بلکه باز هم به پیش خواهد رفت. بر این مبنا باید مطابق با قانون سوم تحرک سیاسی؛ در اندیشۀ سازوکارهای زایندۀ نیروهای معادل یا برتر خنثی گر بود 👈

    البته در اینجا لازم به توضیح است که نسبت دادن عدد به مقولات فرمول فیزیک دینامیک اجتماعی فوق؛ نیازمند تعریف یک ضابطه یا پروتوکلِ سنجش نیروی کُنش سیاسی است که به واسطۀ آن بتوان اعداد دقیقی را در فرمول های فوق الذکر جای گذاری کرد. از آنجایی که چنین ابزاری برای سنجش و ضابطه ای واحد در این خصوص وجود ندارد اعداد فوق الذکر؛ تنها بعنوان پیش فرض برای درک معادلات فوق جای گذاری شده اند و بی تردید در عالم واقع این اعداد بسته به شرایط سیاسی، اقتصادی، نظامی، بین المللی و حقوقی موثر موجود می توانند متفاوت از اعداد ما باشند. مثلاً اگر نیروی شتاب طالبان عدد پنج باشد؛ قطعاً این نیرو در فقدان نیروی هوایی، قدرت موشکی یا دانش رزم کلاسیک در برابر نیروی واکنشگر ایران عددی بسیار کمتر از رقم قوای متقابل ایرانی خواهد داشت. بنابراین تعمیم قواعد فیزیک کلاسیک به محاسبات فیزیک اجتماعی هرگز به معنای امکان اخذ اعداد و نتایج مطلقه در جامعه شناسی سیاسی نیست بلکه این فرمولها تا حد امکان با ترسیم برآیند اثراث متقابل موافق یا مخالف نیروهای موجود اجتماعی، نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی؛ سعی در اریۀ نتایجی معقول با یک پیش بینی پذیری نسبی دارند.

    پس از این توضیح با وجود همه شواهد و قراین سیاسی و تاریخی؛ بر ابصار تیزبین پنهان نخواهد ماند که منافع غایی استعمار غرب و منافع ملّی کشورهای عربی مصنوع و دست ساز استعمار در قرون اخیر؛ بسته به بقا و قدرت یافتن مجدّد طالبان در افغانستان است. زیرا تفوّق نیروی افراط گرا و پارسی ستیز طالبان در افغانستان موجب مهار و نابودی تدریجی نیروهای ملّی گرا و پارسی زبان ایراندوست در افغانستان شده؛ از حرکت این کشور به سمت تعالی و تقویّت هبستگی زبانی و فرهنگی آن با سرزمین مادری اش ایران جلوگیری خواهد کرد. در نتیجه باز هم  افغانستان با تکرار تاریخ در یک سیر قهقرایی همچنان بعنوان کانون تولید و توزیع مواد مخدر؛ موافق با منافع کارتل های نظام سرمایه داری و صهیونیزم جهانی تا آینده ای دراز محفوظ خواهد ماند.

    قابل انکار نیست که در افغانستان وجود یک دولت مشروع مردمسالار و مبتنی بر اصل حاکمیّت قانون (Rule of Law) فرهنگ و تمدّن این کشور را به وجهی اجتناب ناپذیر؛ تابعی از فرهنگ اصیل نیاکان خراسانی و ایرانی خویش خواهد کرد و گرانش گریز ناپذیر تاریخ، نیاکان و زبان فارسی عامل چسبندگی و همبستگی محکم وگسست ناپذیر بین ایران و افغانستان خواهد بود. در چنین شرایط مطلوبی این دیار نه تنها رفته رفته موافق با هنجارهای مدنی جهان معاصر تولید و کشت مواد مخدّر را برخواهد چید بلکه می تواند در یک تعامل  سازنده و روابط خوب سیاسی و اقتصادی با ایران؛ کشاورزی سنّتی و غیر علمی خود را به یک کشاورزی علمی توسعه یافته و منشأ درآمد مشروع برای جامعۀ خویش تبدیل کند و افغانستان را از حیاطِ خلوت اغیار ناآگاه، متحجّر و ضدّ ایرانی به دوستی صمیمی با ما و جهان بدل نماید و از سویی دیگر به منزلّ پلی برای تسهیل و گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی ایرانزمین با حوزۀ فرهنگی باستانی آن در شمال افغانستان و کشورهای آسیای میانه باشد.

    بدون شک افغانستان متمدّن، مردمسالار و توسعه یافته همسایه ای پر منفعت برای ایران و همزبانان دیگر خود در تاجیکستان و ازبکستان است. اما بلعکس، یک کشور جنگ زده، نا امن و تحت چیرگی یک سرطان مهلک اجتماعی به نام طالبان، نه تنها همواره رو به اضمحلال و عقب ماندگی بیشتر است، بلکه دامنۀ نا امنی و هرج و مرج و بی قانونی در آن به کشورهای همسایه و سلامت کلّ جامعۀ بین المللی تسرّی خواهد یافت و در مواردی نظیر صدور تروریزم، صدور مواد مخدّر، فرار مردم و پناهنده شدن مهاجران وحشت زده به کشورهای همسایۀ افغانستان هزینه های گزافی را بر بشریّت تحمیل خواهد کرد.

    در عین حال نباید از نظر دور داشت که در صورت غفلت ما؛ افغانستان تحت کنترل طالبان باز هم خانۀ امنی برای گروههای مصنوع استعمار؛ نظیر القاعده و داعش خواهد شد و در نهایت سناریو سازی های غرب برای توجیه جنگ های خانمان سوز و بنیاد برافکن  آینده از رهگذر گسترش مفاهیم و داکترین های پر خطری مانند دفاع مشروع پیشگرانه (Preemptive self-defense) در روابط و حقوق بین الملل از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آید7.

    در این خصوص باید گفت گروههای مصنوعی  و مهندسی شده ای نظیر طالبان همیشه به طور بالقوه می توانند بعنوان یک ابزار  سیاسی (as a tool) جهت از پیش برداشتن موانع حقوقی و قواعد آمره نقض ناپذیر حقوق بین المللی(Jus cogens) به کار روند و دول ناقض این هنجارهای تخطی ناپذیر؛ با ایجاد توجیهات به ظاهر معقول (Justification) ضمن ایجاد عرف ها و رویّه های منطبق بر منافع استعماری خویش، فشار افکار عمومی داخلی یا جامعه جهانی و نهادهای حقوقی را از مسیر منافع استعماری خود بزدایند.

    بعنوان مثال؛ مطابق با قاعده آمرۀ ممنوعیّت توسّل به جنگ و ضرورت حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی، دولتها و اعضای سازمان ملل متحد نمی توانند از طرق نظامی و نبرد مسلّحانه اختلافات خود را با سایر دول رتق و فتق نمایند. مطابق با مادۀ 51 منشور سازمان ملل متحد؛  تنها استثنای این قاعده ((حق ذاتی دولتها در دفاع مشروع منفرد یا جمعی از خویش در برابر حملات نظامی است که برعلیه ایشان انجام می گردد)). یعنی اگر کشور ((الف)) به کشور ((ب))حمله نظامی نماید دولت ((ب)) حق ذاتی دفاع مشروع و توسل به زور را برای مقابله با دشمن خواهد داشت. این استثنا بر قاعده منع توسل به جنگ؛ مانند تمامی استثنائات حقوقی باید به وجه مضیّق (Strict) تفسیر شود و بسط و شرح آن  به احتمالات، حدس ها و گمانه زنی ها در موارد ظن به امکان شروع جنگ از منظر حقوقی تا پیش از سال 2001 و حملۀ تروریستی القاعده به آمریکا؛ ابداً توسط هیچ حقوقدانی قابل قبول نبود. بعبارت دیگر اگر کشور ((ب)) با حدس و پیش بینی اینکه ممکن است کشور ((الف)) روزی به او حمله نماید؛ آغازگر یک جنگ بر علیه ((الف)) بود این جنگ نامشروع و برخلاف حقوق بین الملل عمومی و غیرقانونی بود و هیچگاه منطبق با استثنای ((حق ذاتی دفاع از خود)) به شمار نمی آمد.

    امّا پس از حملات یازدهم سپتامبر سال 2001 ناگاه داکترین حقوقی غرب به دست آویز این حملات که ظاهراً برنامه ریزی و هدایت آنها توسط القاعده و طالبان در افغانستان شده بود، به سمت تفسیر موسع و بسیط از استثنای مندرج در ماده 51 منشور ملل متحد رفت و حتی حمله قوای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق را با عنوان تازۀ ((دفاع مشروع پیشگیرانه))6 موجّه و قانونی به شمار آورد. این در حالی بود که عراق هیچ نقش مستقیم یا غیر مستقیمی در حملات یازدهم سپتامبر نداشت و ایالات متحده با همراهی انگلستان و سایر متحدانش به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی و خطر حملۀ احتمالی عراق به غرب یا حمایت احتمالی دولت بعث از تروریست های القاعده در سال 2003 به این کشور حمله نظامی کرد.

    با این توضیح و تجربۀ تاریخی؛ پوشیده نخواهد بود که طراحی، مهندسی و حفظ بقای گروههایی تروریستی نظیر القاعده، طالبان و داعش به وقت ضرورت بعنوان نیرویی همسو با منافع استعمار در معادلات فیزیک سیاسی - اجتماعی برای توجیه نقض هنجارهای حقوق بین الملل عمومی و برافروختن جنگهای توسعه طلبانۀ توسط غرب به کار خواهد رفت.

    حال پیش بینی آن است که با تسلّط دوباره طالبان در افغانستان، صرف نظر از ضایع شدن منافع بنیادین تاریخی و فرهنگی ایرانزمین در آن دیار؛ حتی این احتمال وجود دارد که تا پس از چندی؛ با تکرار سناریویی مشابه با واقعۀ یازدهم سپتامبر توسط این گروه و وابستگانش در غرب، آمریکا و متحدانش با سؤ استفاده از وحشت مردم از تروریزم برخاسته از خاورمیانه؛ مجدداً در پی جنگ افروزی های تازه علیه همسایگان افغانستان باشند و در جهت تأمین منافع خود و متحدانشان نظیر اسرائیل، عربستان و امارات متحدۀ عربی به ادامۀ اجرای طرح نامیمون خاورمیانه بزرگ و تغییر مرزهای کشورها در قرن جدید بپردازند.

    هرچند در دولت فعلی آمریکا؛ ظاهراً جمهوری خواهان و نو محافظه کاران حامی طرح خاور میانه بزرگ بر سر کار نیستند امّا نباید از نظر دور داشت که سیاست خارجی ایالات متحده همیشه تابعی از منافع ملی این کشور و متحدان آن در نظام بی اخلاق سرمایه داری جهانی است و اندیشکده ها و تئوری پردازان متخصّص در فیزیک اجتماعی با سرمایه های کلان لابی های صاحب ثروت صهیونیستی  و سعودی و غیره؛ همیشه این برنامه های استعماری را به وجهی دقیق طرح ریزی و به دولت های دموکرات و جمهوری خواه تلقین کرده اند.

    در چنین شرایطی در ایّام اخیر اصواتی نامطلّع و بی خبردر ایران؛ سخنانی در حمایت ضمنی از طالبان حتی از  تریبون رسمی صدا و سیما می زنند و از خروج آمریکا از افغانستان و به قدرت رسیدن مجدّد طالبان اظهار خرسندی می نمایند.

    در اینجا روی سخن و نتیجه نهایی این مقالت در مسؤولان و دولتمردان ایران است که همانا در شرایط خطیر تاریخی این سرزمین مقدّس و لاله زار از خون؛ موظند با کمال دقّت و تیزبینی تحرکات اخیر غرب در افغانستان را رصد کرده و هرگز نه به صورت مستقیم و نه به وجه غیر مستقیم؛ هیچگونه حمایت و پشتیبانی مادی یا معنوی از طالبان بعمل نیاورند.

    برخی از تحلیل های غیر علمی و ساده بینانه بیان می کنند که ما و طالبان دارای دشمنی مشترک به نام آمریکا هستیم؛ لذا با مشاهدۀ تغییرات مصلت اندیشانۀ تازۀ طالبان و داعیه ایشان مبنی بر تعدیل ایدئولوژی سیاسی و میانه روی، پس از خروج آمریکا از افغانستان؛ جمهوری اسلامی ایران خواهد توانست قدرتی پرنفوذ و خلف نظامی ایالات متحده در آن کشور باشد. امّا نباید از نظر دور داشت که همسویی یا حتّی انفعال ایران در برابر طالبان پس از اجرای پروژه های مشابه یازدهم سپتامبر در آینده؛ ایران را مظان اتهام همکاری با طالبان قرارداده و خطرات و صدمات جبران ناپذیری را به کشور ما تحمیل خواهد کرد. باید به خاطر آوریم که حملۀ اتمی ایالات متحده به هیروشیما و ناکازاکی پس از حملۀ هوایی ژاپن به بندر پرل هاربر بود و امروز دلایل و اسناد متقن و انکارناپذیر فراوانی مبنی بر آگاهی قبلی ایالات متحده و فرانکلین رزولت رئیس جمهور وقت این کشوراز این حملۀ ژاپن وجود دارد7. لذا به تحقیق با این وجود بود که ایالات متحده برای توجیه ورود خود به جنگ دوم جهانی و استفاده از بمب اتمی اجازه حملۀ ارتش غافل ژاپن را به بندر پرل هاربر داد.

    ممکن است برخی از خوانندگان ارجمند؛ نگارندۀ این سطور را به اعتقاد به نظریۀ توطعه یا داشتن یک بدبینی نامعقول متّهم نمایند؛ اما خاطر نشان می گردد که این مقاله با رعایت دقیق اصول بی طرفی و عاری از هرگونه نگاه ذهنی به رشته تحریر درآمده است و در یک آسیب شناسی اجتماعی علمی (Social Pathology) در قلمرو روابط بین المللی و جامعه جهانی با در نظر داشتن جمیع داده های تاریخی و سیاسی و اجتماعی موجود؛ طالبان و نیروهای مشابه آن را به منزلۀ سلول های سرطانی با رفتارهای مرموزانه و البته خطرناک نسبت به ارگانیزم اجتماعی منطقۀ خاورمیانه و به طور خاص ایرانزمین؛ مورد شناسی و توصیف قرار داده است. با این قیاس باید چنین نتیجه گرفت که یگانه رویکرد علمی صحیح و منطبق با منافع ملّی ایران در کلیه مواضع انسانی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و امنیتی؛ تقابل جدّی با این سلول سرطانی و عندالزوم عزمی جزم و نیّتی حزم در شکست و برچیدن همیشگی آن از صفحۀ روزگار پریشان کشور همزبان و برادر ما افغانستان و حمایت از یک حاکمیت قانونی و مردمسالار در این کشور است.

    در پایان خاطر نشان می گردد که فارغ از هر جناح و مسلک سیاسی بر یکایک دست اندرکاران امنیّت ملّی و سیاست خارجی ایران امروز در شرایط خطیر سیاسی و تاریخی حاضر فرض است تا از هرگونه اظهار نظر، تصمیم، کنش و واکنش غیر علمی، شتابزده و کارشناسی نشده در حوزه روابط بین الملل بالاخص شرایط و فعل و انفعالات طالبان در همسایگی ما بپرهیزیند و هرگز طالبان را دوست یا شریک سیاسی یا اهرمی در اختیار اهداف بین المللی ایران نپندارند. زیرا اندیشکده های علمی مستقر در ایالات متحده با تحلیل دقیق و موشکافی جامع کنش ها و پیش بینی ساده انگاری های هیجانی یا ایدئولوژیک ایران در حال رصد کرد خاورمیانه برای اجرای فازهای بعدی سناریوی رستاخیز مجدد طالبان هستند.

     در عین حال چنانچه با بهره از هوش اجتماعی صاحبنظران و دانشمندان علوم انسانی، ما نیز مانند غرب در این شطرنج سیاسی با کمال دقت و تیزبینی تحلیگر وقایع باشیم؛ نباید از نظر دور داشت که موقعیّت تکرار ناپذیر تاریخی امروز؛ به شرط اتّخاذ تدابیر رویکردهای سیاسی و امنیتی واقع بینانه و صحیح؛ می تواند فرصتی بکر در تکرار اجرای الگوی قانونی و مشروع روسیه در جزیرۀ کریمه و مراجعه به آرای عمومی مردم پارسی گوی شمال افغانستان برای بازگشت ایشان به آغوش مام میهن باستانی خود ایران را مطابق قواعد حقوق بین الملل عمومی برای کشورمان ایران به همراه داشته باشد و بخشی از خسران تلخ و عظیم ناشایستگان قاجار را جبران و اعاده به حال طبیعی و تاریخی سابق نماید.

    جزئیات چگونگی رهیافت بدین مقصود و نقشۀ راه را نمی توان در این نوشتار افشا کرد و به نیروهای مغایر و بدخواه ایرانزمین آگاهی و اعلان خطر بخشید. به گفته شیخ اجل سعدی؛ حرم در پیش است و حرامی در پس و فرصت موجود؛ غنیمتی تاریخی پیش در روی ایران که در صورت عدم بهره و درک اهمیّت آن توسط حاکمیّت؛ بسان بسیاری از غفلت ها و بی توجهی های تاریخی گذشته مانند دوران فروپاشی شوروی و فرصت های بر باد رفته آن دوران برای ایران؛ در پیشگاه نسل های آینده این سرزمین و تاریخ جایی برای دفاع از تصمیمات اشتباه یا اهمال و قصور نسبت به بهره بردن از فرصت های تکرار ناپذیر امروز وجود نخواهد داشت. اما در کمال تأسف دست اندرکاران سیاست خارجی با داعیه تحصیلات آکادمیک در غرب و تسلط به دیپلماسی و علم روابط بین الملل در حال نشست و برگزاری جلسات با طالبان در وزارت خارجه هستند و تاکنون فرصت سوزی تاریخی و بخشش ناپذیر بزرگی را در کارنامه غیر قابل دفاع خویش ثبت نموده اند.

    به طور کاملاً استثنائی؛ امروز احیای تسلط مجدد ایران بر بخش هایی مهم از سرزمین های از دست رفته ما در افغانستان به شرط تیز بینی، تدبیر، فراست و تعاملات علمی با بهره از دانش نخبگان سیاسی امری بسیار ساده و سهل الوصول است ولی دریغ و درد که توجّه و عنایت آقایان به تئوری پردازی های مردود و مطلقاً غیر علمی برخی چهره های پپولیست و ضد منافع ملی؛ مبنی بر ((تبدیل کردن کاخ سفید به حسینه و غیره)) بسیار بیشتر و جدی تر به نقشه راه مستور مانده در سینه نگارندۀ حقیر این سطور برای اعاده حال سرزمین مقدس ما ایرانزمین به حال سابق پیش از ادوار توفیق استعمار است. مادام که تعصبات، هیجنات و نفوذ افراد بی دانش یا پپولیست؛ بر علم و اصول منطق سیاسی تفوق و رجحان دارد و صاحبنظران آکادمیک کشور؛ خانه نشین و بی اثر بر روند معادلات سیاسی ما در حوزۀ روابط بین المللی هستند؛ ما همواره شکست خوردگان بازی شطرنج سیاست پیچیدۀ جهانی و بر باد دهندگان منافع بنیادین این سرزمین زخم دیده از تیغ خدعۀ ایام غفلت هستیم.

    گوی توفیق کرامت در میان افنکنده اند

    کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

    اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

    وکیل پایه یک دادگستری و مدرس دانشگاه

     

    پانویس ها:

    1-

    سعید کافی انارکی-درآمدی بر جامعه شناسی حقوق بین الملل- با دیباچه دکتر داود هرمیداس باوند- صفحه 23- فصل اول: حقوق و جامعه-چاپ دوم- انتشارات خرسندی-1395-تهران

    2-

    حافظ در قرن هشتم در مقطع غزلی مشهور می گوید: ((به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند/سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی)) یا در غزلی دیگر گفته است : ((عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ/بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است)).

    3-

    حمد الله مستوفی قزوینی (680-750 هجری قمری)- نزهت القلوب- المقاله ثالثه- در صفت بلدان، ولایات و بقاع – به اهتمام و تصحیح گای لیسترانج- صفحه 75 در ذکرآذربایجان ناشر دنیای کتاب–نوبت چاپ اول –تهران 1362

    نویسنده در این کتاب در وصف بلاد آذربایجان  بیان می نماید که در قرن هشتم هجری تبریز، اردبیل، مشکین شهر، نخجوان، ده‌خوارقان و دیگر جاها، هنوز زبان فارسی غالب بوده و ساکنان این دیار را البته ممزوج از ترک و تاجیک بوده اند. بنابراین تا چند قرن گذشته در متون و گفتمان رایج نیاکان ما صفت ((تاجیک)) معنای فارس زبان و فردی که زبان مادری او پارسی است داشته و با عنایت به منابع موثق و کهن تاریخی  صفت ((تاجیک)) در مردم افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان امروز؛معنایی جز ((پارسی زبان)) ندارد.

    4-

    شبکه رسمی اطلاع رسانی افغانستان(خبرگزاری): لطیف پدرام نماینده‌ی مردم بدخشان در پارلمان افغانستان خواهان تغییر نام افغانستان به خراسان شد.کد خبر: 150696

    http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=150696

     

    5-

    در خصوص تشریح چرایی پیدایش سرطان اجتماعی از منظر جامعه شناسی ساخت کارکردی مراجعه کنید به مقالت مطبوعۀ اینجانب در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات مورخ مورخ نوزدهم اَمرداد 1398با عنوان ((شیوع ترامپیسم در جامعه جهانی از منظر اصول جامعه‌شناسی)).

    6-

    Helen Duffy-The War On Terror and the Framework of International Law –Chapter 5 – Page 144- Peaceful resolution of disputes and use of force- 5A.2 The use offorce in international law: general rule and exceptions-5A.2.1.1 Conditions for the exercise of self defence-(i) A right of anticipatory selfdefence?- First Edition-Published by Cambridge University Press. 2005-New York-

    ISBN: 9781107014503

    www.cambridge.org/9780521838504

    7-

    Robert B Stinnett -Day of deceit-the truth about Franklin D. Roosevelt  and Pearl Harbor- Published by Simon A Schuster-2001-New York

     ISBN 0-684 85339-6

    ************

    برای مشاهده مقاله در وبگاه روزنامه اطلاعات 👈 اینجا کلیک کنید

    نشر دهید - Share By

    تأملی در چرایی ورود اشعار دیگر شاعران معاصر با حافظ در دیوان وی

     ((چرا این غزل از حافظ نیست؟))

    مطبوعه در روزنامه محترم اطلاعات مورخه 1400/03/27

    خواجه حافظ شیرازی علیه الرحمه یگانه شاعری است که در بین معاصران نامدار و حتی گمنامش در قرن هشتم هجری؛ بنا بر ناپروایی روزگار و نامساعد بودن ایّام؛ دفتر اشعار آبدار و عاری از ریا و تزویرش را در آستین مرقع پنهان کرد و علیرغم اصرار دوستان و ندیمان از گردآوری مجموعۀ آثارخویش و نشر آن توسط کاتبان آن عهد اجتناب ورزید. با آنکه شعر او سراسر بیت الغزل و معرفت است، با گذشت قرون متعدد از رحلتش گویی که همچنان؛ قدسیان در عرش عُلوی مشغول به از بر کردن دفتر  شعار او هستند اما بر فرش سفلی در عهد حیات مبارکش؛ امکان نقش گلستان خیال حافظ و ترتیب و ارایۀ یک دیوان کامل به نام شمس الدین محمّد حافظ شیرازی توسط این شاعر بی همتا به جامعه و محافل ادبی رو به خاموشی شیراز نبود زیرا در کنار حریفان تنگ نظر و شاعران سست نظم و صاحب نفوذ در شیراز؛ صراحت تیغ برهنه نقد خواجه بر شیخ و واعظ و مفتی و محتسب تا بدانجا بود که ایشان را یارای استماع و تاب در برابر این اشعار نبود و حسب گزارش های موثق موجود در منابع تاریخی از جمله دیباچۀ منسوب به محمّد گل اندام؛ جامع دیوان او و همچنین فحوای بسیاری از ابیات و غزلیات شاعر؛ حاسدان و مرتجعان ازرق پوش چندین بار او را از سر جهل؛ تکفیر کرده و فتنه های نافرجامی را برای  قتل او به دست قشریون و شاهان وقت به راه انداختند.

     اما او مردی مدبّر و خردمند بود و دوستانی فرزانه داشت که بارها او را از مرگ نجات دادند و رندی های او را به تدبیرها در هم آمیخته و از قتل وی جلوگیری بعمل آوردند. در شرح یکی از همین وقایع؛ مورخ شهیر قرن نهم، غیاث خواند میر در تاریخ خود بیان می دارد که ((روزی شاه شجاع مظفری که خود دستی در شعر و غزل سرایی داشت به زبان اعتراض خواجه حافظ را مخاطب ساخت و گفت؛ ابیات هیچیک از غزلیات شما از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده بلکه در هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوّف و یک دو بیت در صفت محبوب و تَلَوُّن (چند رنگی) در یک غزل خلاف طریقۀ بلغا است.

     خواجه گفت آنچه بر زبان مبارک شاه می گذرد عین صدق و محض صواب است اما مع ذالک؛ شعر حافظ در اطراف و آفاق شهرت و اشتهار تمام یافته و نظم حریفان دیگر وی پای از دروازه شیراز بیرون نمی نهد. بنا بر این کنایت؛ شاه شجاع در مقام ایذا حافظ شده و به حسب اتفاق در آن ایّام، آنجناب غزلی در سلک نظم کشید که مقطعش این است:

    گر مسلمانی از آن است که حافظ دارد/وای اگر از پس امروز بود فردایی

     شاع شجاع این بیت را شنید و گفت از مضمون این نظم؛ چنان معلوم می شود که حافظ به قیامت قائل نیست و برخی از فقهای حسود قصد نمودند که فتوی نویسند که شک در وقوع روز جزا کفر است و از این بیت حافظ آن معنا مستفاد می گردد. خواجه مضطرب گشته نزد مولانا زین الدین ابوبکر تایابادی که در آن آوان عازم حجاز بود و در شیراز تشریف داشت رفت و کیفیّت قصد بداندیشان را عرض نمود و مولانا فرمود که مناسب آن است که بیتی دیگر؛ مقدّم بر بیت مقطع درج کنی مشعر به این معنی که فلان کس چنین می گفت تا به مقتضای آن مَثل که نقل کفر، کفر نیست از این تهمت نجات یابی. بنابراین خواجه حافظ بیت ذیل را گفته، پیش از بیت آخر در آن غزل مندرج ساخت و به این واسطه از آن دغدغه نجات یافت:

    این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت/بر در میکده ای با دف و نی ترسایی))1

     این حکایت معقول و سایر شواهد و قراین موجود از زندگانی خواجه و ابیات و غزلیات بسیار در دیوان او که ترسیم کننده شرایط نابسامان و بی ثبات اجتماعی و سیاسی شیراز در دوران زندگانی اوست؛ جای هیچ شک و شبهه ای در صحّت گزارش گردآونده دیوان او مبنی بر عدم ترتیب مجموعۀ اشعار شاعر توسط خود در زمان حیاتش را باقی نمی گذارد. خاصه آنکه در سالیان پایانی عمر حافظ؛ شاه یحیی مظفری با ضرب سکه به نام امیر صاحبقران تیمور گورکانی در شیراز؛ فضای سیاسی و اجتماعی اقلیم پارس را همسو با تمایلات خشک و قشری تیمور لنگ خونخوار تغییر می دهد  و موسم ورع و روزگار پرهیز دوباره چون عهد امیر مبارزالدین بر شهر حاکم می شود.

    صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد/به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است/در آستین مرقع پیاله پنهان کن/که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است/به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می/که موسم ورع و روزگار پرهیز است.

    بر این پایه حافظ در سالیان پایانی حیات نه تنها قادر به نشر آثار و افکارش در موطن خویش نیست؛ بلکه به دلیل فقدان مجالس شعر در دربار جانشینان شاه شجاع، کشمکش های درون خاندانی آل مظفر و نفوذ روز افزون تیمور در فارس؛ در عزلت، عسرت و تنگ دستی، باقی ایّام عمر را به رفتن شتاب می نماید.

    نصاب حُسن در حد کمال است/زکاتم ده که مسکین و فقیرم/چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی/به سیب بوستان و شهد و شیرم/قدح پر کن که من در دولت عشق/جوان بخت جهانم گر چه پیرم/قراری بسته‌ام با می فروشان/که روز غم به جز ساغر نگیرم/چو حافظ گنج او در سینه دارم/اگر چه مدعی بیند حقیرم.

    هنگام نخستین عزیمت لشکر تیمور به شیراز و فتح بدون جنگ این شهر توسط وی در سنه 789 بنا بر گزارش برخی از منابع و تذکره ها در ملاقات حافظ با امیر تیمور؛ لباس شاعر در نهایت کهنگی و اندراس بوده است2 و قبل از ورود این شاه بی رحم که پیش از رسیدن به شیراز هزاران تن از مردم بی گناه اصفهان را از دم تیغ گذرانده بود و حتی پیش از آن نیز در دیار خوارزم و دیگر اقالیم مرتکب جنایات جنگی هولناکی شده بود، حافظ بیت مقطع یکی از غزلیات مشهورش که از آن بوی نقد به تیمور و سپاهیان سمرقندی او به مشام می رسد را از بیم خشم این امیر خشن به صورت زیر کاملاً تغییر می دهد و به بیتی دیگر مبدّل می نماید:

    به خوبان دل منه حافظ ببین آن بی وفایی ها/که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی3

    به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند/ سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

    در بین منابع خطی درجه اول دیوان حافظ که نزدیک به زمان حیات شاعر استنساخ شده اند نخست نسخه سنه 803 قمری به شماره 12770 در کتابخانه ابوریحان بیرونی ازبکستان و سپس نسخه سنه 813 شماره 3945 کتابخانه ایاصوفیه ترکیه بیت مقطع را به وجه اول کتابت کرده اند. در عین حال نسخه سنه 801 کتابخانه نورعثمانیه ترکیه به شماره 5194 این بیت را به صورت اصلاح شدۀ دوم ضبط کرده است و مغایرت در صورت بیت مقطع این غزل به شرح فوق در بین تمامی نسخ خطی حافظ در دهه ها و قرون بعد نیز مشهود است.

     مورخ مشهور قرن نهم؛ کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی در کتاب تاریخ مطلع السعدین و مجمع البحرین به جنگ خوارزم و این بیت در صورت نخستین آن اشارت کرده و بیان می دارد؛ (( شهر خوارزم مسخر شد و تخریب عمرانات و تغدیب (عذاب دادن) حیوانات و انواع بیداد در آن خطه به وقوع پیوست و چون بلدۀ خوارزم موطن صنادید ( بزرگ مردان) عالم و مسکن نَحاریر (دانشمندان) بنی آدم بود از خرابی آن چنان در اطراف جهان اشتهار یافت که بلبل دستان سرای مولانا حافظ در گلشن شیراز به این زمزمه آواز برآورد که؛ " به خوبان دل منه حافظ ببین آن بی وفایی ها/که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی "))3.

     مرحوم علامه؛ ملک الشعرای بهار ضمن اشارت به این گزارش در کتاب مطلع السعدین و بیت فوق؛ در پاسخ به چرایی وجود برخی تفاوت ها در نسخ قدیم و دیوان تصحیح شده توسط علامه قزوینی و دکتر غنی بیان می کند که ((ممکن است گاهی شاعری خود در نظم و نثر خویش تغییری بدهد و در دو نسخه دو روایت به کلی متفاوت از هم دیده شود. باید چنین پنداشت که خواجه در اوقاتی که خبر قتل و غارت شهر خوارم توسط امیر تیمور گورکان به شیراز رسیده است این غزل را با مقطع نخستین که مطلع السعدین آن را زا قول حافظ آورده ساخته و سپس هنگامی که تیمور اصفهان و شیراز را هم به روز خوارزم انداخت؛ معروف است که در ورود به شیراز با حافظ گفتگویی کرد و خواجه ما از بیم آن شریر خونخوار مقطع غزل خود را تغییر داد و تا جایی که در دسترس او بود به رفقایی که آن غزل را داشتند سفارش کرد که روایت قدیم را محض رضای خدا فراموش کنند. معهذا آن شعر با مقطع نخستین در نزد کسی باقی ماند))4.

    بر این اساس بی هیچ تردیدی می توان به عذر موجّه حافظ در عدم تدوین دیوان اشعار نابش در عهد زندگانی پی برد و صحّت گزارش گردآورندۀ دیوان او را با اطمینان کامل تأیید کرد. کهن ترین و معتبر ترین سند موجود از گزارش فوق الذکر؛ حدود ده سال بعد از رحلت خواجه در دیوان خطی معتبر و اَقدَم باقی مانده از اشعار او ضبط آمده که با گذار از طوفان حوادث دهر پس از طی قرون بلند گذشته امروز در کتابخانۀ نورعثمانیۀ ترکیه محفوظ است و در آن دوست و همدرس صمیمی شاعر در مدارس و محافل علمی و ادبی شهر؛ مشهور به مولانا محمد گلندام که بعد از فوت حافظ به همراه گروهی از دوستداران وی در شیراز مبادرت به جمع آوری اشعار پراکنده خواجه در یک دیوان می نماید به شرح تصویر این سند در ذیل؛ صراتاً به عدم گرد آوری غزلیات حافظ در یک کتاب توسط خود او اشارت نموده است.

     

    نسخه خطی سنه 801 هجری قمری به شماره 5194 مضبوط در کتابخانه نورعثمانیه ترکیه☝

    از جمع اشتات ( مُتِشتِّت شده یا پراکنده) غزلیاتش مانع آمدی و از تدوین و اثبات ابیاتش وازع (مانع) گشتی و مُسوَّد (نگارنده) این ورق (یعنی گردآورنده یا جامع دیوان حافظ)؛ عفا اللّه عنه ما سبق (که خداوند گذشته او را عفو کند) در درس گاه دین پناه مولانا و سیدنا استادالبشر قوام الملّة و الدّین عبدالله اعلی الله تعالی سبحانه درجاته فی علیین؛ بکرّات و مرّات که به مذاکره رفتی در اثنای محاوره گفتی که این فراید (اشعار یگانه و بی نظیر) فواید را [همه در یک عِقد] می باید کشید و این غُرَر دُرَر ( غزلیات مانند مروارید و دُرّ تو را ای حافظ) در یک سِلک ( رشته و زنجیر) می باید پیوست تا قلاده جید ( گردن) وجود اهل زمان و تمیمه ( مُهره و نگین) و شاخ عروس دوران گردد. [آن جناب (یعنی حافظ)] حوالت دفع وضع (عدم پذیرش این تقاضا را)؛ به ناپروایی روزگار کردی [ و به غَدر (خیانت) اهل عصر؛ عُذر آوردی تا در] تاریخ سنه احدی و تسعین و سبعمائة (سال 791 قمری) ودیعت حیات به موکلان قضا و قدر سپرد و رخت وجود از دهلیز تنگ اجل بیرون برد و روان پاکش با ساکنان عالم علوی قرین شد.

    تمام مقّدمات فوق؛ دلیل و توجیهی متقن بر چرایی ورود اشعار دیگر شاعران معاصر حافظ به دیوان او است زیرا وی هرگز خود؛ دیوان خویش را گرد نیاورده و در این امر هیچ شک و شبهه روا نخواهد بود. یکی از مشهورترین غزلیاتی که در عدم تعلّق آن به حافظ جای هیچگونه تردیدی وجود ندارد و به تحقیق سهواً یا در اثر فضولی مرسوم کاتبان در قدیم به دیوان حافظ راه یافته غزل زیر می باشد:

    برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

    مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

    میان او که خدا آفریده است از هیچ

    دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

    به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

    نصیحت همه عالم به گوش من بادست

    گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

    اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

    اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

    اساس هستی من زان خراب آبادست

    دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

    تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

    برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

    کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

    جمال الدین بن علاالدین سلمان ساوجی(رحلت در سنۀ 778 هجری) شاعر شهیر معاصر با حافظ  منظومۀ عاشقانۀ معروف خویش به نام ((جمشید و خورشید)) را در سال 763 قمری؛ به نام سلطان اویس الیخانی به پایان برده و آن را به این شاه پیشکش می نماید5.

    به طور خلاصه در این داستان؛ جمشید پسر خاقان چین، عاشق خورشید دختر قیصر روم می شود و هنگامی که مبتلا به درد فراق یار در کوه و دشت در عزلت و انزوا؛ گریان و نالان است، دوست بازگان او مهراب به دلجویی و نصیحت وی می پردازد. سلمان ساوجی به سیاق چندین غزل دیگر خود که در بخش های دیگر داستان آورده؛ در ادامت ذکر پاسخ جمشید به وعظ مهراب؛ پس از سرودن چند بیت در امتداد مثنوی به شرح پیش در روی؛ غزلی را در هفت بیت؛ بدین وجه در برابر پند و اندرز مهراب به جمشید می سراید:

    جمشید خطاب به نصایح مهراب:

    (( جوابش داد و گفت ای یار همدرد/مشو گرم و مکوب این آهن سرد/دم گرمت مرا آتش بر افروخت/به چربی زبان، قندیل دل سوخت/مرا منع تو افزون می کند شوق/وزین تلخی زیادت می شود ذوق/دل عاشق سلامت بر نتابد/رخ از تیر ملامت بر نتابد )).

    غزل:

    (( برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست/مرا فتاده دل از ره تو را چه افتادست/به کام تا نرساند مرا لبش چون نی/نصیحت همه عالم به گوش من بادست/دلا منال ز بیداد و جور یار که یار/تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست/اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی/اساس هستی من زان خراب آبادست/برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار/کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست/میان او که خدا آفریده است از هیچ/دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست/گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است/اسیر بند تو از هر دو عالم آزادست )).

    سپس سلمان در تکمیل داستان و همسو با غزل فوق در ادامه مثنوی باز هم این ابیات را از قول جمشید در پاسخ به مهراب می آورد:

    (( دمم کم ده که دم آتش فروزد/چو چربی بیند آتش بیش سوزد/بدین دم ترک این سودا نگیرم/رها کن تا درین آتش بمیرم/تنم چون خاک اگر در خاک ریزد/ز کوی دوست گردم بر نخیزد/چو گفتار ملک بنشیند مهراب/فرو بارید مژگانش ز مهر، آب )).

    در اینجا ممکن است که خوانندگان ارجمند این پرسش را به میان آورند که آیا ممکن است این غزل از آن خواجه حافظ باشد و بعدها توسط کاتبی فضول به شعر سلمان راه یافته  و چه بسا این غزل از اساس سروده شمس الدین محمد حافظ شیرازی بوده است ؟.

    پاسخ نگارنده این سطور به این احتمال؛ بی هیچ شک و گمانی کاملاً منفی است. بعبارت دیگر از منظر علمی جای هیچ تردیدی وجود ندارد که این غزل از حافظ نیست زیرا شواهد و دلایل انکار ناپذیری در اثبات این مدعی قابل استناد می باشد.

    نخست آنکه از منظر یکی از اصول بنیادین دانش منبع شناسی در نسخ کهن خطی؛ همچنان که بزرگان و دانشمندان معاصر ما چون علامه قزوینی، ملک الشعرای بهار، محمدعلی فروغی و غیره  نیز به پیروی از این اصل و اسلوب های آکادمیک حاکم بر آن؛ آثار و تتبّعات خویش را بر پایه اعتقاد به آن به زینت طبع آراسته اند؛ ((در فقدان دستخط یک شاعر و نویسنده؛ کهن ترین نسخ متقدّم از آثار او؛ اصیل ترین و معتبر ترین منابع در تصحیح نظم یا نثر وی به شمار می آیند)). بر این اساس؛ نسخه اقدم یعنی همانا قدیمی ترین منبع باقی مانده از ایجادات مشاهیر علمی و ادبی قرون گذشته؛ باید اساس کار تصحیح آثار آنها قرار گیرد. در غیر اینصورت به دلیل دخالت های مکرر و فضولی های مرسوم کاتبان قدیم در دواوین و کتب تحت کتابت ایشان؛ یا بروز اشتباهات اجتناب ناپذیر و سهوی کاتبان چون طغیان قلم،  بهره از منابع متأخر و دور از زمان حیات مشاهیر؛ اعتبار علمی کار مصحح را به شدّت مخدوش می نماید.

     بر این مبنا با وجود یک یا چند نسخه متقدّم و معتبر؛ سایر منابع خطی متأخر و دور از دوران زندگانی صاحب اثر؛ هرگز ارزش و اعتباری بعنوان منابع دسته اول پژوهشی نخواهند داشت و در صورت مغایرت مطالب و مضامین آنها با نسخ متقدم؛ هیچ اعتباری بر ضبط کتب دور از زمان حیات خالق اثر مترتب نخواهد بود و نسخ متأخر بار اثباتی خود را در پرتو وجود منابع متقدّم از دست می دهند.

     با این توضیح در خصوص غزل موضوع این مقالت لازم به ذکر است که این شعر در یکی از معتبرترین نسخ خطی باقی مانده از زمان حیات خواجه سلمان ساوجی که در دوران حکومت سلطان اویس ایلکانی نوشته شده است در بخش منظومۀ جمشید و خورشید ثبت و ضبط است. هرچند نسخه مذکور فاقد ترقیمۀ پایانی و ذکر زمان کتابت است امّا در نخستین صفحۀ کتاب و پیش از آغاز دیوان مولانا جمال الدین سلمان؛ کاتب درباری به زبان عربی؛ به رسم خزانۀ کتابخانه های سلطانی؛ در شمسه ای سرخ رنگ به تعلّق این نسخه به کتابخانه سلطان اویس اشاره کرده و آرزوی جاودانی دولت او را بدین وجه نموده است:

    ((صاحبهُ و مَالکه امیر اعظم اکرم اَعقل ارجُمند دولت...نظام الدوله و الدین شیخ اویس خلد دولته)).

    این منبع بی نظیر تحت شمارۀ Ms.Deiz.A. Oct. 46 در کتابخانۀ دولتی برلین (سلطنتی سابق) در کشور آلمان نگهداری می گردد و بی گمان بین سنوات 763 الی 778 در عهد زعامت سلطان اویس به رشتۀ تحریر در آمده است.

     دومین منبع بسیار معتبری که از کلیات سلمان در قرن هشتم نوشته شده است نسخه ای از کلیات او مضبوط در کتابخانه شریف مجلس تهران است که رؤیت و سنجش صحّت قدمت آن به واسطه مساعدت کتابدار دانشمند آن نهاد؛ عطر الاسلاف و فخر الاخلاف، خواجه استاد محمود نظری ادام الله برکاته؛ بر نگارندۀ حقیر این سطور مسلم گشت؛ اندر سنۀ 798 هجری قمری به پایان آمده است. این کتاب که تحت شمارۀ 36765 در کتابخانه مذکور محفوظ است در بخش منظومه جمشید و خورشید در صفحه 792 این غزل را ضبط کرده است.

    همچنین در تمامی نسخ معتبر دیگر موجود از سلمان ساوجی  نیز که تاکنون به رؤیت صاحب این قلم رسیده است شعر مذکور در منظومه جمشید و خورشید کتابت گردیده و مهمتر آنکه در کهن ترین و متقدم ترین منابع شناخته شدۀ موجود از دیوان حافظ نیز این شعر در زمره غزلیات حافظ ثبت نگشته است. نگارنده که سالیانی است در حال تصحیح تازه ای از دیوان حافظ و ناصر بخارایی است؛ در شرایطی که تمامی منابع کهن شناخته شده و حتی مغفول ماندۀ دیوان خواجه مورد تتبّع وی قرار گرفته است نکات زیر را در این خصوص لازم به مداقه می داند:

    نخست آنکه؛ اولین منبع جامع، کامل و اَقدم موجود از دیوان حافظ نسخۀ سنه 801 هجری قمری در کتابخانه نورعثمانیۀ کشور ترکیه به شماره فوق الذکر است که در ایران به صورت چاپ عکسی یا برگردان توسط انتشارات میراث مکتوب به زینت طبع آراسته گردیده. این مهم و بی بدیل فاقد غزل مورد بحث ما می باشد.

    به همین ترتیب؛ دومین منبع معتبر جامع موجود نسخه سنۀ 803 هجری قمری کتابخانه ابوریحان بیرونی شهر تاشکند است که تحت شمارۀ مذکور در صدر مقاله؛ امروز در جمهوری ازبکستان نگهداری می شود. این نسخه نیز در بر دارندۀ غزل مورد سخن ما نمی باشد.

     نخستین نسخه شناخته شده از حافظ که این غزل را به نام شمس الدین محمد حافظ شیرازی ضبط کرده کتاب مجموعه دواوین شعرا به شمارۀ مندرج در صدر این نوشتاراست که در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه نگهداری می شود و در سنه 813 این غزل را با مقطعی مجعول به تخلص حافظ در بخش دیوان وی ثبت دارد. بر این اساس اگر در بدبینانه ترین حالت سال اتمام کتابت دیوان سلمان در کتابخانه آلمان را آخرین سال سلطنت سلطان اویس جلایر ایلخانی فرض کنیم از سال776 تا سنه 813 که زمان کتابت دیوان حافظ در ایاصوفیه می باشد 37 سال و با نسخه کلیات سلمان در کتابخانه مجلس 15 سال فاصله زمانی وجود دارد. با این وصف هرگز نمی توان از منظر علمی و اصول نسخه شناسی برای درج این غزل در دیوان متأخر حافظ اعتباری قائل شد.

     دیگر آنکه نسخۀ آلمان در زمان زندگانی شاعر در دربار محل حضور سلمان ساوجی نوشته شده و قطعاً هیچ کاتب درباری در شرایط حضور و نظارت و احتمال مشاهده صاحب شهیر یک اثر از کار تحت بازنویسی اش؛ این جرأت را به خویش راه نمی دهد که در کار صاحب اثر دست برده و شعری متعلق به شاعر مشهور دیگری چون حافظ را به دیوان ملک الشعرای دربار سلطان اویس یعنی خواجه سلمان ساوجی وارد نماید.

    همچنین با امعان نظر در ابیات غزل مورد بحث در دواوین این هر دو شاعر؛ با عنایت به اصول و قواعد حاکم بر سنّت استقبال در رویۀ شعرا هرگز نمی توان این احتمال و فرض را پذیرفت که یک شاعر در این غزل به استقبال دیگری رفته است یا اشعار وی را به تضمین در کار خویش وارد کرده است.

    در عین حال احتمال طرح این سؤال نیز از جانب خوانندگان وجود دارد که چرا این غزل در کتب چاپی معتبر و عزیز الوجودی چون تصحیح علامه قزوینی و دکتر غنی یا تصحیح دکتر پرویز ناتل خانلری راه یافته و این دانشمندان گرانمایه به عدم تعلّق آن به حافظ نپرداخته اند؟.

     در پاسخ به این پرسش مهم؛ پوشیده نخواهد بود که در زمان تحقیقات این ستارگان جاودان سپهر ادب ایران؛ هنوز نسخ متقدّمی که امروز در اختیار ما است بر ایشان کشف نشده و نسخۀ اساس پژوهش غنی-قزوینی کتابی به تاریخ کتابت سنۀ 827 هجری و متعلق به مرحوم عبدالکریم خلخالی بوده است. همچنین نسخه نویاب اَقدم وقت در عهد پژوهش دکتر خانلری نیز همان نسخۀ سنه 813 کتابخانۀ ایاصوفیه استامبول بوده که در هر دو نسخه غزل مورد سخن ما به نام حافظ ضبط گردیده است. لازم به ذکر است که این غزل در تصحیح ارزشمند داشنمند و حافظ شناس برجستۀ آذری؛ مرحوم زنده یاد دکتر سلیم نیساری که با بهره از پنجاه نسخه خطی قرن نهم به زینت طبع آراسته گردیده؛ مشاهده نمی گردد.

     پس با در نظر داشتن جمیع توضیحات و مراتب مذکور در این مقالت؛ نتیجۀ مسلّم حاصله آن است که غزل به مطلع ((برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است)) سروده شمس الدین محمد حافظ علیه رحمه نیست و صاحبان و دارندگان دیوان او می توانند با خیالی آسوده بر آن خط خطا کشیده و در عدم تعلّق آن به شاعر لسان الغیب ایران هیچ تردیدی به خود راه ندهند. در پایان خاطر نشان می گردد که باز هم اشعار و ابیاتی از این دست با صفت الحاقی در دیوان خواجه قابل اثبات و شناسایی است که در مقالات بعدی این حقیر به خوانندگان روزنامه معظّم اطلاعات تقدیم خواهد شد.

    آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

    تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

    حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

    ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

    *************************

    پانویس:

    1-تاریخ حبیب السیر فی الاخبار افراد البشر- غیاث‌الدین بن همام الدین حسینی خواندمیر (۸۸۰–۹۴۱قمری) به تصحیح دکتر محمد دبیر سیاقی- مجلد سوم-مجلد سوم -ص 314- ذکر وفات خسرو فلک ارتفاع لازم الاتباع جلال الدین شاه شجاع- نشرخیام- نوبت چهارم- تهران-1380

    2-تذکره ریاض العارفین- رضا قلی خان هدایت- به اهتمام ابوالقاسم رادفر و گیتا اشیدری - صفحه 351-حافظ شیرازی قدس سره- انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی- چاپ اول- تهران 1385

    3- تاریخ مطلع السعدین و مجمع البحرین- کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی (816-887 قمری) به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی مجلد اول-دفتر دوم- دربیان وقایع سنه احدی و ثمانین و سبعمائه-صفحه 514 –انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی-چاپ اول- تهران 1383

    4- بهار و ادب پارسی- مجموعه یکصد مقاله از ملک الشعرای بهار- به کوشش محمد گلبن- بخش سوم- تحقیقات ادبی-شعرهای دخیل در دیوان حافظ- صفحه 290- شرکت سهامی کتابهای جیبی- تهران 1355

    5-هرمان اِته- تاریخ ادبیات پارسی-ترجمه دکتر رضا زاده شفق- قسمت اول- شعر- شعر رمانتیک-شماره 21 در صفحه 85-بنگاه ترجمه و نشر کتاب احسان یارشاطر- تهران-1337

     

       👈دانلود فایل مقاله در قالب PDF 

       👈لینک مقاله در روزنامه اطلاعات 

    About Us

    Official website of Saeid Kafi Anaracki
    اقل العباد سعید کافی انارکی-ساربان

    پیوندهای روزانه

  • دادراه (546)
  • تابلوی اعلانات

    شاهنامه فردوسی شاهنامه فردوسی