اقل العباد سعید کافی انارکی-ساربان

مرا دنبال کنید

جستجوگر

موسیقی

  • برنامه موسیقی گلها
  • پیوندهای بیرونی

      My Instagram مباحث من و سهیل قاسمی در آپارات
      مرا در اینستاگرام دنبال کنید My Instagram تماس تلفنی مستقیم
    نشر دهید - Share By

     

    روزنامه اطلاعات

    چاپ شده در دو بخش از صفحه وادی ادبیات روزنامه اطلاعات در تواریخ پنج شنبه 23 امرداد و پنج شنبه 30 امرداد 1399

     لینک بخش اول در وبگاه روزنامه

     لینک بخش دوم در وبگاه روزنامه

    👈 در وبگاه دائرة‌المعارف

     دانلود فایل متن کامل مقاله در فرمت پی دی اف

    نسخه بودلیان

    اسامی شاعرانی چون؛ خواجوی کرمانی، عماد فقیه، سلمان ساوجی، شاه شجاع مظفری، جهان ملک خاتون، ناصر بخارایی، کمال خجندی، عبید زاکانی، ابن یمین فریومدی، سعید هروی، مغربی تبریزی، حیدر شیرازی، سید جلال عضد و بسیاری دیگر از این نامها را می توان بعنوان کواکب سپهر شعر ایران در قرن هشتم هجری در تاریخ فرهنگ و ادب ایران مشاهده کرد. اما عجب آنجاست که شعر حافظ در این آسمان ؛همه بیت الغزل و معرفت است و قرنها است که آفتاب روز افزون اشعار جهانگیرش رونق از چشمه آفتاب می برد و قاطبۀ ستارگان مقدّم و مؤخّر او را از جلوه و پیدایی باز می دارد.

    حافظ را است:

    تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود

    سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود

     

    جهان ملک در قفای حافظ راست:

    تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود
    دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

    تو قدم رنجه کن ای جان جهان بر سر من

    که نثار قدمت جان جهان خواهد بود

     

    جلال طبیب را خطاب به جهان ملک است:

    خُنُک آنرا که چو تو جان جهانی باشد

    با لب لعل تواش عیش نهانی باشد

    ***

    بحث در خصوص چرایی برتری و شهرت بیشتر شعر حافظ در میان انبوه شاعران پارسی گوی؛ خود نیاز به انجام تحقیقی جامع در ابعاد مختلف ادبی، فلسفی، تاریخی، فرهنگی، سیاسی و اعتقادی حاکم بر زندگانی و احوال خواجۀ شیراز دارد. در اینجا تنها به ایجاز باید گفت که مهمترین عوامل مؤثر در برتری حافظ را می توان در وهله نخست بستر مساعد اجتماعی و فرهنگی عصر او و همزمانی و قرابت مکانی وی با بزرگان و نامداران ادب و تأثیر و تأثرات متقابل بین او و ایشان دانست که در نهایت؛ هوش و ذکاوت والا و حکمت و آزادگی نهفته در جان بیدار این بزرگترین شاعر پارسی گوی تاریخ ایران است که او را در قرون متمادی دور گذشته تا به امروز؛ پیشتاز فرهنگ و ادبیّات فارسی و یکی از نامداران بزرگ ادبیّات جهان کرده است.

    کوربختانه اطلاعات و اخبار مربوط به احوال او که در گذار از کوران حوادث دهر در عصر معاصر به دست ما رسیده آنقدر اندک و گاهاً آمیخته با تناقضات است که امروزه پس از حدود گذشت صد سال از آغاز تحقیقات و پژوهشهای جدید به اسلوب های علمی و آکادمیک در باب حافظ و تقریر صدها عنوان کتاب و مقاله و رساله در آثار و اشعار او؛ هنوز نیز می توان ضرص قاطع مدعی بود که همچنان لازم است تا پژوهشگران و حافظ شناسان؛ باز هم تحقیقات جامع و کاملتری در خصوص این شاعر بلند آوازه را در دستور کار خویش گذارده و با امعان نظر در ابعاد مختلف تاریخی و اجتماعی در رابطه با زندگانی شمس الدین محمد حافظ شیرازی؛ اشعار و احوال او را مورد تتبّع و کنکاش بیشتر قرار دهند.

    امروز می دانیم که دیوان شعر او در روزگار حیات مبارکش به واسطۀ خطرات ناشی از تعصبات قشریون و عوام الناس توسط خودش گردآوری نشد و برای انتشار عمومی در اختیار کاتبان قرار نگرفت. در کتاب تاریخ ادبیات ایران نوشته مستشرق و ایراندوست شهیر انگلیسی پرفسور ادوارد بران (Edward Browne) آمده است که در زمان رحلت این شاعر آسمانی مانند حکیم ابوالقاسم فردوسی؛ برخی تخطئه کنندگان وی با وارد آوردن این اتهام بی اساس که او شاعری می خواره و مدیحه گوی میخانه بوده است مانع از آن  شدند که پیکر پاک شمس الدین محمّد حافظ را در مصلی شیراز دفن کنند.

    حافظ را است:

    گفتم ای جان جهان در برِ گل عیبی نیست

    که شود فصل بهار از می ناب آلوده

    آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

    غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

     سرانجام پس از بحث و جدال بین دوستان دانشمند و دشمنان بی دانش او با خواندن بیتی ازدفتر او آنجا که گفته است ((قدم دریغ مدار از جنازه حافظ/که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت)) دوستدارانش موفق به تشییع و دفن او در خاک مصلی می شوند. صرف نظر از صحت یا عدم اصالت این روایت در زمان فوت حافظ؛ پوشیده نیست که در طول قرون همواره افکار و نگاه بدبینانه ای از جانب متعصبان نا آگاه به حکمت مستور درکلام این شاعر وجود داشته که بر فرض عدم اصالت حکایت ادوارد بران نیز موجب جعل این داستان شده است. جامع یا همان گرد آورنده اشعار حافظ که به ((محمد گل اندام)) مشهور است و پس از رحلت حافظ با مشارکت دوستداران شاعر در شیراز مبادرت به ترتیب و تشکیل دیوان اشعار وی کرده است در دیباچه مشهور خود در آغاز کتاب گفته است که در اثنی مذاکرات متعددی که با حافظ داشته از او خواسته است که اشعار چون دُر و جواهرش را در یک مجموعه گرد آورد و در سلسلۀ اوراق به مردم عرضه دارد؛ ولی حافظ  این درخواست را علیرغم اصرار او نمی پذیرد و در نهایت به گفتۀ گردآورنده مذکور؛ ((آن جناب؛ حوالت رفع ترفیع این بنا بر ناراستی روزگار کردی و غَدر اهل عصر را عُذر آوردی)).

    حافظ فرماید:

    صُراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

    به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

    در آستین مُرقّع پیاله پنهان کن

    که همچو چشم صُراحی زمانه خون‌ریز است

    پس از این مقدّمه در راستای آگاهی بیشتر به احوال و مراودات ادبی حافظ و سایر ادیبان مشهور و مغفول در اقلیم فارس و کشف برخی از سرچشمه های سرایش ابیات و اشعار وی به شیراز می رویم و از لابلای اوراق کهن و نسخ مهجور ماندۀ خطی؛ شاعری نسبتاً گمنام و معاصر با حافظ به نام ((جلال الدین احمد بن یوسف بن الیاس طبیب شیرازی)) را که حکیم دربار شاه شجاع مظفری است و در تعامل با شاعران و ادیبان ساکن در این دیار؛ اشعار آبدارش پهلو به آثار بزرگان می زند را می شناسیم و از روابط ادبی و تأثیر و تأثر متقابل بین او و خواجه حافظ سخن خواهیم گفت.

    حافظ راست

    ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین

    کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

    حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

    ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

    در تذکرۀ شعرای ((طبقات شاه جهانی)) نوشته محمد صادق همدانی کشمیری در سنه 1046 هجری که متأسفانه هنوز در کشور ما به زینت طبع آراسته نیامده و تصویر نسخۀ خطی آن در مرکز میکروفیلم رایزنی فرهنگی ایران در دهلی نو وجود دارد؛ نویسنده با عاریت از مطالب دیگر تذکره ها در باب جلال طبیب می گوید که ((وی از معاصران حضرت صاحبقران امیر تیمور گورکان است. او مرد اهل بود و به دور شاه شجاع در شیراز به حکمت و طبابت اشتغال داشت و با وجود حکیمی و طبیبی؛ شعر نیکوگفتی و علم شعر نیکو می دانست. داستان گل و نوروز که شهرتی عظیم دارد و در میان جوانان متداول است؛ او نظم کرده و در شهور سنۀ ثلث سبعین و سبعمائه (773 قمری) در اوایل سلطنت حضرت صاحبقران از عالم انتقال نمود)). تمایزبرجستۀ این تذکره  با سایر روایات آن است که در سایر منابع دیگری که به رؤیت نگارنده رسیده است سال وفات جلال طبیب را ذکر نکرده اند و بر فرض صحّتِ سال 773 هجری قمری که احتمال درستی آن با توجه به شواهد و قراین و امارات موجود بسیار زیاد است؛ او بین هجده تا نوزده سال قبل از خواجه حافظ ودیعت حیات را به موکلان قضا و قدر می سپارد و رخت وجود را از دهلیز تنگ اجل بیرون می کند.  بنا بر نقل تذکرۀ دولتشاه سمرقندی؛ جلال؛ منظومه ای روان و صاف به نام ((گل و نوروز)) را در  نوروز سال 734 به پایان آورده و آن را به امیر غیاث الدین کیخسرو اینجو پادشاه وقت شیراز ارمغان داشته است. این مثنوی عاشقانه دارای آنچنان شهرتی در زمان خود می شود که کاتبان با سرعت بسیار از روی آن می نوشته اند و آنرا به جوانان عرضه می داشتند. از منظومۀ گل و نوروز جلال نسخه ای نفیس برای کتابخانه سلطان اویس جلایری در سنۀ 763 تهیه شده که امروز تنها اوراق اول و آخر از این کتاب که داری ترقیمه است در گالری حراج کریستیز لندن (Christie’s Auction) موجود می باشد. بر این اساس هرچند از سال تولّد جلال خبری در دست نداریم اما با امعان نظر در کلیّات مطالبی که از احوال او می دانیم و سایر نشانه های موجود از قبیل اوراق نسخه فوق الذکر در بریتانیا؛ به ضرس قاطع می توان بیان کرد که عمر او؛ دو تا سه دهه بیش از سنّ خواجه حافظ بوده است.

    منظومه گل و نوروز این پزشک ادیب در سال 1378 خورشیدی (2001 مسیحی) به همت کتابدار ایرانی کتابخانۀ دانشگاه آپسالای سوئد استاد علی محدث به زینت طبع آراسته شده است و نسخه دیجیتال آن در اینترنت قابل مشاهده می باشد. باید توجه داشت که دیگر شاعر شهیر قرن هشتم هجری؛ خواجوی کرمانی با درک استقبال جامعه از کتاب جلال؛ با تقلیدی عجیب مبادرت به سرودن مثنوی مشابهی با عنوان ((نوروز و گل)) یا در برخی نسخ ((گل و نوروز)) می نماید و در سنۀ 742 قمری آن را به پایان می آورد. هر دو شاعر در کتب خویش به سال اتمام کار خویش اشارت کرده اند لذا در تقدّم اثر جلال بر خواجو جای هیچ تردیدی نیست. با این حال در کمال تعجب امروزه مثنوی خواجو بسیار شناخته شده تر از کار مقدّم و پربارتر جلال طبیب است و هوشمندی خواجو با این تقلید در بسیاری از منابع خطی و چاپی کهن و همچنین کتب جدید؛ نام منظومۀ گل و نوروز را به نام وی مشهور کرده است.

    هرچند نسخ خطی در بر دارنده منظومۀ  گل و نوروز جلال طبیب در کتابخانه های داخلی و خارجی در دسترس است اما کوربختانه دسترسی به یگانه دیوان اشعار و غزلیّاتی که به او نسبت داده شده و گویا در کشور مصر نگاهداری می شود بر این حقیر میسر نگردید و تنها برگی چند از غزلیّات نیکو و بسیار مهم او در جُنگ های شعر یا کتب سفینۀ اشعار به رؤیت و کشف اینجانب رسیده است. 

    اما پیش از این باید توجه داشت که قرن هشتم هجری دارای مشاهیر علمی و ادبی بیشماری است که در میان آنها به جز جلال طبیب، چند جلال دیگر نیز می زیسته اند که در میان آنها سید جلال عضد یزدی و دیگری شاه جلال خوافی با تخلص ((جلال)) شعر گفته اند و در کمال تأسف برخی از کاتبان بی دقت و عجول یا ارباب تذکره، اشعار و ایجادات این سه جلال را در نسخ تحت کتابت خویش به یکدیگر در آمیخته اند و این سهل انگاری باعث شده که ابیات و اشعار هر یک از این سه به همراه احوال و اقوال ایشان در منابع متأخر به یکدیگر آمیخته شود و محققان و ادیبان را از گذشته تا به امروز دچار خطا در باب تشخیص و تمیز آنها بنماید. بعنوان مثال در تذکره عرفات العاشقین و عرصات العارفین نوشته بلیانی اصفهانی قصیده ای از جلال خوافی به مطلع ((چو زد شهنشه انجم بر آسمان خیمه/زمانه سایه حق دید زیر آن خیمه )) که در مدح شاه محمود اینجو سروده شده است را به اشتباه به جلال طبیب نسبت داده اند.

    در عین حال توجه به این نکته ضروری است که در برخی از منابع (تاریخ ادبیات ایران ذبیح الله صفا مجلد سوم ص 1032)؛ آمده است که جلال طبیب، اصالتی خوافی داشته و پدران او از خواندانی اهل علم و ادب در قرن هفتم از شهر خواف خراسان به شیراز هجرت کرده اند. بر این مبنا نام کامل او را جلال الدین احمد بن یوسف بن الیاس خوافی ذکر کرده اند. همین اصالت خوافی احتمالی جلال موجب شده است که برخی اشعار او و آثار شاعران هم نام معاصر دیگر وی درهم آمیزد و گاهی در برخی منابع این شبهه پیش آید که شاید حتی شاه جلال خوافی و جلال طبیب یک نفر بوده اند. در حالی که فارغ از آنچه را که تذکره نویسان قدیم و محققان معاصر از تمایز این دو نام گفته اند؛ منابع خطی معتبری که نزدیک به حیات ایشان کتابت شده است مانند نسخه 10399 آستان قدس و نسخه مجموعه اشعار شعرا نوشتۀ سنه 827 در دانشگاه کمبریج به شماره MS.V.65.7 که میکروفیلم آن در کلاسۀ 843 در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران محفوظ است وجود دارند که نام های جلال طبیب، جلال عضد و جلال خوافی را به همراه منتخبی از اشعار ایشان در شمسۀ خود فهرست کرده اند. لذا آنچه را که این نسخ از اشعار ایشان ضبط کرده اند دارای اصالتی علمی و غیر قابل تردید در انتساب به شاعران مذکور است.

    هرچند موضوع این مقالت؛ بررسی اصالت و نقد منابع موجود از دیوان جلال طبیب نیست نگارنده این سطور پس از یافتن نسخ خطی کهن و معتبری که هر یک در بردارنده اشعار هر سه جلال بود با تشخیص قطعی برخی از غزلیّات این حکیم دربار شاه شجاع که گاه جلال و گاهی طبیب تخلص کرده است به ارتباط عمیق بین بعضی از این غزلیات با اشعار خواجه حافظ  و مراودات ادبی انکار ناپذیر فی مابین این دو شاعر معاصر شیرازی پی برد و از جهت اهمیّت این اشعار و عدم معرفی آنها در کتب موجود، انتشار و ارائۀ آنها را برای حافظ پژوهان و علاقمندان به یافتن سرچشمه های تاریخی، فرهنگی و ادبی غزلیّات حافظ ضروری به شمار آورد.

    بر این پایه؛ منابع اصلی مورد بهره در این نوشتار؛ یکی نسخه خطی مجموعۀ اشعار سنۀ 833 هجری قمری مضبوط در کتابخانه آستان قدس رضوی مشهد به شمارۀ عمومی 10399 و نسخه مجموعۀ اشعار شماره M.S Elliott 121 در کتابخانه بودلیان آکسفورد و چند نسخه فرعی معتبر دیگر می باشد.

    با توجّه به قطعیّت تعلّق اشعار منعکس در این منابع به جلال طبیب؛ آندسته از غزلیات و ابیاتی که قابل مرتبط نمودن با غزلیات خواجه حافظ است را به صورت کامل در ادامۀ این مقالت از نسخ فوق الذکر؛ منعکس نموده و به اشعار مفعول به استقبال یا فاعل در اقتفای حافظ و جلال نیز اشارت خواهیم کرد. 

    تصویر بخشی از شمسۀ نسخه خلاصه الاشعار من نتایج الافکار کتابخانه آستان قدس رضوی که در سمت چپ نام هر سه جلال معاصر در قرن هشتم هجری را فهرست کرده است

     

    برای مطالعه متن کامل مقاله فایل پی دی اف آن را از لینک ذیل دانلود یا به سایت روزنامه اطلاعات در لینک های مندرج در صدر این بخش مراجعه بفرمایید

     دانلود فایل متن کامل مقاله در فرمت پی دی اف

    ****

    پاسخ به نقد ناقد بی فتوت

    به نام دادار پاک

    پاسخ به مطلب آقای فرزاد ضیایی حبیب آبادی در نقد مقاله بنده در روزنامۀ پنج شنبه مورخ 30 امرداد سنه 1399

     

    یاد دارم روزی را که از جفای ابنای زمان در موسم خزان به باران و بادِ آبان در عارض گورستانِ کاشان نگاه می کردم؛ روی سنگی خواندم؛ (( قبرکوه است اینجا، آنچه را می بینی؛ قلب کوهستان است که ز قعر معدن؛ ضربت از تیغ فنای حسد آدمیان خورد و بِمُرد.

    روزگاری درغرب، شرق اندوه به من هم تابید، خسروِ قصۀ عشق؛ در مغاک سیه هاون دهر، شرم از کوبیدن آن مظلمۀ خون سیاووش نکرد. فوران گِل حسرت از خاک، قتل یک عاشق افسرده به دست تیشه، خون فرهاد که نُزهتگه شیرین و شقایق را ساخت.

     شهر من کاشان نیست. من ز خود؛ گم شده ام در این خاک. گور سهرابم من یا مزار کوهم؟.

     در قفای من تو؛ نرم و آهسته قدم ها برگیر

     ساربانا هُش دار

     آدمی را حتی؛ رفعت سنگ و جَبل نیز پُر از سوز و حسد می دارد.

     پستی ار پیشه کنی و بلندای فصاحت ز قلم؛ روی اوراق در این شهر پر از رشک هویدا نکنی، وصف خورشید به شبپرّه اعمی و بخیلان نرسد.

     چینی نازک تنهایی هم؛ تا ابد بی تَرَک و بیدل و عاریِ ز هر درد شود.

    ساربانا هشدار قبر کوه است اینجا...

    در بخش وادی ادبیات مورخ سی اَمرداد گذشته در ذیل بخش دوّم مقالت این حقیر با عنوان حافظ و جلال طبیب در قرن هشتم هجری فردی به نام جناب آقای فرزاد ضیایی حبیب آبادی در کمال تعجب دست فضل خویش را از آستین بلاغت بیرون کشیدند و با چاپ مطلب غیر منصفانه ای با عنوان (( کشف دوباره جلال طبیب؟!)) شرافت و اصالت پژوهشی قلم این نگارندۀ کمترین را که چندی است مفتخر به نشر مقالات متعدد در روزنامۀ شریف اطلاعات هستم را نفی و انکار کردند و به وجهی بی رحمانه با منتسب کردن این ساربان بیدل قافلۀ عمر به ارتکاب ((گناهی نا بخشودنی)) او را در کلامی آمیخته با روح خشم و غضب در بیدادگاه یک قضاوت مغرضانه به بهره برداری مخفیانه از نتایج کار دیگران؛ که معنایش همان سرقت ادبی است متهم کردند.

    بر این پایه در پاسخ به ایشان مطالبی را ذیلاً معروض داشته و  قضاوت نهایی در این خصوص را به یکایک مخاطبان ارجمند محوّل می نمایم:

    الف-منتقد معظّم مذکور با تعجیل بسیار؛ پس از چاپ بخش اول مقاله در مورخه نوزدهم اَمرداد سنۀ جاری؛ فارغ از بذل شکیبایی برای چاپ و ملاحظه بخش دوم آن، بدون درک جامع و کامل از نوشتۀ تحت نقد خویش؛ مبادرت به حمله بر افتاده ای  چون من کردند  که همانا کمتر از غبار قدم نخوت ایشان است. این در حالی است که اگر آیین نقد و نقّادی علمی را ؛ نیک آموخته بودند هرگز تا خواندن کامل و جامع یک تولید علمی؛ گام به عرصه جولانگه سیمرغ نقد نمی گذاردند و زحمت ما نمی داشتند.

    ب –منابع مورد بهرۀ بنده در این مقاله تماماً نسخ خطی کهن بود که به جز نسخه ارزشمند شماره 10399 کتابخانه آستان قدس در مشهد سایر منابع را با مشقت بسیار از کتابخانه های خارجی هندوستان و انگلستان به دست آورده ام. بر این اساس صرف نظر از غزلیات و اشعار بسیار مهمی که از ارتباط آنها با غزلیات خواجه حافظ کاشف به عمل آمد؛ مهمترین نوآوری تحقیق بنده ذکر سال وفات جلال طبیب شیراز ی ( 773 قمری) از تذکره بسیار مهم ((شاه جهانی)) است که نسخۀ خطی آن در هیچ کتابخانه ای در ایران شناسانده نشده و هنوز در کشور ما به چاپ نرسیده است. بر این مبنا اطمینان دارم که تاکنون هیچ محقّقی در کتب و مقالات موجود سال وفات موثقی از این شاعر را ارائه نکرده است. تصویر برگی از نسخۀ خطی تذکرۀ مذکور که مربوط به شرح  احوال مولانا جلال طبیب است ذیلاً منعکس می گردد.

    پ- در بخش اول مقاله بنده؛ تصویر نسخه خطی اخذ شده از کتابخانۀ بودلیان آکسفورد با کیفیت خوب و خوانا و ذکر دقیق مشخصات نسخه در روزنامه به چاپ رسیده است که  بی شک؛ منتقد گرانمایۀ ما را یارای خوانش دستخط کهن این عکس که در بردارندۀ غزلی از جلال طبیب به مطلع ((ای صورت مطبوعت در غایت زیبایی/از بس که لطیفی تو در وصف نمی آیی)) است نبوده. این غزل همچنانکه قبلاً مذکور افتاد؛  فاعل در اقتفا یا مفعول در استقبال غزل مشهور خواجه حافظ به مطلع ((ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی)) می باشد که چون نیک بنگری چاپ تصویر واضح نسخۀ بودلیان آکسفورد در روزنامه؛ دلالتی انکار ناپذیر بر اصالت سرچشمۀ اشعار آن دارد.

    ت- با امعان نظر در مطلب ایشان از مطمح نظر مبارک اصحاب علم و ادب پوشیده نخواهد ماند که منتقد محترم باز هم در اسلوب غیر علمی خویش؛ رعایت اصول و قوانین نقد آکادمیک را نکرده اند هرگز به صورت جزئی و موردی بیان نفرموده اند که کدام بخش از مقالت بنده؛ عاریتی مخفی از تحقیقات و دسترنج سایر پژوهشگران است و با یک کلّی گویی بی پایه و اساس سعی در کسب شهرتی ناصواب بر قلم خویش کرده اند.

    ث- نگارنده این سطور در مقالت خود به نسخ خطی معتبر و مغفول با ذکر شماره و سنۀ استنساخ اشارتی صریح کرده است و ایمان راسخ دارد که بخشی از آن نسخ و اشعار منعکسه مانند نسخه آستان قدس بنا بر توضیحات مندرج در مقاله؛ منبعی موثق برای اشعار جلال طبیب است و تاکنون مورد معرفی و بهرۀ سایر نویسندگان و محققان ارجمند اشعار این شاعر واقع نشده است.

    ج- منتقد گرامی که نگارندۀ این سطور را به ((کشف دوبارۀ جلال طبیب شیرازی؟!)) با درج علامت سوال و تعجّب در تیتر نوشتۀ خود مورد خطاب قرارداده اند و در کمال بی انصافی به وجهی نمایانده اند که بنده مدّعی کشف شاعری ناشناخته به نام جلال طبیب هستم؛ با تناقضی مستور در نوشتار خویش از قول بنده به درستی نوشته اند که (( جلال طبیب شاعری " نسبتاً گمنام " و مغفول در قرن هشتم هجری است)). ایشان که ادیبی حاذق و تیز بین هستند خوب می دانند که از افزودن قید ((نسبتاً)) به فعل "بودن" چه معنایی مستفاد می شود و معنای متقابل قید نسبتاً؛ ((مطلقاً)) است. بنابراین بنده هرگز مدعی کشف جلال طبیب مطابق با تیتر مقالۀ استاد معظّم نبوده و نیستم. از سوی دیگر برای شاعری که اربابان تذکره؛ وجود سه هزار بیت فصیح و بلیغ را در دیوان او گزارش کرده اند و مانند سایر بزرگان فرهنگ و ادب پارسی هنوز خیابان یا میدان یا مدرسه ای  به نامش ثبت نیامده است نمی توان وصف شهرت داد. بنابرین انتساب صفت ((مغفول)) به ادیبی از قرون دور گذشته که اندک اشعار به جا مانده از او پهلو به اشعار سایر نامداران معاصرش چون خواجو و سلمان و حافظ می زند و تأثیر و تأثر عمیق بین او و بزرگان قرن هشتم در ادبیات برما پوشیده نیست در منظر نظراولوالالباب؛ داعیه ای عجیب به شمار نمی آید.

    چ- استاد محترم که وجود تصویر مبارکشان در صدر نوشتۀ ایشان دلالت بر داشتن عمری  بیشتر از دو  تا سه دهه از بنده حقیر دارد؛ فرزند نوازی کرده و فرموده اند کتاب دیوان جلال طبیب که ده سال قبل در سنۀ 1389 به همت دکتر نصرالله پورجوادی به زینت طبع آراسته گشته در بازار کتاب فراوان است و هنوز هم در قفسه های شهر کتاب به رؤیت ایشان می رسد. در پاسخ به ایشان معروض می دارم که اولاً داعیه بنده، درست عکس ادعای ایشان است و نه تنها در کتابفروشی های معتبر میدان انقلاب پایتخت این کتاب نایاب است بلکه در سایتهای  فروش اینترنتی کتاب فیزیکی یا الکترونیک نیز یافت نشده و یک جستجوی ساده در بازار کتاب و نت؛ گواه سخن اینجانب خواهد بود.

    دوماً با جستجوی عبارت ((دیوان جلال طبیب)) در سامانۀ نهاد کتابخانه های عمومی وزارت ارشاد در کمال تعجّب به نتیجه ای غیر قابل باور از موجودی این کتاب در کتابخانه های سراسر کشور می رسیم که از منتقد محترم و سایر خوانندگان گرامی استدعای انجام این جستجوی ساده را دارم.

    سوماً این بندۀ سراپا تقصیر در مقالت خویش با رعایت ادب و احتیاط؛ از آنجاییکه هنوز موفق به رؤیت کتاب نایاب آقای نصر الله پور جوادی نگردیده ام؛ به وجه غیر مستقیم با ارجاع دقیق به صفحۀ 129 فهرستواره کتابخانه مرحوم مینوی که توسط اساتید نامور نسخه شناسی ایران ایرج افشار و محمد تقی دانش پژوه تهیّه شده است؛ نسبت به نسخۀ اساس دیوان چاپی که در شناسنامۀ اینترنتی ناشر آن در وبگاه مربوطه؛ نسخه شماره 1428 کتابخانه خدیوی مصر ذکر شده است؛ به شرح مندرج درمقالۀ خویش؛ اظهار تردید کردم و عدم ذکر نام ((دیوان جلال طبیب)) درفهرستوارۀ مذکور را ضرورتی بر ملاحظه دقیق تصویر این منبع در کتابخانۀ مینوی دانستم. در عین حال بعنوان یک پژوهشگر حقیر با داشتن قریب 9 سال سابقه و افتخار تدریس در دانشگاه؛ بعنوان یک معلّم؛ الفبای روش تحقیق و نقد را از محضر اساتید گرانمایه و شهیر؛ نیک آموخته ام و لذا با رعایت دقیق اسلوب های یک تحقیق آکادمیک؛ هرگز به کتابی چاپی که نسخۀ اساس و منبع آن به هر دلیلی مورد تردید باشد تا زمان عدم مشاهدۀ منبع اصلی و اطمینان از اصالت آن، التفاتی نکرده و صحّت مطلب علمی خویش را بر حدس و گمان و احتمال یا عدم قطعیت، استوار نخواهم کرد.

    ح- با یک جستجوی ساده از نام مبارک منتقد محترم در متورهای جستجو گر در می یابیم که ایشان غافل از آنکه ((قبول خاطر و  لطف سخن خدا داد است)) قلم ترش روی خویشتن را همواره به تاختن بر جان عشاق زبان و ادب پارسی مأمور کرده اند و در مقالات فراوان بر پژوهشگران مظلوم پارسی گوی؛ تیغ تیز نقد غیر منصفانه را فرود آورده اند.

    در پایان هرچند می توانم باز هم دعاوی لغو ایشان را بیش از این در ورطۀ ابطال آورده و توهین و تهمت ناروای وی را پاسخگو باشم اما از جهت رعایت حقوق روزنامه شریف اطلاعات از میزان حق قانونی خویش در پاسخ به ایشان تجاوز نکرده و به ذکر چند  بیت قصیده ای غرّا از مولانا ناصر بخارایی علیه رحمه بسنده می نمایم:

     

    دانۀ گندم کزو آدم برون شد از بهشت

    دانۀ گوهر شود حقّا که در وی ننگرم

     

    صافی ام چون آینه باریک بینم چون خرد

    رخ به هر صورت نمایم ره به هر معنی برم

     

    راز پنهانم نمی داند به جز دانای راز

    صورت حالم نمی بیند مگر صورت گرم

     

    شهسوار مُلک فقرم وز زبان شمشیر من

    پادشاه وقت خویشم وز معانی لشکرم

     

    زر اگر پاک است بادا خاک خاری بر سرش

    من به روی زرد خود مستغنی از وجه زرم

    آفتاب آسمان رقاص گردد ذره وار

    در هوای من اگر بیند درون انورم

     

    قدرت عقل و قبول عشق بر حالم گواست

    غم ندارم گرچه منکر می شود هر منکرم

     

    مدّعی کز پرتو خورشید من شد کور وش

    کز جهان روشن  شود از من ندارد باورم

     

    گفت ناصر این قصیده از زبان کبریا

    ور نه در راه تواضع از غباری کمترم

     

    حقیر سعید کافی انارکی- ساربان

    برچسب ها

    ارسال نظر

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
    کد امنیتی
    رفرش
    کد امنیتی
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

    نظرات ارسال شده

    درباره ما

    وبگاه شخصی سعید کافی انارکی - ساربان
    Saeid kafi Anaracki - Sareban

    پیوندهای روزانه

    نظرسنجی

    شاهنامه فردوسی شاهنامه فردوسی