در جهان برای من لذتی عمیق تر از مشاهدۀ یک نسخه کهن خطی نیست. گویی پس از قرن ها که از رحلت شاعر، کاتب، نقاش، تذهیب گر، صحاف و مالکین متعدد و نامدار آنها می گذرد همچنان پیام روح ایشان و جریان انرژی پاک وجود آنها را می توان لابه لای اوراق نسخه به چشم جان دید و پی به بی وفایی دهر و بازی روزگار پی برد.
با این وصف تنها می توانم بگویم که کتابهای کهن و نامه های بر جای مانده از گاه باستان مرا در یک مستی عمیق فلسفی وصف ناپذیر فرو می برد و خستگی ها و پریشانی های روزمرۀ اجتناب ناپذیر را که برآمده از جدال های عبث و خودخواهانۀ ابنای زمان ما است را با نیروی حکمت  اسرار آمیز نهفته در اوراق کهنه کتب از جان خسته ام می زدایند.
دعاوی متعدد موکلانم در دادگاه، حرص و آز و طمع به ثروت و شهوت در تمدن جهان سرمایه داری، دغدغه های هر بام و شام از اوضاع نابسامان جهان و شیوع ویروس کرونا و هر فکر و خیال مادی و جسمی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی؛ ناگاه از ذهن آدمی محو می شوند و دایماً اشعاری نظیر این غزل ملک الشعرا در ذهن تو اگر کمی تیز بین باشی مرور خواهد شد:

دعوی چه کنی داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید  چه نشینی که سواران همه رفتند

داغ است دل لاله و نیلی است برِ سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند