نتایج جامعه شناسی سیاسی افغانستان، طالبان و منافع بنیادین ملّی ایران

اقل العباد سعید کافی انارکی-ساربان

مرا دنبال کنید

جستجوگر

پیوندهای بیرونی

    تصویر : https://rozup.ir/view/3409411/MYPNG.png

    My Instagram مباحث من و سهیل قاسمی در آپارات
    مرا در اینستاگرام دنبال کنید My Instagram تماس تلفنی مستقیم My Instagram
نشر دهید - Share By

این مقاله در سه قسمت به توالی روزهای دوشنبه چهارم، چهارشنبه ششم و شنبه نهم اَمرداد سال یکهزار چهارصد خورشیدی در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات به زینت طبع آراسته گردید

توضیح دیگر آنکه؛ عنوان مقاله به تشخیص تحریریه محترم  روزنامه انتخاب گردیده و با عنوان آکادمیک انتخابی از سوی نگارنده به شرح ذیل تفاوت دارد.

*******

نتایج جامعه شناسی سیاسی و تاریخی افغانستان، طالبان و منافع بنیادین ملّی ایران:

(( آیا امروز امکان بازگشت سرزمین های خراسان شرقی به آغوش مام میهن ما ایران و اعاده وضع  کشور به حال سابق با توسل به اصول حقوق بین الملل عمومی و بهره از فرصت بی بدیل تاریخی امروز وجود دارد ؟))

در ادامه این مقاله ضمن تشریح معادلات سیاسی پیچیده در کانون موضوع سخن؛ با توسل به فرمول فیزیک اجتماعی به وجه ضمنی پاسخ مثبت به پرسش فوق اثبات می گردد.

تغییرات و تحولات در رهیافت های کُنشگر بین المللی دولتها در گذر تاریخ همواره مشهود بوده است. هر نظام سیاسی از قِبَل قدرت یافتن فرد، حزب، ایدئولوژی یا تسلط پیدا و پنهان نیروهای خارجی و استعماری در برهۀ چرخش یا انتقال قدرت؛ رویکردهای متفاوتی را به زعم بهترین رهیافت برای تأمین منافع ملی در کنش ها و واکنش های خود نسبت به سایر دول اتّخاذ می نماید. برجسته ترین مثال در این خصوص را می توان به تغییرات سیاست خارجی ایالات متحدۀ آمریکا پس از شکست ترامپ و حزب جمهوری خواه در موضوعات مهمی نظیر پیمان آب و هوایی پاریس، برجام، خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان و غیره مشاهده نمود. با امعان نظر در تجربیات تاریخی و خاصه وقایع و رویدادهای عصر حاضر در میان کشورها؛ بر ابصار با بصیرت این عهد پوشیده نخواهد بود که کوربختانه به سنت کهن رقابت عاری از فتوّت میان قدرت های سیاسی؛ عجوزه بی شفقّت استعمار هر روز در جامه و رنگی تازه با کشیدن پرده ای کاذب بر لشکر استثمار هر دم به سلک و طریقی پر مکر بر جهان سوم و جوامع توسعه نایافته و بی بضاعت می تازد و بی گمان سیاست خارجی همچنان تابعی از منافع ملّی و اقتصادی ایشان است؛ نه تابعی از منافع مشترک بشریّت و عدالت و اخلاق.

یکی از مقولات مهم علمی مورد اتفاق در تمامی مکاتب اصلی و رویکردهای علم جامعه شناسی؛ مقولۀ عامل چسبندگی اعضا (Social cohesion) در تشکیل جوامع خُرد و کلان و نقش این عامل در ایجاد اتّحادات اجتماعی است. همچنانکه در خانواده بعنوان یک خرده نهاد، ازدواج و تشابه خون عامل چسبندگی، همبستگی و اتّحاد بین اعضا است در یک ارگانیزم کلان اجتماعی به نام کشور نیز اعضا و شهروندان تحت عوامل چسبندگی و همبستگی عیان و قابل اثباتی نسبت به یکدیگر احساس وابستگی و ضرورت ایجاد اتّحاد به وجهی طبیعی می نمایند1.

از این منظر افغانستان بعنوان یک واحد سیاسی مستقل و یک کشور از ادوار دور گذشته تا به امروز به دلیل ناهمگونی شهروندان این سرزمین از منظر نژادی، مذهبی و زبانی هرگز نتوانسته است بر یک عامل همبستگی همگانی و عام القبول دست یابد و به طور کلّی از این منظر این کشور به دلایل گوناگون در گروه واحدهای سیاسی عاری از یک عامل اتحاد بخش همگانی؛ طبقه بندی و شناسایی می گردد. بعبارت دیگر اکثریت قریب به اتفاق مردمان ساکن در قلمرو و سرحدات سیاسی مصنوعی افغانستان معاصر بر سر یک عامل مشترک همبستگی بخش و متحد کننده به دلایل علمی که متعاقباً ذکر خواهد شد وحدت نداشته و هر قوم و زبان و مذهب به وجه علیحده تحت تأثیر نیروهای خارجی محرک با احساس خطر از جهت استیلای و تفوّق سایر گروهای قومی و زبانی و عقیدتی رقیب؛ برای حفظ بقای خود به سیاق الگوهای موجود تاریخی سایر جوامع توسعه نایافتۀ نامتجانس (Heterogeneous artefact community) می کوشد.

بعنوان مثال کشور ما ایران به واسطه وجود عناصر ریشه دار و باستانی همبستگی بخش فرهنگی، زبانی و مذهبی از دیرباز تا کنون در تمام ولایات و اقالیم خود عوامل اتحاد ساز انکار ناپذیری نظیر فرهنگ و خاصه میراث تاریخی نیاکان مشترک از قبیل جشن نوروز، ادبیّات پارسی و آثار برجسته ای نظیر شاهنامه فردوسی را بعنوان روح چسبندگی بخش و اتحاد آفرین در حوزه تمدّن این سرزمین کهنسال به وجهی طبیعی (autonomous) به کار بسته و بعنوان یک واحد سیاسی غیر مصنوع و برخاسته از کنش ها و برهم کنش های مدید تاریخی، امروز به منزلۀ یک اجتماع انسانی سیاسی و فرهنگی همگون و طبیعی (homogeneous Natural Society) از منظر علم جامعه شناسی شناسایی و تعریف می شود. برای روشن تر شدن این توصیف باید توضیح داد که برخی از کشورهای مصنوع که عاری از هرگونه شناسنامۀ تاریخی هستند، در اثر کوران حوادث دهر و دستهای پیدا و پنهان قدرتهای سیاسی و ابرقدرتها ایجاد شده اند و عامل اصلی مؤثر در پیدایش و استقلال ظاهری ایشان منافع ملّی و اقتصادی دولت های استعمارگر غربی بوده است. بنابراین ازآنجا که اولویّت سازندگان این قبیل کشورهای دست ساز(Hand made)؛ منافع ملّی استعمارگران بوده است غالباً این کشورهای مصنوع و غیر طبیعی بدون درنظر گرفتن مصالح و منافع ساکنان تحت استثمار مستقیم یا غیر مستقیم آنها تشکیل شده اند.

 پس کشوری که با فقدان عوامل اتحاد بخش طبیعی و برخاسته از یک فرآیند طبیعی و تاریخ بلند مشترک بین اجزا؛ در شرایط عدم وجود یک عامل چسبندگی عام الشمول با نیروی قوای مسلح دولتهای منفعت طلب غرب ایجاد می شود از منظر فرهنگی، قومیّتی و مذهبی کشوری نامتجانس و ناهمگون خواهد بود و به شهادت تاریخ، خاصه در آفریقا و آسیا چنین کشورهایی در فقدان حضور قوای مسلح بیگانه همواره درگیر جنگ های خانمانسوز، نسل کشی های مخوف قومی و قبیله ای و فجایع انسانی جبران ناپذیری می گردند که نمونه های آن در تاریخ معاصر ممالکی نظیر روآندا، عراق، افغانستان و غیره قابل مشاهده و اثبات می باشد.

صرف نظر از عدم لیاقت و کفایت سیاسی حاکمان قاجار در وقایع تلخ جدایی بخش های بزرگی از کشور ما؛ آنچه مسلم می باشد آن است که با امعان نظر به شناخت عمیق مستشرقان غربی از ((ریشه های کهن غیرمصنوع فرهنگی)) بعنوان عامل اتحاد بخش باستانی ایران از قرون دور گذشته تا به امروز؛ به طور خاص پس از سال 1800 میلادی با حضور مقتدرانۀ بریتانیای کبیر در هندوستان؛ که قبل از تشکیل پاکستان در آن روزگارهمسایه ایران بود؛ احساس خطر از نفوذ قلمرو فرهنگی کشور ما و گسترش زبان پارسی در شبه قارۀ هند؛ استعمارگران غربی و امپراطوری روسیه را بر آن داشت تا اتّخاذ سیاست های استثماری یا خصمانه علیه ایران در وهلۀ نخست از رشد و نمو جنین یک قدرت فراگیر فرهنگی و زبانی بزرگ به نام پارسی که از هندوستان تا ماورا النهر و قفقاز و عثمانی امتداد می یافت در اعصار بعد پیشگیری کنند. انگلستان در راستای نیل به این هدف به صورت کاملاً سیستماتیک و سازمان یافته موفق شد فرهنگ غربی و زبان انگلیسی را به سهولت جایگزین فرهنگ پارسی در هندوستان گرداند و در کمال تأسف در پایتخت این کشور یعنی دهلی نو و سایر مناطقی که پیشتر پارسی زبان غالب و رسمی مردم بود امروز حتّی اقوامی که خود را دارای ریشه و نژاد ایرانی می دانند و به پارسیان هند مشهورند قادر به خواندن یا فهمیدن آثار گرانقدر نیاکان پارسی گوی خود چون دیوان امیر خسرو دهلوی (651-725 قمری)، عبدالقادر بیدل دهلوی (۱۰۵۵–۱۱۳۳ قمری) و غیره نیستند و از خواندن و درک نُسخ خطی بیشمار فارسی و چاپ سنگی محفوظ در کتابخانه های کشورشان نیز عاجز می باشند.

 در اینجا اشارت مختصر به این موضوع نیز خالی از فایدت نخواهد بود که زبان پارسی تا دویست سال گذشته در کشمیر، بمبئی و دهلی و سرحدات بنگال، تا لاهور و پیشاور و کابل و هرات و بلخ و خجند و سمرقند و بخارا و تاشکند و در آن سوی دریای مازندران در آذرآبادگان شمالی و دیار نظامی گنجوی تا قونیه محل زندگانی و رحلت مولانا جلال الدین بلخی رومی؛ در قلمرویی بسیار گسترده تر از حوزه کنونی خود رواج و رسمیّت داشت و حتی در بغداد قرن هشتم  هجری زبان رسمی و درباری دولت ایلخانی؛ زبان پارسی بوده است و اکثریّت مردمان این اقالیم نه تنها فارسی را می دانستند بلکه بدین زبان افاضات علمی و فرهنگی و ادبی داشتند و نامداران و مشاهیر بزرگی که از جهت کثرت و شهرت؛ مهلت به ذکر اسامی شریف ایشان نیست را به حوزه فرهنگی ایران بزرگ معرفی کرده اند2.

استعمار انگلستان در ادامۀ برنامۀ ایران ستیزانه خود در قرن نوزدهم با حمله و اشغال بخش هایی از جنوب ایران؛ با همکاری سایر متحدان غربی خویش که از دیرباز غالباً با ایشان دارای منافع مشترک است سرانجام طی معاهدۀ ظالمانه پاریس1857 ناصرالدین شاه قاجار را وادار ساخت تا برای همیشه از حاکمیّت ایران بر شهر کاملاً ایرانی هرات چشم پوشی کرده و کشور افغانستان را به رسمیّت بشمارد.

هرچند اشاره به وقایع تاریخی ما را از حدود موضوع اصلی مورد بحث خارج می نماید اما امعان نظر خوانندگان ارجمند این مقاله به تاریخ فعل و انفعالات حضور قدرتهای فرامنطقه ای در ایران و سایر نواحی تحت نفوذ فرهنگی تمدن پارسی در قرون اخیر راهگشای پذیرش مبانی و نتایج متعاقب جامعه شناختی این مقاله خواهد بود. از این روی به شهادت تاریخ؛ بنا بر یک سنت نانوشته غربی؛ همواره باید حاکمیّت کشور مصنوع افغانستان در اختیار اقوام اقلیّت جنوبی پشتون زبان باشد و تاکنون تاجیکان، شیعیان و جمیع افرادی که اندک اشتراک فرهنگی در عوامل همبستگی با ایران دارند به دلیل خطر گرایش ایشان به مبدأ و منشأ تمدّن ایرانی از رسیدن به حاکمیّت و حکمرانی بر افغانستان به انحای مختلف بازمانده اند و بنا به مصلحت غرب؛ همیشه اقلیّتی کنترل پذیر و همسو با منافع ملی استعمار به طُرق و شعب مختلف بر این دیار حکم رانده اند. همچنین روسیه تزاری و سپس اتحاد جماهیر شوروی با ساز و کارها و اهدافی متفاوت در رقابت با سایر رقیبانش همواره به موازات قدرتهای غربی و به طور خاص پس از انعقاد دو عهدنامۀ ننگین گلستان و ترکمانچای سعی در کمرنگ نمودن نفوذ فرهنگی ایران و زبان پارسی در نواحی تحت استیلای خود داشت و با آفریدن جماهیری مصنوع، نظیر ازبکستان و ایجاد حدود و ثغور تحمیلی و غیر طبیعی بین شهرهای پارسی گوی سمرقند و بخارا و جمهوری تاجیکستان و همچنین با تغییر الفبای پارسی نیاکان به الفبای سیریلیک روسی در عهد استالین سعی در اجتناب از فروغ مجدّد و پیشگیری از نفوذ احتمالی فرهنگ همبستگی بخش ایران در مناطق فارسی زبان تحت حکمرانی خود نمود. البته باید انصاف داد که روس ها هرگز عزم در نابودی مطلق زبان تاجیک یا همان پارسی با گویش ماورا النهر را در سرزمین های سابق ایران نداشته اند و رویکردهای فرهنگی و اجتماعی ایشان نسبت به مردمان بومی جماهیر سابق؛ رویکردی نابودگر مانند طریق انگلستان در هند نسبت به پارسی نبوده است. از این رو خوشبختانه هنوز هم زبان پارسی (تاجیک)3 در شهرهای سابقاً ایرانی آسیای میانه زبان رسمی و کاملاً غالب می باشد و مردم این سرزمین ها به زبان و فرهنگ نیاکان باستانی ایرانی خود عمیقاً عشق می ورزند.

مقدّمۀ مختصر و انکار ناپذیر فوق؛ آغازی است بر جامعه شناسی سیاسی امروز افغانستان. لذا ارایه و پیشنهاد رهیافتی اثبات پذیر و علمی در جهت حفظ و تحکیم منافع ملّی کشور ما ایران که همسو با منافع اساسی همزبانان رنج دیده ما در افغانستان است می تواند موجبات خنثی نمودن مقاصد همیشه پویای استثماری غرب در منطقه خاورمیانه باشد.

نیک می دانیم افغانستان نیز در زمره سرزمین های جدا شده از پیکره زخم خورده مام میهن ما ایران است که به زعم بسیاری از دانشمندان و تاریخ شناسان و کنشگران سیاسی و اجتماعی امروز این کشور؛ نام با اصالت و حقیقی آن ((خراسان شرقی)) یا ((آریانا)) است4. اکثریّت مردم در درۀ پنج شیر و باد غیس و هرات، بلخ و کابل و جلال آباد و مزار شریف و بسیاری دیگر از مناطق این کشور هنوز به زبان شیرین پارسی دری سخن گفته و عوامل هبستگی و چسبندگی عمیق و تاریخی بسیاری با ایران امروز دارند. هرچند این کشور محل زندگانی و اقامت اقوام اقلیّت متعددی نظیر، هزاره‌ها، ازبک‌ها، نورستانی‌ها، پشتون ها و غیره می باشد امّا همچنان زبان پارسی زبان ملّی و فراگیر این سرزمین است و علیرغم اکثریّت سنی مذهب مردم این دیار؛ علاقه و هبستگی ایشان نسبت به شعائر تاریخی، فرهنگی، زبانی و داشتن تاریخ مشترک با ایران کهن در میان مردم و خاصه نسل جوان این سرزمین مشهود و در حال گسترش و استقبال است. همچنین شیعیان افغانستان همواره خود را ایرانی دانسته و با پرداختن هزینه های سنگین مادی و معنوی هرگز تن به احکام و اوامر غیر عقلانی گروهایی نظیر طالبان نداده اند.

آنچه مسلّم و مورد تأکید است امّا؛ رویکردهای ضد و نقیض دولتهای غربی در کنش ها و واکنش های سیاسی و نظامی و امنیّتی نسبت به کشور افغانستان و به طور خاص گروه طالبان است. دولت های غربی با وجود نقش مسلّم ایشان در پیدایش و تقویّت مستور تسلیحاتی و اقتصادی از این گروه در دوران پسا شوروی و جنگ های داخلی افغانستان هرگز دولت طالبان را به عنوان یک دولت مشروع به رسمیّت نشناختند وتا پیش از سال 2001 و حمله ایالات متحدۀ آمریکا به طالبان؛ تنها سه کشور پاکستان، امارات متحده عربی و عربستان دولت واپسگرای آنها را به رسمیّت شناخته بودند.

رویکردهای افراط گرایانه و سَلفی مسلک این گروه تا پیش از سقوط آنها؛ افغانستان را تبدیل به کانون تمرکز تروریست های افراطی به رهبری ملا محمّد عمر کرده بود و با حمایت های بیدریغ مالی مراکز ثروتمند وهابی در عربستان سعودی هر روز این گروه قدرت مانور و جسارت بیشتری در تقابل با جهان به خود می گرفت. در عین حال این گروه از طریق تولید و تجارت بین المللی مواد مخدر درآمد هنگفتی را در اختیار داشت و در هنجار ستیزی و معارضۀ دائمی با قواعد مشترک عرفی و حقوقی تثبیت شدۀ سیاسی و اجتماعی و اخلاقی در جامعه جهانی بود. این رفتارهای ناصواب طالبان را به مثابه یک توده سرطانی (Social Cancer)5 نه تنها به انجام جنایات مخوف و هولناک نسبت به مردم افغانستان و مخالفان داخلی خود تبدیل کرده بود بلکه در تعارض با ارگانیزم اجتماعی جامعه بین المللی با حمایت از تروریزم جهانی و تولید و توزیع مواد مخدر، یک عامل بیماری زای خطرناک برای همسایگان افغانستان و به طور کلی مخلّ نظم، صلح و امنیت نسبی ارگانیزم جامعۀ جهانی به شمار می رفت.

پس از سقوط طالبان در سال 2001 این گروه توسط آمریکا و متحدان غربی اش تنها حدود پنج سال به صورت مؤثر سرکوب می شوند امّا در کمال تعجّب در سال 2006 مجدداً طالبان با انجام تحرّکات بی پاسخ در جنوب افغانستان اعلام موجودیّت نمود و به بیشتر قسمت‌های جنوب افغانستان به ویژه زابل، قندهار و هلمند نفوذ کرد و پس از حدود دو سال فعالیّت و تبلیغ؛ باز هم با حمایت های مالی شیوخ وهابی در عربستان سعودی و امارات آغاز به انجام عملیات تروریستی بر علیه مردم بی دفاع غیر نظامی مخالف خود و ارکان دولت حامد کرزای کرد و پیشروی به سمت کابل را آغاز نمود. همزمان طالبان پاکستان نیز در سال ۲۰۰۷ میلادی با هدف استقرار حکومت اسلامی و جاری کردن قوانین شرع سلفی در این کشور جنگ را آغاز کردند.

هرچند نابود کردن و اضمحلال کامل طالبان برای غرب و ارتش اشغالگر ایالات متحده بی تردید کاری بسیار ساده و سهل بود امّا با نگرش به رویکردهای متعارض و عجیب غرب نسبت به طالبان؛ پوشیده نمی ماند که سرکوب این گروه توسط آمریکا هرگز با اراده مغلوب کردن مطلق و برچیدن ایشان از صحنه سیاسی افغانستان و پاکستان نبوده است و این کشور بسته به منافع ملّی و طرح های استعمارگرایانۀ خود و سایر متحدانش و همچنین تحت نفوذ مستقیم لابی های پرنفوذ کارتل های بزرگ تجارت بین المللی مواد مخدّر و سرمایه داری جهانی؛ همواره مبارزه ای نسبی و کنترل شده با این تودۀ سرطانی داشته و به ضرورت مصلت؛ آتش زیر خاکستر بقای این فتنۀ عالم سوز را محافظت نموده است.

بر همین اساس در نهایت تعجب و شگفتی؛ آمریکا که خود را قربانی تروریزم طالبان و القاعده می داند در سال 2020 در دولت جمهوری خواه ترامپ توسط زلمای خلیل زاد نمایندۀ ویژه این کشور در امور افغانستان با گروه ناصالح مذکور پیمان صلح منعقد می نماید. سپس با روی کار آمدن دولت دموکرات جو بایدن اعلام می شود که ایالات متحده تا یازدهم سپتامبر 2021 و بیستمین سالگرد حملۀ تروریستی القائده به آمریکا؛ نیروهای خود را به تدریج از افغانستان خارج می کند.  بر این اساس به محض شروع روند خروج نیروهای آمریکایی از افغانستان؛ طالبان به سرعت و قدرت هر روز بخشی از افغانستان را تصرف کرده و از عناصر دولت مرکزی اشرف غنی پاکسازی می نماید. بنا بر اعلام سخنگوی طالبان در پایان ماه ژون 83 % از خاک افغانستان هم اکنون در کنترل و تصرف نیروهای طالبان است. تروریست های دیروز امروز در جامۀ ریا و تزویر البته تاکنون به وجهی بیان و رفتار می نمایند که گویی از رویکردهای افراطی گذشته خود دست برداشته و زین پس با تبعیّت و التزام به اصول اخلاقی مشترک انسانی و رعایت حقوق بشر؛ دیگر دست به کشتار غیر نظامیان، حمله به سفارتخانه ها و کشتار دیپلماتها، بمب گذاری در مدارس دختران، مسموم کردن آب کودکان دبستان و قتل عام شیعیان بی گناه دست نخواهد زد و در این میان دنیا و نیروهای توانمند در کنترل این گروه با کمال سکوت و خونسردی تنها نظاره گر پیشروی و توفیقات روزافزون طالبان در افغانستان است.

این در حالی است که سیاست خارجۀ سرزمین ما ایران با وجود سوابق عداوت های عمیق طالبان با ایرانیان و خطرات بالفعل و بالقوه قدرت یافتن مجدّد ایشان در همسایگی ما از جنبه های مختلف امنیّتی، اجتماعی، مواد مخدّر و غیره تاکنون در یک انفعال و سرگردانی در اتخاذ موضع نسبت به وقایع اخیر افغانستان بسر می برد و برخی از جریانات ساده دل و خوشبینان غافل؛ با حمایت صریح یا ضمنی از طالبان؛ قدرت یافتن ایشان را در چهارچوب منافع ملّی ایران تفسیر و تعبیر می نمایند.

از آنجا که نگارندۀ این سطور سعی بر آن دارد تا در این مقاله از مطمح نظر اصول جامعه شناختی و کلیّت و فحوای سیاست غرب (Holistic contextual perspective)  در بستر تاریخ دیروز به تحلیل واقعگرایانۀ وقایع امروز و پیش بینی علمی رخدادهای فردا بپردازد و در این معادلۀ پیچیدۀ سیاسی اغراض و اهداف مهندسان ماشین سیاست خارجی غربی- عربی را با توسل به اصول تحلیل نیروهای سیاسی در فیزیک اجتماعی شرح دهد؛ توجّه دقیق به مطالب و توضیحات ذیل کارگشای دست اندرکاران سیاسی کشور ما در برخورد صحیح با وقایع کشور همسایه داشته و بی شک طرح ها و دسیسه های سیاسی مخفی موجود بر علیه منافع ملی کشور ما را خنثی و بی اثر خواهد کرد.

در اینجا باید به طور خلاصه بیان کرد که پیدایش و فعالیّت گروه خلافت اسلامی داعش با امعان نظر در ایدئولوژی، روش ها و رویکردهای هنجار شکنانه و جنایات علیه بشریّت این گروه و شباهت های ساختاری و روانی ایشان با سایر گروههای تروریستی؛ بعلاوۀ جمیع شواهد و قراین موجود در افغانستان امروز، دلالت و حکایت از حمایت منابع مشابه در خلقت و دولت ایشان داشته و نام های متفاوتی نظیر القائده، بوکو حرام و طالبان، تنها پوسته یا لباسی ساده بر پیکرۀ یک ماهیّت واحد استعماری است. بعبارت دیگر فلسفۀ ظهور و نقش آفرینی چنین کُنشگرانی در عرصه روابط بین المللی و ارگانیزم اجتماعی جامعۀ جهانی و همچنین عدم وجود ارادۀ جدی در قدرتهای غربی برای نابودی و برچیدن مطلق ایشان؛ نشان از تأمین منافع ملّی آشکار و پنهان غرب یا بخشی از جهان عَرَب توسط این گروههای دستساز و دست نشانده دارد. در این راستا با نگاهی دقیق به تاریخ درمی یابیم که حذف و از بین بردن تفکّرات و ایدئولوژی هایی که به صورت مستقل، جدّی و موثر بقای ارگانیزم اجتماعی استعمار را در حوزۀ روابط بین المللی به خطر می اندازند و مانایی وضع موجود (Status quo) ناعادلانۀ معیوب، سلسله مراتبی و استثماری ایشان را با خطر مواجه می نمایند برای این قدرت ها همواره در اولویّت بوده و مبارزه آنها با نیروهای واقعی و خطر آفرین نسبت به ایشان؛ همواره مبارزه ای مطلق، موثر و عاری از نسبی گرایی و در نهایت موفّق بوده است.

 بعنوان مثال برچیده شدن مطلق تفکر و ایدئولوژی نازی ها در آلمان، خلع السلاح مؤثر این کشور و متحدانش نظیر ژاپن در جنگ جهانی دوم و سابقۀ کاربست سلاح اتمی در مقابل همین کشور، همچنین ظفر و توفیق بی آتش ایشان در جنگ سرد با شوروی ؛ در پیشگاه نظر، جملگی کاشف از آن دارد که عدم برچیده شدن و حذف مطلق جریانات افراط گرایی نظیر طالبان و تجهیز ایشان به مدرن ترین سلاح ها و ادوات جنگی روز دنیا و استیلای مجدّد آنها بر بخش اعظم افغانستان؛ مهندسی مستور نظام سلطه بهر ایجاد یک جنگ نیابتی با ایران و تأمین و تضمین منافع ملّی بلند مدّت دشمنان سرزمین ما است و چون نیک بنگری وقایع اخیر در کشور همسایۀ شرقی ما هم راستا با سیاست های کهنۀ استعمار پیر در برابر تمدّن پارسی در گسترۀ تاریخیِ بزرگ فرهنگی نیاکان ما در فلات ایران می باشد.

نمودار فوق ترسیم معادله ای ساده از قانون تحرّکات سیاسی اخیر افغانستان از مطمح نظر قواعد فیزیک اجتماعی است. بر مبنای فرمولF=ma   فلش ها به معنای F یا همان قوه و توان هستند. طالبان (Political Matter) با عنوان m یا جِرم سیاسی، تحت حمایت نیروهای F است و a شتاب دینامیک این جرم در رسیدن به اهداف می باشد.

در فرمول فوق نیرو برابر است با جِرم ضربدر شتاب. نیروی طالبان خود عدد یک است که این عدد به اضافۀ چهار نیروی دیگر که با فلش قرمز مشخص شده اند تبدیل به عدد پنج می گردد. بنابراین چنانچه پیشفرض جِرم سیاسی و نظامی طالبان را عدد 1 بگیریم مطابق این قانون، شتاب حرکت در معادلۀ ما برابر با a=5 ÷1=5 خواهد بود. یعنی طالبان با سرعت و شتاب 5 به سمت اهداف  خود خواهد تاخت و از آنجا که مطابق قانون سوم دینامیک اجتماعی (با عاریت از فیزیک نیوتون) در واکنش به نیروی 5 اگر نیرویی معادل یا بیشتر از 5 به کنش (طالبان) نشان ندهیم این نیرو نه تنها متوقف نشده بلکه باز هم به پیش خواهد رفت. بر این مبنا باید مطابق با قانون سوم تحرک سیاسی؛ در اندیشۀ سازوکارهای زایندۀ نیروهای معادل یا برتر خنثی گر بود 👈

البته در اینجا لازم به توضیح است که نسبت دادن عدد به مقولات فرمول فیزیک دینامیک اجتماعی فوق؛ نیازمند تعریف یک ضابطه یا پروتوکلِ سنجش نیروی کُنش سیاسی است که به واسطۀ آن بتوان اعداد دقیقی را در فرمول های فوق الذکر جای گذاری کرد. از آنجایی که چنین ابزاری برای سنجش و ضابطه ای واحد در این خصوص وجود ندارد اعداد فوق الذکر؛ تنها بعنوان پیش فرض برای درک معادلات فوق جای گذاری شده اند و بی تردید در عالم واقع این اعداد بسته به شرایط سیاسی، اقتصادی، نظامی، بین المللی و حقوقی موثر موجود می توانند متفاوت از اعداد ما باشند. مثلاً اگر نیروی شتاب طالبان عدد پنج باشد؛ قطعاً این نیرو در فقدان نیروی هوایی، قدرت موشکی یا دانش رزم کلاسیک در برابر نیروی واکنشگر ایران عددی بسیار کمتر از رقم قوای متقابل ایرانی خواهد داشت. بنابراین تعمیم قواعد فیزیک کلاسیک به محاسبات فیزیک اجتماعی هرگز به معنای امکان اخذ اعداد و نتایج مطلقه در جامعه شناسی سیاسی نیست بلکه این فرمولها تا حد امکان با ترسیم برآیند اثراث متقابل موافق یا مخالف نیروهای موجود اجتماعی، نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی؛ سعی در اریۀ نتایجی معقول با یک پیش بینی پذیری نسبی دارند.

پس از این توضیح با وجود همه شواهد و قراین سیاسی و تاریخی؛ بر ابصار تیزبین پنهان نخواهد ماند که منافع غایی استعمار غرب و منافع ملّی کشورهای عربی مصنوع و دست ساز استعمار در قرون اخیر؛ بسته به بقا و قدرت یافتن مجدّد طالبان در افغانستان است. زیرا تفوّق نیروی افراط گرا و پارسی ستیز طالبان در افغانستان موجب مهار و نابودی تدریجی نیروهای ملّی گرا و پارسی زبان ایراندوست در افغانستان شده؛ از حرکت این کشور به سمت تعالی و تقویّت هبستگی زبانی و فرهنگی آن با سرزمین مادری اش ایران جلوگیری خواهد کرد. در نتیجه باز هم  افغانستان با تکرار تاریخ در یک سیر قهقرایی همچنان بعنوان کانون تولید و توزیع مواد مخدر؛ موافق با منافع کارتل های نظام سرمایه داری و صهیونیزم جهانی تا آینده ای دراز محفوظ خواهد ماند.

قابل انکار نیست که در افغانستان وجود یک دولت مشروع مردمسالار و مبتنی بر اصل حاکمیّت قانون (Rule of Law) فرهنگ و تمدّن این کشور را به وجهی اجتناب ناپذیر؛ تابعی از فرهنگ اصیل نیاکان خراسانی و ایرانی خویش خواهد کرد و گرانش گریز ناپذیر تاریخ، نیاکان و زبان فارسی عامل چسبندگی و همبستگی محکم وگسست ناپذیر بین ایران و افغانستان خواهد بود. در چنین شرایط مطلوبی این دیار نه تنها رفته رفته موافق با هنجارهای مدنی جهان معاصر تولید و کشت مواد مخدّر را برخواهد چید بلکه می تواند در یک تعامل  سازنده و روابط خوب سیاسی و اقتصادی با ایران؛ کشاورزی سنّتی و غیر علمی خود را به یک کشاورزی علمی توسعه یافته و منشأ درآمد مشروع برای جامعۀ خویش تبدیل کند و افغانستان را از حیاطِ خلوت اغیار ناآگاه، متحجّر و ضدّ ایرانی به دوستی صمیمی با ما و جهان بدل نماید و از سویی دیگر به منزلّ پلی برای تسهیل و گسترش روابط اقتصادی و فرهنگی ایرانزمین با حوزۀ فرهنگی باستانی آن در شمال افغانستان و کشورهای آسیای میانه باشد.

بدون شک افغانستان متمدّن، مردمسالار و توسعه یافته همسایه ای پر منفعت برای ایران و همزبانان دیگر خود در تاجیکستان و ازبکستان است. اما بلعکس، یک کشور جنگ زده، نا امن و تحت چیرگی یک سرطان مهلک اجتماعی به نام طالبان، نه تنها همواره رو به اضمحلال و عقب ماندگی بیشتر است، بلکه دامنۀ نا امنی و هرج و مرج و بی قانونی در آن به کشورهای همسایه و سلامت کلّ جامعۀ بین المللی تسرّی خواهد یافت و در مواردی نظیر صدور تروریزم، صدور مواد مخدّر، فرار مردم و پناهنده شدن مهاجران وحشت زده به کشورهای همسایۀ افغانستان هزینه های گزافی را بر بشریّت تحمیل خواهد کرد.

در عین حال نباید از نظر دور داشت که در صورت غفلت ما؛ افغانستان تحت کنترل طالبان باز هم خانۀ امنی برای گروههای مصنوع استعمار؛ نظیر القاعده و داعش خواهد شد و در نهایت سناریو سازی های غرب برای توجیه جنگ های خانمان سوز و بنیاد برافکن  آینده از رهگذر گسترش مفاهیم و داکترین های پر خطری مانند دفاع مشروع پیشگرانه (Preemptive self-defense) در روابط و حقوق بین الملل از حالت بالقوه به حالت بالفعل در می آید7.

در این خصوص باید گفت گروههای مصنوعی  و مهندسی شده ای نظیر طالبان همیشه به طور بالقوه می توانند بعنوان یک ابزار  سیاسی (as a tool) جهت از پیش برداشتن موانع حقوقی و قواعد آمره نقض ناپذیر حقوق بین المللی(Jus cogens) به کار روند و دول ناقض این هنجارهای تخطی ناپذیر؛ با ایجاد توجیهات به ظاهر معقول (Justification) ضمن ایجاد عرف ها و رویّه های منطبق بر منافع استعماری خویش، فشار افکار عمومی داخلی یا جامعه جهانی و نهادهای حقوقی را از مسیر منافع استعماری خود بزدایند.

بعنوان مثال؛ مطابق با قاعده آمرۀ ممنوعیّت توسّل به جنگ و ضرورت حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی، دولتها و اعضای سازمان ملل متحد نمی توانند از طرق نظامی و نبرد مسلّحانه اختلافات خود را با سایر دول رتق و فتق نمایند. مطابق با مادۀ 51 منشور سازمان ملل متحد؛  تنها استثنای این قاعده ((حق ذاتی دولتها در دفاع مشروع منفرد یا جمعی از خویش در برابر حملات نظامی است که برعلیه ایشان انجام می گردد)). یعنی اگر کشور ((الف)) به کشور ((ب))حمله نظامی نماید دولت ((ب)) حق ذاتی دفاع مشروع و توسل به زور را برای مقابله با دشمن خواهد داشت. این استثنا بر قاعده منع توسل به جنگ؛ مانند تمامی استثنائات حقوقی باید به وجه مضیّق (Strict) تفسیر شود و بسط و شرح آن  به احتمالات، حدس ها و گمانه زنی ها در موارد ظن به امکان شروع جنگ از منظر حقوقی تا پیش از سال 2001 و حملۀ تروریستی القاعده به آمریکا؛ ابداً توسط هیچ حقوقدانی قابل قبول نبود. بعبارت دیگر اگر کشور ((ب)) با حدس و پیش بینی اینکه ممکن است کشور ((الف)) روزی به او حمله نماید؛ آغازگر یک جنگ بر علیه ((الف)) بود این جنگ نامشروع و برخلاف حقوق بین الملل عمومی و غیرقانونی بود و هیچگاه منطبق با استثنای ((حق ذاتی دفاع از خود)) به شمار نمی آمد.

امّا پس از حملات یازدهم سپتامبر سال 2001 ناگاه داکترین حقوقی غرب به دست آویز این حملات که ظاهراً برنامه ریزی و هدایت آنها توسط القاعده و طالبان در افغانستان شده بود، به سمت تفسیر موسع و بسیط از استثنای مندرج در ماده 51 منشور ملل متحد رفت و حتی حمله قوای ائتلاف به رهبری آمریکا به عراق را با عنوان تازۀ ((دفاع مشروع پیشگیرانه))6 موجّه و قانونی به شمار آورد. این در حالی بود که عراق هیچ نقش مستقیم یا غیر مستقیمی در حملات یازدهم سپتامبر نداشت و ایالات متحده با همراهی انگلستان و سایر متحدانش به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی و خطر حملۀ احتمالی عراق به غرب یا حمایت احتمالی دولت بعث از تروریست های القاعده در سال 2003 به این کشور حمله نظامی کرد.

با این توضیح و تجربۀ تاریخی؛ پوشیده نخواهد بود که طراحی، مهندسی و حفظ بقای گروههایی تروریستی نظیر القاعده، طالبان و داعش به وقت ضرورت بعنوان نیرویی همسو با منافع استعمار در معادلات فیزیک سیاسی - اجتماعی برای توجیه نقض هنجارهای حقوق بین الملل عمومی و برافروختن جنگهای توسعه طلبانۀ توسط غرب به کار خواهد رفت.

حال پیش بینی آن است که با تسلّط دوباره طالبان در افغانستان، صرف نظر از ضایع شدن منافع بنیادین تاریخی و فرهنگی ایرانزمین در آن دیار؛ حتی این احتمال وجود دارد که تا پس از چندی؛ با تکرار سناریویی مشابه با واقعۀ یازدهم سپتامبر توسط این گروه و وابستگانش در غرب، آمریکا و متحدانش با سؤ استفاده از وحشت مردم از تروریزم برخاسته از خاورمیانه؛ مجدداً در پی جنگ افروزی های تازه علیه همسایگان افغانستان باشند و در جهت تأمین منافع خود و متحدانشان نظیر اسرائیل، عربستان و امارات متحدۀ عربی به ادامۀ اجرای طرح نامیمون خاورمیانه بزرگ و تغییر مرزهای کشورها در قرن جدید بپردازند.

هرچند در دولت فعلی آمریکا؛ ظاهراً جمهوری خواهان و نو محافظه کاران حامی طرح خاور میانه بزرگ بر سر کار نیستند امّا نباید از نظر دور داشت که سیاست خارجی ایالات متحده همیشه تابعی از منافع ملی این کشور و متحدان آن در نظام بی اخلاق سرمایه داری جهانی است و اندیشکده ها و تئوری پردازان متخصّص در فیزیک اجتماعی با سرمایه های کلان لابی های صاحب ثروت صهیونیستی  و سعودی و غیره؛ همیشه این برنامه های استعماری را به وجهی دقیق طرح ریزی و به دولت های دموکرات و جمهوری خواه تلقین کرده اند.

در چنین شرایطی در ایّام اخیر اصواتی نامطلّع و بی خبردر ایران؛ سخنانی در حمایت ضمنی از طالبان حتی از  تریبون رسمی صدا و سیما می زنند و از خروج آمریکا از افغانستان و به قدرت رسیدن مجدّد طالبان اظهار خرسندی می نمایند.

در اینجا روی سخن و نتیجه نهایی این مقالت در مسؤولان و دولتمردان ایران است که همانا در شرایط خطیر تاریخی این سرزمین مقدّس و لاله زار از خون؛ موظند با کمال دقّت و تیزبینی تحرکات اخیر غرب در افغانستان را رصد کرده و هرگز نه به صورت مستقیم و نه به وجه غیر مستقیم؛ هیچگونه حمایت و پشتیبانی مادی یا معنوی از طالبان بعمل نیاورند.

برخی از تحلیل های غیر علمی و ساده بینانه بیان می کنند که ما و طالبان دارای دشمنی مشترک به نام آمریکا هستیم؛ لذا با مشاهدۀ تغییرات مصلت اندیشانۀ تازۀ طالبان و داعیه ایشان مبنی بر تعدیل ایدئولوژی سیاسی و میانه روی، پس از خروج آمریکا از افغانستان؛ جمهوری اسلامی ایران خواهد توانست قدرتی پرنفوذ و خلف نظامی ایالات متحده در آن کشور باشد. امّا نباید از نظر دور داشت که همسویی یا حتّی انفعال ایران در برابر طالبان پس از اجرای پروژه های مشابه یازدهم سپتامبر در آینده؛ ایران را مظان اتهام همکاری با طالبان قرارداده و خطرات و صدمات جبران ناپذیری را به کشور ما تحمیل خواهد کرد. باید به خاطر آوریم که حملۀ اتمی ایالات متحده به هیروشیما و ناکازاکی پس از حملۀ هوایی ژاپن به بندر پرل هاربر بود و امروز دلایل و اسناد متقن و انکارناپذیر فراوانی مبنی بر آگاهی قبلی ایالات متحده و فرانکلین رزولت رئیس جمهور وقت این کشوراز این حملۀ ژاپن وجود دارد7. لذا به تحقیق با این وجود بود که ایالات متحده برای توجیه ورود خود به جنگ دوم جهانی و استفاده از بمب اتمی اجازه حملۀ ارتش غافل ژاپن را به بندر پرل هاربر داد.

ممکن است برخی از خوانندگان ارجمند؛ نگارندۀ این سطور را به اعتقاد به نظریۀ توطعه یا داشتن یک بدبینی نامعقول متّهم نمایند؛ اما خاطر نشان می گردد که این مقاله با رعایت دقیق اصول بی طرفی و عاری از هرگونه نگاه ذهنی به رشته تحریر درآمده است و در یک آسیب شناسی اجتماعی علمی (Social Pathology) در قلمرو روابط بین المللی و جامعه جهانی با در نظر داشتن جمیع داده های تاریخی و سیاسی و اجتماعی موجود؛ طالبان و نیروهای مشابه آن را به منزلۀ سلول های سرطانی با رفتارهای مرموزانه و البته خطرناک نسبت به ارگانیزم اجتماعی منطقۀ خاورمیانه و به طور خاص ایرانزمین؛ مورد شناسی و توصیف قرار داده است. با این قیاس باید چنین نتیجه گرفت که یگانه رویکرد علمی صحیح و منطبق با منافع ملّی ایران در کلیه مواضع انسانی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و امنیتی؛ تقابل جدّی با این سلول سرطانی و عندالزوم عزمی جزم و نیّتی حزم در شکست و برچیدن همیشگی آن از صفحۀ روزگار پریشان کشور همزبان و برادر ما افغانستان و حمایت از یک حاکمیت قانونی و مردمسالار در این کشور است.

در پایان خاطر نشان می گردد که فارغ از هر جناح و مسلک سیاسی بر یکایک دست اندرکاران امنیّت ملّی و سیاست خارجی ایران امروز در شرایط خطیر سیاسی و تاریخی حاضر فرض است تا از هرگونه اظهار نظر، تصمیم، کنش و واکنش غیر علمی، شتابزده و کارشناسی نشده در حوزه روابط بین الملل بالاخص شرایط و فعل و انفعالات طالبان در همسایگی ما بپرهیزیند و هرگز طالبان را دوست یا شریک سیاسی یا اهرمی در اختیار اهداف بین المللی ایران نپندارند. زیرا اندیشکده های علمی مستقر در ایالات متحده با تحلیل دقیق و موشکافی جامع کنش ها و پیش بینی ساده انگاری های هیجانی یا ایدئولوژیک ایران در حال رصد کرد خاورمیانه برای اجرای فازهای بعدی سناریوی رستاخیز مجدد طالبان هستند.

 در عین حال چنانچه با بهره از هوش اجتماعی صاحبنظران و دانشمندان علوم انسانی، ما نیز مانند غرب در این شطرنج سیاسی با کمال دقت و تیزبینی تحلیگر وقایع باشیم؛ نباید از نظر دور داشت که موقعیّت تکرار ناپذیر تاریخی امروز؛ به شرط اتّخاذ تدابیر رویکردهای سیاسی و امنیتی واقع بینانه و صحیح؛ می تواند فرصتی بکر در تکرار اجرای الگوی قانونی و مشروع روسیه در جزیرۀ کریمه و مراجعه به آرای عمومی مردم پارسی گوی شمال افغانستان برای بازگشت ایشان به آغوش مام میهن باستانی خود ایران را مطابق قواعد حقوق بین الملل عمومی برای کشورمان ایران به همراه داشته باشد و بخشی از خسران تلخ و عظیم ناشایستگان قاجار را جبران و اعاده به حال طبیعی و تاریخی سابق نماید.

جزئیات چگونگی رهیافت بدین مقصود و نقشۀ راه را نمی توان در این نوشتار افشا کرد و به نیروهای مغایر و بدخواه ایرانزمین آگاهی و اعلان خطر بخشید. به گفته شیخ اجل سعدی؛ حرم در پیش است و حرامی در پس و فرصت موجود؛ غنیمتی تاریخی پیش در روی ایران که در صورت عدم بهره و درک اهمیّت آن توسط حاکمیّت؛ بسان بسیاری از غفلت ها و بی توجهی های تاریخی گذشته مانند دوران فروپاشی شوروی و فرصت های بر باد رفته آن دوران برای ایران؛ در پیشگاه نسل های آینده این سرزمین و تاریخ جایی برای دفاع از تصمیمات اشتباه یا اهمال و قصور نسبت به بهره بردن از فرصت های تکرار ناپذیر امروز وجود نخواهد داشت. اما در کمال تأسف دست اندرکاران سیاست خارجی با داعیه تحصیلات آکادمیک در غرب و تسلط به دیپلماسی و علم روابط بین الملل در حال نشست و برگزاری جلسات با طالبان در وزارت خارجه هستند و تاکنون فرصت سوزی تاریخی و بخشش ناپذیر بزرگی را در کارنامه غیر قابل دفاع خویش ثبت نموده اند.

به طور کاملاً استثنائی؛ امروز احیای تسلط مجدد ایران بر بخش هایی مهم از سرزمین های از دست رفته ما در افغانستان به شرط تیز بینی، تدبیر، فراست و تعاملات علمی با بهره از دانش نخبگان سیاسی امری بسیار ساده و سهل الوصول است ولی دریغ و درد که توجّه و عنایت آقایان به تئوری پردازی های مردود و مطلقاً غیر علمی برخی چهره های پپولیست و ضد منافع ملی؛ مبنی بر ((تبدیل کردن کاخ سفید به حسینه و غیره)) بسیار بیشتر و جدی تر به نقشه راه مستور مانده در سینه نگارندۀ حقیر این سطور برای اعاده حال سرزمین مقدس ما ایرانزمین به حال سابق پیش از ادوار توفیق استعمار است. مادام که تعصبات، هیجنات و نفوذ افراد بی دانش یا پپولیست؛ بر علم و اصول منطق سیاسی تفوق و رجحان دارد و صاحبنظران آکادمیک کشور؛ خانه نشین و بی اثر بر روند معادلات سیاسی ما در حوزۀ روابط بین المللی هستند؛ ما همواره شکست خوردگان بازی شطرنج سیاست پیچیدۀ جهانی و بر باد دهندگان منافع بنیادین این سرزمین زخم دیده از تیغ خدعۀ ایام غفلت هستیم.

گوی توفیق کرامت در میان افنکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

اقل العباد سعید کافی انارکی- ساربان

وکیل پایه یک دادگستری و مدرس دانشگاه

 

پانویس ها:

1-

سعید کافی انارکی-درآمدی بر جامعه شناسی حقوق بین الملل- با دیباچه دکتر داود هرمیداس باوند- صفحه 23- فصل اول: حقوق و جامعه-چاپ دوم- انتشارات خرسندی-1395-تهران

2-

حافظ در قرن هشتم در مقطع غزلی مشهور می گوید: ((به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند/سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی)) یا در غزلی دیگر گفته است : ((عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ/بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است)).

3-

حمد الله مستوفی قزوینی (680-750 هجری قمری)- نزهت القلوب- المقاله ثالثه- در صفت بلدان، ولایات و بقاع – به اهتمام و تصحیح گای لیسترانج- صفحه 75 در ذکرآذربایجان ناشر دنیای کتاب–نوبت چاپ اول –تهران 1362

نویسنده در این کتاب در وصف بلاد آذربایجان  بیان می نماید که در قرن هشتم هجری تبریز، اردبیل، مشکین شهر، نخجوان، ده‌خوارقان و دیگر جاها، هنوز زبان فارسی غالب بوده و ساکنان این دیار را البته ممزوج از ترک و تاجیک بوده اند. بنابراین تا چند قرن گذشته در متون و گفتمان رایج نیاکان ما صفت ((تاجیک)) معنای فارس زبان و فردی که زبان مادری او پارسی است داشته و با عنایت به منابع موثق و کهن تاریخی  صفت ((تاجیک)) در مردم افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان امروز؛معنایی جز ((پارسی زبان)) ندارد.

4-

شبکه رسمی اطلاع رسانی افغانستان(خبرگزاری): لطیف پدرام نماینده‌ی مردم بدخشان در پارلمان افغانستان خواهان تغییر نام افغانستان به خراسان شد.کد خبر: 150696

http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=150696

 

5-

در خصوص تشریح چرایی پیدایش سرطان اجتماعی از منظر جامعه شناسی ساخت کارکردی مراجعه کنید به مقالت مطبوعۀ اینجانب در صفحه روابط بین الملل روزنامه اطلاعات مورخ مورخ نوزدهم اَمرداد 1398با عنوان ((شیوع ترامپیسم در جامعه جهانی از منظر اصول جامعه‌شناسی)).

6-

Helen Duffy-The War On Terror and the Framework of International Law –Chapter 5 – Page 144- Peaceful resolution of disputes and use of force- 5A.2 The use offorce in international law: general rule and exceptions-5A.2.1.1 Conditions for the exercise of self defence-(i) A right of anticipatory selfdefence?- First Edition-Published by Cambridge University Press. 2005-New York-

ISBN: 9781107014503

www.cambridge.org/9780521838504

7-

Robert B Stinnett -Day of deceit-the truth about Franklin D. Roosevelt  and Pearl Harbor- Published by Simon A Schuster-2001-New York

 ISBN 0-684 85339-6

************

برای مشاهده مقاله در وبگاه روزنامه اطلاعات 👈 اینجا کلیک کنید

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

نظرات ارسال شده

About Us

Official website of Saeid Kafi Anaracki
اقل العباد سعید کافی انارکی-ساربان

پیوندهای روزانه

تابلوی اعلانات

شاهنامه فردوسی شاهنامه فردوسی